در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    دست معلم از وقب حیوان روان شد فرود آمد لب را به اشاره صورت داد

    1 بازدید

    دست معلم از وقب حیوان روان شد فرود آمد لب را به اشاره صورت داد را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    فارسی (1) دهم | سهراب سپهری

    ◙ زنگ نقّاشی بود، دلخواه و روان بود. خشکی نداشت. به جد گرفته نمی‌شد. خنده در آن روا بود. «صاد» معلمّ ما بود؛ آدمی افتاده و صاف .سالش به چهل نمی‌رسید .دور نبود. صورتک به رو نداشت. کارش نگارنقشۀ قالی بود و در آن دستی نازک داشت. نقش بندی اش دلگشا بود و رنگ را نگارین می‌ریخت .آدم در نقشه اش نبود و بهتر که نبود. در پیچ و تاب عرفانیِ اسلیمی، آدم چه کاره بود؟!

    قلمرو زبانی: دلخواه و روان بود: دوست داشتنی بود و زود می گذشت / خشکی نداشت: خسته کننده نبود / به جد گرفته نمی‌شد: جدی گرفته نمی شد / روا: جایز / صورتک: نقاب / افتاده: فروتن / صاف: پاکدل / نگار نقشه: نقاشی / نازک: ظریف / دست: مجاز از نگارگری / نقش بندی: نقاشی / دلگشا: دوست داشتنی / رنگ را نگارین می‌ریخت: خوب رنگ آمیزی می‌کرد / عرفانی: خداشناسی / اسلیمی: ممال اسلامی / قلمرو ادبی: خشکی نداشت: حس آمیزی/ معلم دور نبود: کنایه از اینکه صمیمی بود / صورتک به رو نداشت: کنایه از اینکه صادق و ساده بود

    بازگردانی: زنگ نقّاشی بود، دوست داشتنی و زودگذر بود. خسته کننده نبود. جدی گرفته نمی‌شد. خنده در آن جایز بود. صاد معلمّ ما بود؛ آدمی فروتن و پاکدل. سالش به چهل نمی‌رسید. با ما صمیمی بود. یکرنگ و یکدل بود. کارش نگارنقشۀ قالی بود و در آن مهارت داشت. نقاشی اش دلگشا بود و رنگ آمیزی اش بسیار خوب بود. آدم نقاشی نمی کرد و بهتر که انسان را نقاشی نمی کرد. در پیچ و تاب عرفانیِ نقشه مینیاتور، آدم نباید باشد؟!

    پیام:

    ◙ معلمّ، مرغان را گویا می‌کشید؛ گوزن را رعنا رقم می‌زد؛ خرگوش را چابک می‌بست؛ سگ را روان گَرته می‌ریخت؛ امّا در بیرنگ اسب حرفی به کارش بود و مرا حدیثی از اسب پردازی معلمّ در یاد است.

    قلمرو زبانی: گویا: سخن گوینده / رعنا: قد بلند / می‌بست: نقاشی می‌کرد / گرته: گرده، پودر / بیرنگ: طراحی / حدیث: رخداد / قلمرو ادبی: گرته می‌ریخت: کنایه از اینکه رونوشت می‌گرفت، طراحی می‌کرد / حرفی به کارش بود: کنایه از اینکه ماهر نبود /

    بازگردانی: معلمّ، مرغان را زنده می‌کشید؛ گوزن را زیبا رقم می‌زد؛ خرگوش را زنده و زرنگ نقاشی می کرد؛ سگ را خوب طراحی می کرد؛ امّا در طراحی اسب توانمند نبود و من داستانی از اسب کشیدن معلمّم در یاد دارم.

    پیام:

    ◙ سال دوم دبیرستان بودیم .اوّل وقت بود و زنگ نقّاشی ما بود .در کلاس نشسته بودیم و چشم به راه معلم. «صاد» آمد. بر پا شدیم و نشستیم .لوله ای کاغذ زیر بغل داشت .لوله را روی میز نهاد .نقشۀ قالی بود و لابد ناتمام بود . معلمّ را عادت بود که نقشۀ نیم کاری با خود به کلاس آورد و کارش پیوسته همان بود: به تختۀ سیاه با گچ طرح جانوری می‌ریخت؛ ما را به رونگاری آن می‌نشاند و خود به نقطه چینی نقشۀ خود می‌نشست.

    قلمرو زبانی: لابد: احتمالا / رونگاری: کپی کردن / قلمرو ادبی: چشم به راه: کنایه از منتظر بودن / نقطه چینی: کنایه از نقاشی کردن /

    بازگردانی: سال دوم دبیرستان بودیم. اوّل وقت بود و زنگ نقّاشی ما بود. در کلاس نشسته بودیم و منتظر آموزگارمان بودیم. او آمد. بلند شدیم و نشستیم. لوله ای کاغذ زیر بغل داشت. لوله را روی میز نهاد. نقشۀ قالی بود و حتما ناتمام بود. معلمّ ما عادت داشت که نقشۀ نیم کاری را با خود به کلاس می آورد و کارش پیوسته همان بود: به تختۀ سیاه با گچ طرح جانوری می‌کشید و ما را به رونگاری آن می‌نشاند و خودش به نقطه چینی نقشۀ خودش می‌پرداخت.

    پیام:

    ◙ معلمّ پای تخته رسید؛ گچ را گرفت؛ برگشت و گفت:»خرگوشی می‌کشم تا بکشیدشاگردی از درِ مخالفت صدا برداشت خرگوش نه و شیطنت دیگران را برانگیخت. صدای یکیشان برخاست» :خسته شدیم از خرگوش، دنیا پُرِ حیوان است «و از ته کلاس شاگردی بانگ زد اسب و تنی چند با او هم صدا شدند «اسب، اسب» و معلمّ مشوّش بود .از درِ ناسازی صدا برداشت چرا اسب به درد شما نمی‌خورد. پی بردیم راه دست خودش هم نیست و این بار اتاق از جا کنده شد. همه با هم دم گرفتیم: «اسب، اسب».

    قلمرو زبانی: برانگیخت: تحریک کرد / مشوش: نگران و پریشان / ناسازی: مخالفت / تنی چند: چند نفر / به درد ... نمی‌خورد: مناسب نیست / پی بردیم: فهمیدم / دم گرفتیم: هم صدا شدیم / قلمرو ادبی: راه دست خودش: کنایه از اینکه مشکل است / اتاق: مجاز از دانش آموز

    بازگردانی: معلمّ پای تخته رسید؛ گچ را گرفت؛ برگشت و گفت:»خرگوشی می‌کشم تا بکشید شاگردی از سر مخالفت صدا برداشت و گفت خرگوش نه و شیطنت دیگران را برانگیخت. صدای یکیشان برخاست» :خسته شدیم از خرگوش، دنیا پُرِ حیوان است» و از ته کلاس شاگردی فریاد زد اسب و چند تن با او هم صدا شدند «اسب، اسب». معلمّ آشفته شد. از درِ ناسازی صدا برداشت چرا اسب به درد شما نمی‌خورد. پی بردیم راه دست خودش هم نیست و این بار شاگردان از جا کنده شدند و همه با هم همسخن شدیم: «اسب، اسب».

    پیام:

    ◙ معلمّ فریاد کشید ساکت و ما ساکت شدیم . معلمّ آهسته گفت: باشد اسب می‌کشم و طراحی آغاز کرد «صاد» هرگز جانوری جز از پهلو نکشید. خَلفِ صدق نیاکان هنرور خود بود و نمایش نیم رخ زندگان رازی در بر داشت و از سر نیازی بود .اسب از پهلو، اسبیِ خود را به کمال نشان می‌داد.

    قلمرو زبانی: خلف صدق: جانشین راست / هنرور: هنرمند / از سر: به خاطر / کمال نشان داد: کامل نشان داد / قلمرو ادبی:

    بازگردانی: معلمّ فریاد کشید ساکت و ما ساکت شدیم. معلمّ آهسته گفت: باشد اسب می‌کشم و طراحی را آغاز کرد. «صاد» هرگز جانوری جز از پهلو نکشید. جانشین شایسته نیاکان هنرور خودش بود. نمایش نیم رخ زندگان رازی در بر داشت و از سر نیازی بود. اسب از پهلو، اسبیِ خود را کامل نشان می‌داد.

    پیام:

    ◙ دست معلمّ از وَقب حیوان روان شد؛ فرود آمد. لب را به اشاره صورت داد. فکّ زیرین را پیمود و در آخُره ماند؛ پس بالا رفت، چشم را نشاند؛ دو گوش را بالا برد؛ از یال و غارِب به زیر آمد؛ از پستی پشت گذشت؛ گُرده را برآورد؛ دُم را آویخت؛ پس به جای گردن بازآمد. به پایین رو نهاد؛ از خمِ کتف و سینه فرارفت و دو دست را تا فراز کُلهّ نمایان ساخت .سپس شکم را کشید و دو پا را تا زیر زانو گرته زد. از کار بازماند .دستش را پایین برد و مردّد مانده بود .صورت از او چیزی می‌طلبید؛ تمامت خود را می‌خواست.
    قلمرو زبانی: وقب: هر فرورفتگی / فرود: پایین آمد / فک: آرواره / پیمود: طی کرد (بن ماضی: پیمود، بن مضارع: پیما) / یال: موی گردن اسب / غارب: میان دو کتف / آخره: قوس زیر گردن /  گرده: پشت، بالای کمر / فرا رفت: بالا رفت / بازآمد: بازگشت / کله: برآمدگی پشت اسب / گرته زد: طراحی کرد / از کار بازماند: کار را ول کرد / مردد: دودل / قلمرو ادبی:
    بازگردانی: دست معلمّ از فرورفتگی کمر حیوان روان شد؛ فرود آمد. لب را به اشاره صورت داد. فکّ زیرین را پیمود و در قوس زیر گردن اسب ماند؛ سپس بالا رفت، چشم را نشاند؛ دو گوش را بالا برد؛ از یال و غارِب به زیر آمد؛ از پستی پشت گذشت؛ گُرده را برآورد؛ دُم را آویخت؛ پس به جای گردن باز آمد. به پایین رو نهاد؛ از خمِ کتف و سینه بالارفت و دو دست را تا فراز کُلهّ نمایان ساخت. سپس شکم را کشید و دو پا را تا زیر زانو طراحی کرد. از کار بازماند. دستش را پایین برد و مردّد مانده بود. صورت از او چیزی می‌طلبید؛ می گفت من را تمام کن.
    پیام:
    ◙ کُلۀّ پاها مانده بود، با سُم‌ها، و ما چشم به راه آخرِ کار و با خبر از مشکلِ «صاد». سراپایش از درماندگی اش خبر می‌داد، امّا معلمّ درنماند. گریزی رندانه زد که به سود اسب انجامید؛ شتابان خطهایی درهم کشید و علفزاری ساخت و حیوان را تا ساق پا به علف نشاند. شیطنت شاگردی گُل کرد؛ صدا زد حیوان مچ پا ندارد، سم ندارد؛ و معلمّ که از مَخمصه رَسته بود، به خونسردی گفت: در علف است؛ حیوان باید بچرد.
    معلمّ نقّاشی مرا خبر سازید که شاگرد وفادار حقیرت، هر جا به کار صورتگری درمی‌ماند، چارۀ درماندگی به شیوۀ معلمّ خود می‌کند.

    قلمرو زبانی: و ما چشم ... مشکلِ «صاد»: حذف به قرینه لفظی / گریز زدن: خلاص شدن / انجامیدن: به پایان رسیدن / درنماند: گیر نیفتاد / رندانه: زیرکانه / مخمصه: تنگنا، بدبختی و غم بزرگ، گرفتاری / رستن: نجات یافتن(بن ماضی: رست، بن مضارع: ره) / گل کردن: شکفت / خون سردی: آرامش / حقیر: ناچیز / صورتگری: نقاشی چهره / قلمرو ادبی: گل کردن: استعاره مکنیه
    بازگردانی: برآمدگی پاها با سُم‌ها مانده بود، و ما منتظر آخرِ کاربودیم  و با خبر از مشکلِ «صاد». سراپایش از درماندگی اش خبر می‌داد، امّا آموزگار درنماند. زیرکانه از این تنگنا خلاص شد این به سود اسب انجامید؛ شتابان خطهایی درهم کشید و علفزاری را نقاشی کرد و حیوان را تا ساق پا در علف نشاند. شیطنت شاگردی شکفت و فریاد زد حیوان مچ پا ندارد، سم ندارد؛ و معلمّ که از تنگنا رَسته بود، با خونسردی گفت: در علف است؛ حیوان باید بچرد.
    معلمّ نقّاشی مرا خبر کنید که شاگرد وفادار حقیرت، هر جا در کار صورتگری درمی‌ماند، چارۀ درماندگی اش را به شیوۀ معلمّ خود می‌کند.
    پیام:

    اتاق آبی، سهراب سپهری

    منبع مطلب : jafarisaeed.blogfa.com

    مدیر محترم سایت jafarisaeed.blogfa.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    درس 17 ادبیات 1

    درس هفدهم

    «سهراب سپهری» شاعر و نقاش مشهور معاصر «1307-13599ش» درکاشان دیده به جهان گشود. شعراو ساده و بی‌آلایش و لبریز از مفاهیم عرفانی است. سپهری با فرهنگ مشرق زمین آشنایی فراوان داشت و نقاشی های او نیز هم چون شعرش زیبا و عمیق و چشم نواز است.آنچه می خوانید برگرفته از کتاب «اتاق آبی» است که سپهری آن را در واپسین سال‌های زندگی خود نوشته است.

    کلاس نقاشی

    معلم مرغان را گویا می کشید، گوزن را رعنا رقم میزد، خرگوش را چابک می بست. سگ را روان گرته می ریخت اما در بیرنگ اسب حرفی به کارش بود و مرا حدیثی از اسب پردازی معلم در یاد است:

    که معلم فریاد کشید: «ساکت»! و ما ساکت شدیم. و معلم آهسته گفت: «باشد، اسب می کشم». و طراحی آغاز کرد. «صاد» هرگز جانوری جز از پهلو نکشید. خلف صدق نیاکان هنرور خود بود و نمایش نیم رخ زندگان رازی در برداشت و از سرنیازی بود. اسب ازپهلو، اسبی خود را به کمال نشان می داد.

    معلم نقاشی مراخبر سازید که شاگرد وفادار حقیرت هرجا به صورتگری در می ماند،چاره ی درماندگی به شیوه ی معلم خود می کند.

    توضیحات:

    1. رنگ را به زیبایی و هنرمندانه به کار می برد.

    2. برای انتقال تصویر گرته برداری «گرده برداری» آن است که با خاکه ی زغال تصویر چیزی را طرح کنند.

    3.جای حرف داشت؛ مشکل داشت.

    4. ما را به کشیدن از روی آن طرح موظف می کرد.

    5. کنایه از اینکه در آن کار مهارت نداشت.

    6.در سنت نگارگری شرق به دلیل انتخاب زاویه ی ساده معمولا نقش ها از پهلو کشیده می شد.

    7.جانشین راستین.کشیدن اسب ازنیم رخ زیباتر است و تناسب اندام حیوان را بهتر نشان می دهد.

    خودآزمایی:

    1. چند اصطلاح نقاشی را که نویسنده در متن آورده است، بیابید. گرته ریختن، نقطه چینی، نقش بندی، طرح و طراحی.

    2. در کدام قسمت از این متن، می توان نشانه های شاعری نویسنده رایافت؟ معلم مرغ ها را گویا می کشید؛ گوزن را رعنا رقم می زد؛ خرگوش را چابک می بست. سگ را روان گرته می ریخت اما دربیرنگ اسب حرفی به کارش بود.

    3. یکی از ویژگی های بارز این نوشته رابیان کنید. صمیمیت، صداقت، کوتاهی جمله ها، سادگی نثر نویسنده.

    4. با راهنمایی معلم خود تحقیق کنید چرا در نگاری اسلیمی از نقش آدمی استفاده نمی شود؟ نقاشی از پیکر و صورت انسان خصوصا درمکان های مذهبی رایج نبوده است.. دو کنایه در درس پیدا کنید.

    6. از نظر نویسنده، کلاس درس در مقایسه با سایر درس ها چه ویژگی هایی داشت؟ زنگ نقاشی، دل خواه و روان بود. خشکی نداشت . به جد گرفته نمی شد. خنده درآن روا بود.

    معنی واژگان:

    دل خواه : باب میل

    خشکی نداشت : رسمی نبود.

    جد: جدی

    خنده درآن روا بود: به راحتی درآن می خندیدیم.

    معلم دور نبود.«صورتک به رو نداشت»: معلم با ما صمیمی بود و کلاس خسته کننده نبود. «بداخلاق نبود.»          صورتک: نقاب

    درآن دستی نازک داشت: کنایه از ماهر بودن.

    رنگ را نگارین می ریخت: رنگ را هنرمندانه به کار می برد.

    اسلیمی: «ممال»=اسلامی

    دل گشا: کنایه از زیباگویا: آشکار

    رعنارقم می زد: زیبا نقاشی می کرد .

    چابک: سریع

    روان گرته می ریخت: ساده می کشید.

    دربیرنگ اسب حرفی به کارش بود: درطرح اولیه مشکلی داشت.

    پیوسته: همیشه

    ما را به رونگاری آن می نشان: مارا به کشیدن از روی طرح موظف می کرد.

    نقشه: قالی

    به نقطه چینی نقشه ی خود می نشست:خودش به نقطه چینی قالی می پرداخت.

    ناسازی: مخالفت

    مشوش: پریشانخلف صدق: جانشین راستین          

    خلف صدق نیاکان هنرور خود بود: جانشین راستین هنرمند خود بود.

    از سر نیازی بود: از روی بی نیازی ضرورت بود.

    پهلو: نیم رخ

    اسبی خود را به کمال نشان می داد: خودش را کامل تر نشان می داد. «تناسب اندام را بهتر نشان می داد.»

    وقب: گودی اندام

    یال: موهای سراسب

    غارب: میان دو کتف گودی

    آخره:گردن

    نشاند: کشید

    گرده: کمرکله: برآمدگی پشت پای اسب

    مردد: شکاک

    تمامت خود رامی خواست: کام بودن خود را درخواست می کرد.

    رندانه: زیرکانه

    صورتگر: نقاش

    منبع مطلب : shahlamashali.blogfa.com

    مدیر محترم سایت shahlamashali.blogfa.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    نیما 2 ماه قبل
    0

    دست معلم

    مهدی 7 ماه قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید