توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    زود باشد که این پسرتو آتش درسوختگان عالم زند

    1 بازدید

    زود باشد که این پسرتو آتش درسوختگان عالم زند را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    دمدمه نای

    دمدمه نای

    جلال الدین محمد بلخی که به تاریخ ششم ربیع الاول 604 هـ .ق در شهر بلخ پا به عرصه وجود گذاشت بی شک بزرگترین شاعر متصوف ایران است او خود را از نوادگان ابوبکر خلیفه اول میداند و پدرانش در بلخ همه از علما بودند.

    مگر 12 سال در زادگاهش همه روزگاران زنده گی خود را خارج از بلخ به سر برد.هنوز سیزده سال از بهار زنده گی اش سپری نشده بود،پدرش بهاالدین مشهور به بهاولد رخت کوچیدن از میهن را به دوش بربست .گسترش فساد اخلاقی و سیاسی در دستگاه حکومت محمدخوارزمشاه تیره گی مناسبات بهاولد با خوارزمشاه،گسترش بسترهای داغ تشنج اجتماعی – سیاسی که به هویدا شدن وضع در جهت یورش مغولان منجرشد،پدر مولوی را به هجرت واداشت .

    می گویند در نیمه راه هجرت بهاولد را باشیخ فریدالدین عطار اتفاق افتاد.درین برخورد او کتاب " اسرارنامه" خود را به جلال الدین هدیه داد و به بهاولددر تعریف  از پسرش گفت :

     گویی که دیگر سرنوشت جلال الدین را از همان آستانه جوانی اش به پیش گویی گرفته باشد.

    اما پدر او و خانواده اش با بسر بردن سالهای چندی در شهرهای متعدد،رخت اقامت همیشگی را در شهر قونیه به سال 626 هـ .ق بگسترد و همانجا پدرش نیز زنده گی را پدرود گفت .

    پس از درگذشت بهاولد،جلال الدین مسولیت ارشاد تدریس و مدرسهء پدر را بدوش گرفت و در ضمن با آموزش و فراگیری دانش متداول آن عصر از فقه،حدیث،تفسیر،زبان،فلسفه اسلامی و یونانی،حساب،منطق،فزیک،متافزیک و فلسفه اخلاقی با پیمودن برق آسای آن به یک آموزگار،دانشمند و اندیشور بزرگ دست یازید به گفته خودش :

    چندی بعد سیدبرهان الدین ترمذی از یاران پدرش به دیدار خانواده مولوی می شتابد.مولوی از دیدار با آن برای کسب آموزش سود برده و به جامهء تصوف رو می آورد و با پیمودن کامل سیرسلوک تصوف به پیشوایی و رهبری این اهل طریقت دست می یازد.

    ترمذی همچنان مولوی را برای تحصیل به حلب و دمشق می فرستد و در آنجا مدت هفت سال به آموزش و فراگیری دانش می پردازد.

    پس از برگشت به قونیه،به عنوان یک مرد بلیغ،فصیح و آموزگار ارشد به تعالیم آموخته ها و اندیشه های خود می پردازد.به گفته پسرش :

    دربیست وششم جمادی الاخر 642 برحسب اتفاق مولوی با شمس الدین محمد تبریزی برمی خورد و این برخورد همان سرآغاز انقلاب بزرگ در روح و اندیشه اوست و همان اخگری که آتش در سوختگان عالم زد.خلوت نشینی و تبادل افکار با شمس تبریزی مولوی را از زاهد سجاده نشین به سردسته بزم باده جویان دگرگون کرد.

    زاهد بودم ترانه گویم کردی

    سردسته بزم باده جویم کردی

    سجاده نشین با وقاری بودم

    بازیچه کودکان کویم کردی

    روزی شمس از مولوی پرسید:

    برخورد و روابط مولوی با شمس تبریزی بازتاب ناگواری بر خانواده و به ویژه بر مریدان اش بجا گذاشته،بسیاری از مریدانش از او پیوند خود را گسستند و بر او سرزنشها و نکوهشها فرستادند.

    شمس تبریزی چنان تاثیر ژرفی بر هستی معنوی مولوی  بجاگذاشت که به آفرینش بزرگترین آثار ادبی _ فلسفی عرفانی جهان پرداخت و از جلال الدین متصوف به یک جلال الدین شاعر سترگ که در همه حالش شاعر بود،درست کرد.

    شاعری که در شعرش تصاویر به اوج بالندگی می رسد و انتخاب واژه ها و یا شیء که برای برخی از شاعران مهم است،برای او ارزش نداشت و همه چیز را شعری ساخت و روح عارفانه و حماسی خود را در کالبد اشعار می سپوخت و در سرودن شعر آهنگین خود هیچگاه زور نزده و در تصنع الفاظ،قواعد و آرایش زبان نپرداخته است و برای وانمود سازی قدرت تخیل خود زمانها و مکانهای مختلف را درهم آمیخته و حضور امروزی یا همیشگی به آن میداد.چنانچه می گوید :

    خواهم که کف خونین از دیگ جان برآرم

    گفتار دو جهان را از یک دهان برآرم

    از خود برآمدم من در عشق عزم کردم

    تا همچو خود جهان را ازین جهان برآرم

    مولوی با داشتن شور و شعف و عشق بزرگ و بر اثر شناخت،ارتباط و دلبستگی به شمس تبریزی از سال 642 هـ.ق به سرایش شعر پرداخت،و با موسیقی و سماع که در شعرش بازتاب دارد،الفت ناگسستنی پیدا کرد.

    با پنداشت از نظریه افلاطون :

    "آهنگ های آسمانی که پیش از جدایی روان آدمی از زادگاه نخستین،آنها را می شنیده ...چون آهنگ و نوای آن یادگارهای گذشته در اندیشه آدمی بیدار می گردد،در یابنده هایش به شور و شیفتگی می رسد." چنین می گوید:

    پس حکیمان گفته اند این لحن ها

    از دوار چرخ بگرفتیم ما

    ماهمه اجزای آدم بوده ایم

    در بهشت آن لحن ها بشنوده ایم

    رقص دورانی یا چرخشی همپا با موسیقی و سماع از چنبره دید مولوی ،ابزار های اند برای پیوستن به جوار حق،که درهمه حال به گرد خویش چرخیدن همان چرخیدن به گرد افلاک اند.البته عقیده صوفیه بر این معنا دلالت داشت اما بعد ها در تحقیقات علمی انجام شده دیگرانی که با دیدی ایمانی به قضیه سماع نمی نگریستند آنرا وسیله خلع خود آگاه فرد و وارد شدن به عالم ناخوداگاه از طریق مختل شدن فعالیت مغز دانستند و علت الهامات شاعرانه مولوی را همین حالت ورود به ناخوداگاه دانستند  .

    با نّه پدر در هر فلک یکچند دوران کرده ام

    با اختران در برجها من سالها گردیده ام

    یکچند نا پیدا بودم با او به هم یکجا بودم

    در ملک او ادنی بدم دیدم هر آنچه دیده ام

    مانند طبل اندر شکم من پرورش دارم ز حق

    یکبار زاید آدمی من بارها زاییده ام

    در خرقه تن پار ها بودم بسی در کار ها

    و ز دست خود این خرقه را بسیار من بدریده ام

    از آب و آتش نیستم و ز باد سرکش نیستم

    خاک منقش نیستم من برهمه خندیده ام

    بعدها حسام الدین چلپی مولوی را متوجه و مشوق برای نگاشتن کتابی بطرز الهی نامه  یا حدیقه الحقیقه حکیم " سنایی" به  وزن منطق الطیر شیخ عطار می نماید اگر چه مولوی از دستار خود جزوه ابیات نخستین مثنوی را پیش از درخواست و خواهش چلپی برای نگاشتن مثنوی،به منظور عزم خود درین راه کشیده و پیش می دارد.

    کتاب مثنوی در شش دفتر به بحر رمل مسدس مقصور یا مخدوف (فاعلاتن فاعلاتن فاعلن)  بنا یافته و به بیست و شش هزار بیت می رسد.مشتمل بر بیان حقایق تصوف،شرح  آیات قرآنی،اخبار نبوی و مسایل اخلاقی – اجتماعی می باشد.

    مولوی از طریق سمبولها،علامات و اشارات دنیای کثرت؛ راه را بسوی تصویر بزرگ یعنی حقیقت وجود حق می گشاید که از دید عرفانی مولوی ؛ وحدت وجود حق با تمام جهات خدایی نه داخل در اشیاء و نه برون از آن بلکه از جهت فعل در اشیاء و از جهت ذات برون از اشیاء است .

    وجودی جز وجود حق مطلق

    خیال اندر خیال اندر خیال است

    و جهان را با همه پدیده های پیدا و نهان آن بیانگر و نمودی از اسماء و صفات حق میدانست که وجود حقیقی حق تعالی است و بقیه موجودات و پدیده ها نسب و تجلی آن یک اصل اند.

    منبسط بودیم و یک گوهر همه

    بی سرو بی پا بدیم آن سرهمه

    متحد بودیم و صافی همچو آب

    یک گهر بودیم همچون آفتاب

    چون به صورت آمد آن نور سره

    شد عدد چون سایه های کنگره

    کنگره بیرون کشید از منجنیق

    تا رود فرق از میان این فرق

    مولوی پیوند اتصالی حق با اشیاء را به سخن خودش"بی تکیف –بی قیاس" و منزه بودن ذات حق را از هرگونه غیریت ومبراء از جهات عدمیه که اتحاد با اشیاء ندارد بیان میدارد.

    اتصالی بی تکیف بی قیاس

    هست رب الناس را با جان ناس

    روحی است بی نشان و ما غرقه در نشانش

    روحیست بی مکان و سرتاقدم مکانش

    مولوی با تلاش و پویایی برای رسیدن به حقیقت وجود حق،عشق را یگانه دستاویز هدف اصلی و غایت درین ره میدانست .

    عشق جز دولت و عنایت نیست

    جز گشاد دل و هدایت نیست

    عشق را بوحنیفه درس نگفت

    شافعی را در او روایت نیست

    مالک از سرعشق بی خبر است

    حنبلی را در او روایت نیست

    بوالعجب سوره ایست سوره عشق

    چهار مصحف در او حکایت نیست

    لایجوز و یجوز تا اجل است

    عشق را ابتداء و غایت نیست

    هرکه را پر غم و ترش بینی

    نیست عاشق ازین ولایت نیست

    نیست شو،نیست از خودی که ترا

    بتراز هستیت جنایت نیست

    نگرش فلسفی مولوی،نگرشی است بس ژرف،پویا،فراخ و پهن که به همه مسایل و مقوله های فلسفی،درک درست و منطقی داشته و همه چیز را زیر و زیر می کند و می روبد تا بر حقیقت آن پی برد. او بر مهمترین و پیچیده ترین مسایل فلسفه درنگ کرده است،چنانچه مسأله جبر را یک حقیقت دانسته که می گوید:

    نقش باشد نقاش و قلم

    عاجز و بسته چو کودک در شکم

    پیش قدرت خلق جمله بارگه

    عاجزان چو پیش سوزن کارگه

    گاه نقش دیو و گاه آدم کند

    گاه نقش شادی و گاه غم کند

    و اختیار را مجازی و اعتباری می داند:

    این نه جبر است معنی جباریست

    ذکر جباری برای زاریست

    زاری ما شد دلیل اضطرار

    خجلت ما دلیل اختیار

    گر نبودی اختیار این شرم چیست

    وین دریغ و خجلت و آزرم چیست

    وی بر مساله زمان و مکان که یکی از مسایل بنیادی و پیچیده فلسفی است،توقف کرده و آنرا در چنبره دید و تفکر خود به گردش در آورده و می گفت :

    1. "ماضی،مستقبل را یکی اند که به به نظر ما دو می آیند و در آنجا که از جا خبری نیست و عالم عدم ماضی،مستقبل و حال موجود نیست"

    چنانچه تئوری نسبیت خاص انشتاین هرگونه مطلقیت زمان را مردود و ماضی،مستقبل و حال را و هم میدانست .به نظر مولوی زمان یک حقیقتی است نه قائم به ذات مگر نسب حق و می گوید:

    لامکانی که درو نور خداست

    ماضی و مستقبل و حال از کجاست

    ماضی و مستقبلش نسبت بتوست

    هردو یک چیزند پنداری که دوست

    رینولد نیکلسون می نگارد:

    1. "آموزش مولانا پیرامون منشا الهی،پیدایش روح،هبوط آن به عالم ماده،سیر آن در اقالیم متعدد و باز گشت آن به موطن اصلی با اندیشه ارسطو پیرامون"مراتب سه گانه،عروج روح-نباتی،حیوانی و انسانی"که بعدها در "عیون المسایل"فارابی مطرح شد؛شباهتهای شکلی دارد؛اما نزد مولوی"روح ... نقطه تلاقی معقول و محسوس و مجرد است و نامیرا روح در جسم نیست بلکه جسم در روح است.روح با نقش زدن صورت بر ماده که بخودی خود هیچ است،بی تعینی صرف و همسایه دیوار به دیوار عدم مطلق است"

     با پندار ازین ،مولوی روح را در پیشروی و تکامل جاویدانه بی آنکه نمایش بیرونی داشته باشد در می یابد.چنانچه می گوید:

    از جمادی مردم و نامی شدم

    و زنحا مردم ز حیوان سرزدم

    مردم از حیوانی و آدم شدم

    پس چه گویم چون ز مردن کم شدم

    بار دیگر از فلک پران شوم

    و آنچه کاندرو هم ناید آن شوم

    مولوی با انسان و جهان دو برخورد منطقی داشته و تضاد را در ذات و ماهیت اشیاء می بیند و درک و شناخت از اشیاء و پدیده ها را وابسته به نسبت متقابلی که اشیا، با هم دارند میداند و می گوید:

    به جبر جملهء اضداد را مقابله کرد

    خمش که فکر در اشکست زین عجایبها

    و یا:

    این جهان جنگ است چون کل بنگری

    ذره ذره همچو دین با کافری

    این یکی ذره همی پرد به چپ

    و آن دگر سوی یمین اندر طلب

    و مرگ از دید او زایش دو باره ای است در فاز بلند تر که انسان پا به عرصه جاویدانگی می گذارد.

    به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

    گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

    جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق

    مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

    فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر

    غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

    تو را غروب نماید ولی شروق بود

    لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

    کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست

    چرا به دانه انسانیت این گمان باشد

    مولوی با فلسفه عرفانی خود مساله پی بردن به حقیقت وجود حق را در صفحه تفکر انسانی بر پایه گفته های تمثیلی به بهترین وجه ترسیم کرد.به این نسبت ؛هگل فیلسوف آلمانی با آشنایی که از جهان اندیشه و عرفان مولوی داشت،او را

     " روح بر تر"  نامید،و اینکه زبان شعر مولوی؛زبان عشق،صداقت و رهایی از تنگای تصنعات لفظی،تشریفات و پیچیدگی هاست و در آن واژگان خود را آزاد و بی آلایش می بساود؛گوته شاعر برجسته آلمان،مولوی را شاعر "روح و خدا"  نامید.

    برین بنیاد می توان ادعا کرد که مولوی نه تنها یک شاعر عرفانی و عاشق بلکه شاعری است حماسی که با برخورد شور انگیزی که با اشیا دارد از نظر معنوی و شکل باطنی نوعی از ویژگی حماسی را در شعر خود تبارز می دهد.

    سرانجام به روز یکشنبه مصادف به پنجم ماه جمادی الاخر سال 672 هـ.ق قلب این شیدای شورانگیز از تپیدن و مغز متفکر او از اندیشیدن بازماند و به جاویدانگی در زندگی زبان،ادب،شعر،فلسفه عرفان و اندیشه پیوست،و جنازه اش را در آرامگاه خانواده اش بنام ارم باغچه در قونیه واقع در ترکیه کنونی به خاک سپردند.

    منابع

    1- کلیات شمس تبریزی از  جلال الدین بلخی

    2- و همچنان مثنوی معنوی اش

    3- نگرشی کوتاه بر گوشه های از زنده گی و اندیشه های فلسفی و عرفانی از کریم حقوق

    4- طلا در مس از رضا براهنی

    منبع مطلب : article.tebyan.net

    مدیر محترم سایت article.tebyan.net لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    مولانا، خداوندگار عشق

    مقاله

    فاطمه امامی

    مولانا، خداوندگار عشق

    مولانا جلال الدین محمد بلخی یکی از بزرگترین و تواناترین گویندگان متصوفه و از عارفان نام‌آور و ستاره درخشنده و آفتاب فروزنده آسمان ادب فارسی ، شاعر حساس صاحب اندیشه و از متفکران بلامنازع عالم اسلام است که در ششم ربیع الاول سال 604 ه.ق در بلخ پا به عرصه وجود گذاشت .

    پدرش سلطان العلما بهاءالدین محمد معروف به بهاء ولد از عالمان و خطیبان بزرگ و یکی از بزرگان صوفیه بود.

    مولانا در همه علوم و معارف متداول آن زمان مانند فقه، کلام، تفسیر قرآن و قصص و تواریخ اسلامی، اصول، عقاید، فلسفه و حدیث، ادبیات، طب و علم نجوم و در بسیاری از علوم و فنون عقلی دیگر، سرمایه کافی را اندوخته بود. همچنین در فقاهت و اجتهاد دست بالا و توانایی داشت. در یکی از سفرهایی که مولانا با پدرش داشت شیخ عطار به دیدن بهاءالدین آمد، شیخ عطار کتاب اسرارنامه را به مولانا جلال‌الدین هدیه کرد و به پدرش گفت: «زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند.»

    بعد از وفات پدرش، مولانا به جای پدر بر مسند وعظ و تذکیر و فتوی و تدریس نشست و برای مسافرت و تحصیل به دمشق و حلب رفت و به تحصیل در فقه حنفی پرداخت و به دیدار محیی الدین ابن‌عربی نیز نائل شد و پس از این سفر که هفت سال به طول انجامید به قونیه بازگشت.

    بدین ترتیب مولوی تحصیل ظاهر و تربیت باطن را خلاف بسیاری از مشایخ عهد، به کمال در خود جمع کرد. شمس‌الدین محمدبن علی بن ملک داد تبریزی که دیدارش مولوی را به یک باره دگرگون کرد از مشایخ آن روزگار بود. درباره این ملاقات و کیفیت آن شرحی مستوفی در کتاب‌های ترجمه آمده است که گاه افسانه‌آمیز به نظر می‌رسد. مولوی با یافتن شمس پشت به مقامات دنیوی کرد و دست ارادت از دامان ارشاد شمس برنداشت و در ملازمت و صحبت او بود تا آنکه شمس در سال 645 .ه به دست عده‌ای از شاگردان متعصب مولانا که گویا فرزندش علاءالدین نیز در میان آنان بود، کشته شد. در این هنگام که مولوی چهل و یک ساله بود چند گاهی با تشویش و اضطراب در انتظار شمس به سر می‌برد و عاقبت به تصور آنکه او را در شام خواهد یافت به دمشق سفر کرد و مدتی در آنجا به جست‌وجو گذرانید و بعد از نومیدی تمام به قونیه بازگشت، در حالیکه این واقعه اثری فراموش نشدنی در او و آثارش باقی نهاد. پس از شمس تا ده سال صلاح الدین زرکوب ارادت مولانا را به خود جلب کرد، چون شیخ صلاح‌الدین در محرم سال 657 درگذشت عنایت مولانا نصیب حسام‌الدین چلبی گردید. وی بعد از مولوی به جانشینی و خلافت او نایل گشت و هم اوست که مولوی را به نظم مثنوی تحریض کرد و تا آخر در این راه با او هم قدم می‌نمود.

    زندگانی واقعی مولانا به عنوان یک شاعر شیفته بعد از سال 642 و انقلاب حال او آغاز شد و از آن پس از برکت انفاس شمس‌الدین عارفی وارسته و واصلی کامل شد و زندگی خود را وقف ارشاد و تربیت عده‌ای از سالکان در خانقاه خود کرد و دسته جدیدی از متصوفه را که به «مولویه» مشهورند به‌وجود آورد. این سلسله بعد از مولوی تا چند قرن در آسیای صغیر و ایران و سرزمین‌های دیگر پراکنده بود. در طول اقامت و زندگی مولانا در قونیه گروهی از پادشاهان و امیران و عالمان و وزیران با او معاشر یا معاضد بودند و نسبت به «خداوندگار» با حرمت بسیار رفتار می‌کردند.

    مولوی در عین اعتقاد و دینداری مردی آزادمنش بود و به اهل دیگر ادیان و مذاهب به دیده احترام و بی‌طرفی - چنانکه شایسته مردانی کامل چون اوست- می‌نگریست.

    مهمترین اثر منظومش مثنوی شریف است، در شش دفتر که حدود 26000 بیت دارد . در این منظومه طولانی که آن را به حق باید یکی از بهترین زادگان اندیشه بشری دانست، مسایل مهم عرفانی و دینی و اخلاقی مطرح شده است. از مثنوی تاکنون اختصارهای متعدد فراهم آمده و بر آن شرحهای گوناگون نوشته شده است. از جمله ترجمه‌های مهم، ترجمه‌ای است از رینولد نیکلسون، به انگلیسی، همراه با شرحی از آن که به انضمام طبع نفیسی از متن انتشار یافت.

    دومین اثر بزرگ مولوی «دیوان کبیر» مشهور به دیوان غزلیات شمس تبریزی است، زیرا مولوی به جای نام یا تخلص خود در پایان غالب غزلهای خود نام مرادش شمس‌الدین تبریزی را آورده است. چاپ منقح و مستند این دیوان به تصحیح فاضلانه مرحوم فروزانفر صورت گرفته است.

    غزل‌های مولوی مملو است از حقیقت‌های عالی عرفانی و دریاهای جوشانی است از عواطف حاد و اندیشه‌های بلند.

    سومین اثر منظومش رباعیات اوست. اما از مولوی اثرهایی به نثر نیز باقی مانده که در خور اهمیت بسیار است که از جمله می‌توان به «مکاتیب»، «مجالس سبعه» و «فیه مافیه» اشاره کرد.

    کلام مولوی ساده و دور از هرگونه آرایش و پیرایش است. او دراستفاده از تمثیل‌ها و قصه‌های متداول مهارت خاص دارد، وسعت اطلاع او نه تنها در دانشهای گوناگون شرعی، بلکه در همه مسایل ادبی و مشکل‌های عرفانی و فرهنگ عمومی اسلامی حیرت انگیز است. کلام گیرنده وی که به دنبال سخنان شاعران خراسانی است شیرینی و زیبایی و جلای خاص دارد و در درجه‌ای از دلچسبی و دل‌انگیزی است که عارف و عامی و پیر و جوان را به خود مشغول می‌سازد.

    این شاعر و عارف فرزانه سرانجام در 5 جمادی الآخر سال 672 دیده از جهان گشود. مرگ وی در قونیه به صورت واقعه‌ای سخت تلقی شد چندان که تا چهل روز مردم سوگوار بودند. جنازه او را در قونیه نزدیک تربت پدرش بهاءالدین ولد به خاک سپردند و اکنون به «قبه الخضرا» معروف است.

    چهارشنبه 2 آبان 1386 - 16:46

    منبع مطلب : old.ido.ir

    مدیر محترم سایت old.ido.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    مولانا و شمس شعر

    مولانا و شمس شعر

    بس فسانه عشق تو خواندم به جان
    تو مرا، کافسانه گشته ستم، بخوان
    مولانا

    مقدمه :
    مولوی را نمی توان نماینده دانشی ویژه و محدود به شمار آورد. اگر تنها شاعرش بنامیم یا فیلسوف یا مورخ یا عالم دین, در این کار به راه صواب نرفته ایم . زیرا با اینکه از بیشتر این علوم بهره وافی داشته و گاه حتی در مقام استادی معجزه گر در نوسازی و تکمیل اغلب آنها در جامعه شعرگامهای اساسی برداشته , اما به تنهایی هیچ یک از اینها نیست, زیرا روح متعالی و ذوق سرشار، بینش ژرف موجب شده تادر هیچ غالبی متداول نگنجد.
    شهرت بی مانند مولوی بعنوان چهره ای درخشان و برجسته در تاریخ مشاهیرعلم و ادب جهان بدان سبب است که وی گذشته از وقوف کامل به علوم وفنون گوناگون, عارفی است دل اگاه, شاعری است درد شناس, پر شور وبی پروا و اندیشه وری است پویا که ادمیان را از طریق خوار شمردن تمام پدیده های عینی و ذهنی این جهان, همچون: علوم ظاهری , لذایذ زود گذر جسمانی, مقامات و تعلقات دنیوی , تعصبات نژادی, دینی و ملی, به جستجوی کمال و ارام و قرار فرا می خواند.

    زندگینامه:

    مولانا روز ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری (سی ام سپتامبر 1207 میلادی) در بلخ به دنیا آمد. پدرش واعظ سرشناس شهر، بهاءالدین محمد معروف به بهاء ولد بود.
    بهاء ولد (پدر مولانا) مدرس و واعظی بود خوش بیان و خطیب، جلال الدین محمد (مولانا) به روایتی 14 ساله بود که پدرش بهاء ولد براثر رنجش خوارزمشاه یا خوف از سپاه مغول شهر بلخ را ترک گفت و قصد حج کرد و به جانب بغداد رهسپار شد چون به نیشابور رسیدند شیخ عطار خود به دیدن مولانا بهاء الدین آمد. کتاب اسرار نامه خود را به جلال الدین محمد هدیه داد و به پدرش گفت: «زود باشد که پسر تو آتش در سوختگان عالم زند.» پس از چندی بهاء الدین ولد و خاندانش به شهر قونیه کوچ کردند و دراین شهر که در آن زمان جزء ولایت روم شرقی بود اقامت گزیدند.
    عبدالرحمن جامی مینویسد:
    « بخط مولانا بهاءالدین ولد نوشته یافته اند که جلال الدین محمد در شهر بلخ شش ساله بوده که روز آدینه با چند کودک دیگر بر بامهای خانه های ما سیر میکردند. یکی از آن کودکان با دیگری گفته باشد که بیا تا از این بام بر آن بام بجهیم. جلال الدین محمد گفته است: این نوع حرکت از سگ و گربه و جانوارن دیگر می آید، حیف باشد که آدمی به اینها مشغول شود، اگر در جان شما قوتی هست بیائید تا سوی آسمان بپریم. و در آن حال ساعتی از نظر کودکان غایب شد، فریاد برآوردند، بعد از لحظه ای رنگ وی دگرگون شده و چشمش متغیر شده باز آمد و گفت: آن ساعت که با شما سخن می‌گفتم دیدم که جماعتی سبز قبایان مرا از میان شما برگرفتند و بگرد آسمان ها گردانیدند و عجایب ملکوت را به من نمودند؛ و چون آواز فریاد و فغان شما برآمد بازم به این جایگاه فرود آوردند.» گویند که در آن سن در هر سه چهار روز یکبار افطار می کرد.
    بهاء الدین در سخن گفتن و اندیشیدن مانند پسرش مولانا، انسان لحظه ها و یا به قول معروف " ابن الوقت " بود. مولانا از قرار معلوم مثنوی خود را در جلسات متوالی به مرید خود حسام الدین چلبی دیکته می کرد. این مثنوی مسلما نه معانی قرآنی یا تجلی عالم بالا، بلکه صرفا مفاهیمی به شمار میرفت که به او الهام می‌شد.
    پس از وفات وی، مولانا جلال الدین محمد که در این هنگام 24 ساله بود به وصیت پدر یا به خواهش مریدان بر جای پدر نشست و بساط وعظ و افادت بگسترد و شغل فتوی و تزکیه را رونق داد.
    آشنایی با شمس تبریزی :
    زندگی مولانا پس از آشنایی با شمس تبریزی دگرگون گشت، شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد،‌ معروف به شمس تبریز شوریده ای از شوریدگان روزگار خود بود.ا و در سال 642 به قونیه وارد شد و در سال 643 از قونیه بار سفر ببست و به دمشق پناه برد و بدین سان مولانا را در آتش هجران گداخت. مولانا پس از آگاهی از اقامت شمس در دمشق نخست با غزل ها، نامه ها و پیام ها از او خواستار بازگشت او شد و پسر خود را با جمعی از یاران به جستجوی شمس به دمشق فرستاد و پوزش و پشیمانی و عذرخواهی مردم را از رفتار خود با او بیان داشت. شمس این دعوت را پذیرفت و به سال 644 به قونیه بازگشت. اما بار دیگر با جهل و خودخواهی مردم و تعصب عوام روبرو شد و ناگزیر به سال 645 از قونیه گریخت. شمس و افادات معنوی او در مولانا سخت اثر کرد . مولانا قبل از ملاقات با شمس مردی زاهد ومتعبد بود و به ارشاد طالبان وتوضیح اصول و فروع دین مبین مشغول بود . ولی پس از آشنایی با این مرد کامل ترک مجالس وعظ وسخنرانی را ترک گفت ودر جمله صوفیان صافی واخوان صفا درآمد وبه شعر وشاعری پرداخت واین همه آثار بدیع از خود به یادگار گذاشت .
    شمس، مولانا را با افق دیگری از معنویت و عرفان آشنا کرد و روح او را در آسمانهای برتر به پرواز درآورد. به دم او بود که خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چیز غیر از دوست رنگ باخت و «ماسوی الله» ذات فانی خود را آشکارتر نمایان ساخت.
    مولانا باز در پی او روان شد و کوی به کوی، برزن به برزن به دنبال گمشده خود بود ولی نشانه ای از او نیافت و در این میان سر به شیدایی برآورد و غزلیات خود را با نام او مزین ساخت. بیشترین غزلیات آتشین سوزناک دیوان شمس دست آورد همین لحظات است:
    عجب آن دلــبر زیــبا کجــا شــد؟ عجب آن سروخوش بال کجا شد؟
    میان ما چــو شمــعی نــور مــیداد کجا شد ای عجب بی ما کجا شد؟
    بــرو بر ره بـــپرس از رهگـــذران که آن هــمراه جــان افزا کجا شد؟
    چو دیــوانه همی‌گردم به صحـرا که آهــو اندرین صحرا کجــا شد؟
    دو چشم من چو جیحون شد زگریه که آن گوهر در این دریا کجا شد؟
    به هر تقدیر شمس تبریزی که مولانا با عشق سوزان او را می پرستید با غیبت ناگهانی خود، مولوی را بیش از پیش به جهان عشق و هیجان سوق داد و از مسند وعظ و تدریس به محفل وجد و سماع رهنمون شد و خود چنان می‌گوید:
    زاهـــد بود تـــرانه گویـــم کردی ** سر دفتر بزم و باده جویم کردی
    سجـــاده نشین با وقـــاری بـــودم ** بــازیچه کودکـــان کویــم کـردی

    روز یکشنبه پنجم جمادی آلاخر سال 672 هـ .ق مولانا بدرود زندگی گفت. خرد و کلان مردم قونیه حتی مسیحیان و یهودیان نیز در سوگ وی زاری و شیون کردند. جسم پاکش درمقبره خانوادگی در کنار پدر در خاک آرمید،‌بر سر تربت او بارگاهی است که به «قبه خضراء» شهرت دارد.
    احمد افلاکی در مناقب العارفین آورده است: «حضرت مولانا پیوسته در شبهای دراز، دایم الله الله می‏فرمود و سر مبارک خود را بر دیوار مدرسه نهاده به آواز بلند چندانی الله الله می‏گفت که میان زمین و آسمان از صدای غلغله الله پر می‏شد.» سودای مولانا، سودای خوش قرب به حضرت حق بود؛ وجودی لبریز از عشق و آتش که نه تاب هجران از دوست را داشت، و نه می‏توانست عافیت نشین سایه‏سار غفلت باشد. مولانا، جان فرشته‏واری بود که قفس تن را شکسته می‏خواست؛ انگار آدمی از عالمی‌دیگر بود که غربت خاک، دامنگیرش شده باشد. چگونه می‏توانست زنده باشد، بی‏یار و بی‏یاد یار؛ که تمام زندگی‏اش جلوه‏ای از او بود. مولانا، زندگی خود را وقف بزرگداشت نام عظیم و اعظم جان جهان کرده بود؛ هر چند به رنگها و گونه‏های متفاوت؛ گاه در کسوت شریعت و زمانی نیز در جامه طریقت. زندگی مولانا همچون سرود پرشور روحی سرکش بود که با فراز و فرودهای عرفانی ـ حماسی سرشته شده باشد. آیا او اجدادش، نسل در نسل، منظمه روحانی و تابناکی بودند که چراغ دل را به آتش عشق حق زنده نگهداشته بودند. دلدادگانی رها از تعلق خاک، و رهروان راهی که مقصد ان بحر توحید بود. جلال‏الدین در چنین محیطی سر برافراشت و از همان آغاز کودکی، زبانش با لفظ مبارک الله آشنا و دلش از عشق به حضرت حق لبریز شد. گفته‏اند که هنگام مهاجرت از بلخ، مولانا نج ساله بود. در مسیر هجرت، عطار، عارف شوریده نیشابور پس از دیدار مولانا و پدرش بهاء‏ولد (سلطان العلما)، آینده درخشان معنوی جلال الدین را به وی گوشزد کرد و کتاب الهی نامه خود را همچون یادگاری مقدس به مولانا هدیه داد. جلال الدین از اوان کودکی تا آن هنگام که دانشمندی محترم و محبوب در شهر قونیه به شمار می‏رفت، با اهل عرفان و طریقت آشنایی و دوستیها داشت و با اساس و اصول نظری و فکری آنان نیز بیگانه نبود؛ اما در وی، از آن شور و شعله درونی که بعدها جانش را به آتش کشید و به سماع عافیت سوز روح مبتلایش کرد، خبری نبود. علم معقول و منقول زمانه‏اش را به نیکی آموخته بود، مریدان و شاگردان بسیاری داشت، امین مردم و معتقد خاص و عام و مرجع دینی شهر به شمار می‏رفت؛ اما، ... اما هنوز با آن راز مقدس و سر اکبر بیگانه بود و زندگی‏اش همچون دیگران و در سایه می‏گذشت. او برجستگیها و ویژگیهایی داشت که بسیاری، آرزویش را داشتند؛ خصایصی که او را گاه در مظنه رشک و حسد ـ حتی بزرگان دیگر ـ قرار می‏داد. اما تقدیر بر این بود که این ظرفیت کشف نشده، از وهم سرابهای گول زن و فریبنده به آتشی برخیزد و عاقبت این آتش رسید و چه صاعقه‏وار... در بامداد روز شنبه بیست و ششم جمادی الاخر 42 ه . ق شمس الدین تبریزی به کسوت بازرگانان وارد قونیه شد و در خان برنج فروشان منزل کرد. صبحی، شمس در دکه‏ای نشسته بود. مولانا در حلقه مریدان، در بازار پیش می‏آمد و خلایق از هر سو به دستبوسی او تبرک می‏جستند. او همه را می‏نواخت و دلداری می‏داد. مولانا چون چشمش به شمس افتاد، درجا توقف کرد و در دکه دیگری که رو به روی او بود، نشست. در هم نگریستند؛ صاعقه‏ای در صاعقه‏ای، بی‏هیچ سخن. مدتی گذشت. سؤالی از سوی شمس طرح شد و مولانا پاسخ گفت. رو سوی هم پیش آمدند، دست دادند و یکدیگر را در آغوش کشیدند و... شش ماه در حجره شیخ صلاح الدین زرکوب خلوت گزیدند و به بحث نشستند. در این شش ماه، تنها صلاح الدین اجازه ورود به خلوت آنان را داشت. پس از این خلوت شش ماهه بود که سجاده نشین با وقار قونیه بر مناصب و مظاهر رسمی پشت پا زد و دست افشان و پای کوبان، ترانه خوان عشق شد. مدرس مدارس دینی قونیه اینک شوریده‏ای غریب بود که انبوه جماعت با درد و داغش بیگانه بودند. طوفانی سهمگین دریای وجودش را به تلاطم آورده بود. از دولت عشق، زندگی دوباره‏ای را بازیافته بود: مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم گفت که سرمست نیی، رو که از این دست نیی رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم گفت که تو شمع شدی، قبله این جمع شدی جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم گفت که شیخی و سری، پیشرو و راهبری شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم شاگردان و مریدان، حضور شمس را در کنار مولانا برنتافتند. شمس، استادشان را از آنان گرفته بود. پس، به جهل و تعصب در آزار او کوشیدند. شمس به اعتراض قونیه را به مقصد شام ترک کرد. شاگردان مولانا امید به تغییر رویه‏اش داشتند، اما نه تنها چنین نشد، بلکه فراق شمس زخمی‌در جان مولانا بود و دلشکسته و پریشان، دیدار او را انتظار می‏کشید... عاقبت پس از مشخص شدن محل سکونت شمس، مولانا پسرش را همراه با عده‏ای دیگر به شام فرستاد تا قصه مشتاقی پدر و پشیمانی مریدان را به شمس برسانند و او را به بازگشت به قونیه راضی سازند. شمس به قونیه بازگشت؛ اما ... واقعه تکرار شد؛ زیرا آرامش و متابعت مریدان دیری نپایید. شمس آزرده خاطر، سیمرغ‏وار به سرزمین بی‏نشانی پرکشید. مولانا در فراق یار گمگشته، جستجو‏ها کرد و انتظار کشید. چند بار به شام رفت؛ اما از شمس خبری نبود... مولانا و شمس مکمل یکدیگر بودند. بیهوده نبود که شمس می‏گفت: «خوب گویم و خوش گویم. از اندرون روشن و منورم، آبی بودم برخود می‏جوشیدم و می‏پیچیدم و بوی می‏گرفتم تا وجود «مولانا» بر من زد، روان شد. اکنون می‏رود خوش و تازه و خرم». «این زخم بود که از شراب ربانی، سر به گل گرفته، هیچ کس را بر این وقوفی نه، در عالم گوش نهاده بودم می‏شنیدم. این خنب به سبب مولانا سرباز شد، هر که را از این فایده رسد سبب مولانا بوده باشد، حاصل، ما از آن توایم و نور دیده و غرض ما فایده‏ای است که به تو بازگردد.» شمس، مولانا را با افق دیگری از معنویت و عرفان آشنا کرد و روح او را در آسمانهای برتر به پرواز درآورد. به دم او بود که خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چیز غیر از دوست رنگ باخت و «ماسوی الله» ذات فانی خود را آشکارتر نمایان ساخت. و این، جوهره تعلیمات شمس بود که اگر «در سایه ظل الله درآیی، از جمله سردیها و مرگها امان یابی، موصوف به صفات حق شوی، از حی قیوم آگاهی یابی، مرگ تو را از دور می‏بیند می‏میرد، حیات الهی یابی، پس ابتدا آهسته تا کسی نشنود، این علم به مدرسه حاصل نشود و به تحصیل شش هزار سال که شش بار عمر نوح بود، برنیاید. آن صدهزار سال چندان نباشد که یک دم با خدا برآرد بنده‏ای به یک روز.» باری، چه می‏توانیم گفت درباره عارفی که پیش از آن که سودای شعر و شاعری داشته باشد، جویای زبانی است عاری از شائبه «حرف» و «گفت» و «صوت»؛ که این همه حجاب راه پرمخاطره وصلند: حرف و گفت و صوت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم و اگر سرچشمه فیاض شعر است، نه بدان سبب است که تعلق شاعری را بر خویش پذیرفته است؛ بلکه عشق یار است که به جوشش آورده، و درد دوری و اشتیاق غزلخوانش کرده است. مولانا ادعای شاعری ندارد، از شعر گفتن سود و بهره‏ای نمی‏جوید؛ شعر مشغله ذهنی او به معنای معمول امروزی نیست، شعر نمی‏گوید تا شعری گفته باشد، بی‏قراری روح و شرح مکاشفات و سرشار شدنهای پیاپی‏اش از سرچشمه‏های عالم خیال بی‏آن که او خواسته باشد، بر زبانش به شیوه‏ای که شعرش می‏نامند، جاری می‏شود. او مسیل این بارشهای قدسی است. شعر او حاصل کوششهای طاقت‏فرسای شخصی در عرصه زبان، غوطه خوردن در توهم و گم شدن در بازی با الفاظ نیست، شعر او جوشش دل است؛ هدیه خداست؛ سرود غیبی است؛ خوراک فرشته است؛ چرا که حاصل سماع روح در لطیفترین و سبکترین حالات اوج و پروازش به عالم برتر و به سوی مبدأ متعالی است: سخنم خور فرشته‏ست، من اگر سخن نگویم ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی غزلیات «شمسی» مولانا به تمامی، حاصل و ثمره چنین فضایی است. در مواجهه با این اشعار ما با شاعری نه به شیوه معمول سر و کار داریم؛ اشعاری که به لحاظ حس و حال و شور و هیجان در تمام طول تاریخ شعر فارسی بی‏بدیل و منحصرند؛ اشعاری که به درستی و راستی، همراه و همگام با ضرباهنگ درونی سراینده آن شکل گرفته‏اند، بی‏آن که شاعرش در قید لفظ و زبان خاصی مانده باشد. غزلیات مولانا از «جان» و «آن» ویژه «مولوی وار» برخوردارند؛ و درک و درریافت «آن» این غزلیات جز با همراهی و شرکت در تجربه درونی شاعر به دست نمی‏آید. به مدد برخی از اصول زبان شناختی و تشریح بی «آن» و «جان» آثار او، ابعاد گوناگون و حقیقی آثارش همچنان ناشناخته خواهد ماند.



    سخن او چیزی دیگر و سرچشمه‏های شعرش از عالمی‌دیگرند. دانستن این که در سخن او چه نوع موسیقی و قوانینی وجود دارد و استعاره‏هایش از کدام سنخند و هنجارگریزیهایش از چه نوعند، مشکل ما را در شناخت حقیقت شعر مولانا حل نمی‏کند؛ بلکه فقط شناختی سطحی از ظاهر کلام او را برای ما میسر می‏سازد. حال آن که بزرگوارانی همچون مولانا، همواره منکر چنین دلبستگی‏های ظاهری در زندگی بوده‏اند: رو به معنی کوش ای صورت پرست زان که معنی بر تن صورت پرست بیان این نکته به معنای عدم آشنایی مولانا با اصول و موازین شعر و ادب نیست؛ بلکه به گواهی ناقلان و آثارش، وی هنگام سرودن این شعرها از هوشیاری و منطق حسابگرانه آدمهای معمولی و شاعران معمولی به دور بوده است. نه وزن برای شعرش انتخاب می‏کرد و نه برای ریتم و نوع بیان و ترکیبات و تخلیش حساب و کتاب منطق شعری زمانه خود را به کار می‏گرفت. آنچه مسلم است این که وی اکثر آثارش را در اوج هیجانات روحی، طوفانهای درونی، سماعهای آنی، حالها و جذبه‏های ناگهانی سروده است؛ یعنی لحظاتی که شاعر از خویش بر می‌شده است؛ لحظاتی که سینه‏اش گشاده‏تر و گره‏های زمینی از زبانش بازتر می‏شده است؛ برای بیان دردهای بزرگ و ارجمند، حالات و لحظات و مشاهدات ناب: «آفتاب است که همه عالم را روشنایی می‏دهد، روشنایی می‏بیند که از دهانم فرو می‏افتد، نور برون می‏رود از گفتارم، در زیر حرف سیاه می‏تابد! خود این آفتاب را پشت به ایشان است، روی به آسمانها و روشنی زمینها از وی است. روی آفتاب با مولاناست؛ زیرا روی مولانا به آ‏فتاب است.»: رستم از این نفس و هوا، زنده بلا، مرده بلا زنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا رستم از این بیت و غزل، ای شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن، مفتعلن کشت مرا قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر پوست بود، پوست بود، در خور مغز شعرا آینه‏ام، آینه‏ام، مرد مقالات نیم دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما دیگر اثر سترگ مولانا، مثنوی معنوی است که به حق قرآن عجم می‏خوانندش. این مثنوی حاصل نشستها و جلساتی است که مولانا با خویشاوندان روحانی‏اش در طی چهارده سال داشته است.
    حضور معنوی حسام‏الدین چلپی در این جلسات، انگیزه‏ای بود تا نهفته‏های درونی مولانا بجوشد؛ کلام پویایش در بستر زمان جاری شود؛ و معانی مناسب در این جلسات به اقتضای حال و مقال به ذهنش تداعی شود. تداعی معانی و توالی گفتار در سخن مولانا به گونه‏ای است که مجال بازگشت به آغاز کلام را ندارد. آموخته‏های سالهای جوانی و تجربیات سفرها و جستجوها، در کارخانه ذهن او با لحظات پرشور عرفانی در لحظه و وقت آمیخته می‏شوند. این آمیختگی به گونه‏ای است که مثنوی را از محدوده یک منظومه تعلیمی و صوفیانه به درمی‏کشد و آن را تبدیل به گزارش تجارب معنوی شاعر می‏کند. تجلی حالات و آنات مرموز و ناشناخته که در زندگی مولانا صورت انفجار احساسات به خود می‏گیرد، کلام مولانا را به دایره‏ای بیرون از محدوده تاریخ پرتاب می‏کند. معارف عرفان اسلامی‌در جریان سیال ذهن مولانا می‏جوشد و در عرصه امکان سخن، مجال ظهور می‏یابد. هر سخنی، سخن دیگر را تداعی می‏کند؛ قصه‏ای در قصه‏ای، نکته‏ای در دل نکته‏ای دیگر و بدین گونه است که هزار توی مثنوی در ساختار شرقی وحدت در عین کثرتش شکل می‏گیر
    دتمثیلمهمترین صورت بیانی در مثنوی است. شاعر به مدد تمثیل، ظریفترین و گاه پیچیده‏ترین نکات عرفانی را برای مخاطب، ملموس و دریافتنی می‏کند. بی‏شک، هنگامی‌که معانی مجرد و انتزاعی به مدد عناصر محسوس و در دسترس، آن هم به گونه حکایت و داستان بیان شوند، علاوه بر تأثیر دو چندان بر عموم مخاطبان ناآشنا با این مباحث، از جذابیت و دلپذیری خاصی نیز برخوردار خواهند بود. ظرفیت بیانی تمثیل به گونه‏ای است که هر کس به فراخور درک و استعدادش می‏تواند معانی مورد نظر شاعر را دریافت کند. این شیوه بیانی از دیرباز کاربردهای وسیعی در شعر عرفانی و از جمله در آثار سنایی و عطار داشته است. همچنین مثنوی مولانا به لحاظ ساخت، در واقع خلف صالح مثنوی‏هایی همچون «حدیقة الحقیقه» سنایی و «منطق الطیر» عطار و... است. و البته هر سه این بزرگان از نظر معرفت شناسی و شیوه‏ای که در درک هستی داشته‏اند. یگانه‏اند؛ چنان که احمد افلاکی در «مناقب العارفین» آورده است که مولانا «… فرمود که هر سخنان عطار را به جد خواند، اسرار سنایی را فهم کند و هر که سخنان سنایی را به جد خواند، اسرار سنایی را فهم کند و هر که سخنان سنایی را به اعتقاد مطالعه نماید، کلام ما را ادراک کند و از آن برخوردار شود و برخورد.» باری، شش دفتر مثنوی فراقنامه مولاناست، که نی وجودش از نیستان عالم علوی بریده شده است؛ آواز محزون نی یادآور همین جدایی است؛ و... نی حدیث هر که از یاری برید پرده‏هایش پرده‏های ما درید نی حدیث راه پر خون می‏کند قصه‏های عشق مجنون می‏کند.


    مولانا و شمس تبریزی
    وارسته‌ شیفته‌ نفس‌ گرم‌، بیان‌ مؤثر، جاذبه‌ بزرگ‌ و اندیشه‌ جوشان‌ وی‌ گشت‌ و بارقه‌ عشق‌ و محبت‌ شمس‌ تبریزی‌ و ظاهر ساده‌ و بی‌پیرایه‌ او، ژولیده‌ موی‌ با جامه‌هایی‌ خشن‌ و پر وصله‌ که‌ پس‌ از شصت‌ سال‌ پرواز از خود ملول‌ شده‌ بود، مولانا را بی‌اختیار به‌ سوی‌ او جذب‌ کرد مولوی‌ درس‌ و مکتب‌ و مسند خود را رها کرد و دل‌ در گرو عارفی‌ نهاد که‌ سخن‌های‌ بی‌پروا می‌گفت‌ و صاحبان‌ تزویرو ریا را به‌ باد سخره‌ می‌گرفت‌ و در جستجوی‌ راهنمایانی‌ بود که‌ انگشت‌ بر رگ‌ ایشان‌ نهد.
    مولانا سه‌ سال‌ پیوسته‌ در خدمت‌ شمس‌ بود و در این‌ دوران‌ به‌ کلی‌ از اقامه‌ نماز و مجلس‌ وعظ و تدریس‌ دست‌ شست‌ وبه‌ سماع‌ و رقص‌ و وجد و حال‌ روی‌ آورد و از هیئت‌ صاحب‌ منبر پیشین‌ به‌ رندی‌ لاابالی‌ و مستی‌ پیمانه‌ به‌ دست‌ بدل‌ گشت‌. انقلاب‌ روحی‌ مولوی‌ و رها نمودن‌ مسند تدریس‌ و فتوی‌ خشم‌ شاگردان‌ و مریدان‌ او را فراهم‌ آورد و آنان‌ که‌ از رویه‌ مولانا ودل‌ بستن‌ او به‌ خلوت‌ وفیض‌ صحبت‌ شمس‌ غضبناک‌ شده‌ بودند به‌ آزار این‌ عارف‌ بزرگ‌ پرداختند و او را به‌ ترک‌ قونیه‌ و رها کردن‌ مولوی‌ وادار ساختند.
    مهاجرت‌ شمس‌ تبریزی‌ از قونیه‌ شیدایی‌ وآشفتگی‌ حال‌ جلال‌الدین‌ را افزون‌ ساخت‌ و وی‌ که‌ چندی‌ بود شعر و شاعری‌ را آغاز کرده‌ بود به‌ خروش‌ آمد و در فراق‌ مراد خود به‌ گریه‌ و زاری‌ و عزاداری‌ پرداخت‌ و نواهای‌ شورانگیز دل‌ شوریده‌ خود را با رقص‌ و سماع‌ و رباب‌ متجلی‌ ساخت‌. بیقراری‌ او موجب‌ شد که‌ شمس‌ پس‌ از یک‌ سال‌ و نیم‌ در سال‌ 644 ه. ق‌ از دمشق‌ به‌ قونیه‌ باز گردد و مولانا پس‌ از دیدار یار خود آرام‌ گرفت‌ و سر به‌ دامان‌ پرمهر او نهاد. اقامت‌ مجدد شمس‌ تبریزی‌ در قونیه‌ چندان‌ به‌ درازا نکشید; وی‌ در این‌ مدت‌ بساط سماع‌ و طرب‌ عارفانه‌ را بی‌باکانه‌ گسترد و در مقابل‌ متعصبان‌ قشری‌ عوام‌، اسرار دل‌ خود را که‌ به‌ ظاهر بوی‌ کفر و الحادمی‌داد بیان‌ نمود و بزرگانی‌ را که‌ برای‌ کسب‌ شهرت‌ به‌ دیدن‌ مولانا می‌آمدند به‌ مسخره‌ می‌گرفت‌.اینگونه‌ اعمال‌ که‌ از وجد و شوق‌ این‌ عارف‌ روشن‌ ضمیر ناشی‌ می‌گشت‌ بار دیگر خشم‌ ظاهربینان‌ و کوته‌ نظران‌ را برانگیخت‌ بویژه‌ آنکه‌ مولانا نیز کماکان‌ دست‌ ارادت‌ بردامان‌ ارشاد شیخ‌ داشت‌ و همواره‌ در ملازمت‌ و صحبت‌ او بود. سرانجام‌ در سال‌ 645 ه.ق‌ در توطئه‌ای‌ که‌ توسط دشمنان‌ بداندیش‌ شمس‌ فراهم‌ آمده‌ بود گروهی‌ از شاگردان‌متعصب‌ مولانا بر او شوریده‌ و شمس‌ تبریزی‌ را به‌ قتل‌ رساندند.
    قتل‌ شمس‌ تبریزی‌ از مولوی‌ پنهان‌ نگاه‌ داشته‌ شد و او که‌ از غیبت‌ استاد خویش‌ مضطرب‌ گشته‌ بود چندی‌ در انتظار مراد خود به‌ سر برد و حتی‌ در طلب‌ یافتن‌ او چند بار به‌ دمشق‌ سفر کرد و پس‌ از ناامیدی‌ از دیدار شیخ‌ خود که‌ دو سال‌ بطول‌ انجامید پریشان‌ و آشفته‌ حال‌ به‌ قونیه‌ بازگشت‌. مولانا در این‌ زمان‌ یکسره‌ از زندگانی‌ علمی‌گذشته‌ خود دست‌ شست‌ و تا پایان‌ عمر، زندگانی‌ خود را وقف‌ تربیت‌ و ارشاد سالکان‌ و هدایت‌ زائران‌ نمود. وی‌ پس‌ از مدتی‌ که‌ غم‌ فراق‌ ابدی‌ کعبه‌ مقصود خود را تا حدودی‌ به‌ فراموشی‌ سپرده‌ بود طریقه‌ مولویه‌ را در تصوف‌ بوجود آورد و در حالی‌ که‌ خود در عالم‌ عرفان‌ به‌ مقام‌ والایی‌ دست‌ یافته‌ و قطب‌ سالکان‌ گشته‌ بود دل‌ در گرو مهر صلاح‌ الدین‌ فریدون‌ زرکوب‌ نهاد و او را به‌ خلیفگی‌ خویش‌ برگزید.
    زرکوب‌ ده‌ سال‌ در خدمت‌ استادش‌ بود و توجه‌ و علاقه‌ و اعتقاد وافر مولوی‌ به‌ زرکوب‌ بار دیگر حسادت‌ مریدانش‌ را برانگیخت‌. پس‌ از مرگ‌ زرکوب‌ (657 ه.ق‌) مولانا بنا به‌ وصیت‌ او دست‌ افشان‌ و پای‌ کوبان‌ جنازه‌ شاگرد محبوبش‌ را به‌ خاک‌ سپرد و سپس‌ حسام‌الدین‌ حسن‌ بن‌ محمد بن‌ حسن‌ مشهور به‌ حسام‌ الدین‌ چلبی‌ از جوانمردان‌ و اهل‌ فتوت‌ قونیه‌ را به‌ خلیفگی‌ خود برگزید. حسام‌ الدین‌ چلبی‌ نیز همچون‌ زرکوب‌ سخت‌ مورد توجه‌ استاد بود و مولوی‌ ده‌ سال‌ آخر عمر خود را با این‌ شاگرد فرزانه‌ سپری‌ کرد و به‌ تشویق‌ او به‌ سرایش‌ مثنوی‌ معنوی‌ شاهکار بزرگ‌ خود پرداخت‌. مرگ‌ مولانا در سال‌ 673 ه.ق‌ در قونیه‌ و بر اثر بیماری‌ تب‌ محرقه‌ اتفاق‌ افتاد و وی‌ در میان‌ غم‌ و اندوه‌ شدید مردم‌ و عزاداری‌ آنان‌ که‌ چهل‌ روز به‌ طول‌ انجامید در شهر قونیه‌ و در مجاورت‌ پدرش‌ به‌ خاک‌ سپرده‌ شد. مولانا جلال‌ الدین‌ را بزرگترین‌ عارف‌ و صوفی‌ ایران‌ پس‌ از اسلام‌ دانسته‌اند که‌ علاوه‌ بر میراث‌داری‌ حقایق‌ عرفای‌ مشایخ‌ پیش‌ از خود، مطالب‌ پیچیده‌ و دشوار عرفانی‌ را با آیات‌ واحادیث‌ در آمیخته‌ و با زبانی‌ ساده‌ پیش‌ روی‌ مردم‌ نهاده‌ است‌.
    وی‌ در کتاب‌های‌ بزرگ‌ خود که‌ هر یک‌ گنجینه‌ای‌ جاودان‌ از ادب‌ و شعر و عرفان‌ و تصوف‌ و معرفت‌ و کمال‌ و اخلاق‌ به‌ شمار می‌روند عمیق‌ترین‌ افکار خود را با لطافت‌ معنی‌ و باریکی‌ اندیشه‌ و صفا و پختگی‌ فکر عرفانی‌ و مقصود رسا در اختیار خوانندگان‌ و سالکان‌ راه‌ خویش‌ گذارده‌ است‌. مولوی‌ هستی‌ جهان‌ را یکی‌ و آن‌ ذات‌ خدایتعالی‌ دانسته‌ که‌ جز او نیست‌ و هر چه‌ هست‌ در حقیقت‌ او و عالم‌ همه‌ جلوگاه‌ اوست‌. حکیم‌ روح‌ انسان‌ها را نیز از اشعه‌ هستی‌ او دانسته‌ که‌ از مبدأ حق‌ جدا افتاده‌اند و همواره‌ با حسرت‌ دیدار و شور و عشق‌ دلدار بسرمی‌برندمولانا راه‌ پی‌ بردن‌ به‌ حقیقت‌ را عشقی‌ سوزان‌ دانسته‌ که‌ آتش‌ آن‌ تمام‌ هستی‌ ظاهر و غرور جسمانی‌ را خاکستر کند. در نظر او کسی‌ عاشق‌ ذات‌ حق‌ و عاشق‌ صادق‌ است‌ که‌ از بت‌ پرستی‌ و نقش‌ ظاهر بدرآمده‌ و شهوات‌ و اغراض‌ و خود پسندی‌ و غرور و جاه‌ خود را از بین‌ ببرد. مولوی‌ جهان‌ و ملت‌ها و ادیان‌ را نماینده‌ خدای‌ واحد می‌داند به‌ گونه‌ای‌ که‌ جهان‌ مظهر یک‌ حقیقت‌ و جلوه‌گاه‌ یک‌ مشیت‌ است‌ و اختلاف‌ امم‌ و دشمنی‌های‌ انسان‌ها همه‌ از بی‌خبری‌ و غرور و ظاهرپرستی‌ و قیاس‌های‌ غلط ریشه‌ می‌گیرد. عارف‌ بزرگ‌ راه‌ نجات‌ انسان‌ها را کشف‌ حقیقت‌ و گذشتن‌ از ظواهر دانسته‌ است.
    به‌ اعتقاد او حقیقت‌ را تنها می‌توان‌ با چشم‌ حقیقت‌ بین‌ دید و لازمه‌ داشتن‌ چنین‌ چشمی‌ریاضت‌ و تهذیب‌ نفس‌ و کسب‌ فضایل‌ است‌. مولوی‌ عبادت‌ و درویشی‌ را نه‌ در فقر و نداری‌ بلکه‌ در رهایی‌ از خودپرستی‌ و بی‌نیازی‌ و بی‌اعتنایی‌ در تعلقات‌ دنیوی‌ می‌داند. مولانا در غزل‌های‌ شورانگیز خود جوش‌ و خروش‌ عاشقانه‌ خویش‌ را هویدا ساخته‌ و هدف‌ والای‌ خود را در وصال‌ حق‌ و درک‌ وجود مطلق‌ از طریق‌ دل‌ به‌ تصویر کشیده‌ است‌; چرا که‌ دل‌ جایگاه‌ خداست‌ و آنان‌ که‌ دل‌ ندارند و از صفای‌ درون‌ محرومند راه‌ نزدیک‌ را گم‌ کرده‌ از راه‌ دور می‌روند. در دیگر اشعار مولوی‌ رجوع‌ به‌ باطن‌، اعراض‌ از ظاهر، نشر خلوص‌ و صفا، رد تظاهر و ریا، چشم‌ پوشیدن‌ از تجمل‌ آفاق‌، دیده‌ دوختن‌ به‌ نور اشراق‌، نظر به‌ وحدت‌، دعوت‌ به‌ خوبی‌، گذشتن‌ از نمایش‌ بیرون‌، پیوستن‌به‌ گشایش‌ درون‌ و... با زیباترین‌ الفاظ و با بهره‌گیری‌ از آیات‌ قرآن‌ و روایات‌ بیان‌ شده‌ است‌. شاهکارهای‌ بزرگ‌ مولانا عبارت‌ است‌ از مثنوی‌ معنوی‌ در شش‌ دفتر و بیست‌ و شش‌ هزار بیت‌، مملو از حکایات‌ و تمثیل‌های‌ پندآموز و عبرت‌انگیز که‌ شاعر مهمترین‌ مسایل‌ عرفانی‌ و دینی‌ و اخلاقی‌ را مطرح‌ کرده‌ و در مواقع‌ لازم‌ نیز از آیات‌ و احادیث‌ مدد جسته‌ است‌. در این‌ منظومه‌ تمامی‌ مبانی‌ اساسی‌ تصوف‌ و عرفان‌ از طلب‌ عشق‌ تا مراحل‌ کمال‌ عارف‌ مورد بررسی‌ قرار گرفته‌ است‌ و در اثر تلاش‌ و کوشش‌ وافر مولوی‌ و شاگرد ارجمندش‌ حسام‌الدین‌ چلبی‌ یکی‌ از نمودارهای‌اندیشه‌ بشری‌ که‌ در عین‌ حال‌ از دلچسب‌ترین‌ و لطیف‌ترین‌ آنها نیز به‌ شمار می‌رود بوجود آمده‌ است‌ که‌ همواره‌ انیس‌ عارفان‌ و جلیس‌ صاحبدلان‌ است‌. دومین‌ اثر بزرگ‌ مولوی‌ دیوان‌ کبیر مشهور به‌ دیوان‌ غزلیات‌ شمس‌ تبریز است‌. این‌ دیوان‌ در برگیرنده‌ عالی‌ترین‌ حقایق‌ عرفانی‌ و مملو از عواطف‌ و اندیشه‌های‌ بلند مولاناست‌ که‌ در همه‌ حال‌ با معشوق‌ خود در راز و نیاز است‌ و مظهر آن‌ پیر و مرشد بزرگ‌ او شمس‌ تبریزی‌ است‌. دیگر آثار این‌ حکیم‌ بزرگ‌ عبارت‌ است‌ از فیه‌ مافیه‌، رباعیات‌، مکتوبات‌ و مجالس‌ سبعه‌. راز جاودانگی‌ نام‌ و یاد حکیم‌ مولانا جلال‌ الدین‌ را در کلام‌ ساده‌ ودور از هرگونه‌ آرایش‌ و پیرایش‌ او، توسل‌ به‌ تمثیلات‌ و قصص‌ و امثال‌ و حکم‌ متداول‌ عصر خویش‌، وسعت‌ اطلاعات‌ حیرت‌انگیز در دانش‌های‌ گوناگون‌ اعم‌ ازادبی‌ و عرفانی‌ و شرعی‌ و فرهنگ‌ عمومی‌ اسلامی‌ و آزادگی‌ و آزادمنشی‌ او دانسته‌اند.

    منبع مطلب : ostadparsiban.blogfa.com

    مدیر محترم سایت ostadparsiban.blogfa.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 9 ماه قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید