توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    نقاشی ضرب المثل دست گل به اب دادن

    1 بازدید

    نقاشی ضرب المثل دست گل به اب دادن را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    حکایت ضرب‌المثل‌ «فلانی دسته‌‌گل به آب داده» را می‌دانید؟

    ضرب المثل دسته گل به آب داد

    ضرب المثل دسته گل به آب داد

    روزی ، مادری صاحب دو فرزنددوقلوشد. این دو پسر دوقلو نه تنها از لحاظ شکل و ظاهر شبیه هم نبودند ، بلکه از نظر شانس و اقبال هم بهم شبیه نبودند. یکی از این دو برادر از همان سنین کودکی خوش قدم و خوش شانس بود و هرجا پا می گذاشت برای اطرافیانش خوبی و خوشی به همراه می آورد. ولی برادر دیگر به خوش شانسی برادرش نبود و هرجا می رفت باعث بدبختی و دعوا برای اطرافیانش بود.ضرب المثل دسته گل به آب دادضرب المثل دسته گل به آب داد

    این دو برادر با این دو ویژگی متضاد سالیان سال با هم زندگی می کردند و خیلی هم به یکدیگر علاقمند بودند. تا اینکه هر دو به سن جوانی رسیدند و برادری که خوش قدم بود چون خیلی بین مردم شهرش محبوب بود از مادرش خواست تا به خواستگاری دختر کدخدا برود. مادرش برای خواستگاری به خانه ی کدخدا رفت. کدخدا گفت : پسر تو خیلی خوب است ، و من راضی ام که داماد من شود. ولی این ازدواج یک شرط دارد. مادر پرسید چه شرطی؟ کدخدا گفت : روزی که می خواهیم مراسم عقد و عروسی را برپا کنیم برادر داماد ، یعنی پسر دیگرت که بدقدم است باید از شهر برود تا من مطمئن شوم برای کسی اتفاق بدی نمی افتد. مادر داماد پذیرفت که با پسرش صحبت کند.

    برادر بدقدم وقتی شرط کدخدا را برای ازدواج دخترش با برادر خودش شنید به خاطر خیر و خوشی برادرش هم که شده قبول کرد تا از شهر خارج شود و چند روزی را به شهر دیگری برود.

    او روز عروسی برادرش قبل از طلوع خورشید لباس هایش را پوشید و از شهر خارج شد و رفت تا به شهر بعدی رسید. پسر جوان خیلی گرسنه اش بود و خواست تا به مغازه ی نانوایی برود ولی تا وارد مغازه ی نانوایی شد دید شاطر با یکی از مشتری ها دعوایش شد. مرد بدقدم برای اینکه دعوای آنها بالا نگیرد ، از نان خریدن منصرف شد و از نانوایی بیرون آمد.

    او کمی در کوچه ها گشت ولی خیلی گرسنه اش بود و باید غذایی می خورد. این بار به مغازه ی کبابی رفت تا یک سیخ کباب برای خودش بخرد. اما تا پایش را داخل کبابی گذاشت ، صاحب مغازه بالا سر منقل کباب ها رفت و متوجه شد کارگر حواسش نبوده و کباب ها سوخته اند. صاحب مغازه شروع کرد به داد و بیداد و کتک زدن کارگر حواس پرت. مرد بدقدم برای اینکه کار از این بیشتر بالا نگیرد از مغازه ی کبابی هم خارج شد.

    مرد بدقدم که خیلی عصبانیبود تصمیم گرفت تا از آن شهر هم بیرون برود. او با خود گفت اصلاً می روم کنار رودخانه تا بتوانم ماهی بگیرم و آتشی درست کنم. شاید در جایی که آزارم به هیچ کس نمی رسد ماهی کباب شده بخورم. مرد بدقدم رفت تا به لب رودخانه رسید. کنار رودخانه نشست و با یک چوب بلند و مقداری نخ ، قلابی درست کرد. سرنخ یک کرم زد و به آب انداخت تا ماهی بگیرد. بعد از مدتی توانست یک ماهی بگیرد و آتشی درست کرد و ماهی را کباب کرد. مرد همینطور که ماهی کباب شده را می خورد چشمش به گل های ریز و درشت و رنگارنگی افتاد که در کناره های رودخانه درآمده بودند.

    مرد با خودش فکر کرد که چقدر دوست داشت در مراسم عروسی برادر دوقلویش حضور داشته باشد. ولی از شانش بدش ، این بار هم نتوانست آن کاری که دوست داشت را انجام دهد. همینطور که در افکارش غرق بود ، یادش آمد این رودخانه از وسط خانه ی کدخدا می گذرد. پس تصمیم گرفت کمی از این گل های زیبا و کمیاب را بچیند و به رودخانه بسپارد تا به خانه ی عروس برود و حداقل با این کار بتواند آنها را خوشحال کند.

    وسط خانه ی کدخدا یک حوضچه ی نسبتاً بزرگ بود که آب رودخانه در آنجا جمع می شد و از آبراهه باریکی خارج می شد. وقتی دسته گل به خانه کدخدا رسید ، دختربچه ، خواهر عروسکنار حوضمشغول بازی بود و هنگامی که دسته گل را دید خواست آن را از آب بگیرد و قبل از اینکه کسی متوجه آن شود ، گل ها را به خاله اش تقدیم کند. دخترک که سعی می کرد به نحوی گل را از حوضچه بگیرد ، پایش لبه حوض سر خورد و به داخل آب افتاد و چون کسی آنجا نبود تا به او کمک کند کودک در آب خفه شد.

    ساعتی بعد مادر کودک هرچه دنبال دخترش گشت او را پیدا نکرد تا اینکه یکی از میهمانان جنازه ی کودک را از آب بیرون آورد. همه شروع به شیون و ناله کردند و پدر کودک که تازه از راه رسیده بود آنقدر عصبانی شد که زنش را به باد کتک گرفت. مرد آنقدر همسرش را زد که زن نیز از دنیا رفت و با مرگ خواهر و خواهرزاده عروس ، عروسی تبدیل به عزا شد.

    فردای آن روز برادر بدقدم به شهرش بازگشت تا به خانه اش برگردد. وقتی وارد خانه شد متوجه شد که همه ناراحتند و به پدرش گفت : پدر جان عروسی پسرتان را تبریک می گویم. ولی دید پدرش مثل همیشه نیست. پدر در جواب او مثل ببر خشمگین او را نگاه کرد و هیچ نگفت. مرد بدقدم متوجه شد آن روز همه مردم شهر به شکلی ناراحتند. آخر دوستی از او پرسید : راستش را بگو چه جادویی کردی عروسی برادرت پا نگیرد؟ می ترسیدی تنها شوی؟

    مرد بدقدم گفت : من هیچ کاری نکردم. فقط یک دسته گل قشنگ به آب دادم. دوستش گفت : پس آن دسته گل را تو به آب دادی و عامل اصلی این فتنه تو هستی.

    در گذشته های دور ، جوانکی بوده که در میان مردم بد یمن و بدشگون خوانده می شده. مردم او را فردی می دیدند که پا به هر محلی می گذارد ، اتفاقی ناگوار رخ می دهد و به همین دلیل این جوان در میان مردم بدشانس و بد قدم خوانده می شد.

    از قضا رسید روزی که این جوان دلباخته دختری در میان اهالی شهر شد. دخترک هم البته دلباخته او شده بود اما به دلیل همان حرف و حدیث هایی که پشت سر پسر جوان بود ، خانواده دختر با ازدواج این دو مخالفت کردند و دخترک به عقد دیگری درآمد.

    جوان عاشق که طاقت دیدن مراسم عروسی دختر مورد علاقه اش را نداشت ، از شهر بیرون رفت. به دشت و دمن زد و از میان گل های دشت ، دست گلی مهیا کرد و به آب رودخانه سپرد که از قضا از محل مراسم عروسی می گذشت.

    کودکانی که در آن حوالی مشغول بازی و طرب بودند ، هر یک با دیدن دست گل در آب تلاش کردند تا آن را به دست آوردند. در میان آنها دختربچه ای هم بود که از خویشان نزدیک خانواده عروس محسوب می شد. دخترک به آب زد و آب رودخانه او را در خود غرق کرد و عروسی به عزا بدل شد.

    چند روزی گذشت و جوان عاشق شکست خورده ، مغموم به شهر آمد. درحالی که از این پیشامد خبر نداشت. مردم که مدام از این حادثه حرف زدند ، او تازه فهمید که عروسی به هم خورده و خانواده عروس داغدار شدند. پس از آن خود ماجرا را برای مردم تعریف کرد و مردم هم به او گفتند : « پس آن دسته گل را تو به آب داده بودی».

    حالا از آن زمان این ضرب المثل را در مواقعی به کار می برند که بخواهند فردی را از خطای احتمالی بر حذر دارند و می گویند : «حواست باشه که دست گل به آب ندهی!». یا اینکه اگر فردی خطایی کرد به آو می گویند که «باز دسته گل به آب دادی؟!»

    منبع مطلب : namnamak.com

    مدیر محترم سایت namnamak.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    دسته گل به آب دادن

    دسته گل به آب دادن
    دسته گل به آب دادن

    شخصی بود بسیار بد شانس ، هرکجا که پا می گذاشت اتفاقی رخ میداد . تااینکه مراسم جشن عروسی دختر ارباب شد و مامورین برای اینکه اتفاقی رخ ندهد او را از شهر یا روستا بیرون کردند و قرار شد عروسی که تمام شد دوباره به آنجا باز گردد .

    آن شخص که خیلی هم ناراحت بود و دوست داشت در جشن عروسی آنها شرکت کند درحالیکه  میان کوه ودشت قدم میزد ، چند گل از درختان مختلف چید و دسته گلی درست کرد و آنها را روانه جوی آبی کرد که میدانست این جوی آب درست از میان همان باغی عبور خواهد کرد که در آنجا عروسی است .

    از قضا عروس خانم دسته گل را دید و پایش را جلو گذاشت تا دسته گل را از آب بگیرد اما پایش لیز خورد و داخل جوی آب افتاد. در این حال زنی جلو آمد و گفت گمانم فلانی باز هم دسته گلی به آب داده .

    به خاطر همین وقتی کسی کاری را که قرار است انجام بدهد خراب می کند میگن دسته گل به آب داده...

    بخش کودک و نوجوان تبیان

    منبع: نی نی فرشته آسمونی

    مطالب مرتبط:

    لطیفه

    پا را به اندازه گلیم خود دراز کن

    فوت کوزه گری را نمی‌داند

    لطیفه

    آب زیر کاه

    ضرب المثل نه گاو رو می‌خوام نه گوساله

    منبع مطلب : article.tebyan.net

    مدیر محترم سایت article.tebyan.net لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 7 روز قبل
    1

    زرنزن

    مهدی 1 سال قبل
    -1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید