در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    رمان ازدواج اجباری بهار و کامران

    1 بازدید

    رمان ازدواج اجباری بهار و کامران را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    رمان ازدواج اجباری

    رمان ازدواج اجباری 8



    خندید و مجبورم کرد دراز بکشم دراز کشیدم که تو بغلش گرفتتم و محکم فشارم داد
    -ای کامران میگم دردم میگیره فشار نده
    لبامو بوسید و گفت
    -چشم خانومی
    -بلند شو برو تو اتاقت میخوام بخوابم،
    -میخوام اینجا پیش زن خوشگلم بخوابم شما ناراحتی؟
    -اره
    -خوب به من چی
    -لااقل پاشو برو لباستا و عوض کن بعد بیا
    با ذوق گفت
    -واقعا؟
    -اره برو
    سریع بلند شد رفت لباساش و عوض کنه منم سریع بلند شدم رفتم در اتاق و قفل کردم و راحت دراز کشیدم
    کامران که اومد با در بسته مواجه شد
    -بهار این در چرا باز نمیشه؟
    -چون قفله عزیزم
    -بیا بازش کن میخوام بخوابم
    -نوچ نمیشه برو سرجات بخواب
    -بهارررررررررر
    -کامران خوابم میاد شب بخیر
    اونم بعد اینکه دید فایده ای نداره راشو کشیدو رفت سمت اتاق خودش
    لبخندی زدم و خوابیدم
    صبح سرحال بلند شدم و رفتم پایین کامران داشت صبحونه میخورد
    -سلام صبح بخیر
    اخمی کردو جوابمو نداد
    لبخندی زدم فهمیدم به خاطر دیشب باهام قهر کرده
    رفتم از پشت بغلش کردم و گفتم
    -پسر کوچولوی من باهام قهره
    بازم جوابمو نداد
    رفتم رو پاش نشستم و گفتم
    -جوجو چرا اخم کردی
    -پاشو از رو پام 
    -نمیخوام راحتم
    -پاشو وگرنه پامو باز میکنم بیفتی پاشو حوصله ندارم
    پاشدم رفتم روبه روش نشستم
    دستمو گذاشتم رو شکمم و گفتم
    -چی مامانی؟ولش کن این بابای اخموت و معلوم نیست چشه احتمالا این سگه زشته گازش گرفته،حالا که قهر کرده مام باهاش قهر میکنیم
    داشتم به کامران نگاه میکردم که سرش پایین بود لبخند میزد
    یهویی دست زدم و گفتم
    -جوجوی من بابات خندید این یعنی این که اشتی کرد
    بعدم رفتم دوباره روپاش نشستم طوری که صورتامون جلوی هم بود
    با لحن بچگونه گفتم
    -اشتی؟
    سرشو تکون داد و هیچی نگفت
    -کامراااااااااااااااااااان گله میکنم ها؟
    لباشو بوسیدم وگفتم
    -لوس نشو دیگه
    -به یه شرطی
    -هرچی باشه قبوله
    -ازین به بعد باید پیش هم بخوابیم
    از رو پاش بلند شدم و گفتم عمرا همون قهر باشی بهتره
    دستمو گرفتو گفت 
    -به من چه خودت قبول کردی
    -من غلط کردم با تو
    -هویییییییییییییییییییی
    -کوفت
    -میخواستی قبول نکنی،بعدم فکر کنم شما زن منی ها
    -خوب که چی اقای شوهر
    -هیچی خواستم یاد اوری کنم
    رفتم تو سالن وزدم pmc اهنگ باورم کن شهرام صولتی رو داشت پخش میکرد صداش و زیاد کردم با لبخند داشتم نگاه میکردم
    که دیدم کامران اومده وسط سالن و داره با عشوه قر میده اینقدر صحنه باحالی بود که دلم و گرفتم و با صدای بلند میخندیدم واشک از چشام میومد پایین کامران با عشوه اومد طرفم و مجبورم کرد باهاش برقصم
    داشتیم باهم میرقصیدیم یهویی دوباره صحنه رقص کامران اومد جلوم و زدم زیر خنده
    -به چی میخندی؟
    -خیلی قشنگ میرقصی
    دوباره زدم زیرخنده
    خدایش رقصش خوب بود ولی اون لحظه خیلی باحال شده بود
    لبامو بوسید و گفت 
    بیا بریم تو حیاط
    -عمرا باون سگ سیاه زشتت پامو بذارم تو حیاط
    خندیدو گفت بیا بریم من حواسم بهت هستم
    باشه ای گفتم و دست تو دست هم رفتیم تو حیاط
    -کامران
    -هان؟
    -تا حالا چندتا دوست دختر داشتی؟
    -واسه چی؟
    با بی تفاوتی گفتم
    -همینجوری
    -زیاد ولی باهمشون بیشتر از 2 ماه نمیموندم دلم و میزدن
    -هومممم
    -تو چندتا دوست پسر داشتی
    -هیچییییییی
    -واقعا؟
    -اره
    -اصلا بهت نمیاد پس اون پسره چی بود اونروز جلوتون و گرفته بود
    واستادم و گفتم 
    -کدوم پسره
    -همونی که اونروز داشتی با دوستت از مدرسه میومدی جلوتون گرفته بود بهتون گفتم سوار ماشین شین ولی شما دوییدین ودر رفتین
    خندیدم و گفتم
    -اهان اون اشغال و میگی؟یکی از لاتای کوچمون بود ازش بدم میومد ولی اون خودش و میچسبوند بهم همه جام گفته بود ما باهن نامزدیم
    -وای که اونروز چقده حرص خوردم هم از دست پسره که گفت نامزدمه هم از دست تو که فرار کردی،تا حالا کسی جرئت نداشت باهام اونجوری کنه
    -بیخیال حالا،اخ که چقده دلم واسه سارا تنگ شده
    -سارا کیه؟
    -همون دوستم دیگه
    -اهان


    -بهار
    -هومممممم؟
    -تو ازمن متنفری؟
    واستادم خیلی ناگهانی پرسید
    -راستش اولش خیلی ازت بدم میومد میخواستم سربه تنت نباشه ولی الان هیچ حس خاصی بهت ندارم
    اهی کشید و گفت
    -همونم غنیمته
    خندیدم و گفتم
    -نکنه فکر کردی عاشقتم شازده؟
    -اره
    -اوهووووووو یکم خودتو تحویل بگیر
    -میدونی دخترایی که دور و ورم بودن بهم میگفتم عاشقمن
    -حالا واقعا عاشقت بودن؟
    شونه ای بالا انداخت و گفت
    -نمیدونم ولی اینطور وانمود میکردن
    همون موقع تلفنش زنگ خورد با لبخند جواب داد
    -هان؟چیه باز انگل زندگی؟
    -
    -اوهوووووو بشین بابا دخترم ،دختر تو زن منه،هرکاریم بکنم به خودم ربط داره
    -
    یهو زد زیر خنده و من و بایه دستش تو بغلش گرفت و به خودش چسبوندم 
    موهام و که ریخته بود جلوی صورتم با دست زدم پشت گوشم
    کنجکاوانه داشتم به کامران نگاه میکردم تا بفهمم داره با کی حرف میزنه
    -تو ادم نمیشی نه؟وای وای دلم واسه اون شوهر بیچارت بسوزه
    -
    ای بی ادب گمشووووووووووو
    -
    -اره گوشی دستت ازمن خدافظ
    گوشیو گرفت طرفم
    -بیا مامان جونته
    -مامان جونم؟
    -نوشینه
    با لبخند گوشیو ازش گرفتم
    -الو؟
    -ای دختره چش سفید حالا دیگه مامانت و نمیشناسی به خدا بهار شیرمو حلالت نمیکنم ای دختره نمک نشناس
    داشتم به چرت و پرتاش میخندیدم
    -بایدم به ریش نه نت بخندی دختره بی حیا
    -مامان جونم یه کم نفس بگیر
    نفس بلندی کشیدو گفت
    -اخی دهنم کف کرد،خوبی مادر؟
    -مرسی مامانی
    -بچه ها خوبن؟شوهرت خوبه؟
    به کامران نگاه کردم و گفتم
    -بله اونام خوبن سلام میرسونن خدمتتون
    -سلامت باشن مادر
    بعد یهو جدی شد و گفت
    -بهار بعدازظهر وقتت ازاده؟
    -چرا؟
    -اخه میخوام با علی بریم خرید لباس عروس ماه دیگه عروسیمونه ولی ما هنوز هیچ غلطی نکردیم
    -نمیدونم باید ببینم کامران چی میگه؟
    -کامران غلط میکنه چیزی بگه
    با حالت تهاجمی گفتم
    -اااااا،نوشییییییینننننننن نننن
    -خوب بابا توم با اون شوهر عتیقت
    -شوهر خودت عتیقس بی ادب
    -ای دختر بی ادب کسی به باباش میگه عتیقه؟
    -مامان جون کسی به دامادش میگه عتیقه؟
    -خوب حالا ،میای یا نه؟
    -یه دقیقه گوشی
    سرمو گرفتم بالا و به کامران گفتم
    -کامران نوشین میگه امشب میای بریم خرید لباس عروس
    نوشین ازون ور خط داد زد
    -بهار علی میگه به کامرانم بگو حتما بیاد
    -باشه،میگه علی گفته توم حتما بیای
    با التماس بهش نگاه کردم که گفت
    -باشه
    با خوشحالی رو نوک پام بلند شدم و لبشو بوسیدم
    -مرسیییییییییی
    -الو نوشین کامران اوکی داد
    -اخ جوننننننننننننننننننن ،ببین پس ما 6 میایم دنبالتون اوکی
    -باشه
    -راستی بهار شمارتو بده
    -0930......
    -باشه الان من تک میزنم رو گوشیت،کاری نداری؟
    -نه قربونت بای
    -بابای

    ساعت 5 و نیم بود که اماده جلوی اینه واستاده بودم
    مانتو سفیدم و با شال سورمه ای و شلوار لی سورمه ای تنگ با کفشای پاشنه بلند سفیدم پوشیده بودم
    موهامم همه رو فر کردم و کج ریختم تو صورتم وبقیشم با کیلیپس گندم بستم 
    ریمل و خط چشم زدم و با رز گونه و رزلب صورتی 
    تیپم تکمیل شده بود
    رفتم بیرون صدای حموم میومد کامران تو حموم بود
    رفتم تو اتاقش و یه تیشرت سورمه ای پوما با شلوار لی سفید با کفشای اسپورت سسورمه ایش واسش گذاشتم
    -کامران؟
    از تو حموم داد زد
    -هااااان؟
    -واست لباس گذاشتم همونارو بپوش زودم بیا که 6 شد
    -باشه
    تا ایفون و زدن کامرانم ااماده اومد پایین بازشو به طرف گرفت منم دستم و دورش حلقه کردم بعد بستن درا رفتیم بیرون
    نوشین با خوشحالی پیاده شدو صورتمو بوسید بعدم دستمو کشید تو ماشین
    من و نوشین عقب نشسته بودیم اون دوتام جلو
    نوشین-واااای دختر چقده تو خوشگلی من که دخترم میخوام قورتت بدم چه برسه به کامران
    -حالا نکه تو خیلی زشتی ایشششششش
    نوشین-کامران امشب شام مهمون تویی
    -بله؟به چه مناسبت؟
    -به مناسبت عروسیت بدبخت
    کامران سرشو تکون داد وگفت
    -باشه فقط به خاطر علی
    بعد چند دقیقه که رسیدیم
    من و نوشین جلو میرفتیم کامران و علیم پشت سرما باهم حرف میزدن و میومدن
    نوشین و علی تیپ مشکی زده بودن اونام مثل ما با هم ست کرده بودن



    نوشین دستمو گرفته بود باهام راه میرفتیم و میخندیدم
    جلوی یه مزون واستادیم تا علی و کامرانم بهمون برسن 
    علی-چرا واستادین؟
    نوشین با دستش مزون و نشون داد گفت
    -بریم این تو؟


    -بریم 
    بعدم واستادن تا ما اول بریم
    تو دختری که اون تو واستاده بودن بهمون خوش امد گفتن یکیشون با حجاب بود ولی اون یکی دیگه یه ارایش غلظی کرده بود و همه موهاش و از زیر شال ریخته بود بیرون
    کامران و علی همونجا روس صندلی های نزدیک در نشستن
    قرار شد من و نوشین از هرکدوم که خوشمون اومد صداشون کنیم
    بعد چنددور زدن تو مزون بالاخره نوشین از یه لباس عرسی خیلی شیک خوشش اومد لیاسش دامن ساده ای داشت و و دکلته بود و رو سینشم سنگ دوزی شده بود
    نوشین-بهاری میری علی و صدا کنی؟
    لبخندی زدم و گفتم
    -الان
    به سمت پسرا رفتم با چیزی که دیدم اخمام رفت توهم کامران داشت به دختره نگاه میکرد و لبخند میزد دخترم واسش عشوه خرکی میومد
    -علی؟
    با صدای من هر دوتاشون برگشتن طرفم
    -جانم؟
    -بیا نوشین لباسش و انتخاب کرد میخواد ببینه توم خوشت میاد یا نه؟
    علی سری تکون داد و پاشد بره پیش نوشین
    کامارن-بیا بشین بهار
    رفتم با اخم کنارش نشستم
    -چیه خانومی من چرا اخم کرده؟
    جوابشو ندادم و سرمو بلند کردم
    چشمم به دختره افتاد که داشت با کینه نگام میکرد و بهم چش غره میرفت
    کنترلم و از دست دادم و گفتم
    -چیه؟مشکلیه؟
    -وا من چیکار به تو دادم
    -پس حتما خودت و به دکتر نشون بده چشات کاجه
    دختره با عشوه برگشت طرفش و گفت
    -اقا لطفا به خواهرتون بگین مراقب حرف زدنشون باشن
    کامران-ایشون خواهرم نیستن همسرمن ،عشقمن
    دختره با کینه گفت
    -حالا هر خری که میخواد باشه
    کامران عصبانی بلند شد و گفت
    -چی گفتی؟
    دختره که معلوم بود ترسیده با تته پته گفت
    -هیچی
    کامران دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت
    -بیا بریم بیرون
    از جام بلند شدم و به دختره یه پوزخند زدم که با نفرت نگام کرد
    کامران به علی زنگ و زد و گفت تا اونا لباس و بخرن ما تو پاساز میگردیم
    تو اون روز 3 دست مانتو و شلوار گرفتم با شال همرنگشون
    یه مانتو صورتی کمرنگ که استین سه ربع داشت و کوتاه بود
    با یه مانتو نخی مشکی که استیناش تا میشد
    بایه مانتو چهارخونه قرمز مشکی که خیلی تنگ بو و تونیک محسوب میشد
    با شلوار لی قرمز و صورتی و مشکی تنگ گرفتم
    از خریدم راضی بودم کامرانم واسه خودش چندتا تی شرت با سلیقه من برداشت
    بعد اینکه تموم خریدامون و انجام دادیم باعلی اینا رفتیم رستوران و شام و مهمون کامران شدیم به عنوان شام عروسیمون 

    ازجام بلندشدم و روبه نوشین گفتم
    -میخوام دستامو بشورم باهام میای؟
    -اره اره واستا اومدم
    از جلوی میز یه گله پسر رد شدیم که داشتن با نگاشون میخوردنمون
    بعد اینکه دستامون و شستیم اومدیم از دستشویی بیرون که دیدم یه پسری با بیرون اومدن ما تکیشو از دیوار برداشت و اومد طرفم
    با ترس دست نوشین و گرفتم 
    -نوشین بیا بریم ازین ور
    -ببخشید خانوما؟
    محلش ندادیم و تند تند رفتیم سرمیز من کنار کامران نشسته بودم نوشین و علی هم روبه روم کنارهم نشسته بودن
    این پسره هم از اول تا اخر زل زده بود بهم
    کامران با حرص گفت
    -شالتو بکش جلو
    همه باهم با تعجب نگاش کردیم من شالمو طوری رو سرم انداخته بودم که فقط یه ذره از موهای فرم معلوم باشه ولی طوری بسته بودم که خیلی شل بود و گردنم معلوم بود
    -من که شالم جلویه
    با حرص بهم نگاه کرد و گفت
    -یقتو بپوشون
    بااین حرفش فهمیدم دیده پسره ناجور بهم زل زده
    شالم و درست کردم و خودم و بیشتر بهش چسبوندم
    اونم دستشو انداخت دور شونم
    نوشین نگاهی به پسرا کردو گفت
    -بله دیگه اقا کامران زن داف داشته باشی همین میشه برادر من
    -خیلی خوب توهم
    صدای زنگ اس ام اس گوشیمبلند شد با تعجب از تو کیفم برش داشتم و جواب دادم 
    از وقتی که خونه کامران اومده بودم سیم کارتمو کامران عوض کرده بود هیچکسم شمارمو نداشت
    با دیدن شماره سرمو بلند کردم و به نوشین نگاه کردم نوشین چشمکی زدو با سرش اشاره کرد بخونمش
    اس ام اس باز کرده بودم که نوشته بود
    -این اولین باریه که میبینم کامران رو یکی غیرتی میشه مثل اینکه خیلی دوست داره
    للبخندی زدم و واسش زدم
    -نه بابا تو از هیچی خبر نداری
    در کمال تعجبم جواب داد
    -اتفاقا من از همه چیز خبر دارم
    با تعجب سرمو بلند کردمو بهش نگاه کردم که بهم لبخند زد
    نوشین رو کرد طرف کامران و بهش گفت
    -کامران میشه جاتو باهام عوض کنی؟
    -واس چی؟
    -میخوام با بهار حرف بزنم
    -خوب ازهمونجا حرف بزن
    نوشین با حرص گفت
    -نمیخورمش پاشو بیا اینور کارش دارم
    کامرا بلند شدو جای نوشین نشست
    منم صورتمو کردم طرف نوشین
    -میدونم خیلی کنجکاوی ولی من از همون اول ازهمه چیز باخبر بودم خیلی به کامران اصرار کردم که با زندگی و ایندت بازی نکنه ولی گوشش بدهکار نبود و حرف خودشو میزد،علی بهم گفته کامران باهات چیکارکرده و من دارم مامان بزرگ میشم
    بعدم دستش و گداشت رو شیکمم و بلند طوری که اون دوتام بشنون گفت
    -جوجوی خاله حالش چطوره؟
    توجه کامران و علی بهم جلب شد
    کامران-تو اخر نه نه بزرگ این بچه ای یا خالشم
    -به توچه من اصلا همه کارشم
    -اوهوووو بشین بابا
    نوشین صورتشو برگردوند طرف من و گفت
    -وای که بچه ی شما چه جیگری بشه
    از خجالت سرمو انداختم پایین 
    کامران-معلومه بچه ای که باباش من باشه چه هلویی درمیاد
    -یکم خودتو تحویل بگیر اگه بچه بخواد خوشگل بشه همه خوشگلیش و از بهار ارث میبره خداییش وقتی بهار و تو مراسم دیدم واقعا فکر کردم فرشتس خیلی خوشگل بود یهو بهش حسودیم شد
    بهش لبخندی زدم و رو به علی گفتم
    -علی این زنت خیلی اعتماد به نفسش پایینه ها
    کامران-اوه اوه این اعتماد به نفسش پایینه؟ندیدی حالا
    نوشین-هرچی باشه ازتوکه بهترم خودشیفته
    راستی بهار این جوجوی من چند ماهشه؟
    -دوماه و 3 روز
    -وای الهی قربونش برم
    کامران روبه نوشین کردو گفت
    -تازه ندیدی مامانش چه همه واسش لباس خریده
    نوشین با هیجان برگشت طرف من و گفت
    -راست میگه؟
    سرمو تکون دادم و با ذوق گفتم
    -اره یه عالمه لباس خوشگل و کوچولو
    نوشین همینطوری قربون صدقه جوجوی من میرفت
    وقتی شام و اوردن دوباره کامران و نوشین جاهاشون و باهم عوض کردم 
    شبش خیلی خوب بود 
    موقع خداحافظی در خونه نوشین گفت فردا صبح میاد خونه لباسارو ببینه
    با خوشحالی گفتم
    -حتما بیا خوشحال میشم
    داشتم واسه خواب اماده شدم که دیدم کامران بالش به دست اومد تو اتاقم
    با تعجب بهش نگاه کردم که گفت
    -چیه؟نکنه قول صبحتو یادت رفته
    اومد اعتراض کنم که گفت
    -بهار به خدا نمیخورمت فقط میخوام کنارت بخوابم
    حرفی نزدم اونم اومد رو تخت بزور خودشو جا کرد داشتم پرس میشدم
    -کامران له شدم بلند شو
    -خوب پس پاشو بریم تو اون اتاق
    هرچی بود بهتر ازین بود که تا صبح اینجا اسفالت بشم
    بلند شدم و با کامران رفتم تو اتاقش
    کامران وسط دختر دراز کشیدو من از پشت بغل کرد و یه پاشم انداخت روم
    -کامران جان شما راحتی؟
    -بلهههههههههههه ،مگه میشه شما تو بغلم باشی و من ناراحت باشم
    -نههههههههههه
    صورتمو بوسیدو گفت
    -حالا بخواب شب بخیر
    شب بخیری گفتم و چشام و بستم ولی هرکاری میکردم خوابم نمیبرد
    طوریکه کامران بیدار نشه با هزار مکافات چرخیذم طرفش تکه ای از موهاشو که رو صورتش ریخته بود کنار زدم خیلی جذاب بود باید سعی میکردم دوسش داشته باشم درسته از خانوادم جدام کرد ولی بابای بچم که بود شوهر خودمم که بود لباشو بوسیدم تو فکر فرو رفتم
    دلم برای بابا و باران و بهرام و بهراد حسابی تنگ شده بود با یادشون اشک تو چشام جمع شد ولی سریع خودمو کنترل کردم یعنی الان زندگیمون چطور بود کی واسشون غذا درست میکرد لباساشون و میشست

    اهی کشیدم و سرمو رو سینه کامران گذاشتم تا صبح خوابم نبرد نزدیکای صبح بود که چشامو رو هم گذاشتم
    با سرو صدایی که از طبقه پایین میومد بیدار شدم و از اتاق کامران زدم بیرون
    رفتم حموم و دوش گرفتم
    و یه تاپ گردنی نخودی با گرمکن همرنگش پوشیدم دمپایی رو فرشیامم پام کردم بعد اینکه موهام با سشوار خشک کردم بایه تل که روش گل نخودی داشت جمع کردم
    نوشین تو اشپزخونه داشت سرو صدا میکرد
    بلند سلام کردم
    با اخم برگش طرفم و گفت
    -علیک ساعت خواب خانوم!مثلا مهمون دعوت کردی ها
    -خوب حالا انگار ساعت چنده چرا بیدارم نکردی؟
    -دلم نیومد بعدم فکر کردم بیام تو اتاق خواب با صحنه های بدی مواجه بشم
    بعدم مثلا خجالت کشیده لبشو گاز گرفت
    با صدا زدم زیر خنده
    -دختره دیوونه
    با حالت تهاجمی گفت
    -خوب راس میگم دیگه

    -خوب بابا تو راست میگی!صبحون خوردی؟
    با لحن تلبکاری گفت
    -بله خانوم همه که مثل شما نیستن تا لنگ ظهر بخوابم
    واسه خودم لقمه گرفتم و گفتم
    -برو بابا،چه خبر؟
    اومد رو صندلی رو به روم نشست و گفت
    -هیچی بابا خیرم کجا بود
    -حالا چرا اینقده قاطی تو سر صبحی؟
    -هیچی بابا دیشب با علی زدیم به تیپ و تارهم
    -اوه اوه،حالا واسه چی؟
    -حرف مفت میزنه خوب
    همونطور که داشتم لقمم و میخوردم گفتم
    -چی میگه مگه؟
    دستمال کاغدیو از رو میز پرت کرد طرفم و گفت
    -حالمو بهم زدی ببند اون اشغالی رو،هیچی بابا میگه تا وقتی عروسی کنیم باید بیای خونه من
    لبخند بدجنسی زدمو گفتم
    -اوه اوه بچم خیلی هوله
    -زهرمار
    -جوووووووون؟
    -بادمجون
    -بیخیال باهم اشتی کنید نکن اینکارو با بابام
    -مردشور تو بابات و باهم ببرن
    -به من چه؟
    -حالا زود کوفت کن دیگه 
    اخرین لقمه رو خوردم و گفتم
    -بفرمایید کوفت کردم
    -خوب بلد شو بریم لباسای نی نی و با اونایی که دیروز خریدی بهم نشون بده
    -اوکی پاشو بریم بالا
    -بریم
    رفتیم تو اتاق من با ذوق لباسارو در میاوردم و بهش نشون میدادم نوشینم کلی قربون صدقه نی نی میرفت
    -خوب خیلی خوشگلن مبارک جوجو جون باشه حالا پاشو لباسای خودتو بپوش ببینم
    لباسارو پوشیدم اونم فقط ازم تعریف میکرد
    دستش رفت سمت نایلون مشکیه که داد زدم 
    -اون نه
    دستشو گذاشت رو قلبش و گفت
    -زهرمار روانی ترسیدم
    بعدم نایلون و برداشت و توشو نگاه کرد
    بعدم با چشایی که ازش شیطنت میبارید گفت
    -خوب میگفتی چیز ناموسی توش داری لعنتی چیکار میکنی با کامران
    بعدم لباسمو از توش در اورد و گفت
    -اوففففففففففف اونم قرمززززززززززززز
    سریع لباسو ازش گرفتم و یکی زدم تو سرش
    -پرررررررررررررروووووووووو و
    -عروسک از همینام واسه کامران میپوشی؟
    -نوشیییییییییییییییییییییی ن
    -خوب بابا حالا چرا میزنی!
    رفتم سمت کمدم و تمام نایلونارو گذاشتم توش
    نوشین دستمو گرفت و گفت
    -بیا بشین یکم باهم حرف بزنیم
    -وای نوشین میتونی یکاری واسم بکنی؟
    -چی؟
    -میخوام برم باران و ببینم میتونی از کامران واسم اجازه بگیری؟تورو خدا
    سرشو تکون داد 
    -نه بهار اینکارو نکن کامران باهات لج میوفته
    با التماس گفتم
    -خواهش میکنم نوشین
    با دیدن قطره اشکی که از چشم افتاد پایین بغلم کردو گفت
    -دیوونه گریه میکنی؟باشه بابا دختره لوس باهاش حرف میزنم
    با خوشحالی سرمو بلند کردمو گفتم
    -راست میگی؟
    -اوهوم،ولی من یه راه بهتری سراغ دارم،مطمئنم جواب میده
    -چی؟
    از جاش بلند شدو به طرف در حرکت کرد
    -یه دونه ازهمون لباس خوشگلات و واسش بپوشی و یکم عشوه بیای حله
    بعدم بلند زد زیر خنده و در رفت
    دنبالش دوییدم و گفتم
    -میکشمت نوشیییییییییییییییییییننن ننننننن
    دنباله هم کرده بودیم بعد چند دقیقه حالم بد شد اصلا حواشم نبود که نباید بدویم
    با حال بدی نشستم رو مبل و زدم زیر گریه
    نوشین با نگرانی اومد طرفم و گفت
    -چی شدی بهار؟تورو خدا چی شدی؟
    -حالم......بده.....دارم میمیرم
    اخراش دیگه داد میزدم
    نوشین سریع رفت بالا و لباسام و اوردم و کمک کرد بپوشم
    بعدم زنگ زد به کامران و گفت حالم بد شده داره میبرتم بیمارستان
    اینقده سرعتش بالا بود که ترسیدم بزنه بکشتمون
    -بهار ببخشید همش تقصیر من بود
    اصلا حوصله نداشتم داشتم از درد میمردم
    تا رسیدیم بیمارستان سریع یه دکتر اومد بالا سرم وقتی فهمید حالم سریع پزشک مخصوص و پیجش کردن
    داشتم از درد به خودم میپیچیدم خانوم دکتره همونطور که داشت به من میرسید با نوشینم دعوا میکرد
    در باز شدو کامران و علی با عجله اومدن تو
    پرستاری که اونجا بود بهشون اشاره کرد که بیرون باشن
    -همسرشم 
    -شما باشین ولی اون اقا برن بیرون
    علی رفت بیرون 
    کامران اومد طرفم و دستمو گرفت
    -چی شدی بهار؟خوبی؟
    با گریه سرمو تکون دادم
    برگشت طرف نوشین که داشت بامن اشک میریخت
    -چی شد نوشین؟چرا حالش بد شد؟
    -هیچی داشت میدویید دنبال من یهویی حالش بد شد
    کامران با عصبانیت گفت
    -خاک توسرت داشتین گرگم به هوا بازی میکردین؟یعنی با اون عقلت نمیفهمی زن حامله نباید بدوهه
    نوشین هق هقش بیشتر شد
    با گریه گفتم
    -تقصیر نوشین نیست ولش کن
    -خیلی خر به خدا بهار
    بعدم با ناراحتی اتاق و ترک کرد
    با بهت به رفتنش نگاه میکرد گریم بند اومده بود
    رو به نوشین گفتم
    -این چرا اینجوری کرد؟
    با هق هق گفت
    -دیوانست
    زدم زیر خنده که دکتره و پرستاره با بهت نگام کردن 
    -خانوم دکتر تعجب نکنید اینم مثل اون شوهر روانیش دیوانس
    دکتره لبخندی زدو سرشو تکرن داد 

    منبع مطلب : romanfaa.blogfa.com

    مدیر محترم سایت romanfaa.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    نازنین 7 روز قبل
    1

    خیلی بیش از حد قشنگه حتما بخونید

    ناشناس 21 روز قبل
    0

    نمیدونم

    ناشناس 25 روز قبل
    -1

    چگونه میتوانم دانلودش کنم خیلی عالیه حتما بخونید

    وووو 26 روز قبل
    -1

    کامران راضی میشه ک بهار بره ولی ب یه شرط اونم یه شب پیش هم بخوابن و تو بغل همو از این جور چیزا ولی صبح ک دختره اماده میشه بره کامران میرسونتش

    طوبی 28 روز قبل
    2

    من دنبال همین رمان ها بودم که پیدا شون کردم خیلی عالی بود مرسی

    ناشناس 1 ماه قبل
    0

    😍😍😍😍😍

    ناشناس 1 ماه قبل
    0

    😊😊😊😊😊

    ناشناس 1 ماه قبل
    0

    رمان تون خیلی خوبه

    ناشناس 2 ماه قبل
    0

    دیونه این چه کاری بود بد احساسات مردم کردین من دنبال پیدی اف رمانم

    Setayshe 2 ماه قبل
    3

    عاشق این رمانم ۱۰ بار خوندمش هر باری هم که میخونمش دوباره از اول میخونم خیلیییی دوستش دارم ولی بهتر هم خیلی قشنگ بلده شوهر داری کنه ها

    آرامش 2 ماه قبل
    2

    رمان خیلی خوبی بود❤

    هاینه 2 ماه قبل
    2

    توراخدا کمکم کند این رمانو دانلود کنم

    ناشناس 2 ماه قبل
    0

    خیلی خوب بود همین اتفاق برای منم افتاده

    N.R 2 ماه قبل
    0

    بهترین رمانیه که خوندم همهٔ‌پارتاشم دوست داشتم ازتون خاهش میکنم که پارتای بیشتری بزارین💖💖💗💟

    فاطمه 2 ماه قبل
    1

    عالیییییی بود من این دو بار خوندم

    زهرا 2 ماه قبل
    1

    من عاشق این رمانم کلی رمان میخونم اخر میام اینو یه بار دیگه میخونم ❤️

    میگل 2 ماه قبل
    0

    من کاملش رو خوندم و این برای بار چهارمه ک میخونمش خیلی قشنگه

    مهسا 2 ماه قبل
    -2

    من چیزی نمیدونم ببخشید لطفا

    ریحنم! 2 ماه قبل
    1

    من این رمانو خوندم

    بی نام 3 ماه قبل
    0

    وای مطلبش عالیه ازتون میخوام حتما بخونید😘😘

    فاطمه 3 ماه قبل
    2

    خیلی داستان قشنگی است ❤❤

    2
    ریحنم! 2 ماه قبل

    یس

    تابان 3 ماه قبل
    2

    رمان خوبیه بقیه شوبزار

    مهدی 5 ماه قبل
    1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید