در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    هوا ز باد مخالف چو نیلگون گردید

    1 بازدید

    هوا ز باد مخالف چو نیلگون گردید را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    عزیز فاطمه - کرب و بلا- سایت تخصصی امام حسین علیه السلام

    عزیز فاطمه - کرب و بلا- سایت تخصصی امام حسین علیه السلام

    روایت است که چون تنگ شد بر او میدان
    فتاده از حرکت ذوالجناح وز جولان

    هوا ز بادِ مخالف چو قیرگون گردید
    عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

    نه ذوالجناح دگر تابِ استقامت داشت
    نه سیدالشهدا بر جدال طاقت داشت

    کشید پــا ز رکـاب آن خلاصه ی ایجاد
    به رنگ پرتو خورشید، بر زمین افتاد

    بلند مرتبه شاهی ز صدر ِ زین افتاد
    اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

    مقبل كاشاني

    مقبل کاشانی شاعری بوده که خیلی آرزوی زیارت امام حسین علیه السلام رو داشته اما از نظر مالی در مضیقه بوده .هر وقت سایر افراد کربلا میرفتن اشک حسرت میریخته وآرزوی زیارت ارباب بی کفنش رو داشته .یک روز یکی از دوستان خرج سفرش رو تقبل میکنه و از کاشان راه میفتن به سمت کربلا .در راه و نزدیکی های گلپایگان دزدان قافله رو تاراج میکنن .یک عده از افراد بر میگردن کاشان .یک عده هم میرن سمت گلپایگان و از اونجا با توجه به اعتباری که داشتند و یا از فامیلاشون پول قرض میکنن و سفر رو ادامه میدن .اما مقبل در گلپایگان نه آشنایی داشت و نه اعتباری . از یک طرف هم دوست نداشت دیگه راهی رو که اومده برگرده . دلش هوای امام حسین علیه السلام رو داشت ...با خودش می گفت یک قدم نزدیکتر به امام حسین علیه السلام هم یک قدمه .همینجا میمونم کار میکنم تا خرج ادامه سفرم جور بشه ....چند وقتی تو گلپایگان موند تا محرم از راه رسید .مثل همه شیعیان در مجالس عزاداری شب و روز محرم شرکت میکرد تا اینکه شب عاشورا شد ، اشعاری رو که سروده بود در شب عاشورا خوند و غوغا کرد ....همون شب پس از اتمام مجلس و در عالم رویا خواب دید مشرف شده به کربلا و وارد صحن شد .خواست بره طرف ضریح که از ورودش جلوگیری کردن .مقبل میگه :با خود گفتم خدایا نباید در رابطه با دخول به حرم کسی دیگری را مانع شود .یکی گفت درست میگویی مقبل اما الان فاطمه زهرا (س) و خدیجه کبری و آسیه و هاجر و ساره با عده ای از حوریان در حرم مشغول زیارتند چون تو نامحرمی اجازه ورود نخواهی داشت.پرسیدم توکیستی ؟ گفت : من از فرشتگان حافّین هستم ،حالا برای اینکه ناراحت نشوی بیا تا تو را به قسمتهای دیگر حرم هدایت کنم . در سمت غربی صحن مطهر مجلسی با شکوه بود . از وی راجع به حاضرین در مجلس سوال کردم . گفت : پیامبرانند از آدم تا خاتم که همه برای زیارت قبر سید الشهدا آمده اند مقبل میگه : حضرت رسول صلی الله علیه و آله را دیدم که فرمود بروید به محتشم بگویید بیاید ناگاه دیدم محتشم با همان قیافه ، قدی کوتاه و چهره ای نورانی و عمامه ای ژولیده وارد شد حضرت به منبری که در آنجا بود اشاره فرمودند که ای محتشم برو بالا و هر چه بالا میرفت حضرت میفرمود برو بالاتر تا پله نهم رسید ایستاد ومنتظر دستور پیامبر بود .حضرت فرمود ای محتشم امشب شب عاشوراست ، از آن اشعار جانسوزت بخوان

    و محتشم شروع کرد به خواندن اشعارش :

    کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
    در خاک و خون طپیده به میدان کربلا


    گر چشم روزگار بر او زار می گریست
    خون می گذشت از سر ایوان کربلا


    نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
    زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
    از آب هم مضایقه کردند کوفیان
    خوش داشتند حرمت مهمان کربلا


    بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکيد
    خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا


    زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
    فریاد العطش ز بیابان کربلا


    آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
    کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا


    آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
    کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد


    * * *
    کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
    وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی


    کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
    سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی


    کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
    یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی


    کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
    سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی


    کاشآن زمان که پیکر او شد درون خاک
    جان جهانیان همه از تن برون شدی


    کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
    عالم تمام غرقه دریای خون شدی


    آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
    با این عمل معامله ی دهر چون شدی


    آل نبی چو دست تظلم برآورند
    ارکان عرش را به تلاطم درآورند


    * * *
    برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
    اول صلا به سلسله ی انبیا زدند


    نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
    زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند


    آن در که جبرئیل امین بود خادمش
    اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند


    پس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
    افروختند و در حسن مجتبی زدند


    وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود
    کندند از مدینه و در کربلا زدند


    وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
    بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند


    پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
    بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند


    اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
    فریاد بر در حرم کبریا زدند


    روح الامین نهاده به زانو سر حجاب

    تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب


    * * *
    چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
    جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید


    نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
    از بس شکست ها که به ارکان دین رسید


    نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
    طوفان به آسمان از غبار زمین رسید


    باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
    گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید


    یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
    چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید


    پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
    از انبیا به حضرت روح الامین رسید


    کرد این خیال و هم غلط کار کان غبار
    تا دامن جلال جهان آفرین رسید


    هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
    او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال


    * * *
    ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
    یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند


    ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
    دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند


    دستعتاب حق به در آید ز آستین
    چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند


    آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک
    آل علی چو شعله ی آتش علم زنند


    فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
    گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند


    جمعی که زد به هم صفشان شورکربلا
    در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند


    از صاحب حرم چه توقع کنند باز
    آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند


    پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
    شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل


    * * *


    اینجا بود که صدای گریه و ناله از پیامبران بلند شد ...حضرت رسول صلی الله علیه و آله گریه کنان می فرمود : ای پدران من ای عزیزان ببینید با فرزندم حسین چه کرده اند، آب فراتی که همه حیوانات از آن مینوشند بر فرزندم حرام کردند.

    سپس اشاره کرد که محتشم باز هم بخوان.

    محتشم ادامه داد:

    روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
    خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار


    موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
    ابری به بارش آمد وبگریست زار زار


    گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
    گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار


    عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
    افتاد در گمان که قیامت شد آشکار


    آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
    شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار


    جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
    گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار


    با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
    روح‌الامین ز روي نبی گشت شرمسار


    وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
    نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد


    * * *
    بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
    شور و نشور واهمه را در گمان فتاد


    هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
    هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد


    هرجا که بود آهویی از دشت پاکشید
    هرجا که بود طایری از آشیان فتاد


    شد وحشتی که شور قیامت زيادگشت
    چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد


    هر چند بر تن شهدا چشم کار کرد
    بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد


    ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
    بر پیکر شریف امام زمان فتاد


    بی اختیار نعره ی هذا حسین ازو

    سر زد چنانکه آتش ازآن در جهان فتاد


    پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
    رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

    در این لحظه گریه آنقدر زیاد شد که گویی صدای گریه به عرش میرسید.

    محتشم خواست تا پایین بیاید حضرت فرمود باز هم بخوان زیرا هنوز دلها از گریه خالی نشده. محتشم اطاعت امر کرد و در حالیکه عمامه اش را از سر برداشت و فریاد کنان صدا زد یا رسول الله :

    این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
    وین صید دست و پا زده در خون حسین توست


    این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
    دود از زمین رسانده به گردون حسین توست


    این ماهی فتاده در دریای خون که هست
    زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست


    این غرقه محیط شهادت که روی دشت
    از موج خون او شده گلگون حسین توست


    این خشک لب فتاده دور از لب فرات
    کز خون او زمین شده جیحون حسین توست


    این شاه کم سپاه که باخیل اشك و آه
    خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست


    این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
    شاه شهید ناشده مدفون حسین توست


    چون روی در بقیع به زهرا خطابکرد
    وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد


    * * *
    کای مونس شکسته دلان حال ما ببین
    ما را غریب و بیکس و بی آشنا ببین


    اولاد خویش را که شفیعان محشرند
    در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین


    در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
    واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین


    نی ني درآ چو ابر خروشان به کربلا
    طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین


    تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
    سرهای سروران همه بر نیزه ها ببین


    آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
    یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین


    آن تن که بود پرورشش در کنار تو
    غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین


    یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
    کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

    با رسیدن محتشم به این قسمت از اشعارش رسول الله غش کرد و انبیا همه بر سر میزدند و گریه میکرند.

    و ملکی این شعر محتشم را میخواند :

    خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
    بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد


    خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
    مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد


    خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان
    دردیده اشك مستمعان خون ناب شد


    خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
    روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد


    خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
    دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد


    خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
    از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد


    خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
    جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

    تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد

    بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

    محتشم لب فرو بست و از منبر پایین امد .

    پس از ساعتی که مجلس به حالت عادی بازگشت پیامبر عبای خود را بر دوش محتشم انداخت مقبل میگوید :من هم شاعر اهل بیت بودم و دوست داشتم پیامبر به من هم بگوید تو هم اشعارت را بخوان. هر چه انتظار کشیدم نفرمود. مایوسانه از حرم خارج شدم که دیدم حوری مرا صدا میزند ای مقبل، فاطمه زهرا سلام الله علیها به نزد پدر آمد و فرمود به مقبل هم بگویید تا اشعارش را بخواند مقبل گوید رفتم روی منبر پله اول ولی دیگر پیامبر به من نفرمود برو بالاتر فهمیدم مقام محتشم از من خیلی بالاتر است. شروع کردم به خواندن اشعارم :

    روايت است كه چون تنگ شد بر او ميدان

    فتاد از حركت ذوالجناح وز جــــولان

    نه سيد الشهدا بر جدال طاقت داشت

    نه ذولجناح دگر تاب استقامت داشت

    كشيد پــا زركـــاب آن خلاصه ايجاد

    به رنگ پرتو خورشيد، بر زمين افتاد

    هوا زجور مخالف چون قيرگـــون گرديد

    عزيز فاطمه از اسب سرنگون گـرديد

    بلند مرتبــه شاهــي زصــدزين افــتاد

    اگر غلط نكنم، عـــرش بر زمين افتاد

    تا این اشعار را خواندم حوریه ای آمد و گفت مقبل دیگر نخوان که زهرا سلام الله علیها غش کرد. مقبل گوید :

    از منبر فرود آمدم و پیامبر به عنوان صله چیزی به من عطا نفرمود. ناگهان امام حسین علیه السلام را درهمان حالت رویا دیدم که ازآن حلقوم بریده صدا زد: ای مقبل من خودم خلعت تو را خواهم داد. مقبل گوید در این حال از خواب بیدار شدم. فردای آن روز قافله ای به قصد زیارت کربلا حرکت کرد و مرا همراه خود برند.

    هوا ز جور مخالف چو قیرگون گردید ... عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

    هوا ز جور مخالف چو قیرگون گردید ... عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

    مقبل که مداح حضرت اباعبدالله الحسین(ع) است می گوید:
        من خیلی عاشق زیارت قبر امام حسین(ع) بودم. یکی از تجار به من گفت: من تو را با خرج خودم کربلا می برم. کاروانی ترتیب دادند و حرکت کردیم ولی در بین راه، سارقها ریختند کاروان ما را سرقت کردند و من دلشکسته به گلپایگان برگشتم. یک حسینیه بود، در آن حسینیه مشغول عزاداری شدیم تا شب عاشورای حسین. شب عاشورا را گریه کردیم، سینه زدیم و روضه خواندیم. سپس من خوابیدم. در خواب دیدم که مشرف شده ام به صحن و سرای امام حسین(ع.) اما یک عده خادم هایی که لباس سفید مخصوص دارند، مامور انتظاماتند. من آمدم درب حرم اباعبدالله حسین(ع) دیدم یکی از آن خدام دست مرا گرفت و گفت: مقبل صبر کن. گفتم: آقا این در خانه حسین است “هرکه خواهی گو بیا و گو برو” چرا دستم را گرفتی؟ من عاشق حسینم، می خواهم بروم به زیارت قبرش. یک نگاهی به من کرد و گفت: مقبل، آرام بگیر. حرم را خلوت کرده اند، مادرش فاطمه زهرا به زیارت قبرش آمده است.
        مقبل می گوید: من این حرف را که شنیدم برگشتم داخل صحن، دیدم در دهلیز وسط صحن یک مجلسی است، یک گروه باوقار، یک عده مردم نورانی نشسته اند. من هم همان دم در نشستم. طولی نکشید دیدم یک شخصیتی که او خورشید است و دیگران ستاره وارد شد. زیر بغل هایش را گرفتند، قامتش خمیده، لباس سیاه تنش، همه بلند شدند، او را صدر مجلس جا دادند. سوال کردم این آقا کیست؟ گفتند: خاتم انبیاست. گفتم اینهایی که نشسته اند چه کسانی هستند: گفتند: آدم صفی، ابراهیم خلیل، موسی، نوح شیخ الانبیا و عیسی مسیح. گفتم که این مجلس، مجلس انبیاست. دیدم همه سرسلامتی دادند.
        پیغمبر فرمودند: دیدید حسین را کشتند. سرسلامتی دادند. پیامبر سر را بلند کرد و فرمود: محتشم را بگویید بیاید برای ما روضه بخواند. گفت: دیدم یک پیرمرد قدکوتاه، عمامه ژولیده، محاسن انبوه، بلند شد آمد جلو. تعظیم کرد و یک منبر از نور گذاشتند. پیغمبر فرمود: برو بالا. پله اول و دوم و سوم و... تا پله نهم ایستاد. من گفتم: حالا این دوازده بند شعری که گفته، ببینم از کجایش شروع می کند. دیدم شروع کرد به خواندن این شعر:

        همه گریه کردند. پیغمبر رو کرد به انبیا و فرمود: دیدید حسینم را لب تشنه کشتند. آبش ندادند. محتشم خیال کرد دیگر بس است و ساکت شد. یک وقت پیغمبر فرمود محتشم بخوان. روضه بخوان، دلهای ما عقده دارد.
        دیدم محتشم عمامه اش را زمین زد. از بالای منبر به پیغمبر عرض کرد: یا رسول الله، اینجا را نگاه کن واشاره کرد به گودی قتلگاه.

        یک وقت دیدم ملائکه دویدند. گفتند: محتشم بس است. پیغمبر غش کرده است. پیغمبر را به هوش آوردند. پیغمبر عبایش را برداشت با دست خودش بر دوش محتشم انداخت.
        مقبل می گوید: دل من شکست. با خودم گفتم من هم مداح حسینم. چرا پیغمبر به من هیچ نفرمودند، اما به محتشم عبا دادند.
        از مجلس انبیا بیرون آمدم. هی بر می گردم یک قدم پشت سرم را نگاه می کنم، اشکهای من جاری شد، خدایا حسین حلقه غلامی به گوش من نکرده است.
        در این حال یک وقت دیدم یکی از خدام از داخل حرم می دود، صدا زد: بیا مقبل، مادرش فاطمه زهرا فرمود: مقبل برایم روضه بخواند. مقبل می گوید: من پله اول منبرایستادم و این شعر را خواندم:

        یک وقت دویدند و گفتند: ای مقبل بس است، زهرا روی قبر حسین غش کرد...

    «فدای لب تشنه ات یا حسین شهید»

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    یا حسین 6 روز قبل
    0

    یا اباعبدالله

    ای کاش ما هم اجازه داشتیم کنار رسول الله ،کنار مادر بزرگوارتون حضرت صدیقه سلام الله علیها بنشینیم و اسم شما رو فریاد بزنیم و گریه کنیم

    یا اباعبدالله

    مهدی 11 ماه قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید