توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    رستم فرخزاد فرزند فریدون

    1 بازدید

    رستم فرخزاد فرزند فریدون را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    فریدون فرخزاد

    فریدون فرخزاد

    فریدون فرخ زاد (۱۵ مهر ۱۳۱۷ خورشیدی در تهران − ۱۶ مرداد ۱۳۷۱ در بُن آلمان) برنامه‌پرداز، شاعر، برنامه‌ساز رادیو و تلویزیون، خواننده، مجری تلویزیونی و رادیویی، ترانه‌سرا، آهنگساز، بازیگر و فعال سیاسی ایرانی و حقوق‌دان معترض به حکومت جمهوری اسلامی ایران بود. از فریدون فرخ زاد به‌عنوانِ «نامی‌ترین شومَن ایران» یاد می‌شود.[۲] وی هم‌چنین برادرِ فروغ فرخ‌زاد شاعر معاصر ایرانی بود.

    زندگی‌نامه[ویرایش]

    پیش از انقلاب[ویرایش]

    فریدون فرخزاد در پانزدهم مهرماه سال ۱۳۱۷ در خیابان امیریه،[۱] چهارراه گمرک تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار متولد شد. فریدون فرزند توران وزیری‌تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان خواهرش، فروغ فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد. بزرگ‌ترین فرزند خانواده فرخ‌زاد مهندس مهرداد فرخزاد است که به عنوان آخرین بازمانده خانواده فرخزادها روز یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷ در بیمارستانی در تهران درگذشت. خواهر کوچک‌تر فریدون گلوریا و برادران او، امیرمسعود و مهران نیز از دنیا رفته‌اند. فریدون مدتی در دبستان رازی و بعد در دبیرستان دارالفنون درس خواند و سپس به آلمان رفت. در مونیخ، وین و برلین حقوق سیاسی خواند. پایان‌نامهٔ دکترای علوم سیاسی[۳] را دربارهٔ تأثیر عقاید مارکس بر کلیسا و حکومت آلمان شرقی نوشت و از دانشگاه مونیخ فارغ‌التحصیل شد.[۴] او در سال ۱۹۶۲ در آکسفورد با «آنیا بوچکووسکی»، زنی آلمانی که علاقه‌مند به تئاتر و ادبیات بود، ازدواج کرد. فرزند نخست آنها، «اوفلیا»، در روزهای آغازین زندگی درگذشت و فرزند دوم آن‌ها «رستم» نام دارد که هم‌اکنون در آسایشگاهی در آلمان نگهداری می‌شود. فرخزاد و بوچکووسکی پس از مدتی از هم جدا شدند. فرخزاد برای بار دوم، با زنی ایرانی به نام ترانه ازدواج کرد[۵][۶] که آن نیز منجر به جدایی شد.[۳]

    فریدون فرخزاد از نوجوانی به شعر و سرودن آن علاقه داشت و ازدواج با آنیا او را در کار شعر جدی‌تر ساخت. شعرهایش را به زبان آلمانی برای روزنامه زوددویچه تسایتونگ و نیز مجله دوزبانهء کاوه فرستاد که پیش از او شعرهای زنده‌یاد سیروس آتابای را نیز انتشار داده بودند. چیزی نمی‌گذرد که مارتین والزر نویسنده معروف، یازده شعر او را برای انتشار در یک جنگ ادبی که انتشارات زورکامپ قصد چاپ آن را داشته برمی‌گزیند.

    فرخزاد سرانجام در سال ۱۹۶۴ نخستین مجموعه شعر مستقل خود را با عنوان «فصل دیگر» انتشار داده که تحسین بعضی منتقدان معروف را برانگیخت. شاعر معروف آلمان «یوهانس بوبروفسکی» نیز پیشگفتاری برای «فصل دیگر» نوشت.[۷]

    پنج ماه بعد از انتشار، جایزه ادبی شعر برلین را نیز از آن خود ساخت که اعطای آن با سخنرانی بوبروفسکی همراه بود. او از جمله گفته‌است: «فریدون فرخزاد و نیز سیروس آتابای به ما نشان می‌دهند که دنیای آکنده از وحشت جنگ هنوز جای زیستن است.» اشعار آلمانی وی از سوی ناشران بزرگ کتاب آلمان به عنوان بهترین اشعار سال برندهٔ جایزه شد و در کتابی که همه ساله منتشر می‌شود آثار فریدون فرخزاد در ردیف ده شاعر و نویسندهٔ سال چاپ شد. «فصل دیگر»، در ردیف آثار گوته و شیللر قرار گرفت. شعر فرخزاد که دربارهٔ برلین بود نیز جایزهٔ ادبیات برلین را گرفت.[۷]

    فریدون فرخزاد چند سالی عضو آکادمی ادبیات جوانان مونیخ بوده و در سال ۱۹۶۶ به رادیو و تلویزیون این شهر نیز راه پیدا کرده‌است. در رادیو سلسله برنامه‌هایی همراه با طنز و توأم با موسیقی خاورمیانه از جمله ایران تهیه می‌کرده و در تلویزیون مجموعه فیلم رنگی خیابان‌های آلپ را ساخته‌است.

    او در ۱۹۶۷ روی موزیک محلی (فولکلور) ایران، موزیک مدرن ساخت و با این موزیک به فستیوال موزیک اینسبورگ اتریش راه یافت که جایزهٔ اول را هم دریافت نمود. در همان سال امتحان دانشگاه خود را هم داد و در رشتهٔ حقوق سیاسی با درجه دکترا (Ph.D) فارغ‌التحصیل شد. فریدون فرخزاد به جز زبان فارسی به زبان‌های آلمانی، انگلیسی و فرانسوی سخن می‌گفت.[۷]

    فریدون فرخزاد، به جز مدرک دکترای علوم سیاسی، شاعر، نویسنده، برنامه‌پرداز، هنرپیشه، خواننده و مبتکر چندین برنامه تلویزیونی، از جمله برنامه موفق «میخک نقره‌ای» در ایران بود.تعداد زیادی از هنرمندان مشهورحال حاضر ایران را او به مردم معرفی نمود که ستار، ابی، مرتضی، شهره و شهرام صولتی، لیلا فروهر، نوش آفرین و سلی از جمله آنان هستند. او می‌کوشید شیوه ویژه خود را در زمینه برنامه‌پردازی داشته باشد. بخش‌هایی از شعرهای او به کاباره‌های سیاسی اروپایی شباهت داشت و در لابلای تکه‌های سرگرم‌کننده، انتقادهایی از سیاست‌های روز را می‌گنجانید. فرخزاد در رابطه با مجری‌گری‌اش در تلویزیون گفته‌است: «همیشه سعی می‌کنم مردم را در یک برنامه سه ساعته تلویزیونی که پر از خنده و شوخی و آواز و رقص است متوجه مطالبی بکنم که ارزش دارد بر روی آن‌ها فکر بشود.»[۷][۸]

    او در سال۱۳۵۰ در فیلم دل‌های بی آرام، به کارگردانی اسماعیل ریاحی و بازی ایرج قادری و شهلا ریاحی نیز ایفای نقش کرد.[۹]

    فرخزاد در زمینه موسیقی نیز فعالیت داشت و ملودی‌های روز غربی را در پیوند با شعر فارسی می‌خواند مثل «آداجیو» یا «آیا برامس را دوست دارید؟» و گاه ترانه‌هایی مثل «آواز خوان، نه آواز» و «شهر من تهران» را خود می‌ساخت. آلبوم‌های موسیقی بسیاری نظیر کسی می‌آید، خاطره یک، شب بود بیابان بود، شهر من، آفتاب می‌شود و آهنگ‌های طلائی از او منتشر شده‌است.[۷]

    پس از انقلاب[ویرایش]

    او پس از انقلاب به دادگاه‌های انقلاب اسلامی احضار شد.[۱۰] فریدون فرخزاد پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران مدت کوتاهی را در بازداشت به سر برد[۱۱] و سپس به پاریس و بعد شهر لس آنجلس در آمریکا مهاجرت کرد. او کتاب در نهایت جمله آغاز است عشق، را در این شهر منتشر کرد. فرخزاد دربارهٔ انتشار کتابش در لس آنجلس می‌گوید: «این‌جا، شهر نیست، جنگل است. شوره‌زار است، کویر است، مرداب است و بوی تعفن آن جهان را پر کرده‌است! شاید کتاب من نسیم معطری باشد به مشام جان‌های خسته از خیانت و جنایت! و خجالت می‌کشم که چاپ اول کتابم در لس آنجلس منتشر می‌شود.»

    فرخزاد پس از ترک لس آنجلس ابتدا در شهر هامبورگ آلمان و سپس شهر بن، ساکن شد و به فعالیت‌های سیاسی علیه جمهوری اسلامی پرداخت. او یک پادشاهی خواه میهن‌پرست بود و در همه برنامه‌هایش این را آشکارا بیان می‌کرد. در این راستا آثاری نیز از خود به جای نهاده‌است. آهنگ‌هایی چون پادشاه، همرزمان، ژاله و …

    فریدون فرخزاد به سال ۱۹۹۱ در فیلم دومش «I Love Vienna»، به فارسی «وین را دوست دارم» نقش یک مردمسلمان متدین را ایفا کرد.[۷][۱۲] او در همین سال برای شرکت در جشنوارهٔ فیلم استکهلم که فیلم «من وین را دوست دارم» را نمایش می‌داد به سوئد رفت. این فیلم در جشنواره استکهلم با استقبال زیادی هم از سوی سوئدی‌ها و هم ایرانی‌ها روبرو شد.[۱۳]

    او پس از انقلاب کنسرتهای متعددی در شهرهای گوناگون جهان برگزار می‌کرد. فرخزاد هم‌چنین به مدت چهار سال، برنامه‌های رادیویی «سلام همسایه‌ها» را که برای ایران پخش می‌شد، تهیه می‌کرد. آخرین کتاب شعر فرخزاد به نام «من از مردن خسته‌ام» در انتقاد از حکومت مذهبی ایران بود.[۱۴][۱۵]

    پوران فرخزاد خواهر فریدون فرخزاد می‌گوید که در سال‌های جنگ ایران و عراق، فریدون سه بار به عراق سفر و به نوجوانان اسیر ایرانی در عراق کمک کرده‌است.[۱۶]

    جایزه‌ها[ویرایش]

    جایزه شعر برلین در سال ۱۹۶۴ به اولین مجموعه شعر او به زبان آلمانی با عنوان «فصل دیگر» تعلق گرفت که با مقدمه یوهانس بوبروفسکی، از شاعران معروف آن روزگار منتشر شده بود. همچنین در سال ۱۹۶۷ جایزه اول جشنواره موسیقی اینسبورگ را برای یکی از ساخته‌های خود دریافت کرد.

    ترور[ویرایش]

    وی در ۱۶ مرداد ۱۳۷۱ (۷ اوت سال ۱۹۹۲) در محل سکونتش در شهر بن بر اثر ضربات چاقو به قتل رسید. قاتلان «شکمش را دریدند و زبان و گوش و دماغش را بریدند».[۱۷]

    هفتصد مارک قرض بانکی، چند ماه اجارهٔ عقب‌مانده و خاک‌سپاری غریبانهٔ جسد سلاخی‌شدهٔ فرخزاد در «گوری رایگان در شهر بن»، انزوای هنرمند پرآوازه‌ای چون او را تصویر و برخورد بی‌رحمانهٔ جامعهٔ تبعیدی ایرانیان با او را نشان می‌دهد.[۳]

    قتل او به عوامل جمهوری اسلامی ایران نسبت داده شده‌است. از آنجا که پروندهٔ قتل‌های زنجیره‌ای ایران پیگیری نشد، عاملان و آمران این قتل نیز مشخص نشدند.[۵][۱۸][۱۹][۲۰][۲۱]

    گمانه‌های بسیاری دربارهٔ دلایل قتل فریدون فرخزاد وجود دارد. از جمله میرزا آقا عسگری (مانی) که کتاب «خنیاگر در خون» دربارهٔ فرخزاد، به قلم او منتشر شده، انتقادهای عیان فریدون فرخزاد از استبداد سیاسی و مذهبی حاکم بر ایران را از انگیزه‌های قاتلان می‌داند و تأکید می‌کند «جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد.»[۲۲]

    ایرج مصداقی، فعال سیاسی و زندانی سیاسی سابق، نیز در گفتگویی که به مناسبت نوزدهمین سالگرد درگذشت فریدون فرخزاد با رادیو فردا انجام داد، گفت به باور او کشته‌شدن فرخزاد «قطعاً به دست عوامل وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی» انجام شده بود. مصداقی برای دفاع از نظریهٔ خود قتل‌های زنجیره‌ای انجام‌شده در ایران را مثال می‌آورد و تأکید می‌کند در این شکل قتل‌ها، عوامل اطلاعاتی قربانی را به اصطلاح رایج میان خود «کاردی» می‌کردند، اتفاقی که دقیقاً در مورد فرخزاد نیز انجام شد و الگوی قتل بسیاری از مخالفان دیگر از جمله «داریوش و پروانه فروهر و کوروش آریامنش (رضا مظلومان) و…» در این مورد نیز تکرار شد.[۲۲]

    اکبر خوش کوشک، از مهره‌های اطلاعاتی جمهوری اسلامی، در مصاحبه‌ای با روزنامه قانون قتل فریدون فرخزاد را به علیرضا نوری‌زاده نسبت می‌دهد. وی در قسمتی از مصاحبه‌اش به این نکته اشاره می‌کند که فرخزاد قصد داشت به ایران برگردد و نوری‌زاده از این موضوع مطلع بوده‌است و با توجه به مدارکی که در دست دارد می‌تواند اثبات کند این قتل با همدستی این اپوزیسیون ایران صورت گرفته‌است. وی در بخشی از مصاحبه خود خطاب به نوری‌زاده می‌گوید که سازمان فدرال اطلاعاتی آلمان (BND) از پشت پرده موضوع این قتل آگاه است همچنین اکبر خوش کوشک به این نکته اشاره می‌کند که به زودی اطلاعاتی بیشتری از پشت پرده این قتل منتشر خواهد کرد.[۲۳]

    اسماعیل پوروالی، روزنامه‌نگار ملی‌گرای ایرانی و از دوستان فرخزاد، در همان سالی که فریدون فرخزاد به قتل رسید، در مطلبی که در ماهنامهٔ روزگار نو چاپ شد نوشت: «نام فریدون فرخزاد زمانی در فهرست مهدورالدم‌ها قرار گرفت که در سفری به عراق جهت اجرای برنامه برای اسرای ایرانی و یافتن راهی جهت کمک به اسرای خردسال و نوجوان، مذاکراتی را با مقامات امنیتی این کشور در رابطه با برادر سعید محمدی، نوازنده و خواننده جوانی که فرخزاد او را کشف کرده و مشوق و حامی او بود انجام داد.» برادر سعید محمدی، علی‌اکبر محمدی، خلبان هواپیمایی آسمان و از واحد ویژه پرواز بلندپایگان جمهوری اسلامی بود که گاه خلبانی پروازهای علی خامنه‌ای و علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی را بر عهده داشت. به گفتهٔ پوروالی عراقی‌ها به فرخزاد پیشنهاد کرده بودند که با کمک علی‌اکبر محمدی، هاشمی رفسنجانی را با گریز از ایران به بغداد تحویل دهد و در مقابل زمینهٔ آزادی سعید فراهم شود. علی‌اکبر محمدی سرانجام در تاریخ ۲۱ مرداد ۱۳۶۵ (۱۲ اوت ۱۹۸۶) موفق می‌شود با یک فروند جت فالکن-۲ که به منظور انجام پرواز آزمایشی از فرودگاه رشت به پرواز درآمده بود، با استفاده از حریم هوایی ترکیه، به بغداد بگریزد. هرچند رفسنجانی با او نبود اما عراقی‌ها توانستند از این فرار استفادهٔ تبلیغاتی زیادی کنند. علی‌اکبر پس از یک ماه از عراق به آلمان غربی رفت، اما در ۲۳ دی ۱۳۶۵ (۱۳ ژانویه ۱۹۸۷) در شهر هامبورگ به دست دو فرد ناشناس به قتل رسید. پوروالی می‌نویسد: «دستور قتل فرخزاد را ری‌شهری صادر کرده بود و تیم عملیات، زیر نظر فلاحیان انجام وظیفه می‌کرد.» «فلاحیان دستور بررسی و ارزیابی راه‌های به‌قتل‌رساندن فرخزاد را به تیم بررسی و طراحی سپرد که زیر نظارت مستقیم سعید اسلامی (امامی) قرار داشت.» فرخزاد که برای دیدن مادرش در ایران دلتنگ بود با برخی مقامات اطلاعاتی ایران در آلمان تماس برقرار می‌کند و در نهایت پوروالی نام برخی مأموران اطلاعات را به عنوان قاتل فرخزاد معرفی می‌کند.[۲۴]

    عباس سلیمی نمین اعلام کرد که وی طی تماس با کیهان هوایی از مجاهدین خلق اعلام برائت و درخواست بازگشت به ایران کرده و بعداز فاش شدن این قضیه (احتمالاً توسط سازمان مجاهدین) ترور شده است. [۲۵]

    نبش قبر و جابه‌جایی پیکر[ویرایش]

    پس از قتل فریدون فرخزاد، پیکر وی در بخشی از گورستان شهر بُن در گور مجانی[۳] به خاک سپرده شد که متعلق به شهرداری آن شهر بود. با گذشت پانزده سال از زمان قتل، شهرداری بن برای تخریب آرامگاه فرخزاد و شماری دیگر از قبرهای نزدیک وارد عمل شد. در مقابل با تلاش جمعی از دوستداران فریدون فرخزاد به سرپرستی علیرضا قلی‌پور و هماهنگی با شهرداری شهر بن، قبر جدیدی برای نگهداری از بقایای پیکر فریدون فرخزاد خریداری و طی مراسمی فریدون فرخزاد در مکانی تازه و دائمی مجدد به خاک سپرده شد. آرامگاه وی در حال حاضر در cimetière bonn nordfriedhof kölnstr 487 شهر بن است. علیرضا قلی‌پور که وکالت رسمی خانواده فرخزادها را در خارج از کشور بر عهده دارد، می‌گوید قصد دارد در نهایت پیکر فریدون فرخزاد را به ایران بازگرداند.[۲۲]

    فیلم میخک نقره‌ای[ویرایش]

    در سال ۲۰۱۸ بنیاد فرخزاد از ساخته‌شدن فیلمی به نام میخک نقره‌ای بر اساس زندگی فریدون فرخزاد خبر داد. این فیلم توسط یک کمپانی آلمانی در حال ساخت است و شهریار رومی، خواننده و آهنگساز ایرانی، ایفاگر نقش فریدون فرخزاد است.[نیازمند منبع]

    نمونه شعر[ویرایش]

    [۲۶]

    آثار[ویرایش]

    مجموعه اشعار[ویرایش]

    فیلم‌ها[ویرایش]

    برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی[ویرایش]

    آلبوم‌های موسیقی[ویرایش]

    جستارهای وابسته[ویرایش]

    منابع[ویرایش]

    پیوند به بیرون[ویرایش]

    بیوگرافی فریدون فرخزاد و همسرانش + زندگی شخصی

    .

    فریدون فرخزاد متولد 15 مهر 1315 در تهران، شاعر بود

    فارغ التحصیل دکترای حقوق سیاسی از دانشگاه مونیخ آلمان می باشد، در کنار شاعری، برنامه ساز رادیو تلویزیون، خواننده، مجری، آهنگساز و بازیگر بود

    در این مطلب بیوگرافی فریدون فرخزاد را می خوانید

    فریدون بزرگ شده خیابان امیریه، چهار راه گمرک تهران است

    پدرش سرهنگ محمد فرخزاد اهل تفرش و مادرش توران وزیری تبار اهل کاشان بود، سه خواهر بنام فروغ، پوران و گلوریا و سه برادر بنام مهرداد، مسعود و مهران داشت

    تب شعری فریدون از نوجوانی شروع شد و در زمان دانشجویی در آلمان شعرهایش در روزنامه زوددویچه و کاوه منتشر می شد، در سال 1342 اولی کتاب شعر خود را با نام فصل دیگر منتشر داد

    عکس های فریدون فرخزاد

    پنج ماه بعد از انتشار اولین کتابش جایزه ادبی شعر برلین را برنده و سپس عضو آکادمی جوانان مونیخ شد، او در سال 1344 بعنوان برنامه ساز وارد رادیو تلویزیون مونیخ شد و چندین برنامه درباره موسیقی خاورمیانه و ایران ساخت

    فریدون فرخزاد در سال 1342 در شهر آکسفورد انگلستان با آنیا بوچکووسکی که زن آلمانی علاقمند به تئاتر و ادبیات بود ازدواج کرد، فرزند اول آنها اوفلیا چند روز بعد از متولد شدن درگذشت

    فرزند دوم آنها رستم نام دارد که در حال حاضر به علت عقب افتادگی ذهنی در آسایشگاهی در آلمان نگهداری می شود، زندگی این زوج بعد از بازگشت به ایران به جدایی ختم شد

    عکس فریدون فرخزاد و همسر اولش

    فرخ زاد بعد از سالها زندگی در آلمان به ایران  بازگشت و در سال 1356 برنامه شوی میخک نقره ای را برای تلویزیون ملی ساخت و با این برنامه به شهرت رسید

    لقب برترین شومن و مجری مشهور قبل از انقلاب متعلق به وی می باشد

    فرخزاد اولین بار در سال 1350 در فیلم دلهای بی آرام در کنار ایرج قادری و شهلا ریاحی بازی کرد؛ آخرین بازی او در فیلم اتریشی I Love Vienna در سال 1369 بود

    بعد از انقلاب 57 به دادگاه احضار و مدت کوتاهی به زندان رفت

    او سپس بعد از آزادی به لس آنجلس مهاجرت کرد و در آنجا “کتاب در نهایت جمله آغاز است عشق” را منتشر کرد، سپس به هامبورگ و در نهایت ساکن شهر بن آلمان شد و به فعالیت های سیاسی پرداخت

    ترانه همسر دوم فریدون فرخزاد

    فرخزاد دومین بار بعد از بازگشت به ایران با ترانه سندوزی اهل مشهد ازدواج کرد که این رابطه نیز در نهایت به علت مشغولیت کاری فرخزاد به جدایی ختم شد

    ترانه برای ادامه تحصیل و زندگی به انگلستان رفت

    فرخزاد بعد از انقلاب کنسرت های متعددی در شهرهای جهان برگزار کرد و 4 سال برنامه رادیویی سلام همسایه به زبان فارسی را ساخت چندین کتاب نوشت و در یک فیلم نیز بازی کرد

    فریدون فرخزاد در 16 مرداد 1371 در محل زندگی اش در شهر بن آلمان بر اثر ضربات چاقو به قتل رسید، قاتل یا قاتلان شکمش را دریدند و زبان و گوش و دماغش را بریده بودند

    فرخ زاد با چندین ماه اجاره عقب افتاده خانه، بدهی 700 مارک به بانک و خاکسپاری غریبانه جسد سلاخی شده در گوری رایگان در شهر بن آلمان در انزوای بی رحمانه به خاک سپرده شد

    15 سال بعد از فوت فرخزاد شهرداری قصد تخریب آرامگاه فرخزاد و شمار دیگری از قبرهای نزدیک وی برای تغییر کاربری محل کرد اما با فشار دوستاران و خانواده فرخزاد ، نبش قبر شد و به محل تازه و دائمی انتقال پیدا کرد

    محل دفن او cimetière bonn nordfriedhof kölnstr 487 در شهر بن می باشد

    سرگذشت آخرین بازمانده خاندان فرخزاد+ مصاحبه و تصاویر خاندان فرخزاد | ایران آنلاین

    سرگذشت آخرین بازمانده خاندان فرخزاد+ مصاحبه و تصاویر خاندان فرخزاد | ایران آنلاین

    ایران آنلاین / پوران فرخزاد از سایه شهرت فروغ بیرون آمد و خود در جرگه نویسندگان و محققان نامی کشور درآمد. او این مسیر هشتاد ساله را سعی کرد به دور از هیاهوی سیاسی که همواره گریبانگیر خاندان فرخزاد بوده طی کند و به تعبیر گزاشگر ایرانی در مقام یکی از مادران شعر معاصر بویژه برای طیفی ازنسل جوان در آید

    این عضو خاندان فروغ  متولد بهمن 1311 در نوشهر است نام اصلی او پوران بهمن بود او فرزند توران وزیری تبار (زاده تهران و کاشی‌تبار) و سرهنگ محمد فرخ‌زاد (که ستوان جوان و تحصیل‌کرده شعردوستی از دهکده بازرگان تفرش بود) است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان خواهر کوچکترش، فروغ فرخزاد و برادرش، فریدون فرخزاد را نام برد. پوران کودکی خود را در نوشهر و شهرهایی دیگر گذراند و در تهران بزرگ شد. او و خواهران و برادرانش پیش از رفتن به مدرسه خواندن را آموخته و با کتاب‌خوانی مأنوس شدند. پس از وقایع شهریور ۱۳۲۰ پدرش از نوشهر به تهران منتقل شد و پوران در دبستان ژاله و سروش درس خواند و در این دوره استعداد ادبی او آشکار شد. همچنین از ۹ سالگی زبان انگلیسی را با آموزگار در خانه آموخت و در انجمن فرهنگی پروین و انجمن ایران و آمریکا ادامه داد

    این نویسنده، مترجم، منتقد ادبی، روزنامه‌نگار و پژوهشگر ایرانی بود. سرانجام بعد از بیش از نیم قرن تلاش در عرصه ادبیات و فرهنگ ایرانی و برجای گذاشتن  حدود ۳۰ کتاب که از مهمترین آن‌ها «کارنمای زنان کارای ایران»، است رخ در نقاب خاک کشید.

    سرگذشت این بانوی ادیب و نیز آنچه در خاندان پرآوازه فرخزاد گذشت را در مصاحبه مبسوط او با نشریه چلچراغ در روز کوچ اش به دیار باقی تقدیم می کنیم

    دنیای شاعرانه برای شما از چه زمانی آغاز شد؟ اولین کشش ها به سمت هنر را در چند سالگی احساس کردید؟

    خیلی بچه بودم؛ شاید کلاس سوم ابتدایی، انشا می نوشتم. آن زمان انشاها همه به نوعی تشریفاتی و البته فرمایشی بود. یعنی معلم ها یک سری سوالاتی می کردند و یک سری جواب های بچگانه ای می گرفتند. ولی من همیشه از گله بیرون می زدم. زیر بار این سوالات نمی رفتم و چیزهای دیگری را می گفتم و می نوشتم. یک روز انشایی نوشته بودم که الان موضوعش را به خاطر ندارم اما هر چه که بود، با آن سن کم، خیلی فضل فروشانه نوشته بودمش و با کلی چیزهای نوآورده بودم.

    آموزگارمان که دختر جوانی بود، کمی به من نگاه کرد، خیلی هم مرا دوست داشت. همیشه مرا نوازش می داد. گفت به من راست می گویی؟ گفتم بله. گفت این ها را چه کسی می نویسد؟ مامانت؟ گفتم نه. گفت بابات؟ گفتم نه، خودم. به من هم برخورده بود که چرا چنین سوالی می پرسد اما او گفت که آخر این ها از سن و سال تو بیشتر و بزرگ تر است. گفتم نه، خودم می نویسم. گفت قسم می خوری؟ گفتم بله، قسم خوردم. گفت خب، من به تو یک مژده می دهم، اگر همین طور که هستی، دختر خوبی بمانی و زندگی ات را درست ادامه دهی و کار کنی و تجربه کنی، می توانی یک روز یک نویسنده بزرگ شوی.

    حالا سال ها گذشته، می خواهم بگویم یک قرن گذشته. من هیچ وقت نویسنده بزرگی نشدم. یعنی نرسیدم به ایده آلی که خودم در ذهن داشتم. به عقاید دیگران کار ندارم، خود آدم است که چیزی را می پذیرد یا رد می کند. من نویسنده بزرگی نشدم ولی تمام عمرم را به خواندن و نوشتن گذراندم. حالا نمی دانم، شاید بعد از مرگ داوری شود درباره ام. معمولا در دنیا این طور است. تا آدم زنده است کارنامه اش باز نمی شود. شاید قضاوتی در راه باشد. نمی دانم. چون چیز زیادی از عمر من نمانده. درواقع در پایان راه هستم ولی هنوز آرزو دارم نویسنده بزرگی شوم.

    خانم فرخ زاد، شما در دهه 20 و 30 تاریخ معاصر ایران یکی از خاص ترین خانواده ایرانی را داشته اید. این خانواده چقدر به شما کمک کرد در راه نویسنده شدن، یا بهتر است بگویم ورود به دنیای هنر؟ اصلا فضا این طور بود که مثل امروز خانواده ها نقش پررنگی در این زمینه داشته باشند؟

    نه، اصلا در زمان ما این صحبت ها رایج نبود. پدر من یک افسر ارتشی بود، اما سرگذشتش درست مثل یکی از رمان های بالزاک می ماند که اگر عمرم کفاف بدهد باید آن را بنویسم. به هر حال او هیچ وقت خانه نبود، اصلا نمی دانست ما چه کار می کنیم و چه درسی خواندیم و تا چه حد موفق هستیم. مادر من هم زن کتاب خوانی بود. زن خیلی نوآوری بود، خیلی باهوش و تیز بود ولی چون دائم در حال زایمان بود و کمتر می شد شکمش را خالی دید، او هم فرصت این را که به ما برسد و تشویقی کند، نداشت.

    مگر چند خواهر و برارد بودید؟

    ما هفت نفر بودیم؛ 3- 4 نفرمان میان راه ناپدید شده بودند و درواقع چهار، چهار فرزند از خانواده ما به شهرت رسیدند اما من فکر می کنم همه شان به نوعی نبوغ داشتند. البته الان دیگر فقط یکی شان هست و بقیه نیستند. (لبخند تلخی می زند.) می خواهم بگویم که به جز یکی شان (به خودش اشاره می کند) بقیه همه اهل ذوق بودند. علتش مامان بود یا بابا، نمی دانم. ولی بیشتر پدرم تاثیرگذار بود، چون خیلی ژنی بود. شعر می گفت و اهل خواندن بود. کتابخانه وسیعی داشت و ما در آن کتابخانه بزرگ شدیم. بنابراین همه بچه ها استعداد داشتند، ولی استعداد همیشه باید با تجربه و با پیگیری، ادامه پیدا کند وگرنه فایده ندارد و حرام می شود. بچه های دیگر حرام شدند.

    من، فروغ و دو برادرم که یکی شان پزشک بود و در اوایل انقلاب به دلایل مختلف از دنیا رفت، هر چهار نفر به نوعی ذوق شدید داشتیم اما این ذوق در هر کدام از ما به شکلی بود. نه این که فکر کنید من امروز شعر می گویم، فروغ هم شعر گفته و خیلی معروفیت جهانی دارد ولی کوچک ترین شباهتی بین شعرهای من و او پیدا نمی کنید. یک نوع دوئل ذوقی، ادبی و فرهنگی بین ما فرزندان همیشه وجود داشت.

    درواقع از همان مدل شاخ و شانه کشیدن های نوجوانی در میان خواهر و برادران!

    بله. یادش به خیر. اگر من یک قصه می نوشتم، بچه های دیگر مسخره می کردند، برادرم و فروغ دائما این ها را می خواندند و اذیت می کردند. (می خندد) مثلا نمی توانستیم قبول کنیم که صدای برادر کوچک من در حال آواز خواندن از رادیو می آید. بیشتر روی شیطنت، رقابت هایی با هم داشتیم، ولی عاشق هم بودیم. این را جدی می گویم. از موقعی که من همه این ها را از دست دادم، یک گوشه قلبم سیاه سیاه است.

    به هر حال خانواده ما یک خانواده فرهنگی بود. مادرم هم خیلی زن باذوقی بود. خیلی هم کتاب می خواند ولی فقط کتاب های رمان را می خواند. من الان گاهی نگاه می کنم، می بینم، کنار تمام رمان های من نوشته «خوانده شد». می خواند ولی فراتر نمی رفت، یعنی فقط خواننده این کتاب ها بود اما پدرم نه. پدرم در عین حال که نظامی بود و باید خشن باشد و اتفاق ظاهرش هم بسیار خشن و خشک بود، باطن عشقی، احساسی و مهربانی داشت که پنهان می کرد و نشان نمی داد. یک کتاب خوان حرفه ای بود.


    یکی از صفت هایی که شاید بتوان به خانواده فرخ زاد داد، صفت طغیانگری است؛ شما، فروغ، برادرتان، هر سه در دوره هایی علیه خود و شرایط اطرافتان طغیان کردید. می خواهم بدانم که این حس و حال از طرف کدام یک از اعضای خانواده بود؟ پدر یا مادر؟

    پدر من که روحیه طغیانگرانه داشت. در بچگی از ده فرار کرده بود. می دانید او اهل ده بازرگان تفرش است- که من اعتقاد دارم اسم بازرگان اسم غلطی است و هرچه هم به آنها می گویم گوش نمی دهند. به نظر من، نام آن ده، آذرگان است، چون در آن جا آتشگاه های چندی وجودداشت و هنوز هم دارد و رسوم آیینی قدیم را داشتند- این ها را من بعد فهمیدم نه در بچگی. به هر حال قرار می شود طبق رسوم ده، عروس برادر پدرم را به او بدهند، چرا که برادر پیش از عروسی از دنیا می رود و طبق رسوم قرار می شود عروس را بدهند به برادری که هنوز تازه 13 یا 14 سالش بوده. خب در آن شرایط وضع پدر من چطور بوده است؟

    خودش تعریف می کرد که در همان ده، یک بقالی بوده که مرتب از تهران کتاب می آورده و بچه های مکتب می رفته اند و با عشق و شوق از آن جا کتاب می گرتفه اند. همین کتاب ها، چشمش را به دنیا باز می کند و دیگر نمی رود زیر بار این که زن برادرش را بگیرد، بنابراین از ده فرار کرده، با پول بسیار کمی. آمده بودش هر و خیلی کارهای پیش پا افتاده را پیش گرفته بود؛ حتی شاگرد بقال شده بود. ولی موقعی که رضاشاه سر بلند کرد و تشکل قزاق را تشکیل داد، پدرم رفت و نام نویسی کرد و چون هوش زیادی داشت، در همین دستگاه درس خواند و حتی لیسانس هم گرفت. رضاشاه هم بسیار دوستش داشت.

    خیلی جوان بود که ستوان یک بود. من تازه به دنیا آمده بودم. شاید 6-7 ماهه بودم که فرستادنندش به بخش کنجور مازندران که بندر نوشهر مرکز آن بود و آنجا پست ریاست املاک را به عهده گرفت. مرا هم در همان نوزادی بردند به کجور و بعد بقیه بچه ها هم بلافاصله به دنیا آمدند، پشت سر هم. انگار خیلی عجله داشتند!

    در تاریخ ادبیات، چهره های زیادی داریم که مجبور بوده اند در بچگی با خانواده هایشان از این شهر به آن شهر بروند. خانواده شما هم به نوعی دستخوش این مهاجرت ها بوده؟

    درواقع بعد از وقایع 1320 این طور شد. حتما می دانید دیگر. همه روسای املاک ها را برداشتند و پدرم مجبور شد به تهران برگردد. اول رفت ژاندارمری و بعد هم به علت ماموریت های زیادی که به او می دادند، از این شهر به آن شهر می رفت و تابستان ها، هرجا که بود، ما به او ملحق می شدیم؛ مثل زندگی شاملو، خیلی شبیه است. چند بار به او گفتم و با هم خندیدیم. پدر او هم دائم سفر بود و خانواده را می برد و می آورد. ما هم تقریبا این طور بودیم ولی تابستان ها همیشه تهران بودیم. من، فروغ و آن یکی برادرم همه آن جا بزرگ شدیم تا این که هفت سالم بود که به تهران برگشتم و بلافاصله به دبستان رفتم.

    زندگی در یک شهر ساحلی که آن زمان توسط رضاخان در حال ساخت و به اصطلاح مدرنیزاسیون بود، چه تاثیری روی شما داشت؟ بافت شهر، مهاجران و مهندسانی که داشتند آن شهر را می ساختند؟

    می توانم بگویم که از پنج سالگی عاشق مجلاتی بودم که به این شهر می آمد. در آنجا مهندسان آلمانی بودند که داشتند بندر را می ساختند. روس ها و فرانسوی ها هم بودند. این ها مجلات خیلی زیبایی درمی آوردند که می فرستادند خانه، پدر می آورد برای ما و من علاقه داشتم این ها را بخوانم. طبیعی بود که این مجلات به زبان های دیگری بودند که من متوجه نمی شدم و به همین خاطر با سوال های زیادی که می کردم، تمام اهل خانه را به عجز درآورده بودم. خیلی روی این مسائل کنجکاو بودم. به همین دلیل از پنج سالگی در همان بندر، بابا برایم معلم گرفت و من در خانه، کلاس اول را خواندم تا جایی که وقتی به تهران آمدم، مرا نشاندند سر کلاس سوم.

    زیاد می دانستم. علتش هم کنجکاوی و هوشیاری زیادم بود و این که مثل پدرم عشق نوشتن بودم. یعنی فکر می کنم این عشق به نوشتن را همه ما از پدرم به ارث بردیم، چون او یک آدم خاص بود و اگر به صورت جدی دنبال شعر و نوشتن می رفت، حتما یک شخصیت فرهنگی می شد. این را هم خصوصی بگویم که کارها و نوشته هایش پیش من است و خیلی دلم می خواهد چند کتابش را چاپ کنم.

    در نهایت به تهران آمدید و ساکن شدید. این شهر چطور شما را پذیرفت؟ چه شد که محله امیریه را برای زندگی انتخاب کردید؟

    بله. به تهران آمدیم و در امیریه ساکن شدیم. خیابان امیریه برای من خیلی خاطره دارد. در امتداد امیریه که به طرف ایستگاه راه آهن می رود، یک مدرسه ملی بود به نام «ژاله» که من آن جا رفتم. مدرسه مدرن و پیشرفته ای بود. من آن جا درس می خواندم. فروغ و برادرم هم که از من کوچک تر بودند در همین مدرسه، کودکستان می رفتند. از کسانی که با من در این مدرسه درس می خواندند، یکی خانم «مینو جوان» بود که یکی از معروف ترین اپراخوان های دنیاست و البته همسر ایرج گلسرخی.

    آمدن به تهران با تغییراتی در خانواده هم همراه بود؛ شاید به این خاطر که دیگر بابا رییس املاک نبود و وضع اقتصادی خانواده داشت تغییر می کرد، اما تا دلتان بخواهد خاطره دارم از آن روزها. روزهایی که می رفتیم در خیابان ساعت مشیرالدوله (خیابان بلورسازی فعلی) به مدرسه ای که امروز خرابش کرده اند. در زندگی ما یک اصل وجود داشت و آن این که، پدر و مادرم با عشق عروسی کرده اند. پدرم خیلی آدم احساستی و عشق باره ای بود. یعنی اصلا بدون عشق نمی توانست زندگی کند ولی ما این ها را نمی دانستیم و این چیزهایی که الان می گویم را بعدها فهمیدیدم.

    آدرس آن خانه که امروز به عنوان خانه پدری شما و فروغ شناخته می شود، دقیقا کجای امیریه بود؟

    وقتی وارد چهارراه گمرک می شوید، یک طرفش به سمت باغشاه می رفت که خانه عمران صلاحی هم آن جا بود. (بعدها این را فهمیدم.) اما طرف دیگر به سمت خیابان شاپور می رفت که در اواسطش یک کوچه تنگ نداشت. هنوز هم این کوچه هست. وقتی وارد کوچه می شوید، ورودی تنگ را که پشت سر می گذارید، ناگهان کوچه گشاد می شود و خانه های زیادی دارد. خانه ما آن جا بود و خانه چند آدم معروف دیگر. من خودم چند آدم معروف را آن جاها دیدم که بعدها برای خود چیزی شدند. خیلی بچه بودم ولی در حافظه ام ماند. یکی روح انگیز بود. یکی آقای ظلی بود که هر دو آوازه خوان بودند. یکی قهرمان کشتی بود به اسم مهدی زاده. این ها همه برای زمان خیلی دوری است. شما حتما نمی دانید. ولی این ها در سر من مانده.

    آدم وقتی در یک واقعه ای است، آن را درست نمی فهمد. بعدها وقتی به آن فکر می کند، در ذهنش به صورت یک سناریو در می آید. بعد از این خانه، به خانه تازه سازی رفتیم که پدرم در انتهای همین کوچه که اسمش به نام سازنده آن، «خادم آزاد» گذاشته شده بود، نقل مکان کردیم. به هر حال... از دیگر همسایه های ما، آقای مسعود خیام بود که نویسنده است.

    خانه اش درست رو به روی خانه ما بود. من در کتابی که نوشتم به اسم «بچه های کوچه خادم آزاد»- که متاسفانه هنوز اجازه چاپ نگرفته- نام اقلا 20- 30 نفر را برده ام که بچه های هم محله ای ما بودند و بعدها جز مشاهیر شدند. مثلا سیروس ابراهیم زاده، بهمن فرمان آرا و خیلی های دیگر که الان شا ید نشود اسمشان را آورد. خیلی بودند. خیابان امیریه در آن زمان، یکی از مراکز فرهنگی ایران بود. به هر حال من آن جا دبستان را تمام کردم و برای دبیرستان ابتدا به دبیرستان «پروین» رفتم و بعد از مدت کوتاهی به دبیرستان «خاور» که امروز اسمش عوض شده ولی ساختمانش همان است. یک خاطره هم بگویم؟

    از خاور؟

    نه از خاور، درواقع از روز مرگ فریدون مشیری. روز عجیبی بود و من اصلا حال مساعدی نداشتم. بعد از مراسم خاکسپاری، یکی از دوستانم گفت می خواهی سورپرایزت کنم؟ گفتم بله! چون همیشه از این کار خوشم می آید. گفت ببرمت مدرسه خارو را ببینی؟ گفتم روز جمع است ونمی شود. گفت من این کار را می کنم. حالا ببین. رفتیم آن جا و او پولی به سرایدار داد و من داخل مدرسه ای شدم که نوجوانی من و فروغ آن جا گذشته بود. فروغ یک سال از من پایین تر بود. کلاس ها را نگاه کردم. جایی که فروغ می نشست، جایی که خودم می نشستم. زمین بازی، شیطنت ها، تمام خاطرات برایم زنده شد. به حرمت فریدون مشیری که خیلی دوستش داشتم، این خاطرات برای من زنده شد اما به همت این دکتر نازنین، دکتر بقراطیان که هنوز هم پیش من می آید و می گوید آن روز یادت هست چقدر گریه کردی؟ این هم بخشی از خاطراتم است.

    انگار همیشه شما و فروغ با هم بوده اید؛ با هم مدرسه رفته اید، با هم دبیرستان خاور بوده اید و بعد هم، تقریبا با هم و در فاصله زمانی کمی عروس شده اید؟

    من خیلی زود عروسی کردم. 16 سالم بود که عقد شدم. 17 سالم داشت تمام می شد که عروسی کردم. یعنی بین ازدواج من و فروغ 6 ماه بیشتر فاصله نبود. فروغ از من کوچک تر بود اما زودتر از من شروع کرد به عشق و عاشقی بیهوده دوره اول جوانی. احساسات قشنگ است ولی در آن هیچ عقل و منطقی حکمروایی نمی کند.

    اما به نظر می رسد که پذیرش این موضوع در خانواده شما سخت نبوده. بالاخره پدر و مادرتان هم درچنین محدوده سنی ای ازدواج کرده بودند! آن زمان ازدواج برای شما چه مفهومی داشت؛ فرار از خانواده یا حرکت به سوی یک پیوند جدید؟

    برای این سوال باید یک سری مقدمات بگویم. خانواده ما یک خانواده دیسیپلینه بود؛ هم مادرم و هم پدرم بسیار منضبط و اخلاقی بودند تا جایی که این انضباط مادرم اصلا آدم را دیوانه می کرد. بسیار عادتی بود. مثلا اگر روز چهارشنبه می رفت حمام، زلزله هم که می آمد، باید این کار را می کرد و ما هم باید اطاعت می کردیم. جور عجیب و غریبی بود. بابا هم خشونت زیادی نشان می داد. فکر می کرد با خشونت و این که ما را وادار کند از او بترسیم، ما را تربیت می کند.

    بعدها البته خودش اعتراف کرد که اشتباه می کرده، ولی همین دو عامل کنار هم باعث شد که ما بخواهیم از آن خانه فرار کنیم و زود عاشق شدیم. یعنی فکر می کردیم عاشق شدیم، چون آدم در بچگی و جوانی فکر می کند عاشق شده! نوجوان نمی داند عشق یعنی چه! یک وسیله بود برای من که از خانه فرار کنم. جوانی در همسایگی ما بود، همسایه رو به روی ما و من درست نمی دیدمش. بین ما عشقی به وجود آمد که 700 نامه او برای من نوشت و 650 نامه من برای او نوشتم. (می خندد) ولی وقتی پدرم در جریان قرار گرفت، مخالفت شدیدی کرد و من علت این مخالفت را بعدها فهمیدم. رسیدم به این که خیی زود این آتش فرنشست و جایش را واقعیت گرفتم. واقعیت خیلی تلخ است.

    آن هم واقعیتی که بعد از نوشتن صدها نامه عاشقانه خودش را نشان می دهد! چه جالب که سرنوشت های مشابه زیاد هستند...

    من خودم فکر می کردم این آدم را دوست دارم ولی از اولین لحظاتی که نزدیک تر شدیم، همه چیز برای من تمام شد. اما چه می توانستم بکنم؟ خودم کرده بودم و بابا گفته بود حق برگشتن به این خانه را نداری. به فروغ هم گفته بود، شماها حق برگشتن به این خانه را ندارید! چرا چون این ازدواج ها را نمی پسندید. می گفت مردی که می خواهد برای تو خودکشی کند، اصلا ارزش زندگی ندارد! بچه ننه است! عینا این را می گفت. ولی اصلا مرد بدی نبود. مدیر روزنامه بود آن زمان.


    نام همسرتان چه بود؟

    سیروس بهمن. از یک خانواده اصیل بود؛ از نوه های عباس میرزا. خیلی جاه و جلال اشرافی قدیمی داشتند. خیلی پولدار. از آن طرف هم مجله داشت و من دیوانه خواندن بودم. این یکی از عواملی بود که مرا به او نزدیک می کرد و یکی هم فرار از دیسیپلین خانه و استبدادی که در خانه وجود داشت. ولی زندگی به من نشان داد که من از یک چاه درآمدم و به چاه دیگری افتادم! نه این که بهمن، آدم خوبی نباشد، نه! آدم شریفی بود، خیلی هم مرا دوست داشت، ولی من اصلا نمی توانستم در چارچوب جا بگیرم. یعنی آدم بی قراری بودم، آدم بی حوصله ای، آدمی که فقط می خواهد بخواند و بنویسد. آدمی که اصلا در این دنیا نیست؛ دنیای خانواده و آشپزی.

    همه این کارها را هم انجام می دادم ولی تصنعی. از ته دل نبود. ته قابلمه های خانه، از آن زمان تا همین الان، همیشه سوخت است! چون من درحالی که آشپزی می کنم، یک شعر در سرم می جوشد، یا حواسم دنبال یکی از داستان هایم است یا چیزهای دیگری در سرم هست که حواسی برایم باقی نمی ماند که این غذا نسوزد! بنابراین من هیچ وقت نتوانستم زن خانه شوم. مادر مهربانی بودم، دو دختر دنیا آوردم ولی حتی همان زمان نفس مادری در من نبود. مثل این که همه دنیا، بچه های من بودند.

    اتفاقا وقتی که زندگی شما را مرور می کنیم، این احساس مادرانه نسبت به دنیای اطراف به تمامی در شما وجود دارد؛ چه آن زمان که در رادیو می نوشتید، چه شعرهایتان، چه داستان ها و چه حتی جلساتی که برای شاعران جوان برگزار می کنید، در همه این ها یک حس مادرانه وجود دارد که متعلق به فرزند خاصی نیست، بلکه کلی و گسترده است.

    نه فقط در مورد بچه ها، بلکه حتی در مورد آدم هایی که از من بزرگ تر بودند و حتی در خانواده خودم. من همیشه در مورد 7 خواهر و برادرم، حس می کردم مادر این ها هستم. یعنی حس مادری در من بسیار شدید بوده و هست و همیشه آدمی بوده ام که خودم را پخش کرده ام برای همه، و خب نمی توانستم تمرکز داشته باشم روی خانواده و شخص خودم. مثلا اگر یک نفر آدم گرسنه باشد پشت در، می توانم او را داخل بیاورم بدون این که بدانم کیست و اشتباهات زیادی هم سر این مسائل کردم. برایم هم اصلا مطرح نیست که این آ دم بدی است یا خوب.

    من همیشه با دید خوب نگاه کردم. یک عده به من می گویند تو زیادی خوش بین هستی. من دوست دارم این طور باشم. دلم نمی خواهد بدبین باشم. هر موقع هم مصیبتی می آید، فکر می کنم که رد می شود و زود تمام می شود. همیشه ته دلم یک فانوس روشن است. هر روز صبح که بلند می شوم، فکر می کنم امروز یک اتفاق خوب می افتد. هیچ وقت فکر بدی نکرده ام، حتی در اوج بدی و تمام بلاهایی که سرم آمد در زندگی، همه را دوست داشتم و دارم و همیشه خوش بین بودم. حرمت زندگی برای من خیلی زیاد است، خیلی! می گویم اگر بدی پیش می آید، گناه از ماست. اگر زشتی پیش می آید، این ما هستیم که زندگی را زشت یا زیبا می کنیم. غیر از این است؟ این واقعیت است.

    بله، واقعیت است، اما همان طور که گفتید، واقعیت تلخ است. تلخی انتخابی که برای ازدواج کرده بودید را چه زمانی احساس کردید؟

    ازدواج من نزدیک 10 سال طول کشید و بعد هم با کمال احترام از هم جدا شدیم. همیشه آزاد بود که خانه ما بباید. همیشه آزاد بودم که آن جا بروم. بچه ها پیش مادربزرگشان ماندند که بسیار نازنین، بسیار مهربان و البته عاشق من بود. جدایی خیلی عجیب و  غریبی بود. چون در ایران رسم داریم وقتی یک زن و مرد از هم جدا می شوند، با هم دشمن می شوند اما من و او کمک کردیم که این طور نشود. از او که جدا شدم، رفتم رادوی و تلویزیون کارکردن را شروع کردم و تازه فهمیدم زندگی یعنی چه!

    درواقع آن جا شروع دوباره زندگی برای شما بود؟

    بله. شروع دوباره رویارویی با واقعیت زندگی و مسئولیت. آدم تا مسئولیت را احساس نکند، آدم نمی شود. من تا زمانی که در خانه پدری بودم، پدرم خرجم را می داد. در خانه همسرم هم که مرد بسیار دست و دل بازی بود، زندگی خیلی خوبی داشتم و نمی خواستم پول درآورم. حتی وقتی که برای مجله اش می نوشتم، نمی خواستم پول بگیرم. او در آن زمان مجله «آسیای جوان» را در می آورد که در زمان خودش هم ردیف با «ترقی» بود. من یک دختر 16-17 ساله بودم که ازدواج کردیم و تا 25 سالگی، کار اداره این مجله با من بود.

    این را بارها گفته ام که من یک دوره روزنامه نگاری تجربی را گذراندم و اگرچه که در ازای کارم از همسرم پول می گرفتم اما احساس خفت می کردم از این حس. اتفاقا یکی از علل جدایی ما همین بود. یکی دیگر از علل جدایی ما این بود که هرچه سن آدم بالاتر می رود، بینایی اش نسبت به زندگی و خودش بیشتر می شود. خیلی طول کشید تا خودم را پیدا کردم و دیدم دیگر نمی توانم زیر بار هیچ مردی، هیچ زنی و هیچ خانواده ای بروم. باید کار کنم و سختی های بسیار کشیدم. استقلال یک زن جوان در جامعه گرگ های گرسنه، سخت به دست می آید. الان من از دیدن زن ها و دخترانی که به فراوانی مستقل هستند، لذت زیاد می برم. ولی زمان ما این حرف ها نبود. اصلا برای زن هنوز هم چنین استقلالی به راحتی تعریف نمی شود چه رسد به آن دوره که اصلا جای رشد برای زنان فراهم نبود.

    برخورد خانواده با این جدای چطور بود؟ تراژدی فروغ تکرار شد؟

    پدرم به خانه راهم نمی داد.اصلا خودم نرفتم، جرات نمی کردم. به ما حتی نگاه نکرد؛ نه به من، نه به فروغ. بگذریم. حوادث زیادی گذشت. زندگی من خیلی سخت پیش رفت. یادم هست که با فروش خرت و پرت ها، یک آپارتمان اجاره کردم در همین خیابان عباس آباد. وسیله زندگی هم نداشتم. مادرم گاهی در پناه به من کمک می کرد ولی بیشترش را نه. رفتم رادیو. آقای دکتر شاه حسینی، یادش به خیر، گل زنده است و من به او ارادت دارم. کمک زیادی کرد و مرا به رادیو برد. من با اولین نمایشنامه که نوشتم، گل کردم. برایم یک قراری گذاشتند که 250 تومان از هر نمایشنامه ام بگیرم. برای من چیزی می شد ولی کفاف زندگی را نمی داد.

    از آن طرف، شرایط روحی ام هم مناسب نبود. یک خانه خشک و خالی و زن جوانی که بچه هایش کنارش نیستند. این زن درد دارد در دلش، به خانواده شلوغ اعتقاد و عادت داشته و در چنین فضایی بزرگ شده. حالا رفته و باید تنهایی این بار را بکشد. باید پول برق را بدهد، پول آب را بدهد، باید غذا بخورد، باید لباس بخرد. همه کار! خیلی سخت بود. گاهی گریه می کردم ولی تصمیم گرفته بودم روی پای خودم بایستم. این خلی برای دختران جوان درس مهمی است.

    همیشه به آن ها گفته ام: نترسید! از این که دیگر به کسی آویزان نیستید، لذت ببرید و خودتان را بسازید! من تمام این سختی ها را مو به مو تجربه کردم؛ تنهایی، بی پولی، غم، غصه، خشونت پدر، برادرانم هم آن موقع اروپا بودند. فروغ هم جدا شده بود. در سخیت بسیار همه این تنهایی ها را تجربه کردم.


    همین که فروغ هم از همسرش جدا شده بود، بهانه خوبی نبود که با هم زندگی مشترکی  آغاز کنید؟

    نه، او هم مثل من زن مستقلی بود و سختی بسیار دیده بود. باید کار می کرد و پول در می آورد؛ درست عین من! اما مشکل من کمتر از یک سال بعد حل شد. یک سال طول نکشید که در کارم موفق شدم؛ از یک برنامه رادیویی، تبدیل شد به  4-5 برنامه در هفته. یک وقت کار به جایی رسید که دکتر آزمون مرا صدا کرد و گفت شما داری رادیو را غارت می کنی. چقدر کار می کنی؟ (می خندد) باور کن آن موقع شاید ماهی 30 هزار تومان از نوشتن در می آوردم. از صبح تا شب کار می کردم. تا ساعت 12 در کتابخانه رادیو بودم.

    کار کردم ولی زندگی ام را ساختم. آن موقع حادثه ای عاشقانه برایم پیش آمد. یک موجود دیگری به زور خودش را وارد زندگی ام کرد. اما خیلی طول نکشید که شناخت عمیقی از مرد به دست آوردم. تا آن موقع، هنوز چیزی در مورد مردها نمی دانستم. خیلی معصوم بودم، خیلی! فکر می کردم می دانم ولی الان می دانم که هیچ نمی دانستم. گول خوردم. باز گول کلمات عاشقانه را خوردم.

    فکر کنم شما و فروغ شبیه پدرتان شده اید. آدم هایی هستید که برای عشق زندگی می کنید.

    بله. ولی این یک تجربه خیلی برایم خوب بود. یعنی حقیقت مرد را به آن معنی که رایج است دریافتم و دیدم چقدر بین موجودیت مرد و زن تفاوت است. اکثر ما زن ها وقتی عاشق می شویم با ذهنمان عاشق می شویم. مردها با غرایزشان عاشق می شوند. این دو خیلی با هم فرق دارد. من از این تفاوت ضربه خوردم؛ از مردی که اصرار زیادی به ازدواج با من داشت اما من زیر بارش نرفتم. چرا؟ چون اعتقاد داشتم دو دختر و بچه دارم و این ها هرگز نباید مرد دیگری را به غیر پدرشان ببینند. بنابراین هرگز این کار را نکردم و خیلی زود از آن آدم هم جدا شدم. تمام شد.

    در یکی از داستان هایتان به مفهوم بازگشت اشاره می کنید. می خواهم بدانم که آیا آن مرد که اسمش را هم نمی برید، تصمیم نگرفت بازگردد و اگر این طور است، مفهوم بازگشت چه تعبیری پیدا می کند؟

    چرا! آن آدم تلاش بسیاری کرد که بازگردد ولی من اعتقادی به بازگشت ندارم. شما راهی را می روید، اگر برگردید، اشتباه است. باید جلو بروید. عقب نباید بروید نباید برگردید. ما خلق شدیم برای این که جلو برویم. بنابراین یک تجربه را دو بار تکرار نمی کنیم. آن زمان بود که خودم را شناختم و فهمیدم که هستم و چقدر قدرت در من وجود دارد. تا آن زمان از این چیزها، چیزی نمی دانستم. موقعی که خیلی جوان تر بودم، اصلا نمی دانستم که می توانم در اجتماع گرگ ها روی پای خودم بایستم. خیلی مشکل است.

    رادیو یا تلویزیون آن زمان جای ایمنی برای یک زن جوان نبود. یعنی شما اگر به خاطرات این و آن مراجعه کنید متوجه می شوید که نه فقط رادیو و تلویزیون بلکه خیلی جاها، محل امنی برای یک زن جوان نبودند اما من آن جا خیلی خوب زندگی را آموختم. خیلی زود آدم ها را فهمیدم. همه را شناختم. هنر و ادب و این که مثلا یک شاعر خیلی خوب می تواند یک انسان خیلی بد باشد و حتی یکی از تجربه هایی که در این بخش از زندگی پیدا کردم این بود که آدم نباید دنبال رویاهایش برود. من چند تجربه بسیار تخل از شعرای مملکت دارم.

    می دانید که خیلی شعر را دوست دارم، عاشق شعر هستم. با اینکه کارهای پژوهش کرده ام، داستان نوشته ام و ترجمه کرده ام ولی در درونم یک شاعرم. یادم هست که آقای «عباس پهلوان» که آن زمان سردبیر مجله «فردوسی» بود، می گفت نمی دانم چرا شعرهایت را چاپ نمی کنی؟ حتی در نثر تو، شعر هست. راست می گفت. همیشه در مغز من شعر بوده و هست. اما برخوردم با شاعران، چیزهای دیگری به من یاد داد.

    من این شاعران را دیدم، اصلا درونشان با بیرونشان یکی نبود. حالا نام نمی برم به حرمت نبوغی که داشتند، ولی نبوغ به نظر من، هم باید ظاهری باشد و هم باطنی. نمی شود من شاعر خوبی باشم، نویسنده خوبی باشم ولی وقتی جوانی مثل شما رو به روی من قرار می گیرد، از این دیدار، یک تجربه تلخ به دست آورد. همین تجربه های تلخ بود که مرا برای مدت درازی از دنیای شاعران قطع کرد. صحنه هایی دیدم و حرف هایی شنیدم که با روح شاعرانه مغایر بود.

    یک غزلسرای بسیار خوبی بود که اسمش را نمی برم. یک دفعه مرا به خانه اش دعوت کرد. خانمش هم بود و تعدادی مهمان هم آن جا بودند. دیدم روی زمین سفره انداخته، یک پیژامه تنش است، یک بره را سر تا پا پخته و گذاشتند سر سفره و او در حالی که داشت این بره را با چاقو می برید، آب از دهانش راه افتاده بود. این آقای شاعر یک شعر بی نظیر داشت که همیشه ورد کلامم بود، به همین خاطر از او پرسیدم این شعر را در چه حالتی گفته اید؟ و دیدم زنش شروع کرد به خندیدن. هی تعجب کردم که برای چه می خندد!؟

    بالاخره اعتراف کرد که این شعر را در توالت سروده. گفت که می رود در توالت و یک ساعت می نشیند، همان جا شعر می گوید. چنان این شعر از چشم من افتاد که دیگر نه این شعر و نه هیچ شعری از این شاعر را نخواندم. آن دیدار و دیدارهای مشابه با آن، اثر خیلی بدی روی من گذاشت.

    دیدارهای مشابه؟! یعنی در آن زمان از این دست شاعران بسیار بودند؟

    یک شاعری بود که در رادیو رفت و آمد داشت و خیلی بنام بود. یک روز ما را دعوت کرد به چلوکبابی میدان ارگ. رفتیم و خوشحال هم بودیم که می گوییم و می خندیم. ناگهان دیدم یک آمپول از جیبش درآورد و گفت ببخشید و فرو کرد در پایش. من اصلا این چیزها را ندیده بودم تا آن زمان. آن قدر معصوم بودم که ماتم برد. بعد فهمیدم که او هروئینی است. وقتی برای مادرم این واقعه را تعریف کردم، مادرم گفت دختر برای چه به رادیو رفته ای؟! یک وقت این بلاها سرت نیاید!؟

     خب ما که اصلا اهل این حرف ها نبودیم؛ اما دیدن این صحنه ها و خیلی چیزهای دیگری، مرا برای مدت طولانی قطع کرد از فضاهای شعری و روشنفکری. اصلا مدت درازی بری بودم از این جامعه فرهنگی، چون اعتقاد دارم هروئین، شیشه و کلا کارهایی از این دست که من حتی اسم بعضی هایشان را بلد نیستم، ذهن و مغز آدم را آسیب می زند و تراوشات ذهنی که تحت این ها باشد، آسیب گر است. یعنی یک آدمی که هروئین زده و شعر می گوید، کلمات واژه ها و مضامینی را مکتوب می کند که من خواننده یا شنونده را خراب می کند و به جایی می برد که نباید.

    عقیده من این است که آدمی که دست به قلم می برد باید مغزش سلامت باشد. من چه رسالتی دارم؟ چرا می نویسم؟ چرا کار می کنم؟ دلایلش زیاد است ولی یکی از این دلایل، این است که با مردم ارتباط بگیرم. شاید رویشان اثر خوشی بگذارم. شاید! نه فقط آن موقع، امروز هم این فضاها، این آدم ها، نه فقط ارتباط خوشی را با مردم برقرار نمی کنند، بلکه ذهنشان را هم منحرف می کنند.

    چه نکته عجیبی! اجازه دارم این حس و حال شما را وصل کنم به آن شعری که فروغ دارد و فضاهای افیونی روشنفکری آن زمان را به نقد می کشد؟

    من نمی توانم بگویم که نگاه فروغ هم مثل من بود یا نبود. ولی ما یک خون داشتیم و یک نگاه داشتیم. با این همه او یک جور دیگری بود و با من فرق داشت.

    دقیقا منظور من هم همین است. شما دو خواهر بودید با یک نگاه منفی نسبت به فضای روشنفکری آن زمان، اما شما از این فضا دوری کردید ولی فروغ در همین فضا ماند و نقدش کرد.

    بله، او می رفت و می پذیرفت اما پیش می آمد که در یکی از همین مجالس بپرد به آدم هایی که این طور بودند. من این کار را نمی کردم، مظلوم تر و ساکت تر بودم. او خیلی شیطان بود. او درواقع یک زن نبود، یک مرد بود، یک پسر بود. مثلا در بچگی من آن قدر عزیز بودم در خانه که خدمتکارهای خانه ای که در شمال داشتیم به من می گفتند «پوراندخت خانوم نازنین». بغلم می کردند و دوست داشتند ولی فروغ و آن برادرم این خدمتکارها را اذیت می کردند. حالا که فکر می کنم شاید به این خاطر است که پدرم به عادت دهاتی های قدیم، پسردوست بود و فروغ بین دو پسر به دنیا آمده بود و همین بود که همیشه هم آوری اش با پسرها بسیار بود و در این میان می خواست با پسرها رقابت کند. خاطرم هست که روی هره دیوار راه می رفت، لباس های پسرها همیشه از دست او پاره بود و مدام بازی می کرد.

    من این طور نبودم. یک آدم ساکت خیالبافی بودم که همیشه از گوشه ای تماشا می کردم و حالت مادرانه داشتم. علتش چیست؟ علتش این که وقتی به دنیا آمدم، مادرم عاشق من شد اما مادرگونگی هایش زود تمام شد، چرا که بعد از من، خیلی زود، بچه های دیگر هم آمدند و من کم کم برای این ها تبدیل به مادر شدم. در عوض بچه های بعد از من، عقده پدر داشتند. اگر دقت کنید، فروغ در زندگی بعدی اش تمایلش بیشتر به مردهایی بود که نقش پدرها را داشتند.

    مثلا همسر اولش که خیلی بزرگ تر از فروغ بود، یادم هست که مادرم با اخم و تعجب می گفت: «یعنی چه؟ می خواهی زن پدرت شوی؟» پرویز رات می گفت و بعد هم ماجرا ابراهیم گلستان پیش آمد که او هم خیلی سنش بیشتر بود. همیشه این طور بود. دنبال پدر می گشت اما من همیشه مادر بودم. کاش این مقالاتی که در مورد فروغ نوشته می شود، به این موضوع روانکاوی هم بپردازد که اصولا دلیل بی قراری های فروغ چه بوده؟

    در کشمکش هایی که آن سال ها، شما، برادرهایتان و حتی فروغ داشتید، فرصت درددل کردن پیش می آمد؟ مثلا فروغ با شما درددل می کرد تا این حس مادرانه تان عمیق تر شود؟

    خیلی زیاد، اما نه او می دانست و نه من می دانستم که این حال به احساس مادرانگی بر می گردد. آدم در بچگی که این چیزها سرش نمی شود.خیلی دیر فهمیدم. اصولا آدم در زندگی خیلی چیزها را دیر می فهمد. به طور مثال، بعدها که بزرگ تر شدم، در پدرم کشفیات زیادی کردم که وقتی به او می گفتم، سکوت می کرد و هیچ نمی گفت. مات خیلی از پدرمان می ترسیدیم؛ وحشتناک! یعنی ظاهرش بود. بعد که من بزرگ شدم و برای خوردم زنی شدم و او هم پیر شده بود، این ها را فهمیدم. بعد از تمام شکست هایی که در زندگی خورده بود- که بیشتر شکست های عاشقانه بودند- دوباره می خواست به خانواده برگردد. نمی توانست برود پیش مامان، اما به من خیلی سر می زد.

    با فروغ هم خیلی رابطه خوبی داشت، اگرچه که اولش در حق او بد کرده بود. ما به او می گفتیم که شما با فروغ بداخلاقی کردی. شما فروغ را از خانه بیرون کردی. می گفت شما نمی فهمید که من آبرویم رفته. می گفتیم مگر آبروی آدم با دو تا شعر می رود؟ مدام ازش می پرسیدیم که چرا نخواست و نتوانست دخترش را بشناسد و درک کند! خلاصه نمی توانست بفهمد، به خصوص گستاخی های فروغ را. اما من گستاخ نبودم. همیشه حرمت همه را نگه می داشتم.

    فروغ و برادرم برای خودشان دشمن درست می کردند. مثلا اگر در مجلسی چیزی می دیدند، یقه آن طرف را می گرفتند و همین باعث دشمن تراشی می شد. حالا بعد از این زمان درازی که من بدون آن ها دارم زندگی می کنم، تمام سعی ام را کرده ام که وجهه خانواده ام را کمی مرمت کنم.

    چطور می شود پس از سال ها دست به مرمت این چهره زد و آیا اصولا این چهره نیازی به مرمت دارد؟

    می دانید آنها خیلی در کارشان محبوب بودند اما بین مردم عادی کوچه و بازار چندان مقبول نبودند. در مورد فروغ باید بگویم که بسیار دشمن داشت و در مورد برادرم، خیلی به او حسودی می کردند. خب آن موقع من هنوز در خانه همسرم بودم و یادم هست که پرویز دائم به همسرم می گفت که خیلی لیلی به لالای من نگذارد، چون من هم مثل فروغ از او جدا می شوم. خب این خیلی برای من تلخ بود، خصوصا این که من پرویز را خیلی دوست داشتم و باور کنید که وقتی مرد، خیلی غصه خوردم و حتی شاید بزرگ ترین مراسم ختم را هم من برای او گرفتم.


    پرویز شاپور در تاریخ معاصر ادبیات ما شخصیت عجیبی است. علاوه بر این که داماد خانواده شما بود، یک نسبت فامیلی هم با هم داشتید!

    هم فامیل ما بود و هم فروغ، زمانی او را دوست داشت و البته خودش هم شخصیت دوست داشتنی ای  بود، به حرمت آن عشق، او را دوست داشتم وگرنه شوهر خوبی نبود، دوست خوب و آدم خوبی بود، اما شوهر خوبی نبود. طنزهایش بسیار زیبا بود و قلم خوبی داشت. خانه آن ها از پشت به خانه ما چسبیده بود. یک پنجره بزرگ و یک حباط بزرگ بین خانه ما و خانه آن ها فاصله بود. همیشه هم خانه شان پر بود از گربه، گربه هایی که مرتب می آمدند آشپزخانه ما و مادرم دعوا را می انداخت، خود پرویز هم شخصیت عجیبی داشت. عاشق سنجاق قفلی بود. انواع سنجاق قفلی ها را داشت؛ از کوچیک تا بزرگ. اصلا سر همین سنجاق قفلی ها، رابطه عاشقانه فروغ و پرویز شروع شد.

    خاطره این آشنایی را برایمان تعریف کنید.

    ما دوره های نوروزی داشتیم در خانواده مادری که هر روز یک جا جمع می شدیم و خانواده پرویز هم می آمدند. البته من این ها را از نزدیک ندیده بودم. چون معاشرتی نداشتیم ولی در همین دوره ها با هم آشنا شدیم. پرویز خیلی شیرین سخن بود. بچه ها را جمع می کرد و برایمان قصه های سریالی تعریف می کرد. آن زمان چون خود من هم درگیر عشق و عاشقی بودم، متوجه شدم که چند باری نگاه های عاشقانه میان پرویز و فروغ رد و بدل می شود ولی یک شب دیدم که فروغ از مادرم سنجاق قفلی می خواهد و بعد فهمیدم که پرویز و فروغ رد و بدل می شود ولی یک شب دیدم که فروغ از مادرم سنجاق قفلی می خواهد و بعد فهمیدم که پرویز، سنجاق قفلی باز است! خب همین دیگر. خیلی زود بینشان عشق جوشید و خیلی زود هم تمام شد. همان زمان بود که من هم در حال ازدواج بودم و خیلی حواسم به فروغ نبود.


    در خانواده های هنرمند ایرانی، کمتر پیش آمده که این میزان شور و استعداد در یک نسل از خانواده ای به وجود بیاید، داستان زندگی شما را چه اتفاقی اینقدر متفاوت کرد؟

    بدون شک آن اتفاق پدرمان بود. پدر ما قزاق بود! پیش از این و در دوران جوانی پدر بسیار ماجراجو بوده و در چهارده سالگی از ده فرار کرده و به تهران آمده، با دست خالی، شاگردی کرده و کارهای مختلفی را تجربه کرده تا به قول معروف نان در بیاورد و از این رو کاملا روی پای خودش ایستاده بود، و بعد از این هم رفته و به قزاق ها پیوسته است.

     همانطور که گفتم بسیار ماجراجو بود و احساسات تندی داشت. در باطن بی اندازه مهربان بود ولی در خانه و در نمای بیرونی اش بی حد بداخلاق! من فکر می کنم این آدم عجیب و غریب می توانست بسیار شاعر خوبی شود و اصلا بی خود رفته و نظامی شده.

    مثلا به من می گفت در چند جنگ از جمله جنگ با میرزا کوچک خان که شرکت کرده بود هر موقع پای این می افتاد ک کسی را بکشد، «در می رفته» و اصلا تاب کشتن انسان دیگری را نداشته است. از این رو می توانم بگویم آدمی دو شخصیتی بود، یک رویش آدمی نظامی و خشن بود و روی دیگرش شاعری بالفطره! چهار کتاب نوشته و توانسته افکارش را در نثر پیاده کند، اما به واسطه همان دو شخصیتی بودن در شعر زیاد موفق نبوده، من چندین شعر نیمه تمام از او دیده ام که چندان استوار نیست و تخیلی نیمه کار است.

    او علی رغم این که می توانسته شاعر شود، شاعر نشده و ارث شاعری اش به ما رسیده، یعنی پخش شده در تک تک اعضای خانواده ما ذوق نوشتن و شاعری داشتند که این مهم در من و فروغ بیش از همه نمود داشت.

    مادر هم خط و ربطی با ادبیات و هنر داشت؟

    مادر من بسیار اهل رمان خواندن بود، یعنی فلسفه نمی خواند و فراتر از رمان نمی رفت. یعنی من هرچه رمان در کتابخانه ام دارم دیده ام که مادر در انتهایش نوشته «خوانده شد». بسیار مهربان و در عین حال مغرور بود، یکبار هم که به عنوان مادر نمونه انتخاب شد. البته این را هم بدانید که پدر و مادرمان مهربان بودنشان مربوط به بیرون از محیط خانه بود و درخانه بسیار جدی و خشن با ما رفتار می کردند.

    اولین نشانه های نبوغ در نسل شما در کدامتان بروز کرد؟ یعنی کدام به سمت هنر رفتید و کدامتان زودتر چهره شد؟

    چهره شدن و شهرت یافتن بدون شک فروغ بود.

    شما هم شعر می گفتید؟

    نه من داستان می نوشتم و در مجله سیروس ما، روزنامه نگاری می کردم و همزمان چند مجله را اداره می کردم، البته الان که آن کارها را می بینم از خنده می میرم! چرا که بسیار سطحی بودند.

    و فروغ در این زمان چکار می کرد؟

    همزمان با کار کردن من در روزنامه، فروغ شعر می نوشت، شعرهای کتاب اولش را می آورد و با هم می خواندیم و تصحیح شان می کردیم. در آن زمان من و فروغ بسیار با هم یکی بودیم، تا چند سال بعد هم داستان همین گونه بود تا کم کم راهمان از هم جدا شد.

    چه اتفاقی افتاد که از لحاظ تفکر از هم دور شدید؟

    نمی توانم به طور قطع بگویم، بزرگ شدن، وقایع مختلف زندگی، تغیر نحوه دید، همه اینها می توانست سبب آن باشد، اما من در آن سال ها شخصیتم از این قرار شد که مسالمت جو بودم و اهل مرافه با افراد نبودم و دیگران هم بسیار با من دوست بودند و دوستم داشتند. ولی فروغ بی نهایت شیطان بود و آدم ها را اذیت می کرد، کارهایش بسیار پسرانه بود و اهل انتقاد بود و رو به روی شما که می نشست، یا سرحال و سرزنده بود بگو بخند با شما داشت، یا آنقدر بهتان گیر می داد تا دعوایتان شود...

    اتفاقا گویا این روحیه فروغ به مزاج مردم هم خوش نمی آمده، چرا که روزنامه های آن را که ورق می زنی، می بینی که برخورد خصمانه ای با فروغ داشته اند و حواشی زندگی اش را بسیار انعکاس می دادند، این طور نیست؟

    دقیقا، بسیار فروغ را اذیت می کردند، نه اینکه دوستش نداشتند! بلکه جامعه آن زمان با اتفاق تازه ای که فروغ بود مشکل داشت و نمی توانست حضور و رفتارش را هضم کند، و از این رو مدت ها گذشت تا او را بپذیرند، البته این درباره زندگی تمام افرادی که به فروغ حمله می کردند، بعد از چند وقت شروع به تقلید از او کردند و عین فروغ شعر نوشتند.

    حسادت نقشی نداشت؟

    چرا نقش داشت، چرا که آدم جسور کم است، دیگران دوست دارند که جسارت داشته باشند اما می ترسند، و چون نمی توانند مثل او باشند حسادت می کنند

    در ادامه اینکه گفتید شما و فروغ دو راه مختلف را انتخاب کردید، یک ابهام وجود دارد، آیا این جدایی تفکر به جدا شدن فروغ از خانواده منجر شد؟ چرا که امروز برخی روایت می کنند فروغ از خانواده منجر شد؟ چرا که امروز برخی روایت می کنند فروغ از خانواده اش بریده بود و رابطه و دلبستگی چندانی به خانواده اش نداشت؟

    اصلا اینطور نیست! فروغ عاشق خانواده مان ب

    ود، آن موقع دروس جزو شهر نبود و از این رو فروغ بیشتر ناهارها به شهر دمی آمد و در خانه من با هم ناهار می خوردیم، هفته ای دو روز هم به خانه پدری می رفت، به قول معروف بسیار مامانی و بابایی بود. و بسیار سعی می کرد که به خانواده متصل بماند.

    در این سال ها و بعد از جدایی از پرویز شاپور رابطه اش با پدرتان چگونه بود؟

    اتفاقا این مسئله ایست که من برای اولین بار می خواهم به آن اشاره کنم، چرا که در شناخت شخصیت فروغ بسیار راه گشاست. اگر به زندگی فروغ دقیق نگاه کنی، می بینی که مردهای کلیدی زندگی فروغ، میانسال و پیر هستند یعنی با خودش فاصله سنی زیادی دارند که می توانم بگویم، مهمترین علتش نامهربانی های پدرم بود، یعنی فروغ همیشه دنبال پدر می گشت و تمام بی قراری هایی که در زندگی اش می بینید به علت این بود که در جستجوی پدری بود که با او مهربان باشد. پدر ما هیچ وقت آن نقشی را که باید یک پدر بازی کند بازی نکرد، یعنی به ما محبت نکرد، ما را بیرون نبرد و هر وقت هم می آمد خشونتش حرف اول را می زد.

    هفته ای یکبار همه ما را جمع می کرد و برایمان کنفرانس می داد و راه های اتکا به نفس و روی پای خود ایستادن را به ما می آموخت و از همین رو بود که من و فروغ خودمان زندگی مان را ساختیم و شاید این مهمترین کاری بود که پدر برای ما کرد. با این همه اما همانطور که گفتم مسئله فروغ مسئله پدر بود، یعنی می گشت تا پدری برای خودش بیاید، ابتدا با پرویز شاپور آشنا شد که نهایتا به شکست انجامید، و پس از آن هم ابراهیم گلستان!

    بعد از شهرت فروغ، و چاپ شدن آثار آخرش، و بعد از اینکه شما در رادیو و تلویزیون به کار مشغول شدید، و پس از مرگ فروغ و بعدتر تا انقلاب 57، فضای رسانه ای و روشنفکری ایران با خانواده فرخزاد چگونه برخورد می کرد؟

    از تلخی مرگ فروغ اگر بگذریم، باید گفت که بسیار فضای ایده آلی بود، یعنی همه ما شهرت مناسبی داشتیم و هر کدام به فراخور مورد توجه مردم بودیم. رسانه ها و دست اندرکاران فرهنگی کشور هم بسیار به آثار ما بها می دادند. من در رادیو و بعدتر در تلویزیون شهرت زیادی داشتم و برنامه ادبی من که «دفتر آدینه» نام داشت بسیار مورد توجه بود و اکثر شعرا و نویسندگان شهیر امروز در برنامه من حاضر می شدند و در کل می توان گفت فضای خوب و بدون تنشی بود.


    اولین کتاب شما در چه سالی منتشر شد؟

    سال 55، مجموعه داستان عاشقانه های دنیا رو ترجمه کرده بودم. بعد هم نشر مروارید آمد و شعرهای من را گرفت و برد و چاپ کرد به نام «خوشبختی در خوردن سیب های سرخ است»، یعنی سال 55 آغاز کار من در حوزه کتاب بود.

    چرا تا آن زمان اثری منتشر نکرده بودید؟

    شعرهای من در مجله فردوسی چاپ می شد، اما خود من چندان اعتقادی به آن شعرها نداشتم از همین رو کتابشان نمی کردم. فروغ نامی در شعر برآورده بود، و من ابا داشتم که بخواهم در حوزه فعالیت او قدم بردارم. البته هستند کسانی که بی انصافی می کنند و هنوز می گویند، من از نام فروغ استفاده کردم در حالیکه حیطه کارهای ما با هم کاملا متفاوت است یعنی آثار من در حوزه تاریخ، هیچ ربطی به خواهرم ندارد! با اینهمه همینجا می گویم که من به بدجنسی و بی انصافی این افراد کاری ندارم و به کار خودم ادامه می دهم! البته من هیچ وقت منکر نام خانوادگی و تاثیر آن بر شکل گیری شخصیت و روند زندگی ام نیستم، اما قائل به این هم هستم که مقایسه کار غلطی است، ما سه نفر، با توانایی ها، استعدادها  علایق مختلف بویدم و هر کداممان به سطحی از موفقیت دست پیدا کردیم، حالا بحثی در این نیست که فروغ به واسطه نبوغ بی حد و حصر و تجربه های جسورانه اش متفاوت تر از ما بود و به سطح بالاتری از شهرت و محبوبیت دست یافت و هم او باعث سربلندی و افتخار من بود.

    شما امروز بیشتر خودتان را شاعر می دانید یا پژوهشگر تاریخی یا...؟

    من انسان تک بعدی ای هیچ وقت نبوده ام.، به قول عباس پهلوان، من از بیخ شاعرم! اما شعر همیشه نیست، گاهی ماه می آید و می ورد از شعر خبری نیست، اینجاست که من به سوی بُعدهای دیگر حرفه ام نزدیک می شوم و قصه می نویسم، ترجمه می کنم، پژوهش می کنم، دواوین را تصحیح می کنم، به طور مثال الانه دارم روی دیوان اوحدی مراغه ای کار می کنم که عجیب شاعر خوبی است.

    در ادامه جواب سوال بالاتر شاید باشد، اما می خواهم بدانم اینکه بازمانده خانواده فرخزاد هستید چه حسی دارد؟

    هم سخت است و هم زیباست، من مرگ تمام اعضای خانواده ام را دیده ام و امروز تنهاتر از هر زمانی هستم، سخت است از این جهت که به تنهایی باید بار همه چیز را بدوش بکشم، هم غمها را، واقعا برخی مواقع که چشمانم را می بندم نمی توانم باور کنم که هیچکسی همراهم نیست... اما شیرینی های خاص خود را هم دارد، یعنی فکر می کنم ما سه نفر یک نفر هستیم، دنبال همیم، مثل «ساری» که باید سه تکه مان را با هم یکی کنند تا چیز واحدی درست شود.

    شما در جایگاهی هستید که هر کسی در مورد خانواده تان سوالی یا اظهارنظری داشته باشد سراغ شما را می گیرد، این شما را خسته نمی کند؟

    چرا! گاهی وقت ها از بس تلفن زنگ می خورد احساس جنون به من دست می دهد، با من جوری رفتار می کنند مثل اینکه من خواهرم هم هستم. یعنی من همیشه فکر می کنم که من حق ندارم که جای آنها حرف بزنم! زنگ می زنند و می پرسند، چرا فروغ این را گفته، چرا بهمان کار را کرده! خب این را فروغ باید جواب بدهد، من که فروغ نیستم، در عین حال فروغ هم هستم، من هم افتخار آنها را دارم، هم گاهی بی نهایت اندوهگین و خسته ام!

    به فضای سیاسی بعد از انقلاب بر گردیم، یعنی زمانی که خانواده فرخ زاد زیر رادیکال قرار گرفت؟

    درست است، مثلا در همان سه چهار سال اول من مجبور بودم که نامم را پنهان کنم، حتی فامیل های نزدیک پدرم که تفرشی هستند رابطه شان را با ما قطع کردند و چهره های دیگری از خودشان نشان دادند که البته بعد از 5-6 سالی تک تک شرم زده و پشیمان بازگشتند. اما من به اخلاق خانوادگی مان یعنی سمج بودن رو آوردم و علیرغم اینکه کارم را از دست دادم و در حالی که مادرم مریض شده بود و پدرم سکته کرده بود روی پای خودم ایستادم و زندگی را دوباره ساختم.

     پس از چند سال نگاه ها عوض شد و دوباره همه با ما خوب شدند، آنها که بریده بودند دوباره به ما بازگشتند و خیلی محبوبیت زیادی میان مردمی بود که با خوبی شان دوباره من و خانواده ام را سرافراز کردند و امروز با قاطعیت می گویم که به واسطه علاقه مردم، من امروز بسیار خوشبختم. و از این او خدا را شاکر هستم که محبت مردم را به من و خانواده ام اعطا کرده است.

    همانطور که گفتید فضای فرهنگی کشور کم کم به سمتی رفت که دوباره محبوبیت خانواده فرخزاد را رسانه ای کرد، یعنی از سال های 75- 76 شاهد بودیم که آثار شما و فروغ مجددا نشر پیدا کرد، این فضا را چگونه ارزیابی می کنید؟

    من اهل تفاخر نیستم، اما باور کنید که کتاب های من و فروغ را روی دست می بردند و چاپ های مداوم می خورد!

    خب این فضای خوب فرهنگی پیش رفت تا سال 84، اما به یکباره همه چیز عوض شد؟

    آخرین کتابم «مهره مهر» سال 84 چاپ شد و پس از آن بود که دیگر کتاب های من و فروغ تجدید چاپ نشد، چرا که می گفتند که کتاب ها دوباره باید بازبینی شود و جرح و تعدیل شود که از نظر من امری محال است! البته شاید اگر من پافشاری کنم و بروم آنجا مجوز بدهند، اما من دلیلی برای اینکار نمی بینم، من کار خودم را می کنم و به ناشر می سپارم، که البته ارشاد هم مجوز نمی دهد!

    کتاب های فروغ هم چند سالی است که منتشر نمی شود، درست است؟

    دقیقا، حتی باقیمانده کتاب های فروغ  و یا هر کتابی که به فروغ مربوط می شد را هم از نمایشگاه کتاب امسال جمع کردند، هر کتابی که از فروغ در بازار هست به قبل از سال 84 و زمان دولت قبلی باز می گردد. در واقع ما را بایکوت کرده اند! البته در خارج از ایران، هم کتاب های من و هم  کتاب های فروغ بارها چاپ می شود اما صادقانه بگویم اصلا به من نمی چسبد! چرا که شما وقتی کتابی را می نویسید دوست دارید در وطن خودتان منتشر شود و مثلا مردم بگویند این کتاب را برای چه نوشته ای، یا فلان ضعف را دارد، خوب است یا بد است!

    هفته نامه چلچراغ

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    اردشیر جانی 1 سال قبل
    0

    فریدون روحت شاد

    ناشناس 1 سال قبل
    2

    3

    مهدی 2 سال قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید