توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    روح سلطانی ز زندانی بجست

    1 بازدید

    روح سلطانی ز زندانی بجست را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    حكايتي تامل برانگيز از مولوي:

    شاعری وارد شهر حلب شد و ديد عده‌ای با صداي بلند مشغول گریه و زاری هستند. ‌پرسيد چه شده است؟ پاسخ دادند مگر تو نمی‌دانی که روز عاشورا است و امام حسین كه انساني آزاده و زيباترين جانهاي عالم بود و یارانش را به ناحق كشته‌اند.

    شاعر با تعجب پرسيد این جریان چه زمانی اتفاق افتاده است؟

    حلبیان گفتند: چند قرن پیش.

    شاعر كه تعجبش افزون شده بود، گفت: آيا تازه این خبر به شما رسیده است؟ شما چند قرن است که خوابیده بودید؟

    خفته بودستيد تا اکنون شما     

    که کنون جامه دريديت از عزا

    پس عزا بر خود کنيد اي خفتگان

    زانکه بد مرگيست اين خواب گران

    شاعر در حالي كه از آن جماعت دور مي‌شد، گفت: وقتی باید اين گونه گریه کرد که بدانید آنكه بر او گريه مي‌كنيد که بود و چه کرده است او خسروی بود که از زندان رهید و دیگران را هم آزاد کردو اگر گريه شما نيز از سر معرفت است، بايد تغييري در احوال شما پديدار گردد.

    بر دل و دين خرابت نوحه کن  

    که نمي‌بيند جز اين خاک کهن

    د ور همي ‌بيند چرا نبود دلير   

    پشتدار و جانسپار و چشم‌سير

    در رخت کو از مي دين فرخي

    گر بديدي بحر کو کف سخي

    آنک جو ديد آب را نکند دريغ       

    خاصه آن کو ديد آن دريا و ميغ

    اصل داستان به زبان مولوي از دفتر ششم:

    روز عاشورا همه اهل حلب                         باب انطاکيه اندر تا به شب

    گرد آيد مرد و زن جمعي عظيم                    ماتم آن خاندان دارد مقيم

    ناله و نوحه کنند اندر بکا                            شيعه عاشورا براي کربلا

    بشمرند آن ظلمها و امتحان                        کز يزيد و شمر ديد آن خاندان

    نعره‌هاشان مي‌رود در ويل و وشت               پر همي‌گردد همه صحرا و دشت

    يک غريبي شاعري از ره رسيد                   روز عاشورا و آن افغان شنيد

    شهر را بگذاشت و آن سوي راي کرد             قصد جست و جوي آن هيهاي کرد

    پرس پرسان مي‌شد اندر افتقاد                   چيست اين غم بر که اين ماتم فتاد

    اين رئيس زفت باشد که بمرد                      اين چنين مجمع نباشد کار خرد

    نام او و القاب او شرحم دهيد                      که غريبم من شما اهل ده ايد

    چيست نام و پيشه و اوصاف او                    تا بگويم مرثيه ز الطاف او

    مرثيه سازم که مرد شاعرم                        تا ازينجا برگ و لالنگي برم

    آن يکي گفتش که هي ديوانه‌اي                  تو نه‌اي شيعه عدو خانه‌اي

    روز عاشوار نمي‌داني که هست                  ماتم جاني که از قرني به است

    پيش مؤمن کي بود اين غصه خوار                قدر عشق گوش، عشق گوشوار

    پيش مؤمن ماتم آن پاک‌روح                         شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح

    نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شيعه حلب

     گفت آري ليک کو دور يزيد                           کي بدست اين غم؟ چه دير اينجا رسيد!

    چشم کوران آن خسارت را بديد                   گوش کران آن حکايت را شنيد

    خفته بودستيد تا اکنون شما                      که کنون جامه دريديت از عزا

    پس عزا بر خود کنيد اي خفتگان                  زانک بد مرگيست اين خواب گران

    روح سلطاني ز زنداني بجست                    جامه چه درانيم و چون خاييم دست

    چونک ايشان خسرو دين بوده‌اند                 وقت شادي شد چو بشکستند بند

    سوي شادروان دولت تاختند                       کنده و زنجير را انداختند

    روز ملکست و گش و شاهنشهي                گر تو يک ذره ازيشان آگهي

    ور نه‌اي آگه برو بر خود گري                         زانک در انکار نقل و محشري

    بر دل و دين خرابت نوحه کن                       که نمي‌بيند جز اين خاک کهن

    ور همي ‌بيند چرا نبود دلير                         پشتدار و جانسپار و چشم‌سير

    در رخت کو از مي دين فرخي                      گر بديدي بحر کو کف سخي

    آنک جو ديد آب را نکند دريغ                        خاصه آن کو ديد آن دريا و ميغ

    گنجور » مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۴ - نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب

    علی نوشته:

    با سلام

    بعضی از دوستان باز به جای استفاده و گرفتن اصل منظور مولانا به حاشیه تمرکز کرده اند.به قول لاوتسو : من با انگشتم ماه را به شما نشان میدهم.لطفا به انگشت من خیره نشوید.

    اگر بی تعصب نگاه کنیم به نظر بنده از مثنوی ساده تر و گویاتر وجود نخواهد داشت.

    سخت گیری و تعصب خامی است
    تا جنینی کار خون اشامی است

    کاملا ساده است.مولانا اینجا از عوام انتقاد میکند.از عمومی که گرفتار دیو نفس هستند.همین و بس.مولانا دعوت به خود شناسی میکند.و تم اصلی سرتا سر مثنوی همین است : خود واقعی ات را پیدا کن.انگاه به روشنایی به بهشت به همه چیز میرسی.و برای دیدن خود واقعی باید اول از سد من های ذهنی گذشت.این پرده های تو در توی من های ذهنی را درید.و این است که سخت ترین کار است.و به خاطر این است که مثنوی چنین قطور شده.
    عشق است بر آسمان پریدن
    صد پرده به هر نفس دریدن
    اول نفس از نفس گسستن
    اول قدم از قدم بریدن
    نادیده گرفتن این جهان را
    مر دیده خویش را بدیدن
    گفتم که دلا مبارکت باد
    در حلقه عاشقان رسیدن

    میبینیم از امام حسین چگونه تجلیل میکند که حتی مداحان هم تا کنون نتوانسته اند چنین تجلیل کنند.اتفاقا این مولانا و امثال چنین عارفانی هستند که میتوانند امام حسین را بشناسند.

    روح “سلطانی” ز زندانی بجست

    چونکه ایشان خسرو دین بوده اند

    و تاختن بر عوامی که گرفتار نفس هستند و فکر میکنند بر امام حسین دلشان میسوزد که چنین ظلمی در حق ایشان شده است.

    روز ملک است و گش و شاهنشهی
    “گر تو “یک ذره” از ایشان اگهی”

    ور نه ای اگه برو بر خود گری
    زانک در “انکار” نقل و محشری

    بر دل و دین خرابت نوحه کن
    که نمیبیند جز این خاک کهن
    ور همی بیند چرا نبود دلیر
    پشتدار و جانسپار و چشم سیر

    خوب دوستان کاملا واضح است.مولانا میگوید اگر شما نوحه کنندگان “پیرو” چنین انسان بزرگی هستید باید همچون او دلیر جانسپار و “چشم سیر” باشید.
    دنیا را به هیچ بگیرید.ایا چنین هستید؟ای نوحه کنندگان ایا حاضرید همچون او از جان(جان سپاری و دلیری و نترسی) و از مال و مقام(چشم سیری) بگذرید؟
    ایا میتوانید حرص و ترس و خودخواهی و خودبینی را کنار بگذارید؟
    اگر نمیتوانید همچون او باشید بروید به حال خودتان گریه کنید(و این گریه واقعا زمانی اتفاق می افتد که انسان به خود شناسی برسد و ان دیو های نفسانی مسلط را در درون خودش ببیند. )شاید خدا عنایتی کند و از شر این دیو های درونی نجات یابید.
    مولانا وقتی میگوید بروید به حال خود خود گریه کنید توهین نمیکند بلکه واقعا میخواهد که به حال خود گریه کنیم.چون وقتی انسان به این مرحله برسد که به حال خود گریه کند یعنی ان دیو های مسلط درون خود را دیده و به خود شناسی رسیده و در چند قدهی رهایی است. و چقدر خوشبخت است کسی که به این مرحله “به حال خود گریه کردن” برسد.

    او مظلوم نبود.او نیازی به گریه ندارد.او دلیر بود.او چشم سیر بود(طمع نداشت.طمع مال و مقام).
    اگر او را دوست دارید پس خودتان را همچون او کنید(دلیر و چسم سیر) تا لیاقت پیروی او را داشته باشید.تا همچون او به رهایی به خوشبختی و به خدا برسید.

    👆☹

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 1 سال قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید