در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    معنی هم جالسون هناک در عربی هفتم

    1 بازدید

    معنی هم جالسون هناک در عربی هفتم را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    ترجمه و معنای هناک به فارسی عربی-فارسی در فرهنگ لغت اصطلاحات صفحه 1

    لغات عربی هفتم با معنی به ترتیب درس ها

    الدَّرْسُ الثّاِلثُ (3)

    أَحْیاء: زندگان «مفرد: حَیّ »

    أَوْسَطُها:میانه ترین آن

    أولئِکَ: آنان

    بُسْتان: باغ «جمع:بَساتین »

    جالِس: نشسته

    جاهِل: نادان

    حَجَر: سنگ «جمع: حِجارَة »

    حدیقَة: باغ «جمع: حَداِئق »

    سَبْعینَ: هفتاد

    سَنَة: سال «جمع: سَنَوات »

    صَداقَة: دوستی

    صِغَر: خُردسالی، کوچکی

    عَداوَة: دشمنی

    عِنْدَ: نزد

    فائِز: بَرنده

    کَنْز: گنج «جمع:کُنوز »

    لاعِب: بازیکن

    مُدَرِّس: معلّم

    مِفتاح: کلید «جمع: مَفاتیح »

    مَکتَبَة: کتابخانه

    مَوْت: مرگ

    واقِف: ایستاده

    ها: َ ش،  او،  آن

    هؤلاءِ: اینان

    الدَّرْسُ الرّاِبعُ (4)

    أَ: آیا

    إحْسان: نیکی

    إلّ: به جز

    بائِع: فروشنده

    بَعید: دور

    جَزاء: پاداش

    جُنْدیّ: سرباز «جمع:جُنود »

    حَقیبَة: کیف،چمدان «جمع:حقاِئب »

    رُبَّ: چه بسا

    رُمّان: انار

    سائِق: راننده

    صَلاة: نماز

    صورَة: عکس

    عَمود: ستون

    عِنَب: انگور

    غُرْفَة: اتاق

    فُنْدُق: هتل

    قَریب: نزدیک

    قَرْیَة: روستا

    قَلیل: کم

    کَثیر: بسیار

    لا: نه

    لِسان: زبان

    مَدینَة: شهر «جمع:مُدُن »

    نَعَمْ: بله

    هَلْ: آیا

    هُنا: اینجا

    .

    الدَّرْسُ الْخامِسُ (5)

    أُخْت:خواهر «جمع:أَخَوات »

    أَخ )أَخو،أَخا،أَخی(: برادر

    «جمع:إخْوَة »

    أَرْض: زمین

    أَنَا: من

    إِنَّ: قطعاً، واقعاً، به راستی که

    أنتِ: تو «مؤنّث »

    أنتَ:تو «مذکّر »

    جَلیسُ السّوءِ: همنشینِ بد

    جَوّال: تلفن همراه

    حُبّ: دوست داشتن

    حُسام: شمشیر

    حُسْنُ الْعَهْد: خوش پیمانی

    سَماء:آسمان «جمع:سَماوات »

    سوء: بدی، بد

    سیّارَة: خودرو

    سَیِّد: آقا

    سَیِّدَة: خانم

    صَدیق: دوست «جمع:أَصدقاء »

    صَغیر: کوچک

    ضَیْف: مهمان «جمع: ضُیوف »

    کاتِب: نویسنده

    لُغَة: زبان

    لِمَنْ: مالِ چه کسی،مالِ چه کسانی

    مَنْ: چه کسی،چه کسانی

    وَحْدَة: تنهایی

    هوَ: او «مذکّر »

    هیَ: او «مؤنّث »

    الدَّرْسُ السّاِدسُ (6)

    أَفْضَل: برتر، برترین

    أُمّ: مادر «جمع: أُمَّهات »

    أنفَعُهُم: سودمندترینشان

    حَوْلَ: اطراف

    دَوَران: چرخیدن

    رَخیصَة: ارزان

    شارِع: خیابان

    عَبْد: بنده

    عَیْش: زندگی

    غالیَة: گران

    فاعِلُهُ: انجام دهنده اش

    ما: چه، چه چیز، چیست

    ماذا: چه، چه چیز

    مُداراة:مدارا کردن

    مِنْضَدَة: میز

    ناس: مردم

    نِساء: زنان

    هُ:  او، َش،  آن

    هُم: شان،  آنان «جمع مذکّر »

    ی: م،  من «أُمّی: مادرم »

    یَسار: چپ

    یَمین: راست

    الْیَوْمَ : امروز

    الدَّرْسُ السّاِبعُ (7)

    أقْدام: پاها «مفرد: قَدَم »

    أَمامَ: روبرو

    أَیْنَ: کجا

    باب: در

    بَقَرَة: گاو ماده

    تَحْتَ: زیر

    جَنْبَ: کنار

    حُسْنُ الْخُلُقِ: خوش اخلاقی

    خَلْفَ: پشت

    سَفینَة: کشتی

    عَلَی: رویِ،بر

    عَلَیکَ ب: بر تو لازم است که، تو باید

    فَوْقَ: بالا، رویِ

    قَریبٌ مِنْ: نزدیک به

    قَمَر: ماه

    مَعَ: با، همراِه

    مِنْ أَیْنَ: اهلِ کجا، از کجا

    وَراءَ: پشت

    هُناکَ: آنجا

    یَد: دست

    الدَّرْسُ الثّامِنُ (8)

    اِثْناعَشَرَ: دوازده

    اِثْنانِ: دو

    أَحَدَعَشَرَ: یازده

    أَرْبَعَة: چهار )أربَعَةٌ قَلیلُها

    کَثیرٌ: چهارچیز اندکش زیاد است (

    أُسْبوع: هفته

    بَحْر: دریا

    بدایَة: شروع

    تِسْعَة: نُه

    ثَلاثَة:سه )ثَلاثَةُ أَشْیاء: سه چیز(

    ثَمانیَة: هشت

    حَسَنَة: خوبی

    خَمْسَة: پنج

    سَبْعَة: هفت

    ستَّة: شش

    شَهْر: ماه «جمع: شُهور »

    عَشَرَة: دَه

    کَمْ: چند، چقدر

    مُصْحَف: قرآن

    نار: آتش

    نَظَر: نگاه

    وَجَع: درد

    وَجْه: چهره

    ها: َش،  او،  آن

    الدَّرْسُ التّاسعُ (9)

    أَب)أَبو،أبا،أبی(: پدر

    أُسْرَة: خانواده

    إلَی اللِّقاءِ: به امید دیدار

    أَنتُمْ: شما «جمع مذکّر »

    أَنتُما: شما «مثنّی »

    أَنتُنَّ: شما «جمع مؤنّث »

    جَدّ: پدربزرگ

    جَدَّة: مادربزرگ

    حِوار: گفت و گو

    سَیّاح: جهانگرد

    صَباحَ الخَیر، صَباحَ النّور:

    صبح به خیر

    فی أَمانِ اللهِ: خداحافظ

    کَیْفَ: چطور

    کیمیاء: شیمی

    کَ: َت،  تو «حالُکَ:حالِ تو »

    مَعَ السَّلامَةِ: به سلامت

    نَجْم: ستاره «جمع:نُجوم »

    نَحْنُ: ما

    هُمْ: آنان، ایشان «جمع مذکّر »

    هُما: آن دو

    هُنَّ: آنان، ایشان «جمع مؤنّث »

    الدَّرْسُ الْعاشرُ (10)

    أَلْف: هزار

    تَعارُف: آشنایی

    تَعالَی: بلند مرتبه

    جُلوس: نشستن

    طَواف حَوْلَ الْبَیْتِ:

    چرخیدن دور کعبه

    کُمْ: تان،  شما «جمع مذکّر »

    کُما: تان،  شما «مثنّی »

    کُنَّ: تان،  شما «جمع مؤنّث »

    کِ: َت،  تو «مؤنّث »

    نا: مان،  ما

    نِهایَة: پایان

    هِ هُ: ش،  او

    هُمْ: شان،  آنان «جمع مذکّر »

    هُما: شان،  آن دو،  آنان «مثنّی »

    هُنَّ: شان،  آنان «جمع مؤنّث »

    الدَّرْسُ الْحادیَ عَشَرَ (11)

    جاءَ: آمد

    جَلَسَ: نشست

    جَمَعَ: جمع کرد

    ذَهَبَ: رفت

    رَجَعَ: برگشت

    سَأَلَ:پرسید،خواست

    سَمِعَ: شنید

    شَرِبَ: نوشید

    طَرَقَ: کوبید

    فَتَحَ: باز کرد

    فَعَلَ: انجام داد

    کانَ: بود

    کَتَبَ: نوشت

    لِنَّ: زیرا

    لَعِبَ: بازی کرد

    لِماذا: برای چه، چرا

    ماء: آب

    واجِب: تکلیف

    الدَّرْسُ الثّانیَ عَشَرَ (12)

    أَکْبَر: بزرگ تر

    أیُّها، أیَّتُها: ای

    ب : به وسیلهٔ

    بَدَأَ ب : شروع کرد به

    تُفّاح: سیب

    زَوجَة: همسر

    سَمَحَ لِ: اجازه داد

    فاکِهَة: میوه «جمع:فَواکِه »

    فَلّح: کشاورز

    قَرَأَ: خواند

    مُساعَدَة: کمک

    مَمْلوء ب : پُر از

    والِد: پدر

    والِدَة: مادر

    الدَّرْسُ الثّاِلثَ عَشَرَ (13)

    أَخَذَ: گرفت، برداشت

    اِشْتَرَی: خرید

    أَکَلَ: خورد

    أَمْ: یا

    بارِد: سرد

    ذَکَرَ: یاد کرد

    رِسالَة: نامه

    رَفَعَ: بالا بُرد

    سرْوال: شلوار

    سوق:بازار

    شُکْراً جَزیلاً: بسیار متشکّرم

    عَباءَة: چادر

    عَلَم: پرچم

    غَسَلَ: شُست

    فُسْتان: پیراهنِ زنانه

    قَمیص: پیراهن

    لا فَرْقَ: فرقی نیست

    لکِنْ: ولی

    مَبْروک: مبارک

    مَلابس: لباس ها

    وَحْدَکَ، وَحْدَکِ: تو به تنهایی

    الدَّرْسُ الرّاِبعَ عَشَرَ (14)

    أَجابَ: جواب داد

    إذا: هرگاه، اگر

    أَراذل: فرومایگان

    أَفاضِل:شایستگان

    بَحَثَ عَنْ: دنبالِ...گشت

    بَقِیَ: ماند

    ثُمَّ: سپس

    حَصَدَ: درو کرد

    خَرَجَ: بیرون رفت

    خُسْران: زیان

    دَخَلَ: داخل شد

    دَفَعَ: پرداخت کرد

    رَفَعَ: برداشت،بلند کرد

    زَرَعَ: کاشت

    سَلِمَ: سالم ماند

    صَعِدَ: بالا رفت

    طَلَبَ: درخواست کرد

    عُدْوان: دشمنی

    عَنْ: از

    قالَ: گفت

    قَرُبَ مِنْ: نزدیک شد به

    قَصیر: کوتاه

    مَلَکَ: فرمانروا شد

    مَنْ: هرکس

    وَجَدَ: پیدا کرد

    وَصَلَ: رسید

    هَلَکَ: هلاک شد

    الدَّرْسُ الْخامِسَ عَشَرَ (15)

    آلِهَة: خدایان «مفرد:إله »

    أَمْثال:مثل ها «مفرد:مَثَل »

    حُدود: مرز،مرزها

    حَزنَ: غمگین شد

    حَفِظَ:حفظ کرد

    «حَِفظَکُمُ اللهُ: خدا شما را حفظ کند. »

    شَعَرَ ب : احساس...کرد

    صَدْر: سینه

    صَنَعَ: ساخت

    ضَرَبَ: زد

    عَبَرَ: عبور کرد

    عَرَفَ: شناخت

    عَفْواً: ببخشید

    فَرِحَ: خوشحال شد

    قَطَعَ: بُرید

    لَبسَ: پوشید

    ما: حرف نفی

    ما عَرَفْتُ: نشناختم »

    نَسیَ: فراموش کرد

    نَصَرَ: یاری کرد

    وَقَعَ: افتاد

    وَقَفَ: ایستاد

    الدَّرْسُ السّاِدسَ عَشَرَ (16)

    أبْیَض: سفید

    اِثْنَین: دوشنبه

    أَحَد: یکشنبه

    أَحْمَر: سرخ

    أخْضَر: سبز

    أربعاء: چهارشنبه

    أَزْرَق: آبی

    أَسْوَد: سیاه

    إِشارَة حَمْراء: چراغ قرمز

    أصْفَر: زرد

    أَمْس: دیروز

    أَوْراق: برگ ها «مفرد:وَرَق »

    أیّ: کدام،چه

    ثُلاثاء: سه شنبه

    جَوّ: هوا

    حارّ: گرم

    حَیاة: زندگی

    خَریف: پاییز

    خَمیس: پنجشنبه

    رَبیع: بهار

    سَبْت: شنبه

    سَحاب: ابر

    شتاء: زمستان

    صَیْف: تابستان

    غَداً: فردا

    غُراب: کلاغ

    لَوْن: رنگ «جمع:ألْوان »

    نَمْلَة: مورچه

    الدَّرْسُ السّاِبعَ عَشَرَ (17)

    اِبتِسام: لبخند

    أحَد: کسی

    أَنَّ: که

    بَلْ: بلکه

    جِدّاً: بسیار

    حَزین: غمگین

    خافَ: ترسید

    خائف: ترسیده،ترسان

    سَمَک: ماهی «جمع: أَسْماک »

    سَمَکَةٌ حَجَریَّةٌ:سنگْ ماهی

    شَبَکَة: تور

    عَلِمَ: دانست «عَِلمَ أَنَّ: دانست که »

    فَ : پس

    قَبیح: زشت

    قَذَفَ: انداخت

    لکِنَّ: ولی

    نَظَرَ: نگاه کرد

    وَحید : تنها

    هَرَبَ: فرار کرد

    الدَّرْسُ الثّامِنَ عَشَرَ (18)

    أَتْقَنَ: محکم انجام داد

    أَعْطَی: داد «أَعْطاهُ: به او داد »

    تَقاعُد: بازنشستگی

    جَیِّداً: خوب، به خوبی

    رَأَی: دید

    رَحِمَ: رحم کرد

    « رَحِمَ اللهُ: خدا رحمت کند »

    سَنَوات:سال ها )مفرد:سَنَة(

    شراء: خریدن

    صُنْع: ساختن

    عَمِلَ: انجام داد،کار کرد

    قالَ فی نَفْسهِ: با خودش گفت

    قَبلَ: پذیرفت

    کَآخِرِ عَمَلِهِ: به عنوان آخرین کارش

    لَمّا: هنگامی که

    لَیْسَ: نیست

    مُجِدّ: کوشا

    مَصْنَع: کارخانه

    نَدمَ: پشیمان شد

    یالَیْتَنی: ای کاش من

    منبع مطلب : allamehellietuyserkan.blogfa.com

    مدیر محترم سایت allamehellietuyserkan.blogfa.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    ترجمه متن درس (عربی هفتم )



    جواهر الکلام (4)

    1 ﴿هَل جَزاءُ الحسانِ إلّا الحسانُ﴾

    آیا سزای نیکی جز نیکی است؟!

     آیا پاداش خوبی کردن غیر از خوبی است؟!

    ۲ المؤمِنُ قَلیلُ الکَلامِ کَثیرُ العَمَلِ

    . مؤمن، کم سخن و پرکار است.

    ۳ سُکوتُ اللِّسانِ سَلامةُ الإنسانِ.

    خاموشی زبان، تندرستی انسان است.

    سکوت زبان، سلامتی انسان است.

    ۴ رُبَّ کَلامٍ جَوابُهُ السُّکوتُ.

    چه بسا سخنی که پاسخ آن خاموشی باشد.

    چه بسا حرفی که جوابش سکوت است.

    ۵  الوَقتُ مِنَ الذَّهَب

     وقت، طلاست. وقت از طلاست.



    کنوز الحکم (5)

    1 الوَحدَةُ خَیرٌ مِن جَلیس السُّوِء.

    (تنهایی )تنها بودن از همنشین بد بهتر است.

    ۲ إنَّ حُسنَ العَهد مِنَ الإیمانِ.

    خوش پیمانی از ایمان است.

    خوش قولی نشانهٔ ایمان است.

    ۳ حُبُّ الوَطَنِ مِنَ الایمانِ.

    دوست داشتنِ میهن از ایمان است.

    عشق به وطن نشانهٔ ایمان است.

    ۴ العَجَلَةُ مِنَ الشَّیطانِ.

    عجله از شیطان است.

    ۵رُبَّ کَلامٍ کَالحُسامِ.

    چه بسا سخنی(که) مانند شمشیر باشد.(است)



    کنز النصیحه (6)

    1 أفضَلُ النّاس أنفَعُهُم للنّاس.

    بهترینِ مردم، سودمندترینِ آنها برای مردم است

     برترین مردم، پرمنفعت ترینشان برای مردم است.

    ۲ الخَیرُ کَثیرٌ وَ فاعِلُهُ قَلیلٌ.

    خیر، بسیار است و انجام دهندهٔ آن کم است.

    خیر، زیاد است و انجام دهنده اش اندک است.

    ۳ الإنسانُ عَبدُ الإحسانِ.

    انسان، بندهٔ نیکی کردن است.

    ۴ بَلاءُ الإنسانِ فی لساِنِه.

    بلای انسان در زبانش است.

    ۵ سَلامَةُ العَیش فی المُداراِة.

    سلامت زندگی در مدارا کردن است.



    الحکم النافعه (7)

    -1الأعمالُ بالنِّیّاتِ.

    کارها به نیّت هاست

    ۲ عَلَیکَ بمُداراِة النّاس.

    بر تو لازم است که با مردم مدارا کنی.

    باید با مردم مدارا کنی.

    ۳ حُسنُ الخُلُقِ نصفُ الدّینِ.

    خوش اخلاقی نیمی از دین است.

    ۴ الجَنَّةُ تَحتَ أقدامِ الأُمَّهاتِ.

    بهشت زیر پای مادران است.

    ۵  یَدُ اللِه مَعَ الجَماعَة.

    دست خدا با جماعت است.

    دست خدا با گروه است.



    المواعظ العددیة (8 )

    1. النَّظَرُ فی ثَلاثَة أَشْیاءَ، عِبادَةٌ: «النَّظَرُ فی الْمُصْحَفِ » وَ «النَّظَرُ فی وَجْه الْواِلدَینِ » وَ «النَّظَرُ فی الْبَحِر .»

    نگاه کردن به سه چیز عبادت است:نگاه به قرآن ونگاه به صورت پدرومادر ونگاه به دریا

    2. أَربَعَةٌ قَلیلُها کَثیرٌ: «الْفَقْرُ وَ الْوَجَعُ وَ الْعَداوَةُ وَ النّارُ. »

    چهارچیزکمش زیاد است:ناداری ودردودشمنی وآتش

    3. خَمْسَةُ أشیاءَ، حَسَنَةٌ فی النّاس: «الْعلْمُ وَ الْعَدْلُ وَ السَّخاوَةُ وَ الصَّبْرُ وَ الْحَیاءُ.

    پنج چیز درمردم نیکو(خوب)است:دانش وعدالت وبخشش وبردباری وپاکدامنی



    حوار بین ولدین (9)

    السَّلامُ عَلَیکَ.  وَ عَلَیکَ السَّلامُ وَ رَحمَةُ اللِه وَ بَرَکاتُهُ.

     صَباحَ الخَیر. صبح به خیر . 

    صَباحَ النوّر. صبح به خیر.

     کَیفَ حالُکَ؟

    حال شما چطور است؟ 

    أنا بخَیر و کَیفَ أنتَ ؟

    خوبم .شما چطوری؟

     أنا بخَیر . مِن أینَ أنتَ ؟

    خوبم. کجایی هستی؟

     أنا مِن إیرانَ و مِن أینَ أنتَ ؟

    من اهل ایران هستم و شما کجایی هستی؟

     أنا مِنَ الِعراق.هَل أنتَ مِن طَهرانَ؟

    من اهل عراق هستم.آیا شما اهل تهران هستی؟

     لا. أنا مِن مازندرانَ فی شَمالِ إیرانَ.

    نه من اهل مازندران در شمال ایران هستم.

     و أنا مِنَ البَصرة فی جَنوب الِعراق.

    و من اهل بصره در جنوب عراق هستم. 

    مَا اسمُکَ؟

    اسم شما چیست؟

     اسمی سمیرٌ و مَا اسمُکَ؟

    اسم من سمیر است و اسم شما چیست؟ 

    اسمی حمیدٌ. اسم من حمید است.

     أینَ أُسرَتُکَ؟ خانواده ات کجا هستند؟

     هُم جاِلسونَ هُناکَ. ذلکَ أَبی وَ تلکَ أُمّی.

    آنها آنجا نشسته اند. آن پدرم و آن مادرم است.

    ذلکَ جَدّی و تلکَ جَدَّتی.

    آن پدربزرگم و آن مادربزرگم است.

     مَن هذَا الوَلَدُ؟ آن پسر کیست؟ 

    هوَ أخی. او برادرم است.

     مَا اسمُهُ؟ اسم او چیست؟ 

    اسمُهُ جعفرٌ. اسم او جعفر است.  

     فی أَمانِ اللِه. خداحافظ 

    إلَی اللِّقاِء. مَعَ السَّلامِة.

    به امید دیدار. به سلامت.



    فی السوق (10)

    أیْنَ ذَهَبْتِ یا أُمَّ حَمیدٍ؟

    ای مادرحمید:کجا رفتی؟

    ذَهَبْتُ إلَی سوقِ النَّجَفِ.

    به بازارنجف رفتم.

    هَلِ اشْتَرَیْتِ شَیئاً؟

    آیاچیزی خریدی؟

    نَعَمْ؛ اشْتَرَیْتُ هِذه الْمَلاِبسَ النِّسائیَّة.

    بله،این لباس های زنانه را خریدم.

    مَلاِبسُ جَمیلةٌ! أَ ذَهَبْتِ وَحْدَکِ ؟  

    لباسهای زیبا! آیا به تنهایی رفتی؟

     لا؛ ذَهَبْتُ مَعَ صَدیقاتی.

     نه، بادوستانم رفتم.

    کَیفَ کانَت الْمَلاِبسُ ؟ رَخیصَةً أَمْ غالیَةً؟

    لباس ها چگونه بودند؟ارزان یاگران(بودند)

    مِثلَ إیران. لا فَرقَ. لکِنِ اشْتَرَیْنا.

    مانند ایران.تفاوتی نداردولی خریدیم.

    فَلماذَا اشْتَرَیْتُنَّ؟

    پس برای چه خریدید؟

    اشْتَرَیْنا للْهَدیَّة.

    برای هدیه(کادو)خریدیم.

    ماذَا اشْتَرَیْتِ؟

    چه چیزی خریدی؟

    فُسْتاناً وَ عَباءَةً.

    دامن وچادری

    مَبْروکٌ. فی أمانِ اللِّه.

    مبارک است.درپناه خدا

    شُکْراً جَزیلاً. مَعَ السَّلامَِة.

    بسیارمتشکرم.به سلامت .



    الجملات الذهبیه (11)
    لَعِبَ یاسر مع اصدقائه فی المدرسه .

    یاسر همراه دوستانش در مدرسه بازی کرد .

    رَجَعَ یاسرٌ إلَی البَیتِ بَعدَ الظُّهِر.

    هوَ طَرَقَ بابَ المَنزلِ.

    یاسر بعد از ظهر به خانه برگشت.

    او به در خانه زد.(اودرخانه را زد)

    سَمِعَت أُمُّهُ صَوتَ الباب ثُمَّ ذَهَبَت

    وَ فَتَحَت البابَ وَ سَأَلَتهُ:

    مادرش صدای در را شنید؛ سپس رفت

    و در را باز کرد و از او پرسید:

    «کَیفَ حالُکَ ؟ » أجابَ الوَلَدُ: «أنا بخَیٍر. »

    حالت چطور است؟ پسر جواب داد: من خوبم.

    شَربَ الوَلَدُ الماءَ وَ جَلَسَ للاستراحِة.

    پسر آب نوشید و برای استراحت نشست.

    ثُمَّ فَتَحَ حَقیبَتَهُ

    سپس کیفش را باز کرد

    وَ بَدَأَ بقراءَة الدَّرس.

     و شروع به خواندنِ درس ونوشتن تکالیف

     مدرسه کرد.(و شروع به خواندنِ درس کرد.)

     سَأَلَت أُمُّهُ: «ما هیَ واجِباتُکَ؟ »

     مادرش پرسید: تکالیفت چیست؟

     أجابَ یاسرٌ: «حِفظُ هِذه الجُمَلاتِ الذَّهَبیَّة. »

    یاسر جواب داد: حفظ این جمله های طلایی.

    إذا مَلَکَ الأَراِذلُ هَلَکَ الأَفاضِلُ. »

    هرگاه فرومایگان فرمانروا شدند(شوند)؛

    شایستگان هلاک شدند(می شوند)

    مَن زَرَعَ العُدوانَ؛ حَصَدَ الخُسرانَ.

    هر کس دشمنی کاشت(بکارد)؛ زیان درو کرد

     (برداشت کرد)یا (درو می کند ، برداشت می کند)

    التَّجرِبةَ فوَقَ العِلم

    تجربه از علم برتر است. تجربه از علم بالاتر است.

     خَیرُ النّاس أنفَعُهُم للنّاس. »

    بهترین مردم سودمندترین آنها برای مردم است.

    المُسلمُ، مَن سَلمَ النّاسُ مِن لساِنِه وَ یَده. »

    مسلمان کسی است که مردم از زبانش

    و دستش سالم بمانند.( در امان باشند.)

    لسانُ المُقَصِّر قَصیرٌ

    زبان مقصّر، کوتاه است.



    حوار فی الاسرة (12 )

    الاب:مَن طَرَقَ الباب؟   پدر:چه کسی در را کوبید؟

    الولد: صدیقی ،طرق الباب.    پسر: دوستم در را کوبید.

    هَل کان معَ اُمِّهِ؟           آیا با مادرش بود؟

    لا، کان معَ ابیهِ.   نه، با پدرش بود.

    ماذا سالکَ؟         از تو چه چیزی پرسید؟

    هو سالَ:ما هی واجباتنا؟  او پرسید تکالیفمان چیست؟

     لِماذا سال هذا السوال؟   چرا این سوال را پرسید؟

     لِاَنهُ کان غائیاً.   چون او غایب بود.

     اَکان مریضاً؟  آیا مریض بود؟

     لا، ذهب الی المسابقة. نه، به مسابقه رفت.

     هل هُما خلف الباب الان؟   آیا آن دو الان پشت درهستند؟

     لا، هُما ذهبا الی منزلِهِما؟   نه، آن دو به خانه اشان رفتند.

      الام:مَن طَرَقَت الباب؟   مادر:چه کسی در را کوبید؟

     البنت: صدیقتی ،طرقت الباب.    پسر: دوستم در را کوبید.

     هَل کانت معَ ابیها؟  آیا با پدرش بود؟

     لا، کانت معَ امهاِ.   نه، با مادرش بود.

     ماذا سالتکِ؟       از تو چه چیزی پرسید؟

     هو سالَت:ما هی واجباتنا؟ او پرسید تکالیفمان چیست؟

     لِماذا سالت هذا السوال؟ چرا این سوال را پرسید؟

     لِاَنها کانت غائبةً.  چون او غایب بود.

     اَکانت مریضةً؟  آیا مریض بود؟

     لا، ذهبت الی المسابقة. نه، به مسابقه رفت.

     هل هُما خلف الباب الان؟    آیا آن دو الان پشت درهستند؟

     لا، هُما ذهبتا الی منزلِهِما؟  نه، آن دو به خانه اشان رفتند.



    فی الحدود (13 )

    الجَدَّة : ألو. السَّلامُ عَلَیکَ یا عَزیزی.

     مادربزرگ:الو.سلام برتو عزیزم

     مُحسن : عَلَیْکِ السَّلامُ. مَنْ أنتِ؟

     سلام برشما.شما کیستید؟

    الجَدَّة : کَیْفَ ما عَرَفْتَ جَدَّتَکَ؟!

     مادربزگ:چطور(چگونه)مادربزرگت رانشناختی؟

     مُحسن : عَفْواً؛ ما عَرَفْتُ صَوتَکِ. کَیفَ حالُکِ؟

     محسن:ببخشید.صدایتان رانشناختم.حالتان چطوراست؟

    الجَدَّة : أنَا بخَیٍر وَ کَیْفَ حالُکُم؟

     من خوبم وحالت شماچطوراست؟(شماچطورید)؟

     مُحسن : کُلُّنا بخَیْر.

     محسن:همگی مان خوبیم

    الجَدَّة : أیْنَ وَصَلْتُمُ الْانَ؟

     مادربزرگ:اکنون (به)کجارسیده اید؟

     مُحسن : وَصَلْنا إلَی مَدینِة مِهْران فی الْحُدوِد الْایرانیَّة.

     محسن:به شهرمهران رسیدیم درمرزهای ایران

    الجَدَّة : أیْنَ الْواِلدُ وَ الْواِلدَة؟

     مادربزرگ:پدرومادرت کجا هستند(کجایند)؟

     مُحسن : إنَّهُما جاِلسانِ عَلَی الْکُرْسیِّ.

     محسن:آن د روی صندلی نشسته اند.

    الجَدَّة : هَلْ هُما بخَیْر؟

     مادربزرگ:آیا آن دو خوبند؟

     مُحسن : نَعَمْ؛ الْحَمْدُ للِه.

     بله.شکرخدا

    الجَدَّة : حِفظَکُمُ اللهُ. مَعَ السَّلامِة.

     مادربزرگ:الله نگهدارتان باشد.به سلامت.

     مُحسن : شُکْراً جَزیلاً. إلَی اللِّقاِء.

     محسن:بسیارمتشکرم.به امید دیدار



    الاسرة الناجحه (14)
    السَّیِّد زارِعیّ فَلاّحٌ و زَوجَتُهُ فَلّاحةٌ.

    آقای زارعی کشاورز و همسرش نیز کشاورزست.

     هُما ساکِنانِ مَعَ أولاِدهِما فی قَریَة.

     ایشان با فرزندانشان در روستا زندگیمی کنند.

     (ساکن هستند،سکونت می کنند)

     عارِفٌ أکبَرُ مِنَ الأَخَوَینِ

     عارف از برادرها بزرگ تر است.

    وَ سُمیَّةُ أکبَرُ مِنَ الأُختَینِ.

    و سمیّه از خواهرها بزرگ تر است

    هُم أُسرَةٌ ناجِحَةٌ.

    (آنها) ایشانخانواده ای موفّق هستند.

    بَیتُهُم نَظیفٌ وَ بُستانُهُم مَملوءٌ بأشجار

    البُرتُقالِ وَ العنَب وَ الرُّمّانِ وَالتُّفّاحِ.

    خانه شان پاکیزه و باغشان پر از درختان

    پرتقال، انگور، انار و سیب است.

     حِوارٌ بَینَ الواِلد وَ الأَولاِد:

     گفت و گویی میانِ پدر و پسران

     الواِلد: أینَ ذَهَبتَ یا عارِفُ؟

     پدر: ای عارف کجا رفتی؟

     عارف: إلَی بَیتِ الجَدِّ وَ الجَدَّة مَعَ صاِدقٍ وَ حامِدٍ.

     عارف: به خانهٔ پدربزرگ و مادربزرگ همراه باصادق و حامد.

     الواِلد: کَیفَ رَجَعتُما یا صاِدقُ وَ یا حامِدُ؟

     پدر: ای صادق و حامد چگونه بازگشتید؟

     الأَخَوانِ: بالسَّیّارَة.

     دو برادر: با اتومبیل.

     الواِلد: لماذا ذَهَبتُم أیُّها الأَولادُ؟

     پدر: ای پسرها چرا رفتید؟

     الإِخوَة: لمُساعَدَة جَدِّنا فی جَمِع المَحصولِ.

     برادرها: برای کمک به پدربزرگمان در جمع آوری محصول.

     حوارٌ بَینَ الواِلدَة وَ البَناتِ:

     گفت و گویی میان مادر و دختران.

     الواِلدَة: أینَ ذَهَبتِ یا سُمَیَّةُ؟

     مادر: ای سمیّه کجا رفتی؟

     سُمَیّة: إلی بَیتِ الجَدِّ وَ الجَدَّة مَعَ شَیماءَ وَ نَرجِسَ.

     سمیه: به خانهٔ پدربزرگ و مادربزرگ همراه با شیما و نرگس.

     الواِلدَة: کَیفَ رَجَعتُما یا شَیماءُ وَ یا نَرجِسُ؟

     مادر: ای شیما و نرگس چگونه برگشتید؟

     الأُختانِ: بالسَّیّارَة.

     دو خواهر: با اتومبیل.

     الواِلدَة: لماذا ذَهَبتُنَّ أیَّتُها البَناتُ؟

     مادر: ای دخترها چرا رفتید؟

     الأَخَوات: لمُساعَدَة جَدَّتنا فی نَظافَة المَنِزلِ

     خواهرها: برای کمک به مادربزرگمان در نظافت خانه.
     


    زینة الباطن (15)

    کانَتۡ فی بَحٍر کَبیٍر سَمَکةٌ قَبیحَةٌ

     اسمُها السَّمَکَةُ الحَجَریَّةُ.

     در دریایی بزرگ ماهی زشتی وجودداشت.

     (بود)اسمش ماهی سنگی بود

     وَ الاسماکُ خاِئفاتٌ مِنها. هیَ کانَت وَحیدةً داِئماً.

     و ماهی ها از او می ترسیدند. (ترسان بودند.)او همیشه تنها بود.

     فی یَومٍ مِنَ الۡأیّامِ، خَمۡسَةٌ مِنَ الصَّیّادینَ جاؤوا

     وَ قَذَفوا شَبَکَةً کَبیرَةً فی الۡبَحِۡر.

     در روزی از روزها پنج تن از ماهیگیرها(صیّادها) آمدند

     و تور بزرگی را در دریا انداختند.

     وَقَعَت الۡأسۡماکُ فی الشَّبَکَِة. ما جاءَ أحَدٌ لِمُساعَدَِة الۡأسۡماکِ.

     ماهی ها در تور افتادند. کسی برای کمک به ماهی ها نیامد.

     هیَ سَمِعَتۡ أَصۡواتَ الۡأسۡماکِ.

    او صدای ماهی ها را شنید.

     ما جاءَ أَحَدٌ للمُساعَدَة.

     کسی برای کمک نیامد.

     السمکة الحجریَّةُ سَمِعَتۡ أصواتَ الۡأسماک.

     سنگ ماهی صداهای ماهیان را شنید.

     فَنَظَرَتۡ إلَی الشَّبَکَِة وَ حَِزنَتۡ وَ ذَهَبَتۡ لنَجاِة الۡأسۡماکِ.

     پس )و( به تور نگاه کرد و غمگین شد و برای

     نجات )رهایی( ماهی ها رفت.

     قَطَعَت الشَّبَکةَ بسُرعٍَة وَ الۡأسۡماکُ خَرَجۡنَ وَ هَرَبۡنَ جَمیعاً.

     به سرعت تور رابرید. (قطع کرد) و ماهی ها

     خارج شدند و همه فرار کردند.

     فَوَقَعَت السَّمَکَةُ الۡحَجَریَّةُ فی الشَّبَکة

     پس سنگ ماهی در تور افتاد

     وَ الصَّیّادونَ أخَذوها.

     و صیّادها (ماهیگیرها) او را گرفتند.

     کانَت الأسماکُ حَزیناتٍ؛ لانَّ السَّمَکَةَالحَجَریَّةَ

     وَقَعَت فی الشَّبَکَِة لنَجاِتهِنَّ.

     ماهی ها ناراحت(غمگین)بودند؛ زیرا سنگ ماهی

     برای نجات آنها در تور افتاد.



    الاخلاص فی العمل (16)

    کانَ نَجّارٌ وَ صاحِبُ مَصنٍع صَدیقَینِ.

     نجّاری و صاحب کارخانه ای با هم دوست بودند.

     فی یَومٍ مِنَ الأیّامِ قالَ النَّجّارُ لصاحِب الۡمَصۡنَِع:

     در روزی از روزها، نجّار به صاحب کارخانه گفت:

     « أنا بحاجٍة إلَی التَّقاعُد. »

     من نیاز به بازنشستگی دارم.

     أجابَ صاحِبُ الۡمَصنَِع: «وَلکِنَّکَ ماهِرٌ فی عَمَِلکَ

     وَ نحنُ بحاجٍة إلَیکَ یا صَدیقی. »

     صاحب کارخانه جواب داد:ولی تو در کارت ماهر هستی

     و ما به تو احتیاج داریم ای دوست من.

     النَّجّارُ ماقِبلَ.

     نجّار قبول نکرد.

     لَمّا رَأَی صاحِبُ الۡمَصۡنِع إصۡرارَهُ؛ قِبلَ

     وقتی که صاحب کارخانه (اصرارش )

     پافشاری اش را دید قبول کرد.(پذیرفت)

     وَ طَلَبَ مِنۡهُ صُنۡعَ بَیتٍ خَشَبیٍّ کَآخِرعَمِلِه فی الۡمَصۡنِع.

     و از او خواست به عنوان آخرین کار در کارخانه؛

     خانه ای چوبی بسازد.

     ذَهَبَ النجّارُ إلَی السّوقِ لشراِء الۡوَساِئلِ لصُنۡع

     الۡبَیتِ الۡخَشَبیِّ الۡجَدید.

     نجّار برای خریدنِ وسایل برای ساختنِ

     خانهٔ چوبیِ جدید به بازار رفت.

     هوَ اشۡتَرَی وَساِئلَ رَخیصةً وَ غَیرَ مُناسبٍة.

     او وسایل ارزان و غیر مناسب خرید.

     وَ بَدَأَ بالۡعَمَلِ لکِنَّهُ ماکانَ مُجِدّاً فی الۡعَمَلِ.

     و شروع به کار کرد، ولی در کار با(پشتکار )پر تلاش، جدّی نبود.

     ما کانَتۡ أخۡشابُ الۡبَیۡتِ مَرغوبَةً.

     چوب های خانه مرغوب نبود.(نبودند)

     بَعۡدَ شَهۡرَیۡنِ ذَهَبَ عِنۡدَ صَدیِقِه

     بعد از دو ماه نزد دوستش رفت

     وَ قالَ لَهُ: «هذا آخِرُ عَمَلی. »

     و به او گفت: «این آخرین کارِ من است. »

     جاءَ صاحِبُ الۡمَصۡنِع وَ أعۡطاهُ مِفۡتاحاً ذَهَبیّاً

     صاحب کارخانه آمد و کلیدی طلایی به او داد

     وَ قالَ لَهُ: «هذا مِفۡتاحُ بَیِتکَ. هذا الۡبَیۡتُ هَدیَّةٌ

     لَکَ؛لِنَّکَ عَمِلۡتَ عِنۡدی سَنَواتٍ کَثیرَةً. »

     و به وی گفت: این خانهٔ توست. این خانه هدیه ای

     به تو است؛ زیرا تو سال های بسیاری نزد من کار کردی.

     نَدمَ النَّجّارُ مِنۡ عَمِلِه

     نجّار از کارش پشیمان شد

     وَ قالَ فی نَفۡسِه: «یالَیۡتَنی صَنَعۡتُ هذا الۡبَیۡتَ جَیِّداً! »

     و با خودش گفت: ای کاش این خانه را خوب می ساختم.

     (خوب ساخته بودم)

     «رَحِمَ اللهُ امۡرَأً عَمِلَ

     عَمَلاً فَأَتۡقَنَهُ! »

     خدا انسانی را رحمت کند که کاری را انجام دهد(داد)

     و آن را درست و محکم انجام دهد.



    الایام و الفصول و الالوان (17)

    الطُّلّابُ دَخَلوا الصَّفَّ؛ ثُمَّ جاءَ الْمُدَرِّسُ؛

     بَعْدَ دَقائِقَ بَدَأَ الْمُدَرِّسُ بالسُّؤالِ عَنِ الأیّامِ وَ الْفُصولِ وَ الألْوانِ.

     دانش اموزان وارد کلاس شدند، سپس معلم امد،

     بعد از چند دقیقه معلم شروع به پرسیدن از روزها وفصل ها ورنگ ها کرد

    الْمُدَرِّس: ما هیَ أیّامُ الْسْبوعِ؟

     معلم:روزهای هفته چیست؟

    الطّاِلبُ : یَوْمُ السَّبْت، الْاحَد، الِْثنَیْن،

     الثُّلاثاء، الْرِبعاء، الْخَمیس، الْجُمُعَة.

     دانش آموز: روزشنبه،یکشنبه ،دوشنبه،

     سه شنبه، چهارشنبه،پنجشنبه،جمعه

    الْمُدَرِّس : وَ ما هیَ فُصولُ السَّنَِة؟

     معلم:وفصل های سال چیست؟

    الطّاِلب: الرَّبیعُ وَ الصَّیفُ وَ الْخَریفُ وَ الشِّتاءُ.

     دانش آموز:بهار وتابستان وپائیز و زمستان

     الْمُدَرِّس: نَحنُ فی أیِّ یَوْمٍ و فَصْلٍ؟

     معلم:مادرکدام روز وفصل هستیم؟

    الطّاِلب: الْیَومُ یَومُ الأرْبعاِء

     وَالْفَصلُ فَصْلُ الرَّبیِع.

     دانش آموز:امروز روزچهارشنبه است

     وفصل؛ فصل بهار است.

    الْمُدَرِّس: کَیفَ الْجَوُّ فی کُلِّ فَصْلٍ؟

     معلم:هوا درهرفصلی چگونه است؟

    الطّاِلب: الجَوُّ فی الرَّبیِع مُعتَدلٌ.

     الرَّبیعُ فَصْلُ الْجَمالِ وَ الْحَیاِة الجَدیدَِة.

     دانش آموز:هوادربهارمعتدل است.

     بهارفصل زیبائی وزندگی تازه است.

    الصَّیفُ حارٌّ و فَصْلُ الْفَواکِه اللَّذیذَة وَ الْخَریفُ

     لا حارٌّ و لا بارِدٌ.

     تابستان گرم است وفصل میوه های خوشمزه است

     وپائیزنه گرم است ونه سرد

    وَ فَصْلُ سُقوطِ أوراقِ الأشْجارِ وَ الشِّتاءُ بارِدٌ.

     وفصل ریزش(افتادن)برگهای درختان است وزمستان سرد است.

    الْمُدَرِّس: ما هیَ الأَلوانُ؟

     

    معلم: رنگ ها چیستند؟(کدامند)

    الطّاِلب: الأسْوَدُ وَ الأبْیَضُ وَالأحْمَرُ وَ الأخْضَرُ وَ الأزْرَقُ وَ الأصْفَرُ.

     دانش آموز:سیاه وسفیدوقرمز وسبز وآبی وزرد(هستند)

    الْمُدَرِّس: ما هوَ الْمِثالُ لهِذه الألْوانِ؟

     معلم:مانند ونمونه برای این رنگ ها چیست؟

    الطّاِلب: الْغُرابُ أسْوَدُ وَ السَّحابُ أبْیَضُ وَ

     الرُّمّانُ أحْمَرُ وَ الشَّجَرُ أخْضَرُ وَ الْبَحْرُ أزْرَقُ وَ الْمَوزُ أصْفَرُ.

     دانش آموز:کلاغ سیاه است وابرسفید و

     انارقرمز ودرخت سبز ودریا آبی و موز زرد است

    الْمُدَرِّس: ما هیَ ألْوانُ عَلَمِ الْجُمْهوریَّة الْسْلامیَّة الْیرانیَّة؟

     رنگ های پرچم جمهوری اسلامی ایران چیستند؟

    الطّاِلب: الأخْضَرُ وَ الْبْیَضُ وَ الْحْمَرُ.

     دانش آموز:سبزوسفید وقرمز


    منبع مطلب : arabicnoor.blogfa.com

    مدیر محترم سایت arabicnoor.blogfa.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    هم جالسون هناک 3 ماه قبل
    2

    هم جالسون هناک

    مهدی 3 ماه قبل
    2

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید