در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 1

    1 بازدید

    رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 1 را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 1 - رمان من

    رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 1 - رمان من

    #Part1

    ” نیمـــــــا “

    فنجون قهوه رو توی دستای سردم گرفتم و با اخمای درهم بیرون رفتم روی تک صندلی توی حیاط نشستم و به آسمون خیره شدم خیلی وقت بود که با این تنهایی کنار اومدم و توی این سال هایی که گذشته بود سعی کردم با نبودن خانوادم کنار بیام و دور از اونا باشم

    چون نمیتونستم با نورا و امیرعلی که راحت به اون خونه رفت و آمد داشتن کنار بیام چون وجودشون یه جورایی برام عار و یه نشونه بی آبرویی بود و بس !!

    وقتی کنار هم میدیدمشون چیزی جز نفرت و غم توی وجودم شعله نمیکشید ، چون دیدنشون حسی جز بی غیرتی خودم رو بهم یادآور نمیشد

    بابا و مامانم با قبول کردن اونا توی جمع خانواده و بخشیدنشون من رو ندید گرفتن این برام خیلی سخت بود ، اینقدر سخت که تصمیم گرفتم ازشون دور باشم خیلی دور ..‌..

    به قدری که چندساله ندیدمشون و فقط دورا دور ازشون خبرایی بهم میرسه در این حد که میدونم بدون من حالشون خوبه ….خیلی خوب !

    با یادآوری شب عروسی امیرعلی و نورا فنجون قهوه توی دستام مشت شد و عصبی به بخارهایی که ازش بیرون میزد خیره شدم

    دقیق همون شب بود که فهمیدم خانوادم پشتم رو خالی کردن و با وجود حرف من که با تهدید ازشون خواسته بودم یا من رو انتخاب کنن یا نورا ولی اونا چیکار کردن؟!

    هه…با وجود اون بی آبرویی و بارداری نورا از کسی که بدون عقد و ازدواجی باهاش رابطه داشته بود باز دخترشون رو انتخاب کردن و پا داخل اون عروسی کذایی گذاشتن

    اون شب از شدت عصبانیت بدون یک دقیقه فکر کردن و بدون اینکه چیزی به کسی بگم تموم وسایلم رو جمع کردم و از اون خونه بیرون زدم

    الان اینجام کشور دیگه و کیلومترها دور از خانواده ای که من رو نمیخواستن …. پس به نظرم حقشون بود خبر نداشتن از من !!

    با یادآوری امیرعلی و اون غرور کذاییش پوزخندی گوشه لبم نشست و زیرلب زمزمه کردم :

    _منتظرم باش امیرعلی …حالا نوبت بازی کردن منه !!

    با فکرای شیطانی که توی سرم چرخ میخورد ناخودآگاه لبخندی گوشه لبم نشست و فنجون رو به لبهام نزدیک کردم و کمی ازش خوردم

    توی فکر بودم که با شنیدن صدای امیلی خدمتکار خونه ام که من رو مخاطب قرار داده بود به خودم اومدم و درحالیکه به عقب میچرخیدم سوالی خیرش شدم که دستای لرزونش رو بهم گره زد و گفت:

    _ببخشید قربان میتونم امروز چندساعت زودتر برم ؟!

    ابرویی بالا انداختم و با تعجب سرتاپاش رو از نظر گذروندم این امروز چرا این شکلی شده؟! از سر و روش اضطراب و نگرانی میبارید

    اولین باری بود که توی این مدتی که پیشم کار میکرد اینطوری میدیدمش بی اختیار نگران شدم و سوالی پرسیدم :

    _حالت خوبه ؟! چیزی شده ؟!

    دستی به موهای بلوندش کشید و با لبخندی که تضاد جالبی با گونه هاش که از شدت شرم به سرخی میزدن ، داشت آروم گفت :

    _آره ….. یعنی نه !!

    نگرانیم بیشتر شد برای این دختری که میدونستم هیچ کس رو نداره و توی تنهایی و غم خودش دست و پا میزنه شاید دلیل اینکه این همه مدت پیش من کار میکرد همین آروم و ساکت بودنش بود

    همین که سرش توی لاک خودش بود و توی زندگی و کار من فضولی نمیکرد برعکس بقیه !!

    بلند شدم و درحالیکه به طرفش میرفتم لب زدم:

    _یعنی چی ؟!

    دستپاچه نگاهش رو ازم دزدید و درحالیکه نگاهش رو به اطراف میچرخوند لرزون و با لُکنت گفت :

    _ام…امشب با دوست پسرم قرار دارم برای همون باید زودتر برم !

    با شنیدن این حرفش بی اختیار لبخندی گوشه لبم نشست پس بگو دلیل این همه اضطراب و نگرانیش از چیه !!

    خوشحال از اینکه دختری به این خوشکلی که همیشه توی تنهایی و بی کسی خودش به سر میبرد بالاخره داشت از پیله تنهایی که دور خودش پیچیده بود بیرون میومد و با کسی آشنا میشد گفتم:

    _باشه میتونی بری !!

    دستپاچه تشکری زیرلب گفت و با عجله به طرف اتاق مخصوص خدمتکارا رفت و بعد از چند ثانیه صدای بسته شدن در ورودی نشون از بیرون رفتنش میداد

    با بیرون رفتنش به طرف گوشی روی میز رفتم و درحالیکه شماره مورد نظرم رو میگرفتم منتظر موندم که انتظارم زیاد طولانی نشد و صداش توی گوشم پیچید و بی مقدمه گفتم :

    _چی شد مهدی !!

    سرخوش گفت :

    _همونطوری که حدس زدی جوجه کوچولوت راحت افتاد توی تله !!

    با این حرفش لبخندی زدم و پس بازی که منتظرش بودم داشت شروع میشد

    با صدای مهدی که مداوم صدام میکرد چنگی توی موهام زدم و خطاب بهش گفتم :

    _بله !!

    بعد از چندثانیه سکوت با تعجب گفت :

    _حواست کجاست ؟؟! گفتم که از فردا قراره بیاد شرکت

    از اینکه کارهام به این زودی و طبق خواسته های من داشت پیش میرفت لبخندی گوشه لبم نشست و جدی گفتم:

    _اوکی … فقط حواست به همه چی باشه

    _نگران نباش !

    بعد از اینکه خیالم از بابت همه چی راحت شد با خدافظی مختصری گوشی رو قطع کردم و درحالیکه گوشی روی مبل پرت میکردم به این فکر کردم که چی شد یکدفعه این جوجه توی تله افتاد

    توی این چندسال روزی نبود که به انتقام فکر نکنم اونم انتقام از کسی که الان راحت داشت زندگیش رو میکرد هه …. ولی باید مثل من درد میکشید تا ذره ذره بسوزه و وجودش آتیش بگیره

    از روزی که پامو توی این کشور گذاشتم همش حساب شده و از روی نقشه بود و بس !!
    چون دقیق اون کشوری رو انتخاب کردم که خانواده اون لعنتی هم اینجا ساکنن

    وقتی اینجا اومدم به کمک دوستم مهدی که خیلی وقت بود همراه با خانوادش اینجا زندگی میکرد تونستم سوییت کوچیکی اجاره کنم و برخلاف اصرارهاش برای رفتن به خونه ی اونا خودم مستقل شدم

    چون میخواستم روی پاهای خودم بایستم و با سرمایه کمی که روزای آخر بابا ، از حساب های کارخونه و پولایی که پس گرفته بود بهم داده بود با مهدی شریک شدم و تونستیم شرکتی هرچند کوچیک ولی مال خودمون رو بعد از دوندگی های زیاد راه اندازی کنیم

    ولی الان بعد چندسال همون شرکت کوچیک به قدری پیشرفت کرده که توی این کشور حرف اول رو میزنه و خونه من به جای اون سویت کوچیک که سر و جمع یه اتاق کوچیک هم نمیشد الان این ویلای بزرگه !!

    ولی یه چیزی که خیلی مهم بود اینه که توی این سالها با وجود همه مشغله ذهنی هایی که داشتم نتونستم برای ثانیه ای هم بیخیال اون دختر بشم

    همش زیر نظرش داشتم خنده دارش اینجاس که طوری روش دقیق بودم که میدونستم چه ساعتی کلاس داره از چی خوشش میاد و یا حتی به چی آلرژی داره

    چون وقتی این دختر رو میدیدم تموم بدبختیا و دوری از خانوادم و طردد شدن ازشون یادم میومد و درست مثل تیری زهرآلود توی قلبم فرو میرفت

    میدونستم که چند روزیه درسش تموم شده و در به در دنبال کاره !!!
    البته با وضع مالی خوبی که اونا داشتن نیازی به کار کردن نبود ولی ظاهرا این دختر خانوم زیادی به خودش مطمعنه و میخواد روی پاهای خودش بایسته !!

    و چه شانسی بهتر از این که بتونه توی شرکت به این بزرگی مشغول به کار شه ؟!!

    با یادآوری روزی که برای استخدام نیروی جدید اعلامیه زده بودیم بی اختیار پوزخندی گوشه لبم نشست !

    اون روز مثل همیشه پشت میز کارم نشسته بودم که با دیدن اسمش توی لیست اونایی که برای استخدامی اومده بودن ابروهام بالا پرید ناباور چندثانیه خیره اسمش شدم

    فهمیدم توهم نیست و خودشه ….این شد که همه چی رو سپردم دست مهدی و برخلاف بقیه که خودم تک به تک روزمه و سابقه کاریشون رو بررسی میکردم و برای استخدام نیروی جدید سخت گیر بودم اون رو سپردم دست مهدی !!

    کسی که از همه چی باخبر بود و همیشه یه جورایی سعی داشت من رو از این کار منصرف کنه ولی وقتی این دختر خودش با پای خودش به شرکت ما اومد ، توی عمل انجام شده قرارش دادم که مجبور شد برای مصاحبه باهاش جلو بره

    الانم اگه کنارم مونده و باهام همکاری میکنه بخاطر دینی هست که به گردنش دارم و مجبور شده در مقابلم سکوت کنه !

    هنوزم توی فکر بودم که با شنیدن صدای مکرر اف اف خونه به خودم اومدم و نیم نگاهی به ساعت انداختم یعنی کیه !؟

    آخه من توی این کشور دوست زیادی نداشتم که بخواد بهم سر بزنه با عجله به طرف اف اف رفتم و با دیدن مهدی با تعجب انگشتمو روی دکمه فشردم ،خیلی از زمانی که باهام تلفنی حرف زده بود نگذشته پس چی باعث شده تا اینجا بیاد ؟؟

    به طرف در ورودی رفتم در رو باز کردم و به استقبالش ایستادم که با اخمای درهم به طرفم اومد با تعجب سرتا پاش رو از نظر گذروندم و گفتم:

    _ اینجا چیکار میکنی ؟؟

    با دست کنارم زد و درحالیکه بی اهمیت بهم وارد خونه میشد گفت :

    _اومدم پیش رفیقم عیبی داره ؟!

    در رو بستم و درحالیکه به دنبالش وارد پذیرایی میشدم گفتم:

    _نه چه عیبی …. ولی امیدوارم قصد نصیحت نداشته باشی !!

    بدون توجه به کنایه ام راحت روی مبلای جلوی تلوزیون لَم داد و گفت :

    _راستش اومدم راجب موضوعی باهات حرف بزنم !!

    ابرویی بالا انداختم و رو به روش نشستم ، وقتی مهدی اینطوری حرف میزد معلوم بود موضوع خیلی مهمیه … خدا بخیر بگذرونه

    پاهام روی هم انداختم و دست به سینه درحالیکه نگاه از چشمای گریزونش نمیگرفتم جدی گفتم:

    _خوب… بگو گوش میدم !!

    انگار نه انگار منتظر شنیدن حرفای اونم با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و درحالیکه با کنجکاوی اطرافش رو از نظر میگذروند سوالی پرسید :

    _انگار امیلی خونه نیست ؟!

    چشم غره ای بهش رفتم و بی حوصله گفتم:

    _نه ‌.‌‌… حالا حرفت رو بزن !!

    باز بدون اهمیت به من و کلافه بودنم ، اخماشو توی هم کشید و عصبی گفت:

    _این وقت شب کجا رفته ؟؟ در ضمن فکر نکنم ساعت کاریش تموم شده باشه

    با تعجب نگاش کردم یعنی چی این حرفش ؟! چرا باید رفت و آمد خدمتکار من براش مهم باشه و زیر نظر داشته باشتش ؟! با تیزبینی نگاش کردم و گفتم :

    _اولا حدود یک ساعتی مونده تا آفتاب غروب کنه و شب شه دوما ….تو خدمتکار خونه من رو چک میکنی ؟!

    کلافه پوفی کشید و مقابل چشمای حیرت زده ام عصبی شد و گفت :

    _حالا هرچی…. تو به من بگو کجا رفته ؟!

    با چشمایی که از تعجب زیاد از این گشادتر نمیشدن به جلو خم شدم و گفتم:

    _معلوم هست تو چته مهدی ؟! این سوالا چیه میپرسی

    منتظر جوابی ازش بودم ولی با دیدن چشمای به خشم نشسته و منتظرش نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و درحالیکه زیرلب زمزمه میکردم:

    _از دست تو …..

    نگاهمو بهش دوختم و همونطوری که عکس العمل های عجیبش رو زیرنظر داشتم ادامه دادم :

    _گفت با دوست پسرش قرار داره ازم خواست چند ساعت بهش مرخصی ب……

    باقی حرفم با صدای ناباور و حیرت زده مهدی قطع شد

    _چی ؟؟ دوس…..دوست پسرش ؟!

    انگار لال شده باشم چندثانیه بی حرف خیره مهدی شدم که کم کم داشت از بُهت و گیجی در میومد و به جاش رگ گردنش باد کرده بود و صورتش از شدت خشم زیاد به سرخی میزد ، شدم

    🍃
    🍂🍃
    🍃🍂🍃

    منبع مطلب : roman-man.ir

    مدیر محترم سایت roman-man.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 2 - رمان من

    یعنی چی این حالش ؟!
    واااای نکنه ‌…. نکنه مهدی ، امیلی رو دوست داشته باشه ؟!

    بلند شدم و درحالیکه روی مبل کنارش مینشستم آروم گفتم :

    _آره…. دوست پسرش !!

    با دیدن سکوت و خودخوری کردنش آروم شونه اش رو توی دستم فشردم و ادامه دادم :

    _تو چته پسر !!

    توی سکوت با غم چشماش روی هم فشرد و بلند شد و کلافه شروع کرد دور خودش چرخیدن و مدام جنون وار زیرلب زمزمه میکرد :

    _دوست پسر !!

    یکدفعه جلوی چشمام ناباورم دادی از سر خشم کشید دستش رو مشت کرد و آنچنان ضربه ی محکمی به دیوار کوبید که صورتش از درد توی هم فرو رفت

    دستپاچه به طرفش رفتم رو به روش ایستادم که با دیدن باریکه خونی که از دستش جاری شده بود شونه هاش توی دستم گرفتم و درحالیکه تکونش میدادم عصبی فریاد زدم :

    _این چه کاریه که کردی احمق !!

    دستامو پس زد و با غم گفت :

    _دیر کردم ….

    به من نگاه کرد و با نَم اشک توی چشماش ادامه داد :

    _من احمق خیر سرم امشب اومده بودم با تو دربارش صحبت کنم ولی میبینی چی شد ؟!

    لعنتی زیر لب زمزمه کردم ، این کی عاشق امیلی شده بود که من متوجه نشدم هرچند میدیدم با وجود خونه زندگی خودش هرشب خونه من پِلاس میشه ولی یه درصدم فکر نمیکردم عاشق امیلی شده باشه

    زبونی روی لبهام کشیدم و برای اینکه دلداریش بدم گفتم:

    _از قرار معلوم و چیزی که من فهمیدم اولین قرارشونه پس شاید همه چی بینشون بهم خورد …بزار برگرده اون وقت همه چی مشخص میشه !!

    چنگی توی موهاش زد و گفت :

    _اینکه اصلا از خونه بیرون نمیرفت کی دوست پسر دار شد ؟!

    با این حرفش به فکر فرو رفتم امیلی به جز خریدای خونه بیرون نمیرفت که اونم زود برمیگشت و تا اونجایی که من میدونستم دوست نزدیکی نداشت !!

    روز اول که برای کار اومد با فهمیدن اینکه پرورشگاهی و جایی برای موندن نداره دلم براش سوخت و استخدامش کردم و سویت کوچیکی که توی حیاط بود رو در اختیارش قرار دادم

    با صدای مهیب و بلند شکستن چیزی از فکر بیرون اومدم و سراسیمه به طرف مهدی رفتم اونطور که پیدا بود امشب دردسر جدیدی داشتم

    تا زمانی که امیلی به خونه برگرده به زود جلوی مهدی رو که انگار دیوونه شده بود رو گرفتم تا نزنه همه وسایل رو بشکنه اولین بار بود که اون رو توی این حال و هوا میدیدم باورم نمیشد اینطوری بخاطر یه دختر دیوونه بشه

    نمیدونم این چندمین لیوان مشروبی بود که داشت بالا میکشید که دیگه عصبی غریدم :

    _اهههه بسه دیگه !!

    با چشمای به خون نشسته به طرفم برگشت و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد نالید :

    _دارم دیووونه میشم میفهمی !!

    درحالیکه با حرص دندونامو روی هم میفشردم تموم شیشه های مشروب رو از جلوش جمع کردم دستم به سمت آخرین شیشه رفت که جلوتر از من برش داشت و فریاد زد :

    _من بهت میگم حالم خوب نیست باید بخورم تو بدتر لج میکنی داری جمعشون میکنی ؟؟

    جلوی چشمای متعجبم باقی مونده مشروب رو یک نفس سرکشید ، نه انگار واقعا دیوونه شده بود هراسون شیشه رو از توی دستاش بیرون کشیدم که بی حال روی مبل افتاد و شروع کرد به سکسه کردن !!

    پووووفی کشیدم و کلافه به تماشاش نشستم ، باورم نمیشد بخاطر یه دختر به این روز افتاده باشه

    نمیدونم چندساعت گذشته بود که بالاخره بعد از کلی هزیون گفتن بیهوش افتاد ،بالشت و پتویی براش آوردم و کلافه بالشت زیر سرش گذاشتم که ناله ای توی خواب کرد و به پهلو چرخید

    دستم به سمت پتو رفت که یکدفعه با شنیدن صدایی از توی حیاط با عجله به طرف پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم که با دیدن امیلی که توی تاریکی شب به طرف سویتش میرفت با چشمای ریز شده تا زمانی که داخل خونه اش بشه حرکاتش رو زیرنظر گرفتم

    بی اراده به طرف در رفتم تا باهاش حرف بزنم ولی با دیدن عقربه های ساعت که یک شب رو نشون میداد پاهام از حرکت ایستاد !
    تازه میخواستم برم چی بهش بگم ؟! بهتره بزارم فردا صبح که مهدی هم بیدار شد باهاش صحبت کنم

    با این فکر آروم شدم و بعد از اینکه پتویی روی مهدی انداختم به طرف اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم و به فکر به فردایی که قرار بود اون دختره آیناز به شرکت بیاد و زیر دستم کار کنه به خواب عمیقی فرو رفتم

    صبح با شنیدن سروصدایی که از آشپزخونه به گوش میرسید کِسل بیدار شدم و از اتاق بیرون رفتم که با دیدن امیلی که توی آشپزخونه مشغول بود صبح بخیر بلندی گفتم

    انگار عمیقا تو فکر بود که یکدفعه از جاش پرید و با ترس به طرفم برگشت و جوابم رو آروم داد ، نیم نگاهی به مهدی که هنوزم غرق در خواب بود انداختم و بعد از شستن دست و صورتم پشت میز صبحانه نشستم

    شروع کردم به خوردن ولی همش فکرم درگیر این دو نفر و به خصوص حال بد مهدی بود !!

    با گذاشتن لیوان آب پرتغالی جلوم از فکر بیرون اومدم و درحالیکه با دستام روی میز ضرب گرفته بودم خطاب به امیلی گفتم:

    _میشه چند دقیقه باهات صحبت کنم امیلی ؟!

    به طرفم برگشت و با تعجب خواست حرفی بزنه که صدای مهدی از پشت سر مانع شد که عصبی گفت :

    _خودم این موضوع رو حل میکنم نیما !!

    به طرفش برگشتم و خواستم چیزی بگم ولی با دیدن حال پریشون و چشمای سرخش با نگرانی بلند شدم و درحالیکه به طرفش میرفتم سوالی پرسیدم:

    _حالت خوبه ؟؟

    درحالیکه نگاه خیره اش رو از روی امیلی برنمیداشت سری به نشونه تایید تکون داد ولی یکدفعه نمیدونم چی دید که چشماش شد کاسه خون و رگ های گردنش و پیشونیش از شدت خشم بیرون زد

    رَد نگاهش رو گرفتم که با دیدن لبهای ورم کرده امیلی و کبودی کوچیکی که روی گردنش بود حرف توی دهنم ماسید و مات موندم !!

    من چطور اینا رو ندیده بودم ؟! وااای خدایا

    به طرف مهدی برگشتم و خواستم چیزی بگم که عصبی دستش جلوم گرفت و فریاد زد :

    _هیچی نگو نیما هیچی !!

    از پذیرایی بیرون رفت ، با عجله دنبالش راه افتادم که سوار ماشینش شد و با سرعت از خونه بیرون زد کلافه چنگی توی موهام زدم و با یادآوری آینازی که قرار بود امروز به شرکت بیاد با عجله به طرف اتاقم راه افتادم نباید دیر میکردم ولی امیلی جلوی راهم رو سد کرد و نگران پرسید :

    _اتفاقی برای آقا مهدی افتاده ؟!

    دیگه حوصله کلکل با امیلی رو هم نداشتم مگه این دوست پسر نداشت پس چرا باید نگران مهدی باشه ؟؟ نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و درحالیکه به طرف اتاقم راه میفتادم خطاب بهش گفتم:

    _هیچی نیست !!

    وارد اتاقم شدم و باعجله کت و شلوار شیکی تنم کردم و رو به روی آیینه ایستادم و همونطوری که دستمو توی موهام میکشیدم زیرلب زمزمه کردم:

    _امروز روز مهمیه برای من و تو کوچولو منتظرم باش که دارم میام

    با رسیدن به شرکت ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و با اخمای درهم به طرف ورودی راه افتادم کارمندا با دیدنم کناری ایستادن و تک به تک با احترام سلام میکردن

    ولی من جدی در جواب سلامشون فقط سری تکون میدادم و درحالیکه دستی به کتم میکشیدم به طرف دفترم راه افتادم ، از بس توی کارم جدی و خشن بودم که کسی جرات نمیکرد بهم نزدیک بشه و یا کاری خلاف میلم انجام بده

    پشت میزم نشستم و درحالیکه با دستم روی میز ضرب گرفته بودم و مضطرب بودم دستم به سمت تلفن رفت و دکمه صفر رو فشردم

    طولی نکشید صدای منشی توی اتاق پیچید :

    _بله قربان !!

    درحالیکه نگاه گریزونم رو توی اتاق میچرخوندم و نمیدونستم باید از کجا شروع کنم و اون دختر رو به اتاقم بکشونم خطاب بهش گفتم :

    _کارمندای جدید که غیبت نداشتن ؟؟!

    _نه قربان همه اومدن

    _اوکی !!

    و بدون اینکه بزارم چیزی دیگه ای بگه گوشی رو قطع کردم ، پس اومده بود !!
    با یادآوری اون قیافه شوک زده اش وقتی من رو اینجا ببینه لبخندی گوشه لبم نشست و زیرلب زمزمه کردم :

    _حالا دیگه تو چنگمی کوچولو !!

    یکدفعه با فکری که بخاطرم رسید با عجله باز دکمه تماس رو فشردم و به محض وصل شدنش بدون معطلی گفتم :

    _زود پرونده های کارمندای جدید رو برام بیار

    طولی نکشید که منشی با چند پرونده توی دستش وارد اتاق شد ، دستمو به سمتش گرفتم که چیزایی که میخواستم رو بهم داد پس بدون اینکه نگاهی بهش بندازم بلند گفتم :

    _بیرون !!

    با صدای بسته شدن در اتاق فهمیدم بیرون رفته ، آروم پرونده ها رو کنار زدم که با دیدن عکس ۴×۳ کوچیکی ازش که روی جلد پرونده بود پوزخندی گوشه لبم نشست آروم دستمو روش کشیدم و گفتم :

    _بنظرم توام از بازی جدیدم خوشت میاد مگه نه خوشکله !!

    با لبخندی شیطانی پرونده رو باز کردم و آروم اسمش رو زیرلب زمزمه کردم :

    _آیناز رضایی !!

    نگاهم که روی لبخند عمیق و از ته دلش چرخید بی اختیار دستام مشت شد و زیرلب غریدم :

    _داغت رو طوری رو دل اون دادشت میزارم که تا عمر داره یادش نره

    عصبی برگه های پرونده اش رو به دنبال چیزی که میخواستم کنار زدم که با دیدن قراردادی که تنظیم شده بود لبخندی زدم …. خوبه !!

    اینطور که معلوم بود مهدی چیزایی که ازش خواسته بودم رو مو به مو اجرا کرده دیگه با وجود این قراردادی که بیشتر بنداش بعدا به متن اصلی اضافه شده بودن این دختر به هیچ وجه نمیتونست از زیر دستم در بره چون امضاش پاش بود

    پرونده و به خصوص اون قرارداد رو بار دیگه مرور کردم و بعد از اتمام کارم اون رو توی کشوی مخصوص خودم انداختم و از منشی خواستم بیاد باقی پرونده ها که بهشون احتیاج نداشتم رو ببره

    نمیدونم یکدفعه چم شد که بلند شدم و درحالیکه از اتاقم بیرون میرفتم بی اختیار به طرف اتاقی که حدس میزدم عروسک جدیدم اونجا باشه راه افتادم ولی هنوز چندقدمی مونده بود که با حرف منشی که مخاطبش من بودم پاهام از حرکت ایستاد

    _ببخشید قربان ولی چند دقیقه دیگه جلستون با آقای جانسون توی اتاق کنفرانس برگزار میشه !!

    پوووف کلافه ای کشیدم و مردد راهم رو به سمت اتاق کنفرانس کج کردم چطور جلسه ای به این مهمی رو از یاد برده بودم

    بعد از جلسه ی سخت و فشرده ای که داشتم خسته از اتاق بیرون زدم و با خوش رویی درحالیکه به طرف آقای جانسون برمیگشتم با لبخندی گوشه لبم گفتم:

    _پس تنظیم قرارداد میمونه برای جلسه بعد که همه چی آماده شد

    با لبخند درحالیکه دستش رو به سمتم میگرفت گفت :

    _اوکی …خیلی هم خوب !!

    دستش رو فشردم و تا نزدیکی در سالن همراهش رفتم چون کم برای بستن همچین قراردادی سختی نکشیده بودم و آقای جانسون هم شخص کمی نبود و اگه این قرارداد رو با شرکت ما میبست خیلی به نفع ما میشد

    بعد از بیرون رفتنش خسته بدون اینکه یه طرف منشی برگردم خطاب بهش دستوری گفتم:

    _بگو یه قهوه برام بیارن اتاقم !!

    _چشم قربان

    بعد از اینکه وارد اتاقم شدم کلافه پشت میزم نشستم که طولی نکشید تقه ای یه در خورد آبدارچی با سینی وارد شد و قهوه و تکه کیکی روی میزم قرار داد

    تشکری زیرلب کردم که با لبخند خسته نباشیدی خطاب بهم گفت و از اتاق بیرون رفت ، فنجون قهوه رو بلند کردم و با لذت مزه مزه اش کردم

    یکدفعه با یادآوری آیناز با عجله قهوه روی میز گذاشتم و کلافه نیم نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم که با دیدن عقربه هاش که ساعت پایانی کار رو نشون میداد لعنتی زیرلب زمزمه کردم

    عصبی دکمه تماس رو زدم که با پخش شدن صدای منشی بیقرار خطاب بهش سوالی پرسیدم:

    _کارمندا همه رفتن ؟!

    _بله قربان بیشتر رفتن….. چطور ؟؟!

    عصبی بدون اینکه بزارم چیزی دیگه ای بگه تماس رو قطع کردم ، نیم نگاهی به قهوه و کیک روی میز انداختم اشتهام به کل کور شده بود

    موندم اینجا بی فایده بود کلافه کتم رو چنگ زدم و از اتاق بیرون زدم ، داشتم با سری پایین افتاده به طرف پارکینگ میرفتم ولی برای ثانیه ای سرم رو بالا گرفتم

    که با دیدن دختری که موهای بلندش رو آزادانه روی شونه هاش رها کرده بود و پشت به من با عجله به سمت در خروجی میرفت بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد و مست بوی عطرش که توی فضا پیچیده بود شدم

    بی اختیار بدون اینکه بفهمم دارم چیکار میکنم نفس عمیقی کشیدم و غرق شدم توی این عطر خاص که بدجور داشت من رو به سمت خودش میکشید

    با دیدن جای خالیش به خودم اومدم و کلافه احمقی زیرلب خطاب به خودم گفتم ، واقعا چم شده بود که اینطور اینجا ایستادم و از پشت نظارگر این دختر که معلوم نبود کیه شدم

    عصبی وارد پارکینگ شدم و بعد از سوار شدن با سرعت پام روی گاز فشردم و از شرکت بیرون زدم

    لعنتی ….. امروز هم نتونسته بودم عروسک ،‌ جدیدم رو از نزدیک ببینم

    🍃
    🍂🍃
    🍃🍂🍃

    منبع مطلب : roman-man.ir

    مدیر محترم سایت roman-man.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 3 - رمان من

    ” آیناز “

    با رسیدن به خونه با خوشحالی دستی به موهای بلندم کشیدم و درحالیکه در سالن رو باز میکردم بلند بابا مامان رو بلند صدا زدم

    _آهااااای اهالی خونه کجایید ؟؟ بیاید که گُل دخترتون اومده

    مامان از توی آشپرخونه سرکی به سالن کشید و سوالی پرسید :

    _باز چی شده که اینقدر خوشحالی ؟؟

    کیف کوچیکم روی مبل انداختم و با یادآوری شغل خوبی که گیر آورده بودم و بقیه خبر نداشتن که امروز اولین روز کاری منه ، لبخندی روی لبهام نشست و گفتم :

    _دخترتون دیگه کارمند شده مادر من !!

    با این حرفم مامان با تعجب چی بلندی گفت و درحالیکه دستاش رو با حوله مخصوص خشک میکرد به طرفم اومد و گفت :

    _یعنی چی که کارمندی ؟؟ یعنی میخوای بگی که بالاخره کاری که به مذاقت خوش اومده باشه رو پیدا کردی ؟؟ من که باورم نمیشه

    دستامو دو طرف صورت گرد و تپلش گذاشتم و درحالیکه بوسه ای محکم روی گونه اش میکاشتم بلند گفتم :

    _آره نرگس جووونم !!

    با اخمای مصلحتی از خودش جدام کرد و جدی گفت :

    _مگه صدبار بهت نگفتم بهم نگو نرگس جون ؟؟ من مامانتم بچه …‌ مامان !!

    از اینکه اینطوری حرص میخورد خندم گرفت ، روی تک مبلی نشستم و گفتم :

    _چشم مامان خانوم !

    انگار نه انگار تازه اخماش توی هم بوده با عجله روی مبل کنارم نشست و سوالی پرسید :

    _خوب نگفتی چه کاری هست و کجاست ؟؟

    صاف نشستم و با افتخار اسم شرکت رو گفتم که چشمای مامان گرد شد و با تعجب گفت :

    _چی ؟؟ منظورت اون شرکت بزرگی که برای ورودی کارمنداش شرایط سختی میذاشت و چند روز پیش با بابات در موردش حرف میزدی که نیست ؟؟

    بادی به غبغب انداختم و با افتخار لب زدم :

    _اتفاقا منظورم خود خودشه !!

    _ولی آخه چطور ممکنه تو سر به هوا که حتی سابقه کاری هم نداشتی استخدام کرده باشه ؟؟

    چپ چپ نگاش کردم ، معلوم نیست این مامان منه یا دشمنم !!

    _حالا شما چرا از اینکه استخدامم کردن ناراحتی ؟!

    مامان که با دیدن حالتم و طرز صحبت کردنم فهمید من ناراحت شدم قهقه اش اوج گرفت همیشه باهم همینطوری بودیم درست عین دوتا دوست باهم کلکل و شوخی میکردیم

    با چشم غره ای که بهش رفتم از کنارم بلند شد و درحالیکه به طرف آشپزخونه میرفت با خنده گفت :

    _آخه نه که تو یه کم آیکیوت پایینه تعجبم کردم اونجایی که تا این حد سخت گیره استخدامت کردن !!

    با جیغ اسمش رو صدا زدم که قهقه اش بالا گرفت ، با سرو صدامون بابا که انگار خونه بوده از پله ها پایین اومد و جدی گفت :

    _کم دختر من رو حرص بده خانوم !!!

    با لبهای آویزون خودم رو لوس کردم و توی آغوش بابا انداختم و با بغض ساختگی گفتم :

    _شنیدی چی بهم گفت بابا ؟؟

    بابا بوسه ای روی موهام زد و کنار گوشم زمزمه کرد:

    _شنیدم بالاخره کاری که میخوای پیدا کردی بهت افتخار میکنم عزیزم !!

    با شوق ازش جدا شدم و با آب و تاب شروع کردم درباره روز اول کاری صحبت کردن ولی حیف نمیدونستم قراره چه بلاهایی سرم بیاد

    بعد از تعریف های که از شرکت براشون گفتم مامان و بابا نگاهی بین هم رد و بدل کردن و مامان با رضایت گفت :

    _معلومه جایی خیلی خوبیه که همچین امکاناتی برای کارمنداش گذاشته !!

    با ذوق به مبل تکیه دادم و درحالیکه سرمو به نشونه تایید تکون میدادم هوووومی زیرلب زمزمه کردم و و ادامه دادم :

    _آره…امروز واقعا خیلی خوب هم محیط کارش هم روابط بین همکارا

    با یادآوری چیزی که به فکرم رسید به طرف بابا چرخیدم و با شوق اضافه کردم :

    _راستی باورتون نمیشه نصف بیشتر کارمنداش ایرانین !!

    با این حرفم چشمای بابا گرد شد و با تعجب گفت :

    _یعنی میخوای بگی رییسش احتمالا ایرانیه ؟؟

    شونه هام رو بی تفاوت بالا انداختم و گفتم :

    _فعلا که رییس شرکت رو ندیدم ولی احتمالا آره چون به جرات میتونم بگم هفتاد درصد کارمنداش ایرانی بودن و اینطوری که پیداست یکی از موارد استخدام همین ایرانی بودن باشه!!

    با این حرفم مامان پقی زد زیرخنده و بریده بریده میون خنده گفت :

    _پس بگو چرا تو رو استخدام کردن !!

    شاکی دست به سینه به مبل تکیه دادم و گفتم :

    _منظورت از این حرف چیه نرگس جووون !؟

    نرگس جون رو آنچنان با غیظ و کشیده تلفظ کردم که بابا هم خنده اش گرفت و درحالیکه دستش رو دور شونه های من حلقه میکرد و منو به خودش میچسبوند خطاب به مامان گفت :

    _خانوم کمتر دختر من رو اذیت کن !!

    مامان دستی به موهای تازه رنگ شده اش کشید و همونطوری که با ناز نگاهش رو به چشمای بابا میدوخت گفت :

    _دختر خودمه دوس دارم حرفیه جناب ؟؟

    بابا که کلا روی مامان حساس بود با این یه کم ناز مامان زود وا داد و همونطوری که خیره لبای مامان میشد با صدای آرومی گفت :

    _نه عزیزم !!

    با حرص لبامو بهم فشردم و از کنارشون بلند شدم معلومه وقتی مامان منو اذیت میکنه و اینطوری مسخره میکنه زود طرف زنش رو میگیره دیگه ، همونطوری که کیفم روی دوشم تنظیم میکردم خطاب بهشون با خنده ای کنترل شده گفتم :

    _من برم دیگه انگار کم کم دارم مزاحم خلوتتون میشم

    و اشاره ای به نگاه مجنون وار بابا کردم که مامان با تشر اسمم رو صدا زد زدم زیر خنده و با عجله از پله ها بالا رفتم

    بعد از گذشتن از سالن وارد اتاق خوشکل و عروسکیم شدم و با لذت نگاهمو دور تا دورش چرخوندم

    گفتم صورتی و عروسکی …. بله درست متوجه شدید من عاشق رنگای روشن و دخترونه ام !!

    و برخلاف نظر بقیه که میگن این رنگ ها بچگونه اس و این اتاق با دکورایسونش شبیه اتاق دختربچه هاس ، همونطوریکه دوست داشتم رنگ و دیزاینش کردم و هیچ کس نتونست روی تصمیمم اثر بزاره

    اتاقم پُر بود از از عروسک های بزرگ و کوچیکی که هر بار با دیدنشون ذوق میکردم و هرکی برای اولین بارش وارد این اتاق میشد فکر میکرد دختربچه توی خونه داریم که البته اون دختر بچه من بودم

    بعد از تعویض لباسام روی تخت دراز شدم و با خستگی از کارهای بی وقفه امروزم کم کم پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم

    با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم که با دیدن عقربه های ساعت و فهمیدن اینکه هنوز برای پاشدن زوده ، روی تخت قلتی زدم و بالشتی رو بغل کردم که یکدفعه شکمم صدای بدی داد و قار و قورش بلند شد

    دستمو روی شکمم کشیدم و روی تخت نیم خیز شدم اوووه دیشب بدون شام خوابیده بودم چطور مامان اینا بیدارم نکردن جای تعجبه !

    از شدت ضعف بعد از شستن دست و صورتم با همون لباس های خواب با عجله پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم

    بعد از اینکه وسایل صبحامه از جمله شیر و پنیر و نوتلا و عسل روی میز چیدم بی تحمل پشت میز نشستم و شروع کردم به خوردن

    با لذت نوتلا رو مزه مزه میکردم یعنی من بین این همه خوراکی صبحانه فقط عاشق همین بودم و بس !!

    بعد از اتمام صبحانه بلند شدم تا به شرکت برم که بابا رو توی قاب آشپزخونه درحالیکه دست به سینه من رو تماشا میکرد دیدم

    معلوم نبود از کی تا حالا اینجا وایساده بود که من متوجه نشدم ، با دیدن نگاه خیرم به سمتم اومد و بلند گفت :

    _به به خانوم خانوما میبینم که سحر خیز شدی !!

    لبخندی زدم و با شوق گفتم:

    _بله دیگه میرم سرکار برای همین باید صبح زود بیدار شم یا نه ؟!

    بدون اینکه منتظر جوابی ازش باشم با عجله بوسه ای روی گونه اش کاشتم و از پله ها بالا رفتم ، باید تا دیر نشده آماده میشدم

    بعد از تعویض لباسام و زدن یه تیپ شیک سوار ماشین شدم و با سرعت به سمت شرکت روندم با رسیدن ماشین رو توی جای پارک مخصوص خودم پارک کردم و وارد شدم

    بعد از سلام و احوالپرسی با کسایی که میشناختم پشت میزم نشستم و مشغول کارم شدم ، نمیدونم چندساعت بود که سرم پایین بود و بی وقفه کار میکردم که با صدای الهه که صدام میزد سرم رو بالا گرفتمو سوالی پرسیدم:

    _جانم چی شده ؟؟!!

    پرونده ای رو جلوم گذاشت و نالید :

    _یه نگاه به این بنداز ببین چیزی رو اشتباه نکرده باشم !!

    به صندلیم تکیه دادم و با خنده گفتم :

    _ای بابا…..بازم ؟!

    مظلوم سری تکون داد و گفت :

    _آخه شنیدم رییس اینجا خیلی سخت گیر و توی کارش جدیه ، نمیخوام روزای اول بهونه دستش بدم تا اخراجم کنه

    الهه هم با من استخدام شده بود و توی این دو روز فهمیده بودم خیلی حساسه و بدتر از اون اضطراب داره چون هرکاری که انجام میداد صد بار چکش میکرد که مبادا اشتباهی کرده باشه

    امیدوارم کم کم استرس و اضطرابش کم بشه و دست از این کاراش برداره وگرنه من از دستش دیووانه میشم

    به اجبار نگاهی به پرونده اش انداختم و شروع کردم به دوباره چک کردنش بلکه راضی بشه و خیالش از این بابت راحت بشه

    ” نیمـــــــا “

    با تموم شدن کارهام دستی به چشمای خسته ام کشیدم و درحالیکه از پشت میز بلند میشدم به طرف پنجره قدی اتاق رفتم رو به روش ایستادم و نگاهم رو بین ساختمون های سر به فلک کشیده چرخوندم

    سعی کردم ذهنم رو از همه چی خالی کنم با یادآوری صبح که سرکار اومدم و بی اختیار فکرم میرفت پی آینازی که تنها چند اتاق باهام فاصله داشت اخمام توی هم فرو رفت

    برای اینکه به طرفش نرم به زور خودم رو کنترل کردم که سمتش نرم و از بس خودم رو مشغول کار کرده بودم که دیگه جونی توی تنم نمونده بود پوووف کلافه ای کشیدم که در اتاق با تیکی باز شد

    با تعجب و خشم از اینکه کی به خودش اجازه داده بدون اجازه وارد اتاق من بشه به طرف در چرخیدم ولی با دیدن مهدی و اخمای درهمش نگران به طرفش پاتند کردم و سوالی پرسیدم :

    _کجایی چند روزه آخه مرد ؟!

    بی اهمیت دستی به موهاش کشید و گفت :

    _نیاز داشتم چند روزی با خودم خلوت کنم !!

    از بیخیالیش حرصم گرفت و عصبی درحالیکه رو به روش می ایستادم از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

    _هه … میخواستی خلوت کنی هااا ؟؟ نمیتونستی یه خبر به من بدی

    هنوز بی حرف خیرم بود که با انگشت اشاره به سینه اش کوبیدم و عصبی ادامه دادم :

    _این چند روزه از نگرانی و بی خبری مُردیم میفهمی ؟؟ جایی نبوده که دنبالت نگشته باشیم چرا اینقدر بی فکری آخه نمیگی من یا خانوادت نگرانت میشیم ؟؟

    پوزخندی گوشه لبش نشست و درحالیکه بی تفاوت دستم رو کنار میزد روی مبل نشست و گفت :

    _حالا که میبینی زنده ام !!

    باورم نمیشد این حال و روز مهدی که اون قدر مغروره بود ، باشه یعنی واقعا عاشقی همچین حال و هوایی داره ؟! اینطوری که چند روز از شدت غم بزنه به کوه و بیابون و به جنون برسه ؟!

    متاثر از حال و هوای بدش که معلوم بود هنوزم با خودش کنار نیومده کنارش نشستم دستمو روی بازوش گذاشتم آروم و با لحن دلگرم کننده ای لب زدم :

    _نمیخوای باهاش حرف بزنی ؟!

    با شنیدن این حرف به طرفم چرخید و با چشمای به خون نشسته اش غرید :

    _داری شوخی میکنی آره ؟!

    نگاهمو توی صورت ناراحتش چرخوندم و با لحن جدی لب زدم :

    _نه …!!

    خشم شد و درحالیکه دستاش رو از دو طرف توی موهاش چنگ میزد با صدای لرزونی نالید :

    _با این کار فقط خودم رو مسخره کردم همین و بس …. میدونی چرا ؟؟!!

    توی سکوت خیره قطره اشکی که با لجاجت سعی داشت از گوشه چشمش پایین بیاد شدم که نیم نگاهی بهم انداخت و با پوزخندی به سختی ادامه داد :

    _چون اون با کسیه که دوستش داره و باهاش ر…رابطه هم داره

    با یادآوری حال امیلی و لبهای کبودش که نشون از یه بوسه میدادن به مهدی حق میدادم همچین فکری داشته باشه ولی حال امیلی رو توی این چند روز که هیچ خبری از مهدی نبود و مثل مرغ سرکنده از این ور خونه به اون ور میرفت و هر دقیقه ای که من به جایی زنگ میزدم ببینم خبری از ش دارن یا نه….بلافاصله بعد از قطع تماس ازم میپرسید خبری شده یا نه و وقتی میگفتم نه هیچی نیست

    میدیدم چطور توی خودش فرو میره و اشک توی چشماش مینشست مطمعن بودم این حال کسی که دوست پسر داره و اون رو دوست داره نیست

    دهن باز کردم تا درباره امیلی بهش بگم که با تقه ای که به در خورد حرف توی دهنم ماسید و کلافه به طرف در برگشتم و بلند غریدم :

    _بله !!!

    در باز شد و منشی داخل شد

    _ببخشید قربان یکی از کارمندا اصرار دارن با شما ملاقاتی داشته باشن

    _ملاقات با من؟!

    _بله قربان

    با تعجب ابرویی بالا انداختم که با اسمی که از دهن منشی بیرون اومد خشکم زد و ناباور خیره دهنش شدم

    _خانوم رضایی هستن قربان !!

    با این حرفش مهدی به طرفم برگشت و نمیدونم چی توی صورتم دید که خطاب به منشی گفت :

    _فعلا نفرستیدشون داخل …منتظر باش تا بهت خبر بدم !

    _اوکی !

    بیرون رفت ولی من همچنان خیره در بودم و انگار زبونم بند اومده باشه نمیدونستم چی بگم و صدای منشی که مدام میگفت آیناز پشت در هست و میخواد بیاد داخل توی سرم اکو میشد

    یعنی واقعا الان این دختر دم دره و میخواد منو ببینه ؟؟ مگه خودم همیشه منتظر همچین روزی نبودم پس الان چمه ؟؟!

    انگار وزنه بیست کیلویی به پاهام وصل کرده باشن قدرت تکون خوردن نداشتم که با صدای مهدی به خودم اومدم که جدی گفت :

    _خوب … میخوای چیکار کنی ؟؟!!

    زبونی روی لبهام کشیدم و مردد لب زدم :

    _نمیدونم !

    پوزخندی گوشه لبش نشست و جدی گفت :

    _هه…. بعد از این همه نقشه ای که براش کشیدی حالا یعنی چی که نمیدونی ؟؟

    خودمم نمیدونستم چه مرگمه و الان که میتونم خودم رو بهش نشون بدم چرا این پاها باهام یاری نمیکردن و نمیتونستم قدم از قدم بردارم و مدام یه حسی بهم میگفت که الان زمانش نرسیده!!

    دستی پشت گردن عرق کرده ام کشیدم و بی حرف خیره زمین شدم که بلند شد و عصبی شروع کرد به راه رفتن و گفت :

    _مگه خیلی وقت نبود منتظر همچین روزی بودی هااا …. پس الان چته ؟؟

    لبامو بهم فشردم و کلافه لب زدم :

    _نمیدونم چم شده ولی میدونم فعلا قدرت رو به رو شدن باهاش رو ندارم

    مهدی که تمام این مدت با تمسخر خیرم بود خندید و کنایه وار گفت :

    _هه….حتی خودتم نمیدونی چی میخوای !!

    به طرف تلفن روی میزم رفت که بلند شدم و خطاب بهش غریدم:

    _کجا ؟!

    _فقط یه جایی خودت رو پنهون کن وقتی وارد شد تو رو نبینه !!

    بی حرف خیره اش شدم که اشاره ای بهم کرد و جدی گفت :

    _یالله زود باش !

    به طرف دستشویی قدم تند کردم و درو رو بستم که صدای مهدی توی اتاق پیچید که خطاب به منشی گفت :

    _بفرستش داخل !

    _چشم قربان

    تقه ای به در خورد و بعد از چندثانیه صدای کسی که همه این سال ها از دور زیرنظر داشتمش و منتظرش بودم توی فضا پیچید و باعث شد نفس توی سینه ام حبس بشه

    🍃
    🍂🍃
    🍃🍂🍃

    منبع مطلب : roman-man.ir

    مدیر محترم سایت roman-man.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    راضیه کوهی 2 ماه قبل
    1

    فصل دوم دانشجوی شیطان فقط تاپارت 3 بودمیخواستم لطف کنید وبقیه ی پارتهارو برام بفرستید چون من هرچی پارت 4 رو نوشتم چیزی نیومد

    Negin 2 ماه قبل
    0

    عالی بود

    zari 5 ماه قبل
    1

    داستان عالیه 👌

    دنیا 7 ماه قبل
    0

    کل داستانو بنویسید دیگه اهههههبعدم جورج رو بهترین شخصیت داستان جلوه بدید ن نیما

    سها 8 ماه قبل
    1

    تو رو خدا زود زود پارت بذارید والا خسته شدیم ازبس هر روز چک میکنیم ک گذاشتین یا ن

    مهدی 10 ماه قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید