در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما

    1 بازدید

    مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما غافل از انکه خدا هست در اندیشه ما

    و تو چون مرواريد گردن آويز كسان دگري

    در عين تنگدستس در عيش كوش و مستي    كين كيمياي هستي قارون كند گدا

    برو گنج قناعت جوی و کنج عافیت بنشین که یک دم تنگ دل بودن به بحر و بر نمی ارزد

    حافظ

    خوشا نماز و نیاز آن کسی که از سر درد  به آب دیده و خون جگر طهارت کرد

    حافظ شیرازی

    خلقی زبان به دعوی عشقش گشاده اندای من فدای آن که دلش با زبان یکی است

    حافظ

    در هر که بنگری به غمی از تو مبتلاست  یک دل ندیده ام که زعشقت خراب نیست

    حافظ شیرازی

    شراب تلخ ميخواهم كه مردافكن بود زورش    كه تا يكدم بياسايم زدنيا و شر شورش

    حضرت حافظ

    فرصت شمار صحبت كز اين دوراهه منزل

    چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدنآسايش دوگيتي تفسير اين دو حرف است

    با دوستان مروت با دشمنان مداراامروز كه در دست توام مرحمتي كن

    فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت  شستشويي كن و آنگه به خرابات خرام تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده

    حافظ شيرازي

    جهان آئينه حسن است مطلق               نبيني بد در آن گر بنگري نيك

    مفهوم بيت :هرچه بر سر ما مي آيد به طريقي آئينه معتقدات دروني ماست .

    ]گر يك وفا كنى صنما صد وفا كنم         ور تو جفا كنى همه من كى جفا كنم

    جان و دل منى و دل و جان دريغ نيست         گر من تو را كه هم دل و جانى عطا كنم

    گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر         آن مهر بر كه افكنم آن دل كجا كنم

    مسعود سعد

    هنگام سپيده دم خروس سحري داني كه چرا همي كند نوحه گري؟

    يعني كه نموده است در آينه صبح  كز عمر شبي گذشت و تو بيخبري

    هله نــــوميد نباش كه تو را يار براند                     گرت امروز براند نه‌ که فردات نخواند!

    در اگر بر تو ببندد مرو صـبر كـن آنجا   ز پــس صبر ترا او به سر صدر نشاند

    و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها  ره پنهان بـنمايد كه كس آن راه نداند     " مولانا "

    برون شو ای غم از ســـیـنه که لطف یار می آید  تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید

    نگویم یار را شادی، که از شادی گذشته ست او   مرا از فــرط عـــشـــق او ز شادی عار می آید

    مســـلمانان، مسـلمانان، مسلمانی ز سر گیرید  کــــه کـفر از شرم یار من مسلمان وار می آید

    بـــرو ای شـکر کاین نعمت زحد شکر بیرون شد   نـــخواهــم صبر گر چه او گهی هم کار می آید

    روید ای جــمله صورت ها که صورت های نو آمد   علمـــهاتان نــــگـون گردد که آن بسیار می آید

    در و دیـــوار ایــــن سیـــنه همی دارد ز انبوهی   کـــه انــــدر در نـمی گنجد پس از دیوار می آید

    مولانا

    من از بيگانگان هرگز ننالم           كه با ما هرچه كرد آن آشنا كرد

    با عشق آب عقل به یک جوی نمیرود                بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

    رو سینه را چون سینه ها هفت آب شوی از کینه ها

    وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

    از پدر وز مادر این بشنیده ایم / لاجرم غافل در آن پیچیده ایم

    -سعدی

    به نام نیکو گر بمیرم رواست ... مرا نام باید، که تن، مرگ راست

    -فردوسی بزرگ

    یکی گفت که اندر سرای سپنج ... نباشد خردمند بی درد و رنج

    -بزرگمهر

    من از بود و نبود خود خموشم اگر گویم که هستم٬ خودپرستم

    ولیکن این نوای ســــاده کیــست؟ کسی در سینه می گوید که «هستم

    گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید   هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

         حافظ

    در مرام ما رفيقان نيست ، رسم ترك دوستعهد با هر كس ببنديم ، جانمان در دست اوست

    با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی           تا بی خبر بمیرد در درد و خود پرستی

        حافظ

    ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم     وین یک دم عمر را غنیمت شمریم

    فردا  که  از این دیر فنا در گذریم     با هفت  هزار  سالگان  در به دریم

    گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست ... که با شمشیر میسر نشود سلطان را

    -سعدی شیرازی

    ز چیز کسان دور کنید دست ... بی آزار باشید و یزدان پرست

    -فردوسی بزرگ

    دلا تا كی درین كاخ مجازی / كنی مانند طفلان خاكبازی؟

    -نظامی گنجوی

    فرشته عشق نداند كه چيست اي ساقي بخواه جــــام و شرابي به خاك آدم ريز  

    شاه را به بود از اطاعت سد ساله ی عمر ... قدر یک ساعت عمری که در آن داد کند

    -حافظ

    به دانش روان را توانگر کنید ....... خِرَد را ز تن بر سر افسر کنید

    فردوسی

    دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

         حافظ

    جايي كه برق عصيان بر آدم صفي زدمارا چگونه زيبــــــد دعوي بي گناهي    

    در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آنشرط  اول قدم آن است كه  مجنون باشي

    حافظ

    درياست مجلس او درياب وقت و در يابهان اي زيان رسيده وقت تجارت آمد

    حافظ

    اي بسا اصحاب كهف اندر جهان پهلوي تو پيش تو هست اين زمان

    غار با او يار با او در سرود مهر بر چشم است و بر گوشت   چه سود

    مولانا

    من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق چار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست

    حافظ

    نيكوان رفتند و سنت ها بماند وز لئيمان ظلم و لعنت ها بماند

    رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور در خلايق مي رود تا نفخ صور

    مثنوي/ دفتر اول/746

    كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش كي روي، ره ز كه پرسي، چه كني، چون باشي

    حافظ

     نيست در بازار عالم خوش دلي ور زآنكه هست شيوه رندي و خوش باشي عياران خوش است

    حافظ

    اين جهان، خود حبس جان هاي شماست هين رويد آن سو كه صحراي شماست

    مثنوي/دفتر اول/525

    مهر پاكان در ميان جانشان   دل مده الا به مهر دلخوشان

    مثنوي/دفتر اول/723

    گر تو سنگ صخره و مرمر شويچون به  صاحبدل رسي گوهر شوي

    مثنوي/دفتراول/722

    برو مجاور دريا نشين، مگر روزي   به دستت افتد دري  كجاش همتا نيست

    فردوسي

    لاابالي عشق باشد ني خرد   عقل آن جويد كه از آن سودي برد

    مثنوي/دفتر ششم/ 1967

    یا عافیت از چشم فسون سازم ده  یا آنکه ،زبان شکوه پردازم ده

    یا درد و غمی که داده ای بازش گیر یا جان و دلی که برده ای بازم ده

    رهی معیری .

    از توبه من باده ی روشن گله داردامشب لب ساغر ز لب من گله دارد

    تسکین ندهد شاهد و ساقی دل ما رامشکل که قدح چاره کند مشکل ما را

    گل نی

    آمد به برم چو گل به کف ساغر می   او زآتش و می گرم و من از صحبت وی

    چو دندان ریخت نعمت حرص را مایوس میسازد   صدف را بی گهر گشتن کف افسوس میسازد     (بیدل)

    ای خواجه اگر قامت اقبال تو امروز    مانند الف هیچ خم و پیچ ندارد         

    بسیار تفاخر مکن امروز که فردا        معلوم تو گردد که الف هیچ ندارد              (سنایی غزنوی)

    غلام همت آنم که پای بند کسی است     بجانبی متعلق شد از هزار برست          (سعدی)

    صفت باده عشق ز من مست مپرسذوق این می نشناسی بخدا تا نچشی)

    پای خیال سست شد در طلب وصال توکاش بخواب دیدمی یکنفسی خیال تو

    جان خود قربان به تیغ جان ستانش میکنم       تا بدین حیلت به بندم خویش بر فتراک او

    گزیده ای از دیوان حلاج.تا روح بشر بچنگ زر زندانیست    شاگردی مرگ پیشه ای انسانیست

    اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي بارانبيداري سپيده در چشم جويباران

    اينه نگاهت پيوند صبح و ساحل  لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

    بازا كه در هوايت خاموشي جنونمگفتي به روزگاران مهري نشسته گفتم

    بيرون نمي توان كرد حتي به روزگارانباد امد و بوي نو بهاران با او

    ابر امد و نرم نرم باران با اوخاموشي باغ را شكستند كه صبح   گل سرزد و گلبانگ هزاران با او

    اي چشمه روشن منم ان سايه كه نقشيدر اينه چشم زلال تو ندارم

    مي داني و مي پرسيم اي چشم سخن گويجز عشق جوابي به سوال تو ندارم

    شفيعي كدكني / مثل درخت در شب بارانپدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

    من چرا ملك جهان را به جويي نفروشم   

    و عشق صداي فاصله هاستصداي فاصله هاي كه غرق ابهامند

    دارم آن غم كه خدا داند و من دانم و بس     پيش از اين مرغ غزل خوان گلستان بودم

      حاليا نوحه گر گوشه زندانم و بس شعر بعدی با (س) شروع میشود

    سعديا مرد نكونام نميرد  هرگز مرده آنست كه نامش به نكويي نبرند

    در ظلمت ظلمات به سرچشمه حیوان  هم مرشد و هم راهبر خضر علی بود

    داود که می ساخت زره با سر انگشت    استاد زره ساز به داود علی بود

    از کتاب نشان از بی نشاتهاطريقت بعد از اين تدبير ما    

    ما مريدان روي سوي قبله چون آريم چون روي سوي خانه ي خمار دارد پير ما

    در خرابات طريقت ما بهم منزل شويم  كاين چنين رفتست در عهد ازل تقدير ما    حافظ

    من از روییدن خس بر سر دیوار دانستم که نا کس کس نمی گردد به این بالا نشینی ها

    و از افتادن سوسن به روی خاک دانستم که کس نا کس نمیگردد بدین افتان و خیزان ها

    ((بیدل))

    بی وفا نگار من می کند به کار  من خنده های زیر لب عشوه های پنهانی

    از شیخ بهایی

    قسم به زلف سیاهت چنان پریشانم  که هرچه غیر توست از خاطرم فراموشست

    مهدی سهیلی

    نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی گرچه او کرد دل ازسنگ تو  تقصیر نکردی

    شهریار

    در اين دنيا اگر سوديست با درويش خرسند است

    خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي

    (حافظمن از آن روز ز فرهاد طمع ببریدم  که عنان دل شیدا به لب شیرین داد

    حافظ شیراز :باز آی باز آی هر آنچه هستی باز آی

    گر کافر و گبر و بت پرستی باز آی

    این درگه ما درگه نومیدی نیست

    صد بار اگر توبه شکستی باز آی

    (ابو سعید ابوالخیر)

    باده نوشــــــــي كه در آن روي و ريايي نبود

    بهتر از زهد فروشي كه در او روي و رياست

    مي خور كه صد گناه ز اغيار در حجاببهتر ز طاعتي كه به روي و ريا كننــد  

    گر مي فروش حاجت رندان روا كند       ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند

    ساقي به جام عدل بده باده تا گدا               غيرت نياورد كه چهان پر بلا كند

    حقا كزين غمان  برسد مژده امان     گر سالكي به عهد امانت  وفا كند

    در كارخانه اي كه ره عقل و فضل نيست      فهم ضعيف   رأي فضولي  چرا كند ؟

    ده روزه مهر گردون افسانه است و افسوننيكي بجاي ياران فرصت شمـــــــــار يارا

    آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرفستبا دوستان مروت با دشمنان مــــــدارا

    دل بـگـفـت از بـی دلـی ، دلـبـر بـگـفـتـا از قـرار  او هـمـه بـی تـابـی و دلـبـر بـگـفـت از انـتـظار

    دل بـگـفـتـا دلــبــرا تــا کـی بــســوزانـی مـرا       پاسخش داد این چنین تا عشق زاید از شرار

    مر تشنه عشق را شرابي مترسبي آب شدي پيش تو آبي ست مترس

    گنجي تو اگر بيت خرابي است مترسبيدار شو از جهان كه خوابي ست مترس  

    فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید        شرمنده رهرویکه عمل بر مجاز کرد

    حافظ مکن ملامت رندان که در ازل         ما را خدا ز زهد ریا بی نیاز کرد

       برگير  شراب  طرب  انگيز  و   بيا       پنهان ز رقيب سفله بستيز و بيا

    مشنوسخن خصم که بنشين ومرو   بشنو زمن اين نکته که برخيز و بيا

                                                 اول به وفا مي وصالم در داد            چون مست شدم جام جفا را سر داد

    پر آب دو ديده و پر از آتش دل             خاک  ره  او  شدم  به  بادم   برداد

    رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بداردستم اندر دامن ساقی سيمين ساق بود

    ا دوستان تک تک بخونید که تک بیتی بشهای قوم به حج رفته کجایید کجایید    معشوق همینجاست بیایید بیاییدمعشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

    گر صورت بی صورت معشوق ببینید   هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

    ده بار از آن راه به آن خانه برفتید .  یک بار از این خانه بر این بام برآیید

    آن خانه لطیف است نشانهاش بگفتید   از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

    یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید   یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

        با این همه آن رنج شما گنج شما بادافسوس که بر گنج شما پرده شمایید

    مولانا جلال الدین محمد مولویمن مست می عشقم ، هشیار نخواهم شد  از خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

    گر چه ميان دريا جاويد غرقه گشتي      هشدار تا ز دريا يک موي تر نگردي

    پر نزن هرگز به روی بام من      تا که آلوده نگردد نام من                                        

    بهار عاشقان رخسار یار است       که هر جا نو گلی باشد بهار است

    به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در  او  اثر ندارد

    تا توانی ، رفع غم از چهرۀ غمناک کندر جهان ، گریاندن آسان است ، اشکی پاک کن (نيما)

    از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست سخت کار ما بود ، کز ما خدا برگشته است

    در سينه صد چاك نگنجد دل عاشق سيمرغ محال است قفس داشته باشد

    در حسرت یک نعره مستانه بمردیم      ویران شود این شهر که میخانه ندارد

       قوی تری ز تو روزی ز پا درافکندند        به یک دقیقه ز من هیچ تر شوی ناگاه

    چندانكه بخود مي نگرم هيچ نيمبالجمله ز من هر آنچه چيز است تويي

    در حقیقت یار یکدل کیمیاست        چون صدف کمیاب و چون در پر بهاست

    جام جهان نماست ضمير منير دوست   اظهار احتياج خود آنجا چه حاجت است

    باطن روشن دوست مثل جام جهان نماست آنجا حاجتي به اظهار نيازمندي نيست.جام جهان نما جام جمشيد است كه اسرار غيب در آن منعكس مي شده .

    ضمير : وجدان ، باطن

    مي‌گويد وقتي باطن دوست مثل جام جم منعكس كننده تمنيات است نيازي نيست كه حاجت خود را بر زبان آورد.

    در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار(راه عبور)

    کرده ام خاطر خود را به تماشای تو خوش

    در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطری ست

    می رود حافظ بی دل به  تولای (دوستی) تو  خوش

    به اندوه آينده خود را مباز     كه آينده خوابي است چون پارها

    پارها: گذشته ها ، سالهاي پيش /خود را مباز : كنايه از اينكه آرامش خود را از دست مده

    مفهوم بيت : حال را غنيمت شمارپرستش به مستي است در كيش مهر   برون اند زين جرگه هشيارها

    گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهــــــــــــــر   آن مهـر بر که افکنم آن دل کجا بــــــــــــــرم :-/؟

       افروختن و سوختن و جامه دريدن            پروانه ز من شمع ز من گل ز من آموخت

    ز   فکر تفرقه   باز آی   تا شوی   مجموع به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد

    آن خیالاتی که دام اولیاست عکس مهرویان بستان خداست

    هيچ شادي نيست اندر اين جهان  برتر از ديدار روي دوستان

    هيچ تلخــي نيست بر دل تلخ تراز فراق دوستان پر هـنـــــر    

    این مطرب از کجاست که برگفت نام دوستتا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست

    دل زنده می‌شود به امید وفای یار   جان رقص می‌کند به سماع کلام دوست

    كمال و سر محبت ببين  نه نقص و گناهكه هر كه بي هنز افتد  نظر به عيب كند

    حافظ

    تو عاشق باش  تا عاشق شناسي   وفا كن  تا بيابي با وفايي

    ديوان شمس

    تا دلي آتش نگيرد، حرف جانسوزي نگويد    حال ما خواهي اگر، از گفته ما جستجو كن

    نظام وفا

    فروغ دوست گر افتد ترا به کلبه هستیبه عالمی ندهی خلوت فراغ محبت

    اسمانی سخن دوست به بازار سکوتسر پناهی است درین بی سرو سامانی ها

    شکفت با نفس گل بهار اینه هاکه شست نم نم باران غبار اینه ها

    شبی زه پنجره ارزو بتاب ای دوستبگیر دست مرا در کنار اینه ها  

    (( مشفق کاشانی ))

    به هرسویی صدایی بی صدایی است ......... دل درد آشنای من هوایی است

    درین ویرانه رستای نگاهم ........... جهانی را هوای کد خدایی است

    عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید   ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

    نشنو از ني، ني حصير بي نواستبشنو از دل، دل حــــريم كبرياست

    ني بسوزد تل و خاكستر شودمبين حقير گدايان راه عشق را  كاين قوم

    شهان بي كمر و    خسروان بي كلهند

    حافظ  

    همچو چنگم    سر تسليم و ارادت در پيش تو به هر زخمه كه خواهي   بزن و بنوازم

    سعدي

    پيش ما رسم شكستن نبود عهد وفا را الله الله تو فراموش مكن صحبت مارا

    قيمت عشق نداند، قدم صدق ندارد سست مهري  كه تحمل نكند بار جفا را   

    سعدي

    عاشقان را بر سر خود   حكم نيستهر چه فرمان تو باشد  آن كنند

    حافظ

    قدم منه به خرابات   جز به شرط ادب كه سالكان درش   محرمان پادشهند

    جناب عشق بلندست همتى حافظ كه عاشقان    ره بى همتان به خود ندهند

    به تاج هدهدم از ره مبر كه باز سفيدچو  باشه  در پى هر صيد مختصر نرود

    حافظ

    دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند              گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

    آنكه پامال جفا كرد چو خاك راهــــــــــمخاك مي بوسم و عذر قدمش ميخواهم

    من نه آنم كه ز جور تو بنالم حاشابنده معتقد و چاكر دولتخـــــواهم    

    کسی کو خرد را ندارد ز پیش       دلش گردد از کردهی خویش ریش

      فردوسی

    بر دانش سلیمان هر کس که شک نماید بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

    حافظ شیرازی

    او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان   دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود       

    چنان با نیک و بد سر کن، که بعد از مُردنت عُرفی مسلمانت به زَمزَم شوید و هندو بسوزاند

    عُرفی شیرازی

    صدر مجلس گر تمنا باشدت افتاده باش همچو گرد از خاکساری آن زمان بالا نشین

    کلیم کاشانی

    عدالت کن که در عدل آنچه یکساعت به دست آید میسّر نیست در هفتاد سال اهل عبادت را

    صائب تبریزی

    کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق آن دلی کز تو نلرزد، به چه ارزد؟ ای عشق

    عماد خراسانی

    ز حرفِ عشق نیکوتر در آن حرفی نمی بینی اگر با چشم دل خوانی کتاب زندگانی را

    ابوالحسن ورزی

    حاصل ذکر و سماع و دف و نی بر باد است این رازو نیازو  صلواتم بر باد   است

    عمریست    که   بر   دروازه   دل   بیداریم خواجه کدام است که خانه بر باد است

    گفتند که مرات دل ان منظر دیدار خداست  لفظی بود دل و دلدار همه بر باد است

    یکی وعده دیدار همی کرد و یکی دعوی حق  جملگی وهم و خیال است که انهم بر باد است

    عمر ما در پی این رویا و توهم بگذشت  کیست اگه زمن و این دل بیتاب وقرار که بر باداست

    حرم دوست عظیم است ومحال است و مهیب    وای بر هوسی کز پی دیدار همان بر باد است

    همه اندیشه ما در پی وصل و نظر و وحدت اوست   هیهات که این مرغک ما

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

    از هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

    جانا حديث حسنت  درداستان نگنجد رمزي ز راز عشقت در صد زبان نگنجد

    سوداي زلف و خالت در هر خيال نايدانديشه وصالت جز در گمان نگنجد

    بنماي رخ كه خلقي واله شوند و حيرانبگشاي لب كه فرياد از مرد و زن برآيد   

    دیدم و آن چشم دل سیه  که تو داری جانب     هیچ     آشنا     نگاه     ندارد

    دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد   به مي بفروش دلق ما كزين بهتر نمي‌ارزد

    ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آندم هم       که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

    حافظ شیرازی

    صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت عشقش   به روی دل در معنی     فراز    کرد

    هر که صادقانه محبت نورزد دل او به عالم معنی راه نخواهد یافت

    ای برادر   تو    همه اندیشه ای

    مابقی را استخوان و ریشه ای در کـــارگــه کـــوزه گری رفـــــتم دوش

      دیــــدم دو هـــزار کـــوزه گویا و خموش ناگاه يكي کوزه بـــر آورد خـــــــروش

    کــو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروشخوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

    بهر درش که  بخوانند بی خبر نروداز باده چنان مست نگه دار مرا     كز بيخبري نباشدم دردسري

    دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند    "واندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند

    دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم وندرین کار  دل خویش به دریا  فکنم

    مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست می کنم جهد   که خود را  مگر آنجا   فکنم

    عنوان: پاسخ : تك بيـــــت هاي ناباجزای پياله ای که در هم پيوست بشکستن آن روا نمی دارد مست

    چندين سر و ساق نازنين و کف دست     از مهر که پيوست و به کين که شکست

       [خيام]

    بگشای نقاب از رخ و بنمای جمالت تا فاش شود آنچـه همه در پی آنند

    كنم هر شب دعايي كز دلم بيرون رود مهرشولي آهسته مي گويم خدايا بي اثــــر

    هرگز نرود بیرون مهر تو از دل من         مگر آن روز که در خاک شود منزل من

    حافظ   نهاد نیک تو کامت بر آورد جان ها فدای مردم نیکو نهاد  باد

    دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی

    آری آری     سخن عشق     نشانی   دارد

    لب دريا برويم ،تور در آب بيندازيم

    و بگيريم طراوت از آب .

    ريگي از روي زمين برداريم

    وزن بودن را احساس كنيم  

    بيدلي در همه احوال خدا با او بود، او نميديدش و از دور خدايا مي كرد

    دلی دارم در آتش خــانه کرده میان شعله ها کاشــانه کرده

    دلی دارم که از شوق وصالت وجـودم را ز غــــم ویرانه کرده

    هله نوميد نباشی که تو را يار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند

    در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند   

    دلی دارم در آتش خــانه کرده

    میان شعله ها کاشــانه کرده دلی دارم که از شوق وصالت

    وجـودم را ز غــــم ویرانه کرده گاهی به جوی دوست چو آب روان خوشیم

    گاهی چو آب حبس شدم در سبوی دوست گه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکر

    کفگیر میزند که چنین است خوی دوست بر گوش ما نهاده دهان او به دمدمه

    تا جان ما بگیرد یکباره بوی دوست لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام    اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم

    در عاشقی گریز نباشد ز سوز و ساز      استاده ام چو شمع نترسان ز آتشم  

    @};-كسي به وصل تو چون شمع  يافت پروانه      كه زير تيغ تو  هر دم  سري دگر دارد

    جلوه‎اي كرد رخش ديد ملك عشق نداشت           عين آتش شد ازآن غيرت و بر آدم زد

    عقل مي‎خواست كزان شعله چراغ افروزد            برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد

    گر انگشت سليماني  نباشد          چه خاصيت دهد نقش نگيني

      حافظ                                                                                     

    من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه ذره ای بـــودم و مــهــــر تــو مـــرا بالا بـرد

    دم را دریابیم

    از منزل کفر تا به  دين  يک نفس است       وز عالم شک تا به یقین  یک نفس است  

    ایـن یـک نفس عـزیز را  خـوش  مـیدار         کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

    خیام

    در عاشقي گريز نباشد ز سوز و سازاستاده ام چو شمع مترسان ز آتشم

    گر چه منزل بس خطرناکست و مقصد ناپدید   هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

    حافظ

    ای که بی تو  نفسم تنگ و دلم سنگ و درونم جنگ است     با تو دنیا همه خوش رنگ و خوش آوا و جهان پر رنگ است

    م ن همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق  چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست

    می بده تا دهمت آگهی از سر قضا  که به روی که شدم عاشق و ز بوی که مست  

    مرا سفر به کجا میبر د

    کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماندو بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشوده خواهد شد

    ثواب روضه رضوان و حج قبول ان كس برد كه خاك ميكده عشق را زيارت كرد

    ز عقل انديشه ها زايد كه مردم رو بفرسايد  گرت اسودگي خواهي برو عاشق شو اي عاقل

    عاقل شو تو ای عاشق نخواهی آسودگی آخر   نفرساید هر عقلی که از رب ش کمال داند

    اي جان جان جانــــــــم، تو جان جان جانيبرتر ز جان جان چيست؟ آني و بيش از آني

    شب فراق كه داند كه تا سحر چندست؟مگر كسي كه بزندان عشق در بندست

    گرفتم از غم دل راه بوستان گيرم! كدام سرو ببالاي دوست مانندست؟

    سعدی

    من درمانده که حالم نبود سالک طیر ..چه فرّین حالتی ست ، حال تعبد با خدا

       چه مبارک حاصلی ست ، شامل عشقی ز دعا

    منِ در باغ جهان ، نقش نگارین دارم

       که نه سوزی و نه سازی برسد بر دل ما  

    این نقطه ز ســـــرعــت تحرک              صد دایـــــره هـــر زمان نــماید

    رو نــــقــــــطه آتـشین بگردان               تـــــا دایـــره ای روان نــمـــاید

    این دایره غیر نقطه ای نیست               لـــــیکن به نـــظر چنان نماید

                                                                                                         عراقی

    بـــرخـــیـــز بـــتــا بـیار بهر دل ما حل کن بجمال خویشتن مشکل ما

    یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزه ها کنند از گِل ما

                                                                                                                          خیام

    خلوت دل نیست جای صحبت اضداد        دیو چو بیرون رود فرشته درآید  

    صالح و طالح متاع خویش نمودند            تا که قبول افتد و که در نظر آید  

                                                                                             حافظ  

    خوش عروسيست جهان از ره صورت ليكن    هر كه پيوست بدو عمر خودش كابين داد

    خدایا، گرفتار آن دردم که تو دوای آنی

                    در آرزوی آن سوزم که تو سرانجام آنی

                    بنده ی آن ثنایم که تو سزای آنی

                    من در تو چه دانم؟ تو دانی

                    تو آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی ، آنی

                    در هجر تو ، کار بی نظام است مرا

                    شیرین همه تلخ و پخته خام است مرا

                    در عالم اگر هزار کام است مرا

                    بی نام تو سر به سر حرام است مرا

                                                                    مناجات نامه - خواجه عبدالله انصاری

    طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک     چو درد در تو نبیند کرا دوا بکند

          تو با خدای خود انداز کار و دل خوشدار    که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

    لسان غیب

    مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما      غافل از انکه خدا هست در اندیشه ما

    ز احمد تا احد يك ميم فرق استجهاني اندر اين يك ميم غرق است

    يك چشم من اندر غم دلدار گريست        چشم دگرم حسود بود و نگريست

    چون روز وصال آمد آن را بستم                گفتم نگريستي نبايد نگريست

    در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی           خرقه جایی گرو و باده و دفتر جایی

    دل که آیینه صافیست غباری دارد                      از خدا می طلبد صحبت روشن رائی

    دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند        گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

    ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت            با من راه نشین باده مستانه زدند

    گر  طبیبانه  بیائی  بسر  بالینمبه دو عالم ندهم لذت بیماری را

    ای که از کوچه معـشوقه ما می گذری بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

    در این خمار کسم جرعه ای نمی بخشد   ببین که اهل دلی در میان نمی بینم

    نشان موی میانش که دل در او بستم     ز من مپرس که خود در میان نمی بینم

    عمر خوش باشد ولى با يار همدم خوشتر است

                                       يك دمى با همدمى از ملك عالم خوشتر است

    عندلیبی که به هر غنچه دلش میسوزد بهتر آنست که در صحن گلستان نرود

    كعبه‌ام بر لب آب، كعبه‌ام زیر اقاقی هاست،كعبه‌ام مثل نسیم، ‌می‌رود كوه به كوه، می‌رود دشت به دشت،

    حجر الاسود من، ‌روشنی باغچه است.

    غیر خـدا، در دو جهـان هیچ نیســــت

    هیچ نگـو غـــیر، كه آن هیچ نیســــت

    این كـــمــــر هـســتی مـوهـــــــوم را

    چون بگشـایی، به میان هیچ نیست

    (اوحدی مراغه‌ای)

    گوشم شنید قصّه ی ایمان ومست شد

    کو قسم چشم؟صورت ایمانم آرزوست

    مولوی

    چند تک بیت از مولانا

    مثال عشق پیدایی و پنهان

    ندیدم همچو تو پیدا و پنهان

    ====================

    کی شود این روان من ساکن

    این چنین ساکن روان که منم

    بهر این فرمود رحمان ای پسر

    کلّ یَومٍ هو فی شأن ای پسر

    شعاع آفتابم من، اگر در خانه ها گردم

    عقیق و زرّو یاقوتم، ولادت زآب و طین دارم

                                  بزرگی سراسر به گفتار نیست

                                                                              دو صد گفته چونیم کردار نیست

    از شبنم عشق خاک آدم گل شد                       صد فتنه و شور حاصل شد

    سر نشتر عشق بر رگ روح زدند                          یک قطره فروچکید و نامش دل شد

    ملت عشق از همه دین ها جداست

                                                                            عاشقان را ملت و نذهب خداست

    یک عمر میتوان سخن از زلف یار گفت       

                                                 در بند آن مباش که مضمون نمانده است                 - صائب

    تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی

                                                 زمانه ای است که هر کس به خود گرفتار است       - هروی

    ما در دل نگشاییم به روی همه کس

    این دل توست که در وی همه کس می گنجد    - حکیم شفایی

    مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری است   یا شب و روز بجز عشق تو ام کاری است   - سعدی

    هیچکس جانا نمی سوزد چراغش تا به صبح    پر مخند ای صبح صادق ، بر شب تار کسی              - کاشانی

    روزگار اینسان که خواهد بی کس و تنها مراسایه هم ترسم نیاید دیگر از دنبال من شهریار

    من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید   قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید        بهار

    با سایه تو را نمی پسندم        عشق است و هزار بد گمانی         کشمیری

    لحظه ای بنشین در چشم غم آلودم نگر   تا زبان اشک من گوید حکایتهای دل   - سهیلی

    آن روز که تعلیم تو می کرد معلم   بر لوح تو ننوشت مگر حرف وفا را     جغتایی

    به دلها چنان آن دلارا نشیند       که پروانه بر روی گلها نشیند  اوستا          

    توبه گويندم از انديشه معشوق بکنهرگز اين توبه نباشد كه گناهيست عظيم

    سعديگویند که سنگ لعل شود در مقام صبر            آری شود ولیکن به خون جگر شود

    حافظ

    صبر کن حافظ به سختی روز و شب                عاقبت روزی بیابی کام را

    حافظ

    حافظ برو که بندگی بارگاه دوست   گرجمله می کنند تو باری نمی کنی

    حافظ

    تو پنداری که بد گو مرد و جان برد حسابش با کرام الکاتبین است

    حافظ

    در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کا نجا  سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

    حافظ

    ز کوی مغان رخ مگردان که آنجا    فروشند مفتاح مشکل گشایی

    حافظ

    همه عمر بر ندارم  سر ازین خمار مستی    

                                                                            که هنوز من نبودم که تو بر دلم نشستی

    خوش بود كاندر نمازم باشد ابروي تو محراب

    كاين صفاي عاشقانه راز عاشق پيشگيست

    گفت از خود ببرد  هر که وصالم طلبد

    ما به امید وی از خویش بریدیم و برفت

    چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی

                                     مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

    در من اگر سعادت ترک خطا نبود

    در تو کرامت است ترک عطا مکن

    زهر است عطای خلق هر چند دوا باشد

    حاجت ز که میخواهی جایی که خدا باشد

          شب غمهای سعدی را مگر هنگام روز آمد

         که تاریک و ضعیفش چون چراغ صبحدم کردی

                سعدی

    مردی آن نیست که درمعرکه غالب آیی        از سرنفس گذشتن صفت مردان است

    (لاادری)

    بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان        غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم

    (لاادری)

    روا باشد اناالحق از درختی           چرانبود روا از نیک بختی

    (جناب عطار)

    دوش گریست به بالین من طبیب و بگفت          دوای عشق نباشد به دفتر بقراط

    ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

    در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

    مقام عشق ميسر نميشود بي رنج

                  بلي به حکم بلا بسته اند روز الست

    كنون خواهم از تو كه با راي پاك

                    چو رخ را نهي از نيايش به خاك

    مرغ باغ ملکوتم , نیم از عالم خاک                                                                                                                       

    چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

    مولانا

    مالك ملك وجود حاكم رد و قبول             هر چه كند جور نيست ور تو بنالي جفاست

    سلسله موي دوست حلقه دام بلاست           هر كه در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست

    گر بزنندم به تيغ در نظرش بي دريغ                     ديدن او يك نظر صد چو منش خونبهاست

    سعدی

    آتش به دو دست خويش بر خرمــــن خويش

    چـــون خود زده ام چه نالم از دشمن خويش

    كس دشمن من نيست منم دشمن خويش

    اي واي مــــن ودست مــن ودامـــن خويش

    فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

    بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

    " حافظ "

    هر هیأت و هر نقش که شد محو کنون

    در مخزن روزگار گردد محزون

    چون باز همین وضع شود وضع فلک

    از پرده غیبش آورد حق بیرون

    ‏من خودم اشعاری که ارسال کردم، عینا از کتاب تجسم اعمال آوردم. باز هم شعر از این کتاب خواهم نوشت.

    ‏ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم            پوشیده چه گوییم همینیم که هستیم

    " فرصت شیرازی "

    مغنی کجایی؟ نوایت کجاست؟

    نوای خوش غم زدایت کجاست؟

    مغنی از آن پرده نقشی بیار

    ببین تا چه گفت از درون پرده دار

    چنان برکش آواز خنیاگری

    که ناهید چنگی به رقص آوری  

    مگردان روی ماهت را که من محو تماشایم             اگر رخ بر نتابی تو بهشتت میشود جایم

    بهشتت را نخواهم من که دیدار تو را خواهم  که از این بهتری نبود رسیدن در بر یارم

    شاعر : فرزانه

    استی کن که راستان  رستند    در جهان راستان قوی رستند

    اوحدی

    راستی اینهء  عقل شکستن داردحیف کاندر حور این کار بکف سنگی نیست

                                                                                                                       غمام همدانی

    رشته گر  باریک باشد  در  محبت  باک  نیست

                                                                  جهد کن  تا از کشاکش نگسلا نی  رشته را

                                                                                                                          شانی تکلو

    روز گار است  اینکه  گه عزت  دهد  گه  خوار  دارد

                                                                      چرخ بازیگر  ازین   بازیچه ها بسیار  دارد

                                                                                                                        قائم مقامی

    آسایش دوگیتی تفسیر این دو حرف است

    با دوستان مروت با دشمنان مدارا

    پرستش به مستی است در کیش مهر      برونند زین حلقه هشیارها

    عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد      ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

                                                                                                         حافظ

    جاميست كه عقل آفرين مي زندش    صد بوسه ز مهر بر جبين ميزندش  

    اين كوزه گر  دهر  چنين  جام  لطيف   ميسازد  و  باز  بر  زمين  ميزندش

     "جامي"

    هر كو نكند فهمي زين كلك خيال انگيز نقشش  به حرام ار خود صورتگر چين باشد

    قطره دریاست اگر با دریاست  ورنه او قطره و دریا دریاست     

                                                                                 مولانا

    ای گل که موج خنده ات از سر گذشته است

       آماده باش گریۀ تــــــــــلخ گلاب را

                     صائب تبریزی

    حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر

    به سر نکوفته باشد در سرایی را

    خیال در همه عالم برفت و بازآمد

    که از حضور تو خوشتر ندید جایی را

    سعدی

    گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان

    نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

    حافظ

    بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری

    شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

    پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد

    گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

    دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل

    مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

    حافظ

    فريب تربيت باغبان مخور اي گل

        كه آب مي دهد، اما گلاب مي خواهد

        «صائب تبريزي»

    چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد  ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

    ساقي بيا که يار ز رخ پرده بر گرفت

                        کار   چراغ   خلوتيان  باز  در  گرفت

    حافظ

    خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش  بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

          با آن‌كه جز سكوت جوابم نمي‌دهي

                                                                          در هر سؤال از همه پرسيده‌ام تو را  

                                                                       قيصر امين‌پور     

    چون محبت با جفا آميخت در غمهاي من

    حزن شيريني كه هم درد است و هم درمان درد

    تا گنج غمت در دل ويرانه مقيمست

    همواره مرا کوي خرابات  مقامست

    حافظ

    از دست غيبت تو شكايت نميكنم          تا نيست غيبتي نبود لذت حضور

    اول اندیشه؛ وانگهی گفتار

                                           پای بست آمده است پس دیوار

    عشق  يعني  اشك  توبه در قنوت  خواندنش با نام  غفار الذنوب

    عشق يعني چشمها  هم در ركوع    شرمگين از نام ستار العيوب

    عشق يعني سرسجود و دل سجود ذكر يارب يارب از عمق وجود

    من چه گويم يك رگم هوشيار نيست

    شرح آن ياري كه او را  يار  نيست

                               یا رب

              از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن      

              فردا که  نیامدست  فریاد   مکن      

             بر نآمده و گذشته  بنیاد    مکن         

            حالی خوش باش و عمر بر باد مکن  

    سوختن و ساختن و جامه دریدن                                                                    پروانه ز من و گل زمن و شمع ز من آموخت

                             یا رب

               بر لب جوی  نشین و گذر عمر ببین کین اشارت ز جهان گذران ما را بس

    دلبر كه جان فرسود ازو كام دلم نگشود ازو    نومبد نتوان بود ازو باشد كه دلداري كند

                                                   سحر با باد مي گفتم حديث آرزومندي     خطاب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندي

                                 یا رب

                      افسوس که نامه ی جوانی طی شد وآن تازه بهار زندگانی دی شد

                     آن مرغ طرب که نام او بود شبابافسوس ندانم که کی آمد کی شد    

                        خیام اگر ز باده مستی خوش باشبا ماهرخی اگر نشستی خوش باش

                      چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی . چو هستی خوش باش

    ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان ، ره يافته ايم

    ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم

    در نگاه شرم آگين گلي گمنام

    و بقا را در يک لحظه ي نامحدود

    که دو خورشيد به هم خيره شدند

    سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست

    سخن از روزست و پنجره هاي باز

    و هواي تازه

    و اجاقي که در آن اشيا بيهده ميسوزند

    و زميني که ز کشتي ديگر بارور است

    و تولد و تکامل و غرور

    سخن از دستان عاشق ماست

    که پلي از پيغام عطر و نور و نسيم

    بر فراز شبها ساخته اند

    فروغ فرخزاد

                        زندگی آب روانیست روان میگذرد   آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد

    دل من در سبدي عشق به نيل تو سپرد   نگه اش دار به موسي شدنش مي ارزد

                                                 ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم                                 موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

    پيش از اين ما خود به دار آويختيم         چشم بستيم آبرو را ريختيــم

    در طواف كعبـــــه اي از آب و گل             در زيارتــــگاه جانـــي بي قرار

                                                   یا خالق

                   به روز مرگ چو تابوت من روان باشد   گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

                  جنازه ام چوببینی. مگو فراق فراق  مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

                 کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست چرا به دانه ی انسانت این گمان باشد؟

                تو را چنان بنماید که من به خاک شدم             به زیر پای من. این هفت آ سمان باشد

                                                                                                                    مولانا

                         آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی                       وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی

    جامی بده  بی  پرسش  از   چشم    پر اب   من    کز   دست  همی   رفته  هم   طاقت  و  تا ب  من

    تا میکده   بس   بردم    رنجی که   نگفتن   به    بگذر    ز   سوال   خود   هم     نیز    جواب    من

    دعوی  خطا   کردم  در مسلک   عشق  اکنون  خود  گشت   تقاص  من   این   حال   خراب    من

    هر سنگ   نمی گردد   چون   لعل    بدخشانی     دعوی    خطا    جانا    شد    رنج   و   عذاب  من

    از عشق مگو  یا   گر   گفتی  و   خطا   گفتی  افتد  ز   رخت   بر قع    ا ز  رخ   چو    نقاب    من

    هر   کس  نشود   یوسف   اندر  حرم   ایمان   این قصه    نمی    گنجد   در  ظرف   خطاب    من

    بت را محک خود دان   در عشق و وفا داری زنهار   از    این    جام    خالی    ز   شراب   من

    دارم  طمع   بخشش     از سابقه ی   ساقی   تا بگذرد   از   جرم    و هم   قهر و  عتاب   من

    در مکتب ما رسم فراموشی نیست  در مسلک ما عشق همآغوشی نیست

    گر مهر تو بر هستی من افتادست    هرگز به سرش خیال خاموشی نیست    

                                 توغره بدان مشو که می مینخوری

                                                         صد لقمه خوری که می غلامست آنرا

    يار مرا غار مرا  عشق جگر خوار  مرا

    يار تويي غار تويي خواجه نگه دار مرا

    نوح تويي روح تويي فاتح و مفتوح تويي

    سينه مشروح  تويي  بر در اسرار  مرا

    نور  تويي سور تويي دولت منصور  تويي

    مرغك كه طور تويي خسته به منقار مرا

    ديوان شمس تبريزي

    يا نور ليس كمثله نور

    اين جان جان افزاست اين يا جنت الماوي ست اين

    ساقي خوب  ماست اين   يا باده جاني  است اين

    تنگ  شكر  را  ماند  اين   سوداي   زر  را  ماند  اين

    اين سيم و زر را ماند اين شادي و آساني است اين

    رستم من از خوف و رجا عشق از كجا خوف از كجا

    اي خاك بر شرم و حيا هنگام  پيشاني است  اين

    ديوان شمس تبريزي

    یارب این نام و نی و ماه و من و دمدمه چیست   دم به دم میدمد و صاحب دم پیدا نیست

    پر صدا کرده جهان را ز منم این من کیست   منم این صاحب دم یا من و او هر دو یکیست

    از نوای تو بود زمزمه زیر و بمم     خصم اگر سنگ ببارد بسرم نیست غمم

    خدایا تو ما را صفایی بده                     به ما بینوایان نوایی بده

    در کنج رحمت به ما برکشا                  وزان.   داد هر بینوایی بده

    همه دردناکان درمانده ایم  حکیمی.   به هر یک دوایی بده

    سگ کوی رندان آزاده ایم         در آن کوچه. ما را سرایی بده

    بلاییست این نفس کافر. عبید              گرش می توانی سزایی بده

    عبید زاکانی  اگر تو فارغی از حال دوستان یـــــــارا    فراغت از  تو میسر نمی شود ما را

    به دوستی که اگر زهر باشد از دستت                   

        چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را

    سعـــــــدی

    زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد كشتعاقلا مكن كاري كاورد پشيمانيرب  خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن   گر گذاردمان فلک حالی.  به حال خویشتن

                ما در این عالم . که خود کنج ملالی بیش نیست  عالمی داریم در کنج  ملال  خویشتن

                 سایه ی دولت همه ارزانی نو دولتان   من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن

    منبع مطلب : nanehsedigeh.blogfa.com

    مدیر محترم سایت nanehsedigeh.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما، غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ما

    مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما، غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ما

    35.3k پرسش

    56.0k پاسخ

    52.1k نظر

    11.5k کاربر

    منبع مطلب : chimigan.com

    مدیر محترم سایت chimigan.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مینا 19 روز قبل
    0

    مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما چه معنی میده

    مینا 19 روز قبل
    0

    س

    مهدی 5 ماه قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید