توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    پس از خلفای بنی امیه خاندان بنی عباس به قدرت رسیدند

    1 بازدید

    پس از خلفای بنی امیه خاندان بنی عباس به قدرت رسیدند را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    خلافت عباسی

    خلافت عباسی

    خلافت عباسی (عربی: ٱلْخِلافَةُ ٱلْعَبَّاسیَّة) یا عباسیان سومین خلافت اسلامی‌ای بود که پس از ظهور محمد به قدرت رسید. این خلافت توسط نوادگان عموی پیامبر اسلام، عباس بن عبدالمطلب، بنیان نهاده شد که به همین دلیل به خلافت عباسی شهرت یافت. عباسیان که خلافت اموی را برانداخته بودند، در بیشتر دوران خود در بغداد حکومت کردند. خلافت عباسی در پی جنبش سیاه‌جامگان به رهبری ابومسلم خراسانی تأسیس شد.[۱]

    عباسیان ابتدا کوفه را مرکز قدرت خود قرار دادند، اما در زمان منصور آن را به بغداد، در نزدیکی تیسفون پایتخت باستانی شاهنشاهی ایران، منتقل نمودند. در دوران عباسی دیوان‌سالاران ایرانی نظیر خانواده برمکی قدرت را امپراتوری اسلامی به دست گرفتند که همین مسئله باعث شد تا نقش مسلمانان غیرعرب در امت اسلامی افزایش پیدا کند. در این دوره طبقه حاکم سنت‌های ایرانی را پذیرفتند، به پشتیبانان هنر و دانش تبدیل گردیدند[۲] و بغداد به مرکز جهانی علم، فرهنگ، فلسفه و نوآوری بدل شد. به همین دلیل دوره عباسی به دوران طلایی اسلام مشهور است.

    عباسیان اندلس را در سال ۷۵۶، مراکش را در ۷۸۸، آفریقیه را در ۸۰۰ و مصر را در ۹۶۹ از دست دادند و سلسله‌های اسلامی دیگری در این مناطق روی کار آمدند. قدرت سیاسی خلفای عباسی در نهایت با ظهور آل بویه و فتح بغداد توسط آنان عملاً از بین رفت. از این زمان به بعد، خلیفه به رهبر ظاهری جهان اسلام تبدیل شد؛ هرچند آنان توانستند تا حد زیادی عراق را تحت کنترل خود نگاه دارند. دوران خلفای عباسی و دوران طلایی اسلام با حمله مغول‌ها و سقوط بغداد در ۱۲۵۸، در زمان حمله هلاکو خان، به پایان رسید. گرچه یکی از شاخه‌های این سلسله سه سال بعد در قاهره مجدداً خلافت را بر پا نمود؛ هرچند در این زمان نیز قدرت سیاسی در اختیار امرای مملوک بود. شاخه قاهره خلفای عباسی تا فتح مصر توسط عثمانیان در ۱۵۱۷ به ادعای رهبری جهان اسلام ادامه داد.[۳]

    پیش زمینه[ویرایش]

    فرزندان عبدالله بن عباس مدت‌ها بود که اعتبار و منزلتِ امامان علوی را حس می‌کردند، خود در طول مرحلهٔ دعوت عباسی با تعمیمِ هدفِ مقابلهٔ ضداموی برای یک رهبرِ هاشمی با شعار «اَلرِّضا مِنْ آلِ مُحَمَّد»، بدون مشخص کردن شخص یا شاخهٔ نامزد خلافت — چه عباسی و چه علوی — اقدام کرده بودند. نامِ جنبش «هاشمیه» با ارجاع به خاندانِ گسترده‌تر بنی‌هاشم، گویای این موضوع بود. بدین‌ترتیب عباسیان توانستند تا در منزلت با اهل بیت شراکت جویند و تصویرِ شهرتِ دینی و تظاهر به علمِ باطنیِ دینی را به دست آورند. سپس، اقدام به قیام علیه سلسلهٔ امویان کردند و انقلاب خراسانیِ هاشمی در سال ۱۳۲ ه‍.ق/۷۵۰ م، منجر به سقوط امویان و استقرار خلافت عباسیان شد. [۴]

    دوره نخست: تأسیس، تثبیت و اقتدار[ویرایش]

    دورهٔ نخست عبّاسی یا دورهٔ اصیل عبّاسی به دورهٔ صدساله ۱۳۲ق/ ۷۴۹م تا ۲۳۲ق/ ۸۴۷م گفته می‌شود، از برپایی و جابجایی خلافت از امویان در شام به عباسیان در عراق به‌دست ابوالعباس سفاح تا پیش از خلافت متوکل.[۵]

    جامعهٔ اموی را بدوی‌محور دانسته‌اند اما جامعهٔ عباسی در تمدن و شهرنشینی پیشرفت کرد، قشرهای بسیاری را جذب نمود و از گونهٔ جامعهٔ اموی دوری کرد. دولت و حاکمیت عباسیان میان پیروان دو گروه در مناقشه بود: «علویان شیعه» که ایرانیان و عرب‌های جنوب پشتیبانی‌اش می‌کردند و «عباسیان» که بیشتر اهل سنت و دولتمردان یاران آن بودند.[۵]

    سیاست[ویرایش]

    عباسیان که از نسل عباس عموی پیامبر بودند توانستند حاکمیت را در دست بگیرند و با سفاح|ابوالعباس عبدالله بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب ، بیعت کنند.[۵]

    ابوالعبّاس امویان و پیروانشان را با کشتار و آوارگی دفع نمود تا اینکه خلافت تازه‌ای بنیان گذارد. او ابتدا کوفه را پایتخت قرار داد سپس انبار، بر کرانهٔ فرات در شمال عراق را پایتخت نوین برگزید. ابوالعبّاس سفّاح چهارسال حکمرانی نمود و در سال ۱۳۶ق/۷۵۴م درگذشت. برادرش ابوجعفر منصور جانشین او شد، با اینکه پیرتر از او بود، اما چونکه مادرش کنیز بود، از سفّاح دیرتر به خلافت رسید اما مادر سفّاح آزاده بود.[۵]
    انبار دارای گروه‌های تندرو بود، منصور شهر بغداد را در سال ۱۴۵ق/۷۶۲م بنیان نهاد و به‌عنوان پایتخت برگزید. شهری که از سرزمین پیشین امویان، شام، دور بود و به ایران نزدیک. در روزگار منصور جنبش‌های دینی مانند راوندیان و سنباد برپا شد. منصور هر دو جنبش را سرکوب نمود. مهم‌ترین آنچه در زمان منصور روی داد، تولیت وزارت به خالد بن برمک بود که پس آن فرزندش یحیی، سپس نوه‌هایش فضل و جعفر به آن رسیدند. برمکیان تا وقتی که هارون‌الرشید آنان را برکنار نمود (۱۷۸ق/۸۰۳م)، نفوذ داشتند.[۵]

    خلیفهٔ دومِ عباسی، ابوجعفر منصور (حک. ۱۳۶–۱۵۸ ه‍.ق/۷۵۴–۷۷۵ م) بلافاصله پس از رسیدن به قدرت، با آگاهی کامل از اینکه برای باقی ماندنِ خلافت در خطِ خانواده‌اش، باید طیفِ وسیعی از رقبا و مخالفان را به اطاعت از خود وادار کند، عمویش، عبدالله بن علی را به بیعت با خود وادار کرد، ابومسلم خراسانی را کشت و سلسله مراتب را در خاندان عباسی دوباره تعریف کرد. بااین‌حال، بزرگ‌ترین تهدید علیه وی، از طرف شاخهٔ علویِ خاندانِ بنی‌هاشم — که نزدیک‌ترین پیوند خویشاوندی با پیامبر را داشتند — به‌وجود آمد؛ و بدین‌ترتیب وی توسط هوادارانِ هاشمی به‌عنوانِ قانونی‌ترین وارثانِ خلافت، مورد چالش قرار گرفت. [۶] منصور پس از تحکیمِ رهبریِ سیاسی‌اش، زمینه‌سازیِ پایه‌های دولتِ جدید عباسی را آغاز کرد که بارزترین علامتش، بنیان‌گذاریِ پایتختِ جدید بود: بَغداد یا مَدینَةُالسَّلام، پایتختِ جدید اسلامی با ادعاهای ایدئولوژیکِ تازه‌ای در مورد جایگاهِ خلفای عباسی به‌عنوان امامان و نمایندگانِ حکومتِ الهی همراه بود. مفاهیمِ ایرانی دربارهٔ حقِ الهیِ پادشاهان با انتظاراتِ مسیحی–اسلامی با محوریتِ خانوادهٔ پیامبر — یا حاکمِ جامعهٔ مدینهٔ فاضله — در شکل‌گیریِ نهاد سیاسیِ عباسی تلفیق شد. خلفا به‌عنوانِ اعضای مقدس خانوادهٔ پیامبر، به‌عنوانِ حافظِ ایمانِ اسلامی و به‌عنوانِ تنها حاکمانی که تداوم بخش آرمانِ سلطنتیِ ایرانی بودند، حکمرانی می‌کردند. بنابراین، قدرتِ نهاد خلافت در جامعیت و قابلیتِ خود برای برقراری ارتباط میان عناصرِ مختلف با موضوعاتِ مختلفِ امپراتوری نهفته است، دستاوردی که از همهٔ سیطره‌های خاصِ امپراتوری‌های گذشتهٔ خاور میانه فراتر رفته‌است.[۷]


    هارونُ الرَّشید (حک. ۱۷۰–۱۹۳ ه‍.ق/۷۸۶–۸۰۹ م) چون به خلافت رسید، توانست با یاری وزیران بَرمَکی و دیگر ارکان دیوان و سپاه عباسی، این دولت را به اوج خود برساند و جلوهٔ سلطنتِ عباسی را تثبیت کند. حکومتِ نسبتاً طولانیِ وی به نهادینه کردنِ چهرهٔ دربارِ عباسی در داخل و خارج از قلمرو کمک کرد. در عصرِ هارون، خاندان برمکی به‌مدتِ تقریباً دو دهه زمام دیوان را دست داشتند. [۸] در زمان هارون‌الرشید عمران اوج گرفت، تمدن اسلامی به برتری رسید و پیشرفت‌ها در علوم و ادبیات بالا رفت. عصر هارون‌الرشید را بالاترین مرتبهٔ شکوفایی سیاسی اسلامی و گسترده‌ترین پیشرفت‌ها در شهرسازی، ادب و علم در سده‌های میانهٔ اسلامی می‌دانند.[۵]

    هارون پس از انتصاب پسرش امین به جانشینیِ خلیفه در ۱۷۵ ه‍.ق/۷۹۱ م، مأمون را به‌عنوانِ جانشینِ دوم در ۱۸۳ ه‍.ق/۷۹۹ م منصوب کرد. اوج این اصلاحِ نمادینِ دولت در سال ۱۸۶ ه‍.ق/۸۰۲ م، با سیستمِ معروفِ هارون برای تقسیمِ امپراتوری میان دو جانشینش پس از مرگش به‌وجود آمد.[۹] بر اساس تمهیداتِ وی، امین به‌عنوان جانشینِ هارون، پس از وی به خلافت می‌رسید و مأمون نیز به‌عنوان جانشینِ امین منصوب، و قاسم، فرزند دیگرِ هارون، جانشینِ مأمون شد. تمام این تصمیمات، تبدیل به عهدنامه‌ای شد که بر کعبه آویخته و به ایالاتِ تحت نظرِ حکومت فرستاده شد.[۱۰][۱۱] بنابراین، درحالی‌که قرار بود امین به‌عنوانِ خلیفه در بغداد سلطنت کند، او فقط در استان‌های غربی (غرب عراق) حکومت می‌کرد، درحالی‌که مأمون حاکمِ خودمختارِ ولایاتِ شرقی بود تا زمانی که جانشینِ امین شود و به‌عنوانِ خلیفه بر یک امپراتوریِ متحد سلطنت کند.[۱۲]

    پس از مرگِ هارون در توس، صحنه برای رقابت میان پسرانش، امین در بغداد و مأمون در مرو ایجاد شد. این، پایانِ «دورانِ اولیهٔ طلاییِ» معروفِ خلافتِ عباسی بود. بااین‌حال، نقش فرماندارانهٔ مأمون در شرق، همراه با ناآرامی‌ها در خراسان بزرگ در زمانِ مرگِ هارون در سال ۱۹۳ ه‍.ق/۸۰۹ م، سبب شد تا اوضاع برای مجادلاتِ جاه‌طلبانه فراهم شود. تقریباً بلافاصله مأمون تبدیل به قطبی سیاسی برای هواداران ایرانی شد. در همین حال، تلاش عجولانهٔ امین برای به‌اجراگذاشتنِ سیاستِ متمرکز سنتی با فراخواندنِ برادرش از شرق، کشمکش میان امین و مأمون را بیشتر تقویت کرد. در طیِ دو سالِ بعد، درگیریِ جانشینی بین امین و مأمون به هزاران درگیریِ منطقه‌ای در سراسر امپراتوریِ اسلامی تبدیل شد، زیرا رهبرانِ محلی از یک رهبر عباسی، علیهِ دیگری دفاع می‌کردند. مهمترین رویاروییِ نظامی بین سپاهیان امین و مأمون در ری اتفاق افتاد و سپاهِ مامون پس از یک پیروزیِ قاطع، پیشروی و شهرها را یکی پس از دیگری تصرف کرد و نهایتا در سال ۱۹۷ ه‍.ق/۸۱۲ م شهر بغداد را به مدت یک سال به محاصره درآورد. سرانجام نیروهای مأمون دفاع شهر را شکستند، خلیفه اسیر شد و به‌سرعت به قتل رسید.[۱۳] در نهایت و پس از پنج سال اختلاف بین دو برادر، با محاصره و فتحِ بغداد و قتل امین، مأمون عهده‌دارِ خلافت بر کل خلافت عباسی شد.[۱۴] در سال ۱۹۹ق/ ۸۱۳م پایان گرفت و وحدت امپراتوری زیر سلطهٔ مأمون قرار گرفت. اما مأمون پس از قتل امین، سیاست ایرانی گرایی را رها کرد. پایتختش را از مرو به بغداد در سال ۲۰۴ق بُرد. اما نفوذ ایرانی در ارتش، دولت و سبک زندگی کمرنگ نشد.[۵]

    این، نخستین بار بود که خلیفهٔ عباسی با شدّتِ عمل سرنگون شد؛ و این، موضوعی بود که بی شک، اعتبارِ نهاد سلطنتیِ عباسی را به لرزه درآورْد و چگونگیِ درکِ آن از سوی جامعهٔ اسلامی را تغییر داد. در طول چهار سالِ آینده، خشمِ مردمِ عراق نسبت به سیاست‌های عجیب مأمون افزایش یافت. در این زمان و در مناطقِ مختلف، شورش‌های گوناگونی صورت می‌گرفت. شورش در جنوب عراق و در کوفه به‌رهبری ابنِ طَباطَبا و با همکاریِ فرماندهِ سابقِ سپاه، اَبُوالسَّرایا در سال ۱۹۹ ه‍.ق/۸۱۵ م، بیش از پیش بر هرج و مرج افزود.[۱۵] زید بن موسی ملقب به «زَیْدُالنّار» در بَصره قیام کرد.[۱۶] یَمَن تحتِ شورش‌های مختلفِ علوی به‌سر می‌بُرد. اولین بار ابراهیم بن موسی کاظم در فاصلهٔ سال‌های ۱۹۹ تا ۲۰۲ ه‍.ق/۸۱۴ تا ۸۱۷ م، در آنجا رهبری را به‌دست گرفت. حسین بن حسن بن علی معروف به ابنِ اَفطَس در مکّه قیام کرد. خطرناک‌تر از همه، قیامِ بابکِ خُرَّمْدین بود که از سال ۲۰۱ ه‍.ق/۸۱۶ م، شروع به کنترلِ منطقهٔ کوهستانیِ آذربایجان و ارمنستان و اعلامِ جنگِ علنیِ علیهِ اسلام و حاکمیتِ عرب کرده بود. هنگامی که مأمون در ۲۰۱ ه‍.ق/۸۱۶ م تصمیم به ارتقای اقتدارِ مذهبیِ خویش با تصاحب عنوانِ «خَلیفَةُالله» و همزمان نامزدیِ علی بن موسی الرّضا به ولایتعهدیِ خلیفه و تغییرِ رنگِ رسمیِ دولت عباسی از سیاه به سبز گرفت، بغدادیان تصمیم گرفتند تا با مطرح کردنِ نامزد خود برای خلافت، ابراهیم بن مَهدی، پاسخ دهند و مأمون را به‌عنوانِ شاهزاده‌ای که از سوی ایرانیان بازیچه شده بود، رد کردند.[۱۷]

    معتصم در سال ۲۱۸ق/۸۳۳م آمد، برای مقابله با نفوذ ایرانی، ترک‌تباران را به ارتش راه داد. هنگامی که سربازان ترک در بغداد بسیار شدند، او شهر سامرا را در چهل کیلومتری شمال بغداد برای کاستن از حضورشان در بغداد بنیان نهاد که همچو پادگانی برای آنان باشد. مادر معتصم نیز ترک بوده و در واقع در زمان او، پایتخت عباسیان سامرا بود. روزگار معتصم دو رویداد مهم شکل گرفت: برچیدن قیام بابک خرمدین و فتح عموریه.[۵]

    پس از معتصم، دو تن از فرزندانش به خلافت رسیدند: واثق در ۲۲۷ق/۸۴۲م و متوکل در ۲۳۲ق/۸۴۷م. روزگار این دو را چندان باشکوه نمی‌نامند. نفوذ ترک‌تباران در دستگاهشان بالا گرفت، تا حدی که خود دستور می‌دادند و آزادی عمل بسیاری داشتند. تا اینکه متوکل را در سال ۲۴۷ق/۸۶۱م به قتل رساندند. دوران متوکل و در واقع پیش از خلافت او را، پایان عصر اول عباسی نامیده‌اند.[۵]

    جامعه[ویرایش]

    دوره دوم: ضعف و زوال[ویرایش]

    دوره ضعف و زوال از حکومت متوکل در سال ۲۳۲ هجری تا فتح بغداد به دست آل بویه در سال ۳۳۴ هجری به طول می‌انجامد. در این دوره خلیفه به‌تدریج سلطه خویش بر قلمرو را از دست می‌دهد و حکومت‌های محلی نیمه مستقل یا مستقل شکل می‌گیرند و در نهایت قدرت خلیفه به عراق محدود می‌شود. این حکومت‌های محلی با یکدیگر و با خلافت در رقابت و جنگ به سر می‌برند. در عین حال علوم حدیث، فقه و کلام در این دوره رونق بیشتری می‌یابد و فلسفه و علوم نیز رشد می‌کند.

    از زمان حکومت متوکل عباسی (۲۳۲–۲۴۷ ه‍.ق / ۸۴۷–۸۶۱ م). سیاست‌مدارای مأمون (۱۹۸–۲۱۸ ه‍.ق / ۸۱۳–۸۳۳ م). و خلفای پس از وی با شیعیان یکباره به کنار گذشته شد. در دوران متوکل به دستور او حرم حسین بن علی تخریب شد و امام دهم شیعه، هادی، به همراه فرزندش حسن عسکری از مدینه به سامرا فراخوانده شد تا تحت نظارت خلیفه باشد. گزارش‌ها حاکی از آن است که فشار شدیدی بر امامان شیعه در سامرا می‌آمد [نیازمند منبع] و شیعیان در عراق و حجاز در شرایط اسف‌باری زندگی می‌کردند. منتصر، پسر و جانشین متوکل این سیاست‌ها را برداشت و در نتیجه هادی آزادی بیشتری پیدا کرد. سیاست‌های متوکل در زمان مستعین (۸۶۲–۸۶۶ م). هم ادامه یافت. احتمالاً در این زمان بود که هادی عثمان بن سعید را به نمایندگی خود در عراق برگزید (که البته این نمایندگی در زمان حسن عسکری نیز تأیید شد).[۱۹][۲۰] در دوران آخرین امامان شیعه، شبکه‌ای از وکلا شکل گرفته بود؛ البته این شبکه بیشتر از آنکه به مانند سایر شبکه‌های علوی آن زمان (اسماعیلیه، زیدیه، نوادگان حسن بن علی) به قصد برپایی قیام تشکیل شده باشد، کار گردآوری وجوهات دینی مانند خمس و زکات را انجام می‌داد.[۲۱]

    به واسطه سیاست‌های اداری، مالی و نظامی متوکل از جمله ولخرجی فراوان، عدم ثبات مقامات اداری و تغییر مکان پایتخت به سامرا و نیز چرخش مذهبی وی به سمت حنابله، خلافت تضعیف شد و با قتل وی در ۲۴۷ ه‍.ق -۸۶۱ م توسط غلامان ترک زمینه زوال قدرت عباسیان فراهم شد.[۲۲] با وقوع جنگ داخلی در بغداد و سامرا طی یک دهه پس از مرگ متوکل که به کشته شدن چهار خلیفه انجامید، امپراتوری عباسی عملاً تکه‌تکه شد و سلسله‌های نسبتاً مستقلی توسط قدرت‌های نظامی محلی تحت عنوان «امیر» در جای جای سرزمین‌های اسلامی ظهور کردند. این سلسله‌های جدید مانند صفاریان، برخلاف امرای قبلی نظیر طاهریان در پی خودمختاری و مرکزگریزی بودند.[۲۳] شرایط سیاسی و مذهبی سال‌های آخر حسن عسکری و نخستین دهه‌های پس از مرگ او —همزمان با خلافت معتمد عباسی (۲۵۶–۲۷۹ ه‍.ق /۸۷۶–۸۹۲ م). — بسیار پرچالش بود. این دوران به جهت سیاسی، مصادف بود با عصر ضعف خلافت عباسیان؛ بدین صورت آنان از اعمال مؤثر حاکمیت خود جز در بخش محدودی از سرزمین عراق ناتوان بودند. در این دوره، افراد مختلف در جای‌جای قلمرو عباسیان قیام کرده‌بودند و سرزمین مسلمانان دچار تجزیه سیاسی شده‌بود. معتمد عباسی، حسن عسکری را —که رقیبی بالقوه برای خلافت به‌شمار می‌رفت— در سامرا تحت نظارت و مراقبت قرار داده و او را حتی از ملاقات با پیروانش نیز بازداشته بود.[۲۴][۲۵] از سوی دیگر، معتمد عباسی، خود، تحت سلطه برادرش موفق بالله بود که فرماندهی سپاه را در اختیار داشت و دیوان را تحت تسلط داشت، به‌طوری‌که از ۸۸۲ عملاً خلیفه تحت اسارت خانگی قرار داشت و قدرتی نداشت.[۲۶] موفق و پسرش معتضد (خلافت از ۸۹۲ تا ۹۰۲ میلادی)، و فرزندان وی مکتفی (از ۹۰۲ تا ۹۰۸ میلادی) و مقتدر (از ۹۰۸ تا ۹۳۲ میلادی) موفق شدند با به‌کارگیری دستگاه دیوانی و قدرت نظامی، نهاد خلافت را احیا کنند. هرچند که سرزمین‌های تحت حکمرانی مستقیم آن محدود به عراق شده بود، آن‌ها توانستند با به‌کارگیری نیروی نظامی و دیپلماسی، به تدریج سلطه خود را بر مصر و غرب و مرکز ایران گسترش دهند. از دوره معتضد تا چند دهه بعد، دیوان عباسی تحت اداره خاندان شیعی آل فرات و خاندان تازه مسلمان آل جراح بود. رقابت این دو خاندان سبب شد دیوانسالاری عباسیان دچار فرقه‌گرایی شود.[۲۷]

    طی دهه‌های پایانی سده سوم هجری که شیعیان عراق در بحران امامت به سر می‌بردند، جنبش‌های شیعی، بخصوص اسماعیلیه، در مناطق مختلف از جمله شمال آفریقا و شمال سوریه سر برآوردند. در این زمان دعوت اسماعیلیان فزونی گرفت و نهایتاً ابوعبدالله شیعی موفق شد در مغرب عربی پیروانی را جمع کند. در این زمان شخصی به نام سعید بن حسین، موسوم به عبیدالله مهدی ادعای امامت کرد و ابوعبدالله شیعی به وی گروید. ابوعبدالله شیعی موفق شد در ۲۹۷ ه‍.ق /۹۰۹ م. افریقیه را تصرف کند. سپس، در همان سال عبیدالله مهدی منصب خلافت را برعهده گرفت و دولت فاطمیان را تأسیس نمود. اسماعیلیانی که خلافت فاطمیان را نپذیرفتند، جنبش قرمطیان را ایجاد کردند. از سوی دیگر، شیعیان زیدی در سال ۲۵۰ه‍.ق - ۸۶۴ م. دولتی را در طبرستان و در سال ۲۸۴ه‍.ق - ۸۹۷ م. دولتی را در یمن تأسیس کردند.[۲۸] در این دوره مکتب کلامی استدلالی ابوسهل نوبختی (زاده ۲۳۷ و درگذشته ۳۱۱ هجری قمری) در میان شیعه امامیه محوریت یافت و به تعالیم مذهب شیعه انسجام بخشید، که در سده بعد به مکتب کلامی شیخ مفید انجامید.[۲۹]

    دوران سوم: دست نشاندگی[ویرایش]

    این دوره از فتح بغداد توسط آل بویه در ۳۳۴ هجری قمری شروع می‌شود و تا ۵۹۰ هجری که سلجوقیان در عراقین مضمحل شدند به طول انجامید. این دوره به دو بخش تقسیم می‌شود. در نیمه اول آن از فتح بغداد توسط عمادالدوله دیلمی آغاز می‌شود و خلیفه تحت کنترل امرای ایرانی‌تبار و شیعه بویی قرار دارد. در دوره دوم با ورود طغرل‌بیگ،[۳۰] مؤسس امپراتوری سلجوقی، به بغداد در سال ۴۴۸ آغاز می‌شود و تا اضمحلال سلجوقیان عراق به دست خوارزمشاهیان در سال ۵۹۰ به‌طول می‌انجامد. در این دوره خلیفه تحت کنترل سلاطین ترک تبار سنی قرار داشت. طی این دوره، هر زمان امرا و سلاطین مقتدر بودند، خلیفه بیشتر یک منصب نمادین به‌شمار می‌رفت و هر وقت آن‌ها ضعیف می‌شدند، خلیفه قدرت می‌گرفت.

    فهرست خلیفه‌ها[ویرایش]

    پانویس[ویرایش]

    منابع[ویرایش]

    پیوند به بیرون[ویرایش]

    منبع مطلب : fa.wikipedia.org

    مدیر محترم سایت fa.wikipedia.org لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    حکومت بنی عباس

    عباسیان یا خلفای بنی عباس(۱۳۲ق - ۶۵۶ق / ۷۵۰م - ۱۲۵۸م)، سومین سلسله اسلامی پس از خلفای نخستین و خلفای اموی بودند که نزدیک به پنج قرن برقسمت های مهمی از جهان اسلام، حکومت می کردند. آنان از نسل عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بودند. به همین دلیل نام حکومت خویش را بنی عباس نهادند. آنان با استفاده از شعار الرضا من آل محمد خود را به عنوان اهل بیت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) به مردم به ویژه خراسانیان معرفی کردند و توانستند با کمک سردار خویش ابومسلم خراسانی، سلسله امویان را براندازند و به حکومت برسند. سرانجام آخرین خلیفه عباسی در بغداد، توسط هلاکوخان مغول کشته شد و حکومت عباسیان به پایان رسید.

    نسب عباسیان

    عباسیان در زمره قبیله قریش از شاخه بنی هاشم به حساب می آمدند. جد بزرگ آنان عباس بن عبدالمطلب عموی کوچک پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. نسب ابوالعباس سفاح و عبدالله منصور دو خلیفه نخستین که سایر خلفای عباسی از نسل آنان می باشند عبارت اند از: عبدالله (سفاح یا منصور) بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب می باشد. از میان اجداد آنان عبدالله بن عباس، شاگرد امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و از یاران امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) می باشد. در زمان حکومت امیرالمؤمنین (علیه السلام) وی مدتی حاکم بصره بود[۱].از او احادیث بسیار در کتب اهل تسنن و شیعه روایت شده است. در مورد علی بن عبدالله بن عباس گفته شده که در شب شهادت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به دنیا آمده است و به همین خاطر پدرش نام او را علی گذاشت.[۲] کنیه او ابامحمد است و بسیار مرد عابدی بوده به گونه ای که هزار رکعت نماز در شب می خوانده است.

    در مورد محمد بن علی نیز گفته شده که لقب او ذوالثفنات یعنی کسی که آثار سجده بر پیشانی او مشخص است می باشد. برخی پیروان کیسانیه (رزامیه) مدعی می شوند که امامت در فرقه کیسانیه پس از آنکه به ابوهاشم عبدالله بن محمدحنفیه رسید، چون او جانشینی نداشت و نزدیک ترین شخص به او محمد بن علی بن عبدالله بن عباس بود، ابوهاشم، محمد را جانشین خود قرار داد و امامت پس از آن در عباسیان قرار گرفت. او اولین کسی است که برای ایجاد حکومت و قیام علیه بنی امیه اقدام کرد و بدین منظور سازمانی سری از داعیان در لباس بازرگانان در شهر حمیمیه، تشکیل داد و آنان را به نقاط مختلف جهان اسلام برای تبلیغ علیه امویان و به نفع هاشمیان فرستاد. او به داعیان خویش دستور داد تا بیشترین تمرکز خویش را بر روی خراسان قرار دهند. وی در سال 125 هجری از دنیا رفت و فرزند بزرگش ابراهیم را جانشین خود قرار داد. [۳]

    قیام عباسیان

    داعیان عباسی

    دعوت عباسیان را می توان به دو مرحله تقسیم کرد:

    زوال بنی امیه

    عوامل بسیاری پس از مرگ هشام بن عبدالملک (م 125 ق) موجب ضعف حکومت بنی امیه شده بود. اما می توان از موارد زیر به عنوان عوامل مهم و تاثیرگذار در این کار یاد کرد:

    قیام عباسیان و نابودی بنی امیه

    انقلاب عباسیان در خراسان در روز پنج شنبه بیست و پنجم رمضان سال 129 ق توسط سلیمان بن کثیر اعلام شد. پیروان عباسی پیرامون ابومسلم جمع شدند و لباس و پرچم های سیاه را به عنوان شعار برگزیدند و به سیاه جامگان معروف شدند و این قیام از روستای سفیذنج آغاز شد. ابومسلم برای خود لقب «امیر آل محمد» را برگزید و با کمک ابوسلمه خلال در کوفه که به او «وزیر آل محمد» می گفتند، توانست به تدریج قسمت های عظیمی از خراسان و نواحی مرکزی ایران را توسط سردار عباسیان قحطبة بن شبیب به تصرف در آورد.[۸]

    در میانه قیام، مروان بن محمد خلیفه امویان، ابراهیم امام را که در شهر حمیمه اقامت داشت، دستگیر کرد و او را در زندانی در حرّان به قتل رساند. ابراهیم پیش از کشته شدنش، برادرش ابوالعباس سفاح را جانشین خویش قرار داده بود. سفاح به همراه برادران و عموهایش به کوفه به نزد ابوسلمه خلال گریخت. گفته شده که ابوسلمه در ابتدا تصمیم داشته است که که برخی علویان را به عنوان خلیفه معرفی کند و برای این کار نامه هایی را نیز به آنان نوشته است. اما آنان از پذیرفتن این کار سرباز زده اند.[۹] سرانجام ابوسلمه، ابوالعباس سفاح را به عنوان خلیفه انتخاب کرد و سفاح در سال 132 در کوفه به عنوان اولین خلیفه عباسی، به مردم معرفی شد. سفاح اندکی پس از به خلافت رسیدن، ابوسلمه خلال را به دلیل تردید در خلافت او، کشت.

    سپاه عباسیان که شامل مردم خراسان و عراق می شد به فرماندهی عموی خلیفه، عبدالله بن علی[۱۰]، در نبردی که در منطقه زاب نزدیک موصل، سپاه امویان به فرماندهی مروان بن محمد، خلیفه اموی را شکست داد. پس از این نبرد، امویان دیگر قادر به انجام مقاومت در برابر عباسیان نشدند.[۱۱] در این نبرد بسیاری از سرداران و سپاهیان اموی کشته شدند. خلیفه نیز ابتدا به حران و سپس به مصر فرار کرد و در مصر به دست عموی دیگر خلیفه صالح بن علی کشته شد.[۱۲] و حکومت امویان به جز در ناحیه اندلس برای همیشه از بین رفت.

    خلافت عباسیان

    حکومت عباسیان با خلافت ابوالعباس سفاح آغاز شد و با مرگ مستعصم توسط مغولان به پایان رسید. آنان نزدیک به 524 به عنوان خلیفه مسلمین بر سرزمین های اسلامی حکومت کردند. اسامی خلفای عباسی به ترتیب زیر است:

    مورخان حکومت عباسی را بر اساس نیروهای خلافت و تحول اوضاع سیاسی و شکوفایی زندگی فرهنگی و فکری به چهار عصر تقسیم کردند:[۱۳]:

    عصر اول خلافت عباسی

    این عصر دوران طلایی خلفای عباسی است. در این عصر که با خلافت سفاح آغاز می شود و تا پایان خلافت واثق ادامه دارد، خلفا افرادی نیرومند و توانا هستند و استقلال کامل دارند و تمام تیروها تحت فرمان آنها قرار دارند. آنان از توان شخصی، سیاسی و اداری فوق العاده ای برخودار بوده و توانستند یک پارچگی حکومت را حقظ و آشوب ها و شورش ها را سرکوب کنند. از دیگر ویژگی های این دوره حضور پررنگ ایرانیان به عنوان وزیران، دبیران و امیران نظامی در صحنه سیاسی و نظامی جامعه است که از مهم ترین آنها می تواند به حضور خاندان برمکیان و فضل بن سهل و برادرش حسن اشاره کرد . همچنین در این دوره فرماندهی سپاه در اختیار خلیفه بوده و فرماندهان نظامی، همگی تابع دستورات خلفا می باشند. از دیگر ویژگی های این دوره شروع نضهت ترجمه است که مقدمه برای آغاز دوران طلایی تمدن اسلامی و رشد علم و صنعت در سرزمین های اسلامی بود. از مهم ترین افرادی که در زمینه ترجمه اقدام به ترجمه آثار یونانی، ایرانی (پهلوی) و هندی به عربی کردند، می توان به عبدالله بن مقفع و حنین بن اسحاق اشاره کرد. از دیگر اتفاقات مهم این دوره، جریان محنه در عصر مأمون، معتصم و واثق است که باعث تسلط معتزله بر جریان فکری جامعه و تفتیش عقاید و برخورد با اهل حدیث شد. خلفای این دوره عبارتند از : ابوالعباس سفاح،ابوجعفر منصور، ابوعبدالله مهدی،موسی الهادی،هارون الرشید (معروف ترین خلیفه عباسیان)، محمد امین، مأمون، معتصم و واثق.

    عصر دوم خلافت عباسی

    این دوران با خلافت متوکل آغاز و در خلال دوران مستکفی پایان پذیرفت.ویژگی بارز این دوران ضعف خلافت و از میان رفتن تدریجی هیبت آن بود. تا جایی که امیران تابع خلافت برای جدایی از آن نقشه می کشیدند. در این زمان ترک ها حاکم شده و دستگاه حکومتی را در اختیار گرفتند تا جایی که امیران ترک خلفا را به قتل می رساندند و یا برای آنان جانشین تعیین می کردند. دیگر ویژگی این دوران افزایش حکومت های مستقل در نقاط مختلف جهان اسلام بود که همیشه تهدیدی برای خلفا بودند. حکومت های قدرتمندی مانند سامانیان و آل بویه در ایران، حمدانیان در موصل و حلب و طولونیان، اخشیدیان و فاطمیان در مصر همیشه تهدیدی برای خلفا محسوب می شدند. برخی این حکومت ها تنها از خلیفه به جهت آنکه به آنها مشروعیت می بخشید، حمایت می کردند. در نتیجه این حکومت ها وسعت حکومت خلافت کاهش یافت و تنها عراق، برخی از مناطق فارس و اهواز در دست خلفا باقی ماند که آن هم تحت نظر غلامات ترک یا دیلمی با عنوان امیرالامرایی بود. خلافت در سال های 256-295 قمری یعنی در زمان معتمد، معتضد و مکتفی بخش مهمی از قدرتش را بازیافت که به این دوره دوران بیداری خلافت می گویند[۱۴]. خلفای این دوران عبارتند از:متوکل، منتصر، مستعین، معتز، مهتدی، معتمد، معتضد، مکتفی، مقتدر، قاهر، راضی، متقی و مستکفی. این دوران با تصرف بغداد توسط معزالدوله بویهی به پایان رسید.

    عصر سوم خلافت عباسی

    ویژگی این دوره این است که قدرت واقعی خلیفه در دستان حاکمان آل بویه است و خلیفه تنها یک نام بود، که چون یک کارمند برای او مواجب تعیین شده بود و هیچ اراده و قدرتی از خود نداشت و در صورت مخالفت با امیران آل بویه از منصب خود برکنار و یا حتی کشته می شد. خلیفه حق دخالت در هیچ یک از کارهای خلافت را بدون مراجعت و جلب موافقت آنان نداشت. در این دوران حتی آل بویه مذهب خویش که تشیع بود را در سرتاسر مملکت اسلامی که اکثر مردمانش از اهل سنت بودند، پیاده می کردند و مراسمی همچون عیدغدیر و عاشورا در ممالک تحت نظارت آنان برپا می شد. در مناطق شرقی جهان اسلام قدرت در دستان امیران سامانی و پس از آنها غزنویان قرار داشت و آنان نیز بنا بر مصلحت خویش آن مناطق را اداره می کردند. اما در غرب جهان اسلام، این فاطمیان بودند که تحت نام خلفای فاطمی بر مردم فرمان روایی می کردند. این دوره با نابودی حاکمان آل بویه توسط ترکان سلجوقی و تصرف شهر بغداد به دست طغرل بیک به پایا ن رسید. خلفای این دوره عبارتند از: مستکفی، مطیع، طائع، قادر و قائم.

    عصر چهارم عباسی

    ویژگی این دوران، انتقال قدرت واقعی به سلاجقه ترک است که در خراسان و ماوراءالنهر، سرزمین های مرکزی ایران، عراق، شام و قسمت های زیادی از آناتولی حاکم شدند. اوضاع خلافت در دوران سلاجقه بهتر از زمان آل بویه بود. زیرا آنان سنی مذهبان شافعی بودند و احترام دینی خلفا را حفظ می کردند. خلفا در این دوران در توانایی و اقدام در یک سطح نبودند. آنان از دوران مسترشد، مقداری از نفوذ واقعی خویش را باز پس گرفتند و از دوران مقتفی در حکومت بغداد و شهرهای تابعه آن مستقل شدند و در دوران ناصر قدرت خود را بازیافتند و به مدت 66 سال، تسلیم هیج سلطانی نشدند تا اینکه مغولان به این سرزمین ها هجوم آوردند و با اشغال بغداد و کشتن آخرین خلیفه عباسی، خلافت آنان را از بین بردند. از ویژگی های این دوران احداث مدارس نظامیه، توسط خواجه نظام الملک وزیر سلجوقیان بود که موجب رشد علم در سرزمین های اسلامی شد. همچنین حکومت اسماعیلیان الموت به رهبری حسن صباح و ترورهایی که توسط پیروان او انجام می شد، مربوط به این دوره است. خلفای این دوره عبارتند از: قائم، مقتدی، مستظهر، مسترشد، راشد، مقتفی، مستنجد، مستضیء، ناصر، ظاهر، مستنصر و مستعصم.

    با تصرف بغداد و کشته شدن خلیفه عباسی، یک نفر از عباسیان به نام احمد مستنصر به قاهر نزد بیبرس سلطان ممالیک بحری گریخت و در آنجا با نام مستنصر دوم، خلافت عباسیان قاهره را تشکیل داد. اما آنان تحت سلطه ممالیک بحری و برجی بودند و هیچ اراده و قدرتی از خود نداشتند و در نهایت با کشته شدن متوکل سوم، سلسله عباسیان به پایان رسید.

    عباسیان و ائمه اطهار (علیهم السلام)

    ائمه اطهار (علیهم السلام) از زمان امام صادق (علیه السلام) تا غیبت حضرت ولی عصر (عج الله تعالی فرجه شریف)، با خلفای عباسی معاصر بودند. در ابتدا تصور می شد که چون عباسیان از خاندان بنی هاشم هستند، سختگیری کمتری به امامان معصوم و پیروانشان خواهند داشت، اما با روی کار آمدن منصور عباسی خلاف این مضوع ثابت شد. به گونه ای که فشارهایی که او و جانشینانش به ائمه اطهار (علیهم السلام)، علویان و پیروان آنها وارد می ساختند، گاه از فشارهای امویان بسیار بیشتر بود. گاهاً این سخت گیری ها در زمان برخی خلفای عباسی مانند منصور، هارون الرشید و متوکل عباسی به صورت غیرقابل تحملی تشدید می یافت و در زمان برخی خلفاء مانند مهدی یا مأمون کاهش پیدا می کرد. با وجود این فشارها، ائمه اطهار (علیهم السلام) از هر فرصتی برای اعلام نارضایتی از حکومت موجود، عدم مشروعیت آن و ادعای امامت و رهبری اسلام در خانواده رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) استفاده می کردند. همچنین در این زمان برخی شیعیان مانند علی بن یقطین که توانسته بودند در حکومت عباسیان، مناصبی چون وزارت را بدست آورند، از طرف امامان، با مخفی نگه داشتن هویت شیعی خود، مأمور به رسیدگی به وضعیت شیعیان بودند.

    خلفای معاصر با ائمه اطهار (علیهم السلام)

    بنی عباس در روایات

    مرحوم علامه مجلسی در معنی این حدیث گفته: مراد امام این است که همچنان که ابومسلم از خراسان آمد و حکومت این‌ها را برپا ساخت. هلاکو نیز از همان سوی (ایران) بیاید و آن‌ها را سرنگون سازد.[۱۷]

    پانویس

    منابع


    منبع مطلب : wiki.ahlolbait.com

    مدیر محترم سایت wiki.ahlolbait.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    بنی عباس

    بنی عباس

    چگونگی به قدرت رسیدن عباسیان

    چگونگی به قدرت رسیدن عباسیان 

     خلافت عباسیان از سال ۱۳۲ ه . ق با خلافت ابوالعباس سفاح و در پی سرنگونی مروان بن محمد ـ آخرین خلیفه اموی ـ آغاز شد و در سال ۶۵۶ ه . ق، در زمان خلافت مستعصم و در اثر حمله ی هولاکو خان مغول به بغداد و فتح آن شهر از سوی او به پایان رسید و بدین ترتیب سیطره ی تقریباً پانصد ساله ی نوادگان عباس بن عبدالمطلب ـ عموی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بر سرزمینهای اسلامی خاتمه یافت.

    خلافت عباسیان از سال ۱۳۲ ه . ق با خلافت ابوالعباس سفاح و در پی سرنگونی مروان بن محمد ـ آخرین خلیفه اموی ـ آغاز شد و در سال ۶۵۶ ه . ق، در زمان خلافت مستعصم و در اثر حمله ی هولاکو خان مغول به بغداد و فتح آن شهر از سوی او به پایان رسید و بدین ترتیب سیطره ی تقریباً پانصد ساله ی نوادگان عباس بن عبدالمطلب ـ عموی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بر سرزمینهای اسلامی خاتمه یافت.

    خلافت پانصد ساله ی عباسیان از جنبه های گوناگون قابل بحث و بررسی است، از نظر طول مدت خلافت و علل آن ، شیوه ی دست یافتن به قدرت، نحوه ی برخورد با مردم غیر عرب تابع خلافت به ویژه ایرانیان ـ و مقایسه ی این برخورد با برخورد بنی امیه با غیر عرب ـ، چگونگی ارتباط با حکومت های کم و بیش مستقلی که در قلمرو آنان به وجود آمدند ـ موردی که در دوره ی بنی امیه سابقه نداشت ـ، شیوه و چگونگی اداره ی قلمروی بسیار وسیع آنان و نقش ایرانیان در این قسمت و ...، و ما در این نوشتار به بررسی چگونگی تأسیس خلافت عباسیان خواهیم پرداخت و البته به چگونگی ارتباط آنان با علویان نیز به طور مشروح اشاره خواهیم کرد.

    عباسیان برای رسیدن به قدرت از عواملی سود بردند که از جمله ی این عوامل می توان به بهره برداری از نزدیکی و خویشاوندی با رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، کینه و نفرت غیر عرب از بنی امیه به دلیل برخورد بد و توهین آمیز و آمیخته با شدیدترین تعصبات نژادی بنی امیه با غیر عرب و به ویژه ایرانیان، اختلافات داخلی میان اعراب طرفدار بنی امیه به ویژه در مناطق حساسی همچون خراسان، شرایط بد و نابسامان اقتصادی و اجتماعی مردم در اواخر دوره ی بنی امیه و ... اشاره کرد.

    در هنگام تحقیق در مورد این موضوع، با بررسی منابع و تحقیقاتی که پیرامون چگونگی به قدرت رسیدن عباسیان مطالبی داشتند، سؤالاتی در مورد استفاده ی عباسیان از شعار «الرضا من آل محمد (ص)» در مورد رهبری نهضت در ذهنم شکل گرفت و این سؤالات با مطالعه ی مقاله ی «نگرشی بر نهضت عباسیان» از دکتر محمد کاظم خواجویان قوت گرفت، که در پایان همین نوشتار و در بررسی این مقاله به آن سؤالات اشاره خواهد شد و البته روشن است که طرح این سؤالات نه به قصد اظهار نظری مسلَّم، بلکه به عنوان آغاز بحثی در مورد چگونگی سوء استفاده عباسیان از این شعار و یا اثبات اشتباه بودن این نظریه ی می باشد.

    در پایان از خوانندگان گرامی درخواست می شود که نظرات اصلاحی خود را در مورد مطالب این نوشتار را برای آگاهی بیشتر نویسنده با اینجانب در میان بگذارند.

    اوضاع سرزمین های اسلامی در اواخر خلافت بنی امیه به ویژه ایران و خراسان

    در بحث و بررسی در مورد چگونگی به قدرت رسیدن بنی عباس، قبل از هر چیز باید از نقش سیاست های اشتباه بنی امیه که در حقیقت راه را برای بهره برداری عباسیان در رسیدن به قدرت هموار ساخت ، سخن بگوییم.

    خلافت بنی امیه که در سال ۴۱ ه . ق و پس از حدود۶ سال کشمکش و درگیری معاویه بن ابوسفیان با خلافت برحق امیر مؤمنان امام علی (ع) و نیز امام حسن (ع) با حیله و نیرنگ آغاز شد، از همان ابتدا بذر انحطاط را در بطن خود نهان داشت و این بذر انحطاط چیزی نبود جز حیله و نیرنگی که شخص معاویه برای رسیدن به قدرت از آن سود برد و هر چه مردم مسلمان از این حیله بیشتر آگاه می شدند، قیام های بیشتری بر ضد حکومت بنی امیه شکل می گرفت و این مشکل بنی امیه تا جایی پیش رفت که معاویه ی دوم ـ فرزند یزید و نوه ی معاویه ـ خود رسماً به حقانیت امام علی (ع) در برابر جدش اعتراف نموده و ضمن محکوم کردن اعمال پدر و جدش، از خلافت کناره گیری نمود.

    جز مسأله ی حیله ی معاویه و غصب خلافت از جانب او مسایل دیگری نیز وجود داشت که بنی عباس با انگشت گذاشتن بر آن مسایل و استفاده از آن نقاط ضعف توانستند توده ی مردم مسلمان را با خود همراه سازند و سرانجام خلافت بنی امیه را ساقط سازند که در اینجا به مهمترین آن مسایل اشاره خواهیم کرد.

    روش های سیاسی بنی امیه که سبب ضعف و سقوط آنان گشت

    ـ سیاست تبعیض نژادی بنی امیه:

    بنی امیه تعصب نژادی شدیدی داشتند ، به نحوی که نه تنها عرب را از عجم برتر می دانستند بلکه حتی در میان خود اعراب نیز تبعیض روا می داشتند و قریش را در میان اعراب و بنی امیه را در میان قریش برتر می دانستند و این سیاست تبعیض آمیز از دو سو برای آنان مشکلاتی را به وجود آورد: از سویی جماعت مسلمان غیر عرب ـ به ویژه ایرانیان که خود را صاحب فرهنگی برتر از اعراب می دانستند ـ از این برخورد غیر عادلانه و تبعیض آمیز به شدت آزرده و ناراضی بودند و دعوت هر قیام کننده ای علیه حکومت بنی امیه را لبیک می گفتند ، که از آن جمله می توان به شرکت فعالانه ی ایرانیان در نهضت مختار و همراهی با یحیی بن زید و از همه مهمتر و تأثیر گذارتر، همراهی آنان با ابو مسلم خراسانی در سرنگونی حکومت بنی امیه اشاره کرد ، در این باره آمده است:

    «پس از غلبه مسلمین بر دولتهای روم و ایران بتدریج این تصور غلط در آنها بوجود آمد که لابد خون عرب خونی است که با خون سایر ملل اختلاف دارد، بویژه خلفای بنی امیه و حکام دست نشانده ایشان بشدت این اندیشه غلط را تقویت می کردند... و بعلت داشتن همین تفکر ابلهانه غیر عرب را در ردیف بندگان یا باصطلاح خود آنان موالی در می آوردند و از سپردن مشاغل و مأموریتهای مهم و حساس کشوری و لشکری به آنها خودداری می کردند... اینگونه تحقیرها و آزار و شکنجه ها نتیجه ای جز ایجاد نفاق میان مسلمین نداشت. عکس العمل این نوع طرز تفکر باطل و بیهوده آن شد که ملل مغلوب ساکت ننشسته، در مقابل اینگونه افکار کودکانه قیام کردند، مسلکانان غیر عرب عموماً و ایرانیان مسلمان خصوصاً برای توجیه نارضایی خود از سلطه خلفای بنی امیه دلایل نیرومندی داشتند زیرا همان طور که اشاره شد از مساوات اقتصادی و اجتماعی با عربهای مسلمان، چنانکه انتظار داشتند برخوردار نشدند بلکه مقام اجتماعی آنها را نیز تا حد موالی تنزل داده بودند، موضوع مهمی که نارضایی آنها را بیشتر می کرد این بود که خودشان را نماینده فرهنگی کهن تر و والاتر از تمدن و فرهنگ فاتحان می دانستند و این حقیقتی بود که عربها نیز به آن معترف بودند، ضمناً بایستی به این نکته توجه داشت که اغلب مخالفان دستگاه حکومت در متصرفات شرقی آنها یعنی در ایران می زیستند... نارضایی از حکومت خلفای بنی امیه تنها منحصر به ایرانیان و دیگر اقوام تابعه نبود بلکه در میان خود عربها روز بروز نارضایی از حکومت جابرانه بنی امیه فزونتر می گشت و همین عدم رضایت از هیأت حاکمه فاسد بود که سرانجام به سقوط بنی امیه منتهی شد.»[۱]

    از سوی دیگر سیاست تبعیض نژادی بنی امیه در برتری قایل بودن برای وابستگان خویش در میان اعراب، مخالفتهایی را در میان اعراب نیز علیه بنی امیه برمی انگیخت و در حقیقت یکی از مهمترین عوامل در پیروزی قیام ابومسلم همین اختلافات داخلی میان اعراب ساکن در خراسان بود که ابو مسلم توانست زیرکانه از این اختلافات به نفع قیام خویش بهره گیرد، در این باره یعقوبی می نویسد:

    «قدرت کرمانی در خراسان بالا گرفت و جنگ میان او و نصر بن سیار ادامه یافت و کرمانی بر نصر بن سیار پیروز آمد و بیشتر امر کرمانی در دست ابو مسلم خراسانی بود. جماعتی از بزرگان مرا خبر دادند که هر گاه کرمانی و نصر بن سیار برای نبرد روبرو می شدند، ابو مسلم می گفت، خدایا هر دو را شکیبایی ده و هیچکدام را پیروز مگردان.»[۲]  

    منبع مطلب : bani-abas.blogsky.com

    مدیر محترم سایت bani-abas.blogsky.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 1 ماه قبل
    0

    خفخع

    مهدی 2 سال قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید