توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    مجموعه شعری سروده سلمان هراتی

    1 بازدید

    مجموعه شعری سروده سلمان هراتی را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    مجموعه کامل شعرهای سلمان هراتی

    مجموعه ای از بهترین اشعار سلمان هراتی

    مجموعه ای از بهترین اشعار سلمان هراتی

    سلمان هراتی با نام اصلی سلمان قنبر هراتی در فروردین‌ماه سال 1338 در روستای مزردشت از توابع تنکابن در استان مازندران به دنیا آمد. در خانواده‌ای معمولی که شغل‌شان کشاورزی بود؛ نه آن‌طور که گفته‌اند، خیلی مذهبی یا خیلی فقیر. مقطع ابتدایی را در همان روستا گذراند و برای مقطع متوسطه به شهر خرم‌آباد تنکابن رفت و به طور شبانه در رشته ادبی مشغول به تحصیل شد و به صورت هم‌زمان در یک مغازه خرازی کار می‌کرد. 

    در سال ششم متوسطه به دلیل بیماری روحی که در اثر یک حادثه به آن دچار شد، مردود شد. بعد از آن به تهران عزیمت کرد و در یک بیمارستان مشغول به کار شد و هم‌زمان موفق به اتمام تحصیلات متوسطه شد. این اتفاقات مصادف با وقوع انقلاب بود. سلمان برای انجام خدمت وظیفه راهی اصفهان شد و دوران خدمت را در آن‌جا سپری کرد. پس از سربازی در رشته هنر دانشگاه تربیت ‌معلم پذیرفته و دوباره رهسپار تهران شد. محیط دانشگاه و آشنایی با دوستان و هم‌کلاسی‌ها و فضای هنری موجود بر او بسیار تأثیر گذاشت. در همین سال‌ها بود که با اهالی حوزه هنری که چند جوان علاقه‌مند به هنر و ادبیات بودند، آشنا شد که به واقع یکی از تأثیرگذارترین وقایع زندگی وی بود، چرا که او را به گفته خودش به صورت حرفه‌ای وارد این وادی کرد. 

    او با علاقه زیاد در جلسات شعر حوزه حاضر می‌شد. پس از پایان دانشگاه برای چند سال اول خدمت به مناطق محروم فرستاده شد که قرعه سلمان به یکی از روستاهای شهر لنگرود در استان گیلان افتاد. علی‌رغم تلاش زیاد برای انتقال به تنکابن، این امر میسر نشد و سلمان به همراه دو تن از دوستانش که آن‌ها نیز تنکابنی بودند و مانند او در دانشکده هنر درس خوانده بودند، مشغول به تدریس در روستاهای گیلان شد. سلمان تمام این دو سال را بین لنگرود، ‌تنکابن و تهران در رفت‌وآمد بود، یعنی بچه‌های مدرسه، بچه‌ها و خانواده خودش و بچه‌های حوزه.

    کتاب‌های دربردارنده شعرهای ویژه بزرگسالان سلمان «از آسمان سبز» و « دری به خانه خورشید» هستند. مجموعه دیگر او «از این وب تا آن وب » در حوزه شعر نوجوان است. همچنین «مجموعه کامل شعرهای سلمان هراتی» در دهه هشتاد به چاپ رسید. سلمان هراتی، جزو پانزده شاعر برگزیده بیست سال شعر جنگ است که در سال ۱۳۷۹ معرفی شد.

    سلمان هراتی در عصر جمعه نهم آبان‌ماه سال 1365 در سن 27 سالگی در راه رفتن به مدرسه در تصادف دو مینی‌بوس با یکدیگر در شهر رودسر جان سپرد. آرامگاه وی در حوالی شهر تنکابن واقع شده است.

    دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است

    مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست

    اسیر خاکم و پرواز سرنوشتم بود

    چگونه سر کند اینجا ترانه خود را

    هزار چشمه فریاد در دلم جوشید

    مرا به زاویه باغ عشق مهمان کن

    پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

    بسیار بود رود در آن برزخ کبود

    در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار

    گم بود در عمیق زمین شانه‌ی بهار

    دل ها اگر چه صاف، ولی از هراس سنگ

    چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق

    دیروز اگر سوخت ای دوست غم برگ و بار من و تو

    آن جا در آن برزخ سرد در کوچه های غم و درد

    دیروز در غربت باغ من بودم و یک چمن داغ

    غرق غباریم و غربت با من بیا سمت باران

    این فصل فصل من و توست فصل شکوفایی ما

    با این نسیم سحرخیز برخیز اگر جان سپردیم

    چون رود امیدوارم بی تابم و بی قرارم

    اگر چه عمر تو در انتظار می‌گذرد

    بهار فرصت خوبی است گل فشانی را

    چه مانده ای به تماشای تیرگی و غبار

    تمام چشمه دلان از کنار ما رفتند

    دلی که شوق رهایی در اوست ای دل من

    بدون واهمه از صد حصار می‌گذرد

    ای كاش درختی باشم

    تا همه تنهایان

    از من پنجره‌ای كنند

    و تماشا كنند در من

    اگر این گونه بود

    پس دلم را

    به سمت دست نخورده ترین قسمت آسمان می‌بردم

    تا معبر

    بكرترین عطرها باشم

    و قاب تصویر های متحرک

    از خیال سبز در باغ آسمان

    كه قوی‌ترین چشم‌ها آن را

    ای كاش درختی باشم

    تا از من دریچه‌ای بسازند

    و از آن خورشید را بنگرند

    كه حرارت و بزرگی را

    ازپیشانی مردی وام گرفت

    كه خانه‌ای داشت

    ای كاش مرا تا خدا وسعت دهند

    تا نشان دهم

    انسان یعنی

    چهل سال آیینه‌وار زیستن

    من تصویرهایی دارم از سكوت كه در بیابانش

    بروز سكوت

    در جنگل كلمه

    چگونه آیا؟

    من دست‌های مهربانم را

    و در این بخشش

    جز درک عشق گمشده‌ام

    من و دلم

    تماممان را به تو می‌بخشیم

    تا حس زنده بودن خود را

    که در نگاه معلوم یک مرد

    من پاهایم را

    در جسم فسرده خاک می‌کارم

    و آب را

    در عطش کویر

    و در این بخشش

    معرفتی است

    که من آن را

    با هستی

    و با زیبایی آن لحظه

    که مرگ پس آن می‌آید

    آشتی می‌دهم


    در خیابان کسانی هستند که به آدم نگرانی تعارف می‌کنند

    اما من که دغدغه خوشبختی‌ام نیست

    به شادی این خوشبخت‌های کوچک می‌خندم

    پس می‌آیم با زنبیل‌هایی از ترانه و آویشن

    و مردانی را سلام می‌دهم

    که تو را در تنفس خود دارند

    و یک لبخند تو را

    به هزار بار عافیت محض

    ترجیح می‌دهند

    کسانی که از هم می‌پرسند:

    «چگونه هنوز هم زنده ایم؟»

    نشاط سرودهایم را حفظ می‌کنم

    و ترانه‌هایم را از زیبایی می‌آکَنَم

    و با تمام حنجره‌های صبور

    نشاط سرودهایم را حفظ می‌کنم

    میان آفتاب و مردم راه می‌روم

    و ترانه‌هایم را که از امید سرشارند

    در جیبشان می‌ریزم

    در سبدهای خالیشان

    و دفتر لبخندهایم را

    با مردم کوچه و خیابان

    با کودکان امسال

    مردان سال‌های دیگر

    که منشور تحقّق آفتاب را

    در سر انگشتان خویش دارند

    کودکانی روشن

    کودکانی از پشت آفتاب

    کودکانی که هر پنجشنبه عصر

    در بهشت شهیدان

    آینده وطنم را به شور می‌نشینند

    نشاط سرودهایم را حفظ می‌کنم

    و ترانه هایم راز آب و آفتاب پر می‌کنم

    برای بهاری که هست

    نشاط سرودهایم را حفظ می‌کنم

    با تمام حنجره های تشنه

    فریاد می‌زنم:

    تحقق آفتاب حتمی است

    سجاده‌ام كجاست؟

    این دل گرفتگی مداوم شاید

    تأثیر سایه من است

    كه این سان گستاخ و سنگوار

    جهان، قرآن مصور است

    و آیه‌ها در آن

    درخت یک مفهوم است

    دریا یک مفهوم است

    جنگل و خاک و ابر

    با چشم‌های عاشق بیا

    شب فرو می‌افتد

    و من تازه می‌شوم

    از اشتیاق بارش شبنم

    نیلوفرانه

    ای آفریننده شبنم و ابر

    آیا تشنگی مرا پایان می‌دهی؟

    تقدیر چیست؟

    کنار شب می‌ایستم

    ستاره‌ها

    و من می‌شنوم زمزمه درختان را:

    من آبستن یک شکوفه‌ام

    کنار شب می‌ایستم

    من در دو قدمی تو

    دنیا آتشکده موقتی است

    تا من و تو

    نه عبوس

    که چون ققنوس

    دوباره شدن را

    مرا این معنی

    دلا چندی است صحرایی شدی تو

    رفیق خوب تنهایی شدی تو

    بگو آن دورها با کی نشستی

    که مثل گل تماشایی شدی تو

    گروه فرهنگ و هنر وب

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 1 سال قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید