توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    قاسم چه نسبتی با امام حسین داشت

    1 بازدید

    قاسم چه نسبتی با امام حسین داشت را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    قاسم بن حسن

    زندگینامه حضرت قاسم (ع)

    زندگینامه حضرت قاسم (ع)

    حضرت قاسم بن الحسن ‏علیه السلام فرزند امام حسن مجتبی ‏علیه السلام است در مورد تاریخ ولادت ایشان اطلاع دقیقی در دست نیست ولی عموما در پنجم رمضان شهرت یافته است. مادر او بانویی بزرگوار به نام ام ولد است که نام ایشان نجمه بوده است. حضرت قاسم‏ علیه السلام حدود 2-3 سال قبل از شهادت پدر بزرگوارش دیده به جهان گشود. از این رو با عموی مهربان خویش حضرت اباعبدالله الحسین‏ علیه السلام خو گرفته بود. و در دامان امام حسین ‏علیه السلام پرورش یافت. ظاهراً شکل و شمایل ظاهری و خصوصیات دیگر حضرت قاسم ‏علیه السلام شباهت بسیاری به پدر بزرگوارش امام حسن ‏علیه السلام داشته به گونه ‏ای که امام حسین ‏علیه السلام با دیدار او از برادر محبوب خویش یاد می ‏کرد و فرزند برادرش را در آغوش می‏ گرفت و نوازش می ‏کرد. چهره ‏ی آن حضرت چنان زیبا و دل ‏انگیز بود که او را به پاره‏ ی ماه یا ستاره‏ ی زیبا تشبیه کردند .

     در سال 50 ( ه.ق ) وقتی کار سمّ جعده ملعونه( همسر امام حسن (ع) ) به آنجا کشید که پاره های جگر امام در اثر آن، از دهان مبارکش، بیرون آمد، در لحظه های آخر، امام حسن ( ع ) همه اهل و عیال خود را به امام حسین (ع) واگذاشت. یکی از فرزندان امام حسن (ع) که در این لحظات، شاهد ماجرا بود و چشم از چشم عمو، بر نمی داشت، قاسم (ع) بود. کودکی که حدود سه بهار از عمر شریفش سپری نگردیده بود.

    با نقشه ای که معاویه بن ابوسفیان کشید تا یزید را به جای خود بنشاند، حضرت حسین (ع)، برای بیعت نکردن با یزید مجبور به ترک مدینه شد. در قافله ای که به سوی حجاز رهسپار بود، اهل و عیال امام مجتبی (ع) هم بودند. مکه، برای امام حسین (ع) امن نبود بنابراین بر اساس نامه دعوت کوفیان – که مسلم بن عقیل (ع) هم آن را تایید کرده بود روز هشتم ذیحجه که حجاج، در تدارک رفتن به عرفات بودند، از مکه بیرون آمد.

    شهادت قاسم(ع) در واقعه‌ی کربلا

    شهید مطهری اینچنین ذکر مصیبت حضرت قاسم می‌کند: ابومخنف به سندش از حمیدبن مسلم ـ که خبرنگار لشکر عمر بن سعد است ـ روایت کرده که گفت: از میان همراهان حسین ـ علیه السلام ـ پسری که گویا پاره ما بود به سوی ما بیرون آمد، و شمشیری در دست و پیراهن و جامه‌ای بر تن داشت و نعلینی بر پا کرده بود؟ بند یک از آن دو بریده شده بود‌ و فراموش نمی‌کنم که آن نعل چپش بود.

    عمرو بن سعید بن نفیل ازدی که او را دید گفت: به خدا سوگند هم اکنون بر او حمله آرم. بدو گفتم: سبحان الله تو از این کار چه می‌خواهی؟ همان‌هایی که می‌نگری از هر سو اطرافشان را گرفته‌اند، تو را از کشتن او کفایت کنند؟ گفت: به خدا سوگند من شخصا باید به او حمله کنم، این را گفت و بی درنگ بدان پسر حمله برد و شمشیر را بر سرش فرود آورد، قاسم به رو درافتاد و فریاد زد: عمو جان! و عموی خود را به یاری طلبید.

    حمید گوید: به خدا سوگند حسین (ع) (که صدای او را شنید) چون باز شکاری رسید و لشکر دشمن را شکافت و به شتاب خود را به معرکه رسانید و چون شیر خشمناکی حمله افکند و شمشیرش را حواله عمرو بن سعید کرد، عمرو دست خود را سپر نمود. ابوعبدالله دستش را مرفق بیفکند و به یک سو رفت. لشکر عمر بن سعد (برای رهایی آن پست خبیث) هجوم آورده و او را از جلو‌ شمشیر حسین ـ علیه السلام ـ به یک سو برده نجاتش دادند، ولی‌‌ همان هجوم سواران سبب شد که آن نتوانست خود را از زمین حرکت دهد و زیر دست و پای اسبان لگد‌کوب شد و از این جهان رخت بیرون کشید؛ خدایش لعنت کند و دچار رسوایی محشرش گرداند.

    گرد و غبار فرو نشست. حسین ـ علیه السلام ـ را دیدم که بالای سر قاسم بود و او پاشنه پا یبر زمین می‌سود، در آن حال آن جناب می‌فرمود: از رحمت حق به دور باشند گروهی که تو را کشتند، و رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ در روز قیامت درباره تو خصم ورزد و طرف آن‌ها باشد.

    سپس فرمود: به خدا سوگند ناگوار و گران است بر عمو‌ تو که او را بخوانی و پاسخت را ندهد، یا پاسخت بدهد ولی سودی به تو نبخشد، روزی است که دشمنش بسیار و یاورش اندک است، سپس قاسم را بر سینه گرفت و از زمین بلند کرد و گویا هم اکنون می‌نگرم به پاهای آن جوان که بر زمین کشیده می‌شد‌ و همچنان او را بیاورند تا در کنار جسد فرزند علی بن الحسین افکند. من پرسیدم: این پسر که بود؟ گفتند: قاسم ابن حسن بن علی بن ابیطالب بود ـ صلوات الله علیهم اجمعین.

    قاسم (س) به میدان می‌‏رود. چون کوچک است، اسلحه‏‌ای که با تن او مناسب باشد، نیست ولی در عین شجاعت‏ به خرج می‏‌دهد، تا اینکه با یک ضربت که به فرقش وارد می‌آید از ‌اسب به روی زمین می‌‏افتد.

    حسین (ع) با نگرانی بر در خیمه ایستاده، اسبش آماده است، لجام اسب را در دست دارد، مثل اینکه انتظار می‏کشد. ناگهان فریاد «یا عماه‏» در فضا پیچید، عموجان من هم رفتم، مرا دریاب! مورخین نوشته‏اند حسین مثل باز شکاری به سوی قاسم حرکت کرد. کسی نفهمید با چه سرعتی بر اسب پرید و با چه سرعتی به سوی قاسم حرکت کرد.

    عده زیادی از لشکریان دشمن (حدود دویست نفر) بعد از اینکه جناب قاسم روی زمین افتاد، دور بدن این طفل را گرفتند برای اینکه یکی از آن‌ها سرش را از بدن جدا کند. یک‌مرتبه متوجه شدند که حسین به سرعت می‏‌آید.

    مثل گله روباهی که شیر را می‌‏بیند فرار کردند و‌‌ همان فردی که برای بریدن سر قاسم پایین آمده بود، در زیر دست و پای اسب‌های خودشان لگدمال و به درک واصل شد. آنقدر گرد و غبار بلند شده بود که کسی نفهمید قضیه از چه قرار شد. دوست و دشمن از اطراف نگران هستند. «فاذن جلس الغبرة‏» تا غبار‌ها نشست، دیدند حسین بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.

    فریاد مردانه حسین (ع) را شنیدند که گفت: «عزیز علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک‏ / فرزند برادر! چقدر بر عمو‌ تو ناگوار است که فریاد کنی و عموجان بگویی و نتوانم به حال تو فایده‏ای برسانم».

    راوی گفت: در حالی که سر جناب قاسم به دامن حسین است، از شدت درد پاشنه پای را محکم به زمین می‏‌کوبد. در همین حال ‏ «فشهق شهقة فمات‏» فریادی کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد. یک وقت دیدند ابا عبدالله بدن قاسم را بلند کرد و بغل گرفت. دیدند قاسم را می‏‌کشد و به خیمه‏‌گاه می‌آورد.

    خیلی عظیم و عجیب است: وقتی که قاسم می‏خواهد به میدان برود، از ابا عبد الله خواهش می‏کند. ابا عبد الله دلش نمی‏خواهد اجازه بدهد. وقتی که اجازه می‏دهد، دست ‏به گردن یکدیگر می‏اندازند، گریه می‏کنند تا هر دو بی حال می‏شوند. اینجا منظره بر عکس شد، یعنی اندکی پیش، حسین و قاسم را دیدند در حالی که دست ‏به گردن یکدیگر انداخته بودند ولی اکنون می‏بینند حسین قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دست‌هایش به پایین افتاده است چون دیگر جان در بدن ندارد.
     

    شب عاشورا، امام حسین(ع) به اصحاب فرمود: فردا همه‌ی شما کشته خواهید شد، قاسم(ع) نزد عمویش آمد و عرض کرد: عمو جان من هم فردا کشته خواهم شد؟ امام او را به سینه‌اش چسباند و فرمود: مرگ در نظر تو چگونه است؟ قاسم(ع) جواب داد: از عسل شیرین‌تر است.
    امام به او فرمود: تو بعد از بلایی عظیم کشته می‌شوی و عبدالله شیرخوار هم شهید می‌شود. روز عاشورا قاسم(ع) خود را آماده‌ی جنگ کرد و به حضور امام حسین(ع) آمد تا از او اجازه‌ی جهاد بگیرد، امام او را در آغوش گرفت و مدتی با هم گریه کردند، سپس قاسم(ع) اجازه‌ طلبید و امام به او اجازه نمی‌داد. هرچه آن امامزاده‌ی بزرگوار در اجازه‌ی جهاد، مبالغه می‌کرد، حضرت مضایقه می‌فرمود تا آنکه بر پای عموی خود افتاد و چندان بر آن بوسه زد و گریست تا از امام اجازه گرفت.
    بعضی نقل می‌کنند که امام حسین(ع) هنگام روانه کردن قاسم(ع) به میدان، عمامه‌اش را دو نصف کرد نیمی از آن را مانند کفن بر تن قاسم(ع) نمود و نیمی دیگر را بر سر قاسم(ع) بست. شاید اینکه در سخن حمیدبن مسلم چهره‌ی قاسم(ع) به نیمه‌ی قرص ماه تعبیر شده از این رو بود که پارچه‌ی عمامه نیمی از صورت او را پوشانده بود.
    آنگاه حضرت قاسم(ع) به سوی میدان رفت و در حالیکه اشک بر گونه‌های مبارکش روان بود فرمود: اگر مرا نمی‌شناسید، من قاسم پسر حسن(ع) و نوه‌ی پیامبر(ص) هستم که برگزیده‌ای از سوی خداوند است، این عمویم حسین(ع) است که مانند اسیران، گروگان گرفته شده و در بین مردم گرفتار شده است. خدا این مردم را از باران رحمتش سیراب نسازد. سپس کارزار سختی نمود، به طوری که با آن کمی سن، تعدادی از دشمنان را کشت.
    حمیدبن مسلم نقل می‌کند: پسری را دیدم که برای جنگ از خیمه‌ها بیرون آمد، گویی رخسارش همچون پاره‌ی ماه بود، شمشیری در دست و پیراهن و شلواری بر تن و نعلینی در پای خود داشت که بند یکی از آنها پاره شده بود و فراموش نمی‌کنم که بند نعلین چپش بود…

    سپس عمروبن سعد بن نفیل اَزُدی گفت: به خدا سوگند به این پسر حمله می‌کنم، گفتم سبحان‌الله این چه قصد و اراده‌ای است که نموده‌ای؟ این گروهی که پیرامون او را فراگرفته‌اند، برای او بس است آن مرد گفت: سوگند به خدا، بر او می‌تازم.
    پس بر قاسم(ع) تاخت تا آنگاه که شمشیری بر فرق مبارک آن مظلوم زد و سر او را شکافت، حضرت قاسم(ع) با صورت روی زمین افتاد و فریاد زد: ای عمو! به فریادم برس… حمیدبن مسلم می‌گوید: چون صدای قاسم(ع) به گوش امام حسین(ع) رسید، آن حضرت با شتاب سربرداشت و به قاسم(ع) نگاه کرد، آنگاه به عمرو حمله کرد و با شمشیری دست او را جدا نمود. عمرو فریادی کشید به طوری که لشکریان صدای او را شنیدند، سواران اهل کوفه حمله کردند تا عمرو را از دست امام رها کنند ولی همین که هجوم آوردند، بدن عمرو با سینه‌ی اسب‌ها برخورد کرد و او زیر پای اسبان لگدکوب و کشته شد. حمیدبن مسلم می‌گوید: چون گرد و غبار فرو نشست، دیدم امام بالای سر قاسم(ع) است و آن جوان در حال جان کندن می‌باشد و پای بر زمین می‌ساید. حضرت فرمود: سوگند به خدا که دشوار است بر عموی تو که او را بخوانی و او نتواند اجابت کند و اگر اجابت کند، تو را سودی نبخشد. دور باشند از رحمت خدا، جماعتی که ترا کشتند. آنگاه امام حسین(ع) قاسم(ع) را از زمین برداشت و در بر کشید و سینه‌ی او را به سینه‌ی خود چسباند و به سوی خیمه‌ها روان گشت، در حالیکه پاهای قاسم(ع) بر زمین کشیده می‌شد. سپس او را در نزد پسرش، علی‌بن‌الحسین(ع) در میان کشته شدگان اهل‌بیت خود، جای داد.
    روایت شده است که امام حسین(ع) فرمود: خدایا این گروه را نابود و پراکنده گردان و هیچیک از آنها را باقی نگذار و هرگز آنان را نبخشای. ای عموزادگان من، بردباری کنید. ای اهل‌ بیت من، شکیبایی کنید و بدانید که پس از امروز، دیگر هرگز خواری نخواهید دید.

    کثرت علاقه‌ی امام حسین(ع) نسبت به قاسم(ع)

    در علاقه‌ی زیاد امام حسین(ع) به قاسم(ع)، شواهد بسیاری ذکر شده از جمله اینکه حضرت سیدالشهداء(ع) در وداع هیچیک از شهدا غش نکرد مگر در وداع حضرت قاسم(ع) و منجمله حضرت سیدالشهداء(ع) در ابتدای امر، اجازه نداد که حضرت قاسم(ع) به میدان برود مگر بعد از التماس و بوسیدن دست و پای عموی بزرگوارش. هنگامی که امام حسین(ع) ناله‌ی حضرت قاسم(ع) را شنید، با شتاب به بالین او آمد و اینگونه به بالین شهیدی نشتافته بود و وقتی به بالین قاسم(ع) آمد، لشکر را نفرین نمود.
    امام حسین(ع) همانطور که صورت به صورت علی‌اکبر(ع) گذارد، وقتی که به بالین حضرت قاسم(ع) آمد سینه‌اش را به سینه‌ی او چسباند. حاصل اینکه از آنچه گفته شد، معلوم می‌شود که حضرت سید‌الشهداء(ع) به حضرت قاسم(ع) و علی‌اکبر(ع) به یک نحو محبت داشت و به یک چشم نظر می‌فرمود.

    داستان عروسی قاسم در صحرای کربلا تحریف تاریخی

    یکی از داستان‌هایی که درباره ایشان گاها توسط برخی مداحان و روضه خوانان بیان می‌شود مربوط به قصه دامادی جناب قاسم علیه السلام در کربلا و تزویج او با فاطمه بنت الحسین (ع) است که صحت ندارد چه آنکه در کتب معتبره به نظر نرسیده و به علاوه آنکه حضرت امام حسین علیه السلام را دو دختر بوده چنانکه در کتب معتبره ذکر شده، یکی سکینه که شیخ طبرسی فرمود: سیدالشهداء علیه السلام او را تزویج عبدالله کرده بود و پیش از آنکه زفاف حاصل شود عبدالله شهید شد. و دیگر فاطمه که زوجه حسن مثنی بوده که در کربلا حاضر بود.

    منبع مطلب : www.valiasr-aj.com

    مدیر محترم سایت www.valiasr-aj.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    حضرت قاسم که بود و چند سال داشت و در کربلا چه کرد؟

    حضرت قاسم که بود و چند سال داشت و در کربلا چه کرد؟

    همه چیز درباره حضرت قاسم و نحوه شهادت ایشان

    هر یک از شب های محرم به نام یکی از شهدا یا شخصیت ها یا وقایعی مرتبط با جریان کربلا نام گذاری شده است. شب ششم ماه محرم و روز ششم متعلق به حضرت قاسم (س) است. حضرت قاسم، پسر امام حسن (ع) است که از یاران عمویش امام حسین (ع ) بود و در روز عاشورا و در کربلا به شهادت رسید. در ادامه این بخش از دین و مذهب نمناک به شما می گوییم حضرت قاسم که بود و چگونه به شهادت رسید ؟

    حضرت قاسم کیست ؟

    حضرت قاسم، پسر امام حسن (پسر امام علی) بود که در اوائل سال 48 هجری قمری به دنیا آمدند. مادر حضرت قاسم به روایتی کنیزی به نام رمله بوده است.

    رمله یا نفیله کنیز خوش خویی بود که در بیت حضرت امام حسن مجتبی(ع) روزگار می گذرانید. او مسیر پارسایی را طی می کرد و سازندگی خود رااز طریق عبادت پی گرفت و سرانجام این افتخار را به دست آوردکه به عنوان ام ولد (مادر فرزند) برای حضرت امام حسن(ع) پسرانی آورد که همه اهل رزم و حماسه آفرینی بودند. نام حضرت قاسم را امام حسن به یاد فرزند جدش قاسم نام نهاد و از آن تاریخ نفیله را ام قاسم صدا می زدند.

    آن حضرت دو یا سه ساله بود که پدرش به دست جعده ملعون (همسر امام حسن (ع) ) مسموم شد و به شهادت رسید. حضرت قاسم ‏علیه السلام از نظر ظاهری شباهت بسیاری به پدر بزرگوارش امام حسن ‏علیه السلام داشت به طوری که امام حسین (ع ) را به یاد برادرش می انداخت. چهره حضرت قاسم بسیار زیبا و دل ‏انگیز بود و او را به پاره‏ ی ماه یا ستاره‏ ی زیبا تشبیه می کردند.

    حضرت قاسم پس از شهادت پدر انس عجیبی با امام حسین داشت و در مهد تربیت حسینی بزرگ شد، ایشان در صحرای کربلا حضور داشتند و از یاران باوفای عموی خود بودند که به میدان رفته و در سن سیزده سالگی و به روایت دیگر 16 سالگی در سال 61 هجری قمری به شهادت رسیدند.

    درباره حضرت قاسم

    شهادت حضرت قاسم (ع) در واقعه ی کربلا

    شب عاشورا، امام حسین(ع) به اصحاب فرمود:فردا همه ی شما کشته خواهید شد، قاسم(ع) نزد عمویش آمد و عرض کرد:عمو جان من هم فردا کشته خواهم شد؟ امام او را به سینه اش چسباند و فرمود:مرگ در نظر تو چگونه است؟ قاسم(ع) جواب داد:از عسل شیرین تر است.

    امام به او فرمود:تو بعد از بلایی عظیم کشته می شوی و عبدالله شیرخوار هم شهید می شود.

    حضرت قاسم به نزد عموی خود آمد تا اذن جهاد بگیرد اما امام حسین (ع ) به او اجازه جهاد نمی داد. امام حسین به دلیل علاقه ای که به فرزند برادر داشت، به او اذن رفتن به میدان را نمی داد و فرمود:ای یادگار برادر، با حضور تو تسلی می جویم. قاسم که برای رفتن به میدان نبرد در پوست خود نمی گنجید از این وضع ناراحت شد و در گوشه ای نشست و با حالاتی از حزن واندوه بنای گریستن نهاد. اما شهادت علی اکبر، قاسم را بی طاقت نمود و دیگرموسم آن فرا رسیده بود که رخصت جهاد گیرد. بنابراین قاسم عمو را خطاب قرار داد و عرض کرد:«پس از علی اکبر (ع) تاب ماندنم نیست به جان بابا بگذارید بروم» و بعد گریه به او مجال نداد و امام نیز با او شروع به گریستن نمود. سپس قاسم(ع) اجازه طلبید و امام دوباره به او اجازه نمی داد.

    حضرت قاسم علیه السلام

    ناگاه قاسم به یادش آمد که پدرش او را توصیه ای نموده و دعایی بر بازوی راستش بسته است و وی را تذکر داده که به هنگام تالم خاطر می تواند با عمل بر محتویاتش از تاثری که برایش رخ داده خود را برهاند. نوشته را باز کرد و بوسید و شتابان به سوی عموی خویش رسید و آنچه پدرش بر آن تاکید فرموده بود به عرض آن حضرت رسانید. چون امام توصیه برادر را مطالعه کرد به شدت منقلب شد و گریست، و فرمود:آیا با پای خود به سوی مرگ خواهی رفت؟ قاسم عرض کرد:چگونه چنین نباشد. روحم فدایتان و جانم نثار وجودتان.

    حضرت قاسم اندام کوچکی داشت، زره ای که متناسب با وی باشد در میان لباس های رزم نیافتند و او جامه معمولی بر تن نمود، عمامه ای بر سر گذاشت و با بخشی از آن جلو صورت را پوشانید. بعضی نقل می کنند که امام حسین(ع) هنگام روانه کردن قاسم(ع) به میدان، عمامه اش را دو نصف کرد نیمی از آن را مانند کفن بر تن قاسم(ع) نمود و نیمی دیگر را بر سر قاسم(ع) بست. تشبیه چهره ی قاسم(ع) به نیمه ی قرص ماه از این رو بود که پارچه ی عمامه نیمی از صورت او را پوشانده بود.قاسم در حالی که اشک بر دوگونه اش جاری بود، از خیمه بیرون آمد و جان برکف، سوار بر اسب گردید و رفت تا سینه خود را آماج پیکان دشمن نماید.

    حضرت قاسم در کربلا

    به سوی میدان رفت و فرمود:اگر مرا نمی شناسید، من قاسم پسر حسن(ع) و نوه ی پیامبر(ص) هستم که برگزیده ای از سوی خداوند است، این عمویم حسین(ع) است که مانند اسیران، گروگان گرفته شده و در بین مردم گرفتار شده است.

    حمیدبن مسلم نقل می کند:پسری را دیدم که برای جنگ از خیمه ها بیرون آمد، گویی رخسارش همچون پاره ی ماه بود، شمشیری در دست و پیراهن و شلواری بر تن و نعلینی در پای خود داشت که بند یکی از آنها پاره شده بود و فراموش نمی کنم که بند نعلین چپش بود...

    سپس عمروبن سعد بن نفیل اَزُدی گفت:به خدا سوگند به این پسر حمله می کنم، گفتم سبحان الله این چه قصد و اراده ای است که نموده ای؟ این گروهی که پیرامون او را فراگرفته اند، برای او بس است آن مرد گفت:سوگند به خدا، بر او می تازم.

    پس بر قاسم (ع) تاخت تا آنگاه که شمشیری بر فرق مبارک آن مظلوم زد و سر او را شکافت.

    حضرت قاسم کیست

    حضرت قاسم(ع) با صورت روی زمین افتاد و فریاد زد:ای عمو! به فریادم برس... حمیدبن مسلم می گوید:چون صدای قاسم(ع) به گوش امام حسین(ع) رسید، آن حضرت با شتاب سربرداشت و به قاسم(ع) نگاه کرد، آنگاه به عمرو حمله کرد و با شمشیری دست او را جدا نمود.

    عمرو فریادی کشید به طوری که لشکریان صدای او را شنیدند، سواران اهل کوفه حمله کردند تا عمرو را از دست امام رها کنند ولی همین که هجوم آوردند، بدن عمرو با سینه ی اسب ها برخورد کرد و او زیر پای اسبان لگدکوب و کشته شد.

    حمیدبن مسلم می گوید:چون گرد و غبار فرو نشست، دیدم امام بالای سر قاسم(ع) است و آن جوان در حال جان کندن می باشد و پای بر زمین می ساید.

    حضرت فرمود:سوگند به خدا که دشوار است بر عموی تو که او را بخوانی و او نتواند اجابت کند و اگر اجابت کند، تو را سودی نبخشد. دور باشند از رحمت خدا، جماعتی که ترا کشتند.

    آنگاه امام حسین(ع) قاسم(ع) را از زمین برداشت و در بر کشید و سینه ی او را به سینه ی خود چسباند و به سوی خیمه ها روان گشت، در حالیکه پاهای قاسم(ع) بر زمین کشیده می شد. سپس او را در نزد پسرش، علی بن الحسین(ع) در میان کشته شدگان اهل بیت خود، جای داد.

    بر حسب برخی روایات و نقل مقاتل مستند حضرت قاسم 70 نفر را کشت و با صدای بلند گفت:به درستی که من قاسم هستم از نسل علی(ع) به خدا سوگند که ما به پیامبرسزاوارتریم از شمر بن ذی الجوشن و یا از آن زاده زنا.

    نحوه شهادت حضرت قاسم

    قصه دامادی حضرت قاسم در صحرای کربلا

    ماجرای دامادی حضرت قاسم صحت ندارد اما در منابع نامعتبر آمده است که حضرت امام حسین(ع) به حضرت قاسم فرمودند من از پدرت وصیتی دارم و می خواهم مقدمات عروسی تو با فاطمه دخترم را فراهم کنم. اما قاسم می گوید در حالی که پیکر شهیدان بنی هاشم پاره پاره گشته و بر زمین قرار گرفته است، راه انداختن بساط عروسی روا نمی باشد. در این منابع مخدوش بر ماجرای ناکامی و داماد نشدن حضرت علی اکبر(ع) خیلی تاکید شده است.

    علامه مجلسی می نویسد:قصه دامادی حضرت قاسم را در کتب معتبر ندیده ام، محدث نوری صاحب آثاری چون مستدرک الوسائل در اثر معروفی که پیرامون آداب اهل منبر به نگارش درآورده در این باره اظهار داشته است:از اخبار موهونه و کتب غیر معتمده که بزرگان علمای گذشته به آنها اعتنا نکردند و مراجعه ننمودند.

    شهید آیت الله قاضی طباطبائی داستان عروسی قاسم را فاقد اعتبار می داند و می افزاید علامه مامقانی در کتاب تنقیح المقال می گوید:آن چه در کتاب منتخب طریحی از قصه تزویج قاسم نقل شده من و سایر اهل تتبع در کتاب های سیره، تاریخ و مقاتل با اعتباربر آن اطلاع نیافتیم، بسیار دور از اعتبار است که چنین قضیه ای روز عاشورا با آن اوضاع و احوال و شدت بلایا اتفاق افتد.

    حضرت قاسم

    اگر در این ماجرا بیاندیشیم در می یابیم که آیا خواهری که در سوگ شهادت برادرخود می خروشد و ناله سر می دهد در برابر پیکر غرق به خون حضرت علی اکبر(ع) آماده عروسی می گردد.

    مرحوم محدث قمی هم خاطر نشان نموده است، حضرت امام حسین(ع) را دو دختر بوده یکی حضرت سکینه(س) و دیگری فاطمه(س) نام داشته است. اولی راسید الشهداء(ع) به عقد ازدواج عبد الله درآورد که شوهرش در کربلابه شهادت رسید. و دومی همسر حسن مثنی است که در کربلا حاضر بود.

    شهید آیت الله مرتضی مطهری دراین باره می گوید:«... در همان گرماگرم روز عاشورا که می دانید مجال نماز خواندن هم نبود، امام نماز خوف خواند و با عجله هم خواند، حتی دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپرقرار دادند که امام بتواند این دو رکعت نماز خوف را بخواند...ولی گفته اند در همان وقت امام فرمود:حجله عروسی راه بیندازید، من می خواهم عروسی قاسم با یکی از دخترهایم را در این جا لااقل شبیه آن هم که شده ببینم! یکی از چیزهایی که از تعزیه خوان های ما هرگز جدا نمی شد عروسی قاسم نوکدخدا:یعنی نوداماد بود. در صورتی که این در هیچ کتابی از کتاب های تاریخی معتبر وجود ندارد.»

    حضرت قاسم در کربلا

    میزان علاقه ی امام حسین (ع) نسبت به قاسم (ع)

    میزان علاقه امام حسین(ع) به قاسم(ع)، طوری بود که ایشان در وداع با حضرت قاسم(ع) غش کرد و در ابتدای امر، اجازه نداد که حضرت قاسم(ع) به میدان برود. هنگامی که امام حسین (ع) ناله ی حضرت قاسم(ع) را شنید، با شتاب به بالین قاسم(ع) آمد و لشکر را نفرین نمود.

    امام حسین(ع) وقتی که به بالین حضرت قاسم(ع) آمد سینه اش را به سینه ی او چسباند، همانطور که روایت شده صورت خود را به صورت علی اکبر چسباند بنابراین امام حسین(ع) حضرت قاسم(ع) را مانند پسر خود علی اکبر(ع) دوست داشت.

    منبع مطلب : namnak.com

    مدیر محترم سایت namnak.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    برادرام 1 سال قبل
    0

    امام علی(ع)برادر اولم است

    امام حسن(ع)برادر دومم است

    امام حسین(ع)برادر سومم است

    امام سجاد(ع)برادر چهارمم است

    امام محمد باقر(ع)برادر پنجمم است

    امام جعفر صادق(ع) برادر ششمم است

    امام موسی کاضم(ع)هم من هستم

    همه مون از یک اولاتیم

    امام علی(ع) 1 سال قبل
    -1

    امام حسین (ع)برادردومم است و امام قاسم(ع)برادر سومم است و خودم که اسمم امام علی(ع)است

    امیررضا اروجلو 1 سال قبل
    0

    بگین تو را خدا

    به تو چه 2 سال قبل
    -1

    همه تو ن خرین

    به تو چه 2 سال قبل
    -1

    بو بابا گور خذ

    😍😍😍😍😍 2 سال قبل
    1

    من اون جوابی که میخواستم رو ننوشته بودن

    مهدی 2 سال قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید