توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    داستان حضرت موسی برای کودکان

    1 بازدید

    داستان حضرت موسی برای کودکان را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    خلاصه داستان کودکی بر آب از زبان حضرت موسی، آسیه و خواهر موسی

    خلاصه داستان کودکی بر آب از زبان حضرت موسی، آسیه و خواهر موسی

    خلاصه داستان کودکی بر آب از زبان حضرت موسی، آسیه و خواهر موسی

    داستان کودکی بر آب یکی از داستان‌های زیبای دینی است؛ داستانی که در آن به خواست خداوند، حضرت موسی نجات پیدا کرد و به پیامبری رسید. در این مطلب قصد داریم تا خلاصه داستان کودکی بر آب را از زبان حضرت موسی، آسیه و خواهر موسی برای شما نقل کنیم. با ما همراه باشید.

    خلاصه داستان کودکی بر آب از زبان حضرت موسی

    در این قسمت خلاصه داستان کودکی بر آب از زبان حضرت موسی بصورت خیالی خواهید خواند؛ زمانی که حضرت موسی طفل چند روزه‌ای بوده و این داستان برایش اتفاق می‌افتد.

    “مادرم در حال نوازش و شیر دادن به من بود که خواهرم سراسیمه به خانه آمد؛ او گفت مادر ماموران دارند تمام خانه‌ها را جستجو می‌کنند و می‌خواهند هر نوزاد پسری که وجود دارد از بین ببرند… مادر از شنیدن این خبر آشفته شد و مرا در آغوشش فشرد. تصور چنین چیزی برای هیچ مادری امکان پذیر نیست. پس از چند لحظه که آرام‌تر شد به خواهرم گفت: این یک آزمایش الهی است؛ ما موسی را به خداوند می‌سپاریم، او خود از موسی محافظت خواهد کرد.

    پس بصورت مخفیانه، کوچه‌ها را پشت سر گذاشتند و رودخانه نیل رسیدند. خواهرم به همراه خود یک جعبه کوچک آورده بود؛ مادرم مرا برای بار آخر بوسید و در جعبه قرار داد و به آرامی به رود سپرد. خواهرم را می‌دیدم که مرا دنبال می‌کرد… ولی از یکجا به بعد دیگر او را ندیدم…

    در حالی که در رود نیل در حرکت بودم به یکباره دیدم که فردی شنا کنان به من رسید و جعبه‌ای که در آن بودم را از آب گرفت. نمی‌دانستم داستان از چه قرار است… به یکباره دیدم که زن و مردی با لباس‌های زیبا در حال تماشا کردن من هستند. از خنده روی صورت زن فهمیدم که او از من خوشش آمده و آن مرد با صورت عبوس از دیدن من عصبانی شده است…

    آن زن مرا در آغوش گرفت و از همسر خود خواست که مرا برای خود داشته باشد… زمان زیادی نگذشت که مادر واقعی خودم را دوباره دیدم و شد آنچه شد…

    خلاصه داستان کودکی بر آب از زبان حضرت موسی

    خلاصه داستان کودکی بر آب از زبان خواهر موسی

    خواهر حضرت موسی (ع) که در کوچه با دوستانش در حال بازی بود به یکباره هجوم ماموران حکومتی به کوچه‌های شهر را دید؛ در حالی که آشفته شده بود خود را به پشت دیواری رساند و به حرف‌های ماموری که بر روی اسب خود سوار بود و داشت با یکی از کاسبان حرف می‌زد گوش داد…

    مامور: “ما از طرف فرعون بزرگ دستور داریم تا تمام خانه‌های شهر را جستجو کنیم و هر نوزاد پسری که تازه به دنیا آمده را به قتل برسانیم…”

    خواهر موسی که با شنیدن این حرف دلش به یکباره فرو ریخت، با تمام توان به سمت خانه دوید. تا به خانه رسید با صدای بلند مادرش را صدا زد. مادر آشفته شد و به پیشوازش دوید.

    خواهر موسی داستان را برای مادرش تعریف کرد. مادر که با شنیدن این خبر غمگین شد به دخترش گفت، دختر عزیزم ما برای نجات جان موسی یک راه حل بیشتر نداریم و آن اینکه او را به رودخانه نیل بسپاریم؛ خداوند حافظ او خواهد بود.

    مادر آخرین شیرش را به موسی داد و به همراه خواهر موسی و بصورت مخفیانه خود را به رودخانه رساندند.

    خواهر موسی: خدایا مراقب برادرم باش؛ ما او را به تو می‌سپاریم…

    ادامه داستان را از زبان خواهر موسی خواهید خواند…

    به همراه مادرم موسی را داخل یک جعبه گذاشتیم و او را به رودخانه سپردیم. تا جایی که می‌توانستم به دنبال جعبه دویدم ولی از یکجایی به بعد جعبه از چشمانم دور شد؛ آنقدر دور شد که دیگر آن را ندیدم. ناراحت به خانه برگشتیم. اما من می دانستم که خداوند حافظ برادارم خواهد بود. من از مهر خداوند ناامید نشدم.

    خلاصه داستان کودکی بر آب از زبان خواهر حضرت موسی

    بعد از ظهر که دوباره از خانه بیرون رفتم دیدم که عده‌ای از ماموران بطور ترسناکی تمام خانه‌ها را جستجو می‌کنند… به سمت میدان شهر رفتم و کمی در آنجا قدم زدم که ناگهان دیدم عده‌ای مامور به سمت میدان نزدیک شدند و یکی از آن‌ها گفت: به دنبال زنی برای شیردهی به نوزادی در کاخ می‌گردیم؛ آیا کسی یک دایه‌ی جوان سراغ دارد؟ مردم که از این واقعه ترسیده بودند فقط با یکدیگر زمزمه می‌کردند. به یکباره جرقه‌ای در وجودم خورد و خودم را از لای جمعیت به نزدیک سرباز حکومت رساندم و به او گفتم من زنی را می‌شناسم؛ می‌توانم او را به شما معرفی کنم.

    سرباز کاخ به یکی از سربازانش دستور داد تا مرا همراهی کند و من آن زن را که مادرم بود به او نشان دهم.

    در حالی که من از جلو میدویدم و آن سرباز با اسبش با من به سمت خانه می‌آمد در ذهنم به این فکر می‌کردم که خدایا چه می‌شود اگر این نوزاد موسی‌ ما باشد… در همین حین به سمت خانه رفتیم و مادرم را در جریان قرار دادم. مادرم هم نور امیدی در دلش روشن شد…

    پس با هم به همراه آن سرباز به سمت کاخ رفتیم و زمانی که به کاخ رسیدیم و نوزاد را دیدیم، دست مادرم را محکم و از خوشحالی فشردم… ما به موسی خود رسیدیم و معجزه خداوند را دیدیم…

    خلاصه داستان کودکی بر آب از زبان آسیه

    سال‌ها بود که آروزی داشتن فرزندی را می‌کشیدم… چه می‌شد که من هم فرزندی داشته باشم تا بتوانم طعم شیرین مادری را تجربه کنم. آیا می‌شد خداوند این لطف را بر من کند؟…

    نمی‌دانم چه حکمتی در آن بود… یک روز که با فرعون در حاشیه رود نیل در حال قدم زدن بودیم به یکباره جعبه‌ای روی آب نظرمان را جلب کرد. از فرعون خواستم تا به ماموران دستور دهد آن جعبه را از آب بگیرند. فرعون گفت: چه اهمیتی دارد که در آن جعبه چیست؟ ولی من اصرار کردم و فرعون دستور داد تا جعبه از روی آب گرفته شود.

    مامورانی که آنجا بودند خود را به آب زدند و جعبه را گرفتند. وقتی جعبه را نزد ما آوردند، من و فرعون متعجب شدیم! بچه‌ای در جعبه بود که به ما لبخند می‌زد.

    فرعون که به تازگی خواب بدی دیده بود و تعبیر بدی در این مورد به او گفته بودند، آشفته شد و فریاد زد: مگر به شما نگفتم هیچ نوزاد پسری نباید زنده بماند؟ پس این چیست؟

    اما مهر بچه به دل من نشسته بود؛ پس از فرعون خواستم تا او را به من ببخشد. فرعون که مرا دوست می‌داشت، خواست مرا قبول کرد و از کشتن او منصرف شد…

    حال من یک نوزاد پسر زیبا داشتم که باید از او مراقبت می‌کردم؛ پس دستور دادم تا ماموران به میدان اصلی شهر بروند و برای شیر دادن به این نوزاد زیبا دایه‌ای پیدا کنند… پس شد آنچه شد…

    خلاصه داستان کودکی بر آب از زبان آسیه

    منبع:ستاره

    منبع مطلب : mihannovin.ir

    مدیر محترم سایت mihannovin.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    داستان حضرت موسی (ع) برای کودکان + تصاویر

    داستان حضرت موسی (ع) برای کودکان + تصاویر

    موسی (ع) از پیامبران اولوالعزم است که نام مبارک ایشان ۱۳۶ بار قرآن مجید ذکر شده است. داستان زندگی موسی (ع) حکایتی جالب و آموزنده است و بهتر است این داستان زیبا را برای کودکان در منزل و یا مهد کودک تعریف کنید.

    داستان حضرت موسی و داستان حضرت یونس و داستان حضرت نوح از زیباترین داستان های قرآنی هستند و بهتر است با تعریف کردن این داستان های زیبا و جذاب در مورد پیامبران الهی کودک خود را با دین اسلام و زندگی پیشوایان برتر ما آشنا کنید.

    داستان زیبا و جذاب حضرت موسی و فرعون

    داستان حضرت موسی با روایتی شیرین برای کودکان

    داستان زندگی پیامبران و امامان راهنمای مفیدی برای زندگی افراد در هر رده سنی هستند. داستان حضرت موسی مانند همه پیامبران الهی شنیدنی است و حضرت موسی با وجود ماجراها و اتفاق های زیادی که برایش پیش می آید دست از ارشاد مردم برنمی دارد.

    داستان زندگی موسی (ع) برای کودکان

    در ابتدای داستان حضرت موسی آمده است که فرعون پادشاه مصر بود و در زمان حکومت او ظلم و ستم در کشور مصر حکمفرما بود.

    داستان کودکی حضرت موسی

    شبی فرعون در خواب دید که آتشی از سوی شام به صورت شعله ور به طرف مصر آمد و این آتش همه باغ ها و کاخ ها و خانه های اشراف را سوزاند و همه را به دود و خاکستر تبدیل کرد فرعون در حالتی وحشت زده از خواب پرید و غم و اندوه زیادی سراسر وجود او را فراگرفت سپس دانشمندان تعبیر خواب را طلبید و برای آن ها خوابش را تعریف کرد یکی از آن ها به فرعون گفت: به زودی پسری متولد می شود که تو و حکومتت را از بین می برد. فرعون با شنیدن این حرف دستور داد تا هر نوزاد پسری که متولد می شود را بکشند.

    قصه حضرت موسی

    یوکابد مادر موسی هر روز نگران بود که آیا فرزندش بعد از متولد شدن از دست فرعون و جلادان زنده و سالم می ماند. سرانجام حضرت موسی متولد شد و خدا به مادر وی الهام کرد که به فرزندت شیر بده و هنگامی که هر وقت ترسیدی که فرزندت به دست جلادان کشته شود او را در رودخانه نیل بینداز و هرگز غمگین و نگران مشو زیرا ما او را به زودی به تو باز می گردانیم و موسی را از رسولان و پیشوایان دینی خود قرار می دهیم.

    قصه کودکی موسی

    مادر حضرت موسی او را در صندوقی قرار داد و در رودخانه نیل انداخت و امواج رودخانه نیل صندوق را با خود برد و مادر حضرت موسی به دخترش گفت که به دنبال صندوقچه برو و آن را پیگیری کن.

    داستان کودکی حضرت موسی (ع)

    خواهر موسی (ع) به دنبال صندوق به راه افتاد و آن را در نظر گرفت صندوقچه به نزدیکی کاخ فرعون رسید و یکی از خدمتکاران فرعون صندوقچه را از آب گرفت و نزد فرعون برد.

    پیدا کردن حضرت موسی توسط فرعون از رودخانه نیل

    فرعون با دیدن نوزاد به جلادان دستور داد تا او را بکشند ولی آسیه همسر فرعون که زنی مهربان و نیکوکار بود مانع کشتن نوزاد شد و خداوند علاقه و محبت موسی را در دل همسر فرعون قرار داد و او به فرعون پیشنهاد داد تا آن نوزاد را به فرزندی قبول کنند فرعون نیز پیشنهاد آسیه را پذیرفت.

    داستان قرآنی حضرت موسی

    طولی نکشید که آن ها احساس کردند نوزاد گرسنه است و نیاز به شیر مادر دارد فرعون به ماموران خود دستور دارد تا زنانی را برای شیر دادن از شهر به کاخ او بیاورند تا به کودک شیر دهند زنان شیرده زیادی به کاخ فرعون دعوت شدند تا به نوزاد شیر دهند ولی نوزاد شیر هیچ کدام از آن ها را نخورد و ماموران فرعون همچنان در جستجوی دایه ای برای حضرت موسی بودند که در نزدیکی کاخ به دختری برخورد کردند که خواهر حضرت موسی بود او به آن ها گفت که من زنی را می شناسم که می تواند به نوزاد شیر بدهد ماموران فرعوان با راهنمایی خواهر موسی نزد مادرش رفتند و مادر حضرت موسی را به کاخ فرعون آورند تا به نوزاد شیر دهد. سپس موسی را به او دادند و نوزاد با اشتیاق و میل زیاد شیر خورد همه حاضران خوشحال شدند و مادر موسی به مدت دو سال به فرزندش شیر داد تا زمان شیرخوارگی نوزاد به پایان رسید.
    سال ها به سرعت سپری می شدند و حضرت موسی به سنین جوانی رسید. حضرت موسی چند سال از عمر خود را خارج از سرزمین مصر در مدین سپری کرد و در این شهر با دختر حضرت شعیب ازدواج کرد و نزد شعیب زندگی کرد در آخرین سال سکونتش در مدین به شعیب گفت که من باید به سرزمین خودم برگردم و با مادر و خویشاوندانم دیداری تازه کنم در این زمان که در نزد شما بودم چیزی دارم و یا نه؟ شعیب به او گفت: امسال هر گوسفندی که زایید و بچه اش ابلخ بود ما تو باشد.

    داستان زندگی حضرت موسی برای کودکان

    از قضا در آن سال همه گوسفندان ابلخ زاییدند و حضرت شعیب نیز عصایی را به موسی هدیه داد و موسی اساسیه زندگی و عصا و گوسفندان را برداشت و به همراه خانواده خود به سوی مصر به راه افتاد. در راه مصر خداوند موسی را به پیامبری خود برگزید و به او ماموریت داد تا بنی اسرائیل را از ظلم فرعون نجات دهد.

    هجرت حضرت موسی از مدین به مصر

    سرانجام موسی به مصر نزدیک شد و خداوند به هارون برادر موسی آمدن موسی را الهام کرد و هارون نیز به استقبال برادر خود رفت و در نزدیکی دروازه مصر با موسی ملاقات کرد و دو بردار همدیگر را در آغوش کشیدند و باهم وارد مصر شدند و موسی به دیدن مادرش رفت و برادرش را از نبوت خود مطلع کرد و بعد با بنی اسرائیل دیدار کرد و به آن ها فرمود: من از طرف خداوند یکتا به سوی شما آمده ام تا همه شما را به پرستش خداوند یکتا دعوت کنم و قوم بنی اسرائیل نیز موسی (ع) را پذیرفتند و بعد از مدتی موسی و برادرش هارون نزد فرعون رفتند و فرعون را به خداپرستی دعوت کردند ولی فرعون نپذیرفت. موسی به فرعون گفت: اگر من معجزه آشکاری را برای شما بیاورم آیا به خدای یکتا ایمان می آورید, فرعون به او گفت اگر راست می گویی معجزه ات را بیاور و فرعون جادوگران را فراخواند تا موسی را بترسانند. تعداد جادوگران زیاد بود و در شعبده بازی مهارت زیادی داشتند آن ها چیزهایی را به صورت اژدها و مار در آورند و همه تماشاچیان مات و مبهوت شدند در این زمان بود که حضرت موسی عصای خود را به روی زمین انداخت و به اراده خواوند عصای موسی به شکل اژدهایی بزرگ تبدیل شد و همه مارها و اژدهای جادوگران را بلعید همه ساحران با دیدن قدرت زیاد خدا به سجده افتادند و به فرعون گفتند که ما به خدای موسی ایمان آوردیم.

    مار شدن عصای حضرت موسی

    بعد از پیروزی موسی ظلم و ستم فرعون بیشتر شد و سرانجام حضرت موسی تصمیم گرفت تا به همراه پیروان خود از مصر به سوی فلسطین هجرت کند و موسی و پیروانش شبانه از شهر مصر خارج شدند و فرعون نیز با سپاهیانش به تعقیب آن ها رفت تا به دریا رسیدند قوم بنی اسرائیل نمی دانستند که چه کنند در این هنگام بود که خداوند مهربان به حضرت موسی وحی کرد که با عصایت به دریا بزرن و برای پیروانت راهی خشک را بگشا و حضرت موسی با عصایش به دریا زد و نگهان دریا شکافته شد و آب دریا به روی هم قرار گرفت و راه خشکی برای عبور قوم بنی اسرائیل باز شد و موسی و پیروانش به راحتی و به سلامت از دریا عبور کردند و بعد از عبور آن ها خداوند فرعون و سپاهیان او را در دریا غرق کرد.
    در داستان حضرت موسی آمده است که حضرت موسی به دستور خداوند مدتی را به کوه تور رفت تا در آن کوه از خدا دستور بگیرد خدواند در کوه تور دستورات کتاب تورات را برای ارشاد مردم به حضرت موسی آموخت و سپس خداوند به موسی فرمود: ما قوم تو را در زمان نبودت آزمایش کردیم و سامری آن ها را گمراه کرد. زمانی که موسی به سوی قوم بنی اسرائیل بازگشت فهمید که سامری آن ها را فریب داده است و قوم بنی اسرائیل به پرستش گوساله روی آورده اند حضرت موسی با دیدن این اوضاع دست هایش را به سوی خدا بلند کرد فرمود: ” خدایا من فقط اختیار دار خود و برادرم هارون هستم پس میان من و این مردم به حق داوری کن سپس خداوند به حضرت موسی وحی کرد که قوم بنی اسرائیل را رها کن تا به مدت چهل سال در این بیابان سرگردان بمانند و بدین ترتیب به خواست خدا قوم بنی اسرائیل به مدت ۴۰ سال در بیابان ها سرگردان بودند و این سرنوشت کسانی است که از اطاعت و بندگی خدا دور می شوند.

    داستان زیبا و خواندنی حضرت موسی

    در این مطلب داستان حضرت موسی برای کودکان را به همراه تصاویر مشاهده کردید که امیدواریم از مطالعه این داستان زیبا نهایت لذت را برده باشید, در صورت تمایل می توانید برای مشاهده انواع قصه های کودکانه به بخش داستان کودک مجله آرگا مراجعه کنید.

    منبع : آرگا

    منبع مطلب : arga-mag.com

    مدیر محترم سایت arga-mag.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    خلاصه ای از زندگینامه و معجزات حضرت موسی(ع)

    خلاصه ای از زندگینامه و معجزات حضرت موسی(ع)

    حضرت موسی (ع) از پیامبران اولوالعزم بود

    زندگی نامه حضرت موسی (ع)

    حضرت موسی (ع) از پیامبران اولوالعزم و ملقب به کلیم الله است. وی پیامبر و رهبر قوم یهود بود که آنها را از مصر و از اسارت مصریان بیرون آورد. خداوند توسط وی دین یهود را در کوه طور سینا به بنی اسرائیل ارزانی داشت. اسم پدرش بر مبنای تورات عمرام است که در عربی بصورت عمران در آمده است. اسم مادر موسی را هم یوکابد یا یوکبد نوشته اند.
    زمان بعثت حضرت موسی (ع) در قرنهای 13 تا 15 قبل از میلاد مسیح بوده است. نام حضرت موسی (ع) 136 بار در قرآن مجید ذکر شده و در بیست سوره از او سخن گفته شده است.


    قسمتی از زندگی موسی با استناد به آیات قرآن نقل میشود :
    فرعون مصر خوابی دیده بود که طفلی در بنی اسرائیل به جهان خواهد آمد که حکومت وی را نابود خواهد ساخت. بدین ترتیب فرمان داده بود تمامی ی فرزندان پسر بنی اسرائیل را موقع تولد بکشند.


    مادر موسی او را از بیم کشته شدن بر اساس الهام الهی در صندوقی گذاشت و در رود نیل انداخت. آسیه همسر فرعون او را مشاهده کرد و از آب گرفت. موسی به دستور الهی هیچ پستانی به دهان نمی گرفت تا این که مریم خواهر موسی، مادرش را بعنوان دایه به خاندان فرعون معرفی کرد. بدین ترتیب موسی در خاندان فرعون ولی در دامن مادر خودشپرورش یافت. موسی در نوجوانی، در سانحه ای، موقع دفاع از مردی از بنی اسرائیل یک قبطی را به ضرب مشت کشت. بعد از مصر به مدین گریخت، در آن جا به منزل شعیب راه یافت و با دختر حضرت شعیب (ع) ازدواج کرد.

     شکافتن دریا و عبور بنی اسرائیل از آن از معجزات حضرت موسی (ع) می باشد

    شعیب مهر دخترش را ده سال خدمت موسی در منزل آنان قرار داد. موسی بعد از پایان دوره خدمتگزاری اش، با همسرش، صفورا، عازم مصر شد. در وادی ایمن طور، در شبی سرد که راه گم کرده بود، با دیدن نور تجلّی الهی، هدایت یافت و به رسالت مبعوث شد. وی مأموریت یافت به مصر برود و فرعون را به توحید و پرستش کردن دعوت کند. وی از خداوند تقاضا کرد که برادر کاردان و سخنورش، هارون (ع) ، را هم به دستیاری وی در انجام رسالت بگمارد، و خداوند پذیرفت. موسی در برابر فرعون آیات و معجزه های زیادی آشکار کرد که در زیر به آنها اشاره خواهد شد.


    معجزات نه گانه حضرت موسی( ع)
    انداختن عصا و تبدیل شدن آن به اژدها، خنثی نمودن سحر ساحران دربار فرعون، روشن شدن و درخشندگی در بین انگشتان آن حضرت( ع) موقع بیرون آوردن دست از گریبان، غرق شدن فرعونیان در رود نیل و نجات پیروان حضرت موسی( ع) از رود نیل، زدن عصا بر سنگ در بیابان و جوشیدن چشمه‏ های آب به اذن خداوند، ارسال طوفان، ملخ، شپش، قورباغه ‏ها، تبدیل شدن آب ها به خون، گذاشتن کوه طور بر سر یهود، رفع لکنت زبان آن حضرت( ع) ؛ سایه افکندن ابر بر سر بنی اسرائیل ؛ زنده شدن ماهی حضرت موسی و همراه وی و حرکت در دریا؛ نزول من و سلوی از طرف خداوند بر قوم بنی اسرائیل ؛ زنده کردن مقتول بنی اسرائیل؛ خشکسالی و کم شدن ثمرات.

    گردآوری: بخش مذهبی بیتوته

    منبع مطلب : www.beytoote.com

    مدیر محترم سایت www.beytoote.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 12 ماه قبل
    0

    خات تا خنهحالد

    عخخاه

    امیر 1 سال قبل
    0

    واقعا سخته که بچه یک نفر کشته بشه اگه به میگفتند بچه ها میمیرند چه کار میکردیم.

    مهدی 2 سال قبل
    -1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    1
    بارین 1 ماه قبل

    نه داستان موسی خوب است

    برای ارسال نظر کلیک کنید