توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    داستان آرش کمانگیر به زبان ساده

    1 بازدید

    داستان آرش کمانگیر به زبان ساده را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    داستان آرش کمانگیر برای کودکان با متن ساده و روان

    داستان آرش کمانگیر برای کودکان با متن ساده و روان

    داستانهای شاهنامه ای از انواع قصه های زیبا و جالب هستند که برای کودکان با زبانی ساده بازنویسی شده اند و اگر شما تمایل دارید بچه ها را با شخصیت های درون شاهنامه آشنا سازید بهتر است قصه آرش کمانگیر و سایر قصه های شاهنامه را برای کودکان بازگو کنید.

    داستان آرش کمانگیر با زبانی ساده برای کودکان

    قصه آرش کمانگیر، داستان رستم و سهراب و … از جمله داستان های شاهنامه هستند که به زبان کودکان نیز نوشته شده اند و شما می توانید این داستان های کودکانه را برای سرگرم کردن بچه ها در مهدکودک و پیش دبستانی و منزل بخوانید.

    قصه آرش کمانگیر

    قصه کودکانه آرش کمانگیر

    قصه آرش کمانگیر درباره جنگ بین ایران و تورانیان است که در این جنگ تعدادی از تیراندازهای ایرانی کشته شدند و کشور ما توسط دشمنان فتح شد و در این بین آرش داوطلب شد تا برای تعیین مرز ایران و تورانی ها تیری را پرتاب کند و او به بلندترین نقطه کوه البرز رفت و با همه توان خود تیری را پرتاب کرد. در ادامه جزئیات قصه آرش کمانگیر را گردآوری کرده ایم که امیدواریم این قصه مورد توجه بچه های دوست داشتنی قرار بگیرد.

    قصه آرش کمانگیر

    داستان آرش کمانگیر 

    یکی بود یکی نبود افراسیاب پادشاه تورانیان به ایران حمله کرده بود. ایرانیان همه ناراحت و غمگین بودند. افراسیاب در تخت شاهی اش نشسته بود که یکی از خدمتکارنش آمد و به افراسیاب گفت من فکری دارم تا مرز ایران و توران مشخص شود : یکی از ایرانیان تیری پرتاب می کند تیر هرجا که نشست آنجا مرز ایران و توران خواهد شد و ایران کشوری کوچک خواهد شد مگر یک تیر تا کجا خواهد افتاد ؟ افراسیاب این پیشنهاد را پذیرفت. وقتی این خبر به گوش ایرانیان رسید همه در غم و اندوه فرو رفتند.

    داستان زیبا آرش کمانگیر

    « آخرین فرمان ،آخرین تحقیر ،…
    مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
    گر به نزدیکی فرود آید ،
    خانه هامان تنگ ،
    آرزومان کور…
    ور بپرد دور ،
    تا کجا؟… تا چند؟…
    آه… کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟…»

    داستان زیبا شاهنامه

    هیچ کس حاضر به این کار نبود تا اینکه … پهلوانی بزرگ به نام آرش حاضر به این کار شد و گفت من این تیر را به پرواز در می آورم . رو به مردم کرد و گفت:«ای مردم من هیچ بیماری و مشکلی ندارم ولی من بعد از پرواز این تیر جانم را از دست خواهم داد زیرا چاره این کار زور و پهلوانی نیست.
    جان من با این تیر می رود تا این تیر به این زودی ها از پرواز ننشیند. بعد سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت :
    « درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود! که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.»
    من به صبح راستین قسم  می خورم … به آفتاب قسم می خورم …. که جان خودم را در تیر کنم.
    دیگر همه ساکت شدند. نفس هایشان را در سینه حبس کردند. کودکان بر بام بودند. دختران در کنار روزن نشسته بودند و گردنبند هایشان را در مشت فشار می دادند. مادران غمگین کنار در ایستاده بودند آرش به سوی کوه دماوند قدم برداشت و دشمنان همان طور که به او می خندیدند راه باز کردند و آرش به قله رسید. چند نفر از کوه البرز بالا رفتند و پیکر بی جان آرش را آوردند.

    داستان زیبا و جالب آرش کمان گیر

    « آری آری جان خود در تیر کرد آرش
    کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش
    تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
    به دیگر نیمروزی از پی آن روز
    نشسته بر تناور ساقگردویی فرودیدند
    و آنجا را از آن پس مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند.

    آرش کمانگیر

    در این مطلب داستان آرش کمانگیر با بیانی ساده و دلنشین را در اختیار کودکان عزیز قرار دادیم که امیدواریم این قصه زیبا مورد توجه آن ها قرار بگیرد.

    منبع : آرگا

    منبع مطلب : arga-mag.com

    مدیر محترم سایت arga-mag.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    داستان آرش کمانگیر

    داستان آرش کمانگیر


    داستان آرش کمانگیر 

    یکی بود یکی نبود افراسیاب پادشاه تورانیان به ایران حمله کرده بود. ایرانیان همه ناراحت و غمگین بودند. افراسیاب در تخت شاهی اش نشسته بود که یکی از خدمتکارنش آمد و به افراسیاب گفت من فکری دارم تا مرز ایران و توران مشخص شود : یکی از ایرانیان تیری پرتاب می کند تیر هرجا که نشست آنجا مرز ایران و توران خواهد شد و ایران کشوری کوچک خواهد شد مگر یک تیر تا کجا خواهد افتاد ؟ افراسیاب این پیشنهاد را پذیرفت. وقتی این خبر به گوش ایرانیان رسید همه در غم و اندوه فرو رفتند.

    « آخرین فرمان ،آخرین تحقیر ،…
    مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
    گر به نزدیکی فرود آید ،
    خانه هامان تنگ ،
    آرزومان کور…
    ور بپرد دور ،
    تا کجا؟… تا چند؟…
    آه… کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟…»

    هیچ کس حاضر به این کار نبود تا اینکه … پهلوانی بزرگ به نام آرش حاضر به این کار شد و گفت من این تیر را به پرواز در می آورم . رو به مردم کرد و گفت:«ای مردم من هیچ بیماری و مشکلی ندارم ولی من بعد از پرواز این تیر جانم را از دست خواهم داد زیرا چاره این کار زور و پهلوانی نیست.
    جان من با این تیر می رود تا این تیر به این زودی ها از پرواز ننشیند. بعد سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت :
    « درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود! که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.»
    من به صبح راستین قسم  می خورم … به آفتاب قسم می خورم …. که جان خودم را در تیر کنم.
    دیگر همه ساکت شدند. نفس هایشان را در سینه حبس کردند. کودکان بر بام بودند. دختران در کنار روزن نشسته بودند و گردنبند هایشان را در مشت فشار می دادند. مادران غمگین کنار در ایستاده بودند آرش به سوی کوه دماوند قدم برداشت و دشمنان همان طور که به او می خندیدند راه باز کردند و آرش به قله رسید. چند نفر از کوه البرز بالا رفتند و پیکر بی جان آرش را آوردند.

    « آری آری جان خود در تیر کرد آرش
    کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش
    تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
    به دیگر نیمروزی از پی آن روز
    نشسته بر تناور ساقگردویی فرودیدند
    و آنجا را از آن پس مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند.



    منبع مطلب : www.kanoon.ir

    مدیر محترم سایت www.kanoon.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    کتاب داستان آرش کمانگیر: نبرد ایران و توران

    کتاب داستان آرش کمانگیر: نبرد ایران و توران

    آرش کمانگیر

    نویسنده: کوروش صالحی

    تصویرگر: رضا ریگستانی

    سال چاپ :۱۳۸۴

    تهیه، تایپ، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

    به نام خدا

    درگذشته دور، کشور بزرگ و آباد ایران ، [ همچو امروز] مردمان با دانش و پرتلاش داشت. ایرانیان با گذشت و شادابی در کنار هم زندگی می کردند. زنان ، مردان، دختران و پسران همچون یک خانواده بزرگ و صمیمی با یکدیگر مهربان بودند، اما یک روز خبر بدی به گوش رسید.

    در شمال شرقی و در همسایگی ایران، مردمان کوچ نشین وبیابان گردی زندگی می کردند که به آنها تورانیان می گفتند . پادشاه تورانیان افراسیاب نام داشت. افراسیاب لشکر بزرگی آماده کرد و دستور داد که یکباره به ایران حمله کنند.

    وحشت سراسر ایران را فرا گرفت. منوچهر ، شاهنشاه ایران ،همه بزرگان ودلیران و سربازان ایرانی را برای دفاع از وطن فراخواند وبرای جلوگیری از حمله تورانیان ، با ایشان به مشورت پرداخت.

    سپاهیان دشمن، به شهرهای مرزی رسیدند و خانه ها وگندمزارها را آتش زدندومردمان بی دفاع زیادی راکشتند.

    آنها به هر آبادی که می رسیدند ، آنجا را به ویرانه تبدیل می کردند.

    دلاوران ایران ، از جمله گرشاسپ ، قارن ، آرش و سام نریمان با یکدیگر پیمان بستند که تا پای جان، از ایران و مردمان ایران دفاع کنند.

    با ورودتورانیان به سرزمین ایران، جنگ سخت و وحشتناکی آغاز شد. دلیران ایران ، با شجاعت فراوان به جنگ پرداختند.

    دلاوری های ایرانیان ، تورانیان را شگفت زده کرده بود، اما لشکریان ایران که آمادگی این حمله ناجوانمردانه را نداشتند، مجبور شدند تا شهر آمل عقب نشینی کنند.

    چندین تن از دلاوران ایران زمین زخمی شدند و تعدادی نیز در راه دفاع از وطن جان باختند. فرماندهان به سربازان خود امید می دادند که پیروزی ، از آن ایرانیان خواهد بود.

    تورانیان که از پیروزی خود شادمان بودند، برای اینکه بتوانند سرزمین خود را گسترش دهند، ایرانیان را وادار کردند تا با پرتاب تیری مرز جدید ایران و توران را تعیین کنند. افراسیاب با این اندیشه شوم می خواست تا بخش بزرگی از ایران را تصاحب کند ، زیرا می دانستند که تیر کمان نمی تواند مسافت زیادی را طی کند . ایرانیان ، اندوهگین بودند، و هم با پذیرش صلح، مجبور بودند پیشنهاد تورانیان را بپذیرند.

    منوچهر ودیگر دلاوران ایرانی هم می دانستند که هیچ تیراندازی نمی تواند تیر را تا فاصله بسیار طولانی پرتاب کند. آنها از اینکه کشور ایران ، ناخواسته کوچک و دشمن ، بر مردم و سرزمین ایران مسلط می شد بسیار غمگین بودند.

    منوچهر ، پهلوانان ایران راگرد آورد و از ایشان خواست تا دلاوری برگزینند وپرتاب تیر سرنوشت ساز ایران را به وی بسپارند ، اما هیچ یک از دلاوران ایران حاضر نشد، که برای این کار پیش قدم شود ، زیرا همگی می دانستند که توانایی آنها در حدی نیست که بتوانند تیری را تا مسافت طولانی پرتاب کنند.

    ناگهان یکی از دلاور مردان، از میان جمعیت سپاهیان برخاست و فریادزد: « من ! آرش می پذیرم که این تیر را پرتاب کنم ! » آرش با شور فراوان ادامه داد: « من آماده ام تا با نیروی ایزدی هر آنچه در توان دارم بر سر پرتاب این تیر بگذارم. حتی آماده ام تا جان خود را در این راه، فدای ایران و ایرانیان کنم.»

    آرش در میان نگاه های متعجب ایرانیان و تورانیان، به سوی البرزکوه رفت. باد ملایم با نوازش این دلاور ایران زمین، به وی آفرین گفت. آرش سینه اش را از هوای پاک و پرامید پرکرد و در برابر خداوند به زانو درآمد واز او یاری خواست وگفت :

    « ای ایزد دانا به راهی که برگزیده ام ایمان دارم. من آماده ام تا برای رهایی ایران و ایرانیان ، جان خود را تقدیم کنم . از تو می خواهم که مرا در این راه دشوار یاری نمایی. » آرش، مشتی از خاک ایران زمین را در دست فشرد و با همه وجود، آن را بویید و گفت: « ای خاک پرگهر! می دانم که برای آزادی تو و آزادی ایرانیان، جان خودرا خواهم باخت، اما باکی نیست زیرا سربلندی تو آرزوی من ،و ایزد دانا راهنمای من است.»

    آرش کمانش را به دست گرفت و با دلی پر از ایمان وعشق ، تیر را داخل آن گذاشت.

    نفس در سینه او و مردم و دلاوران ایران و توران حبس شد. چهره آرش هر لحظه شکفته تر می شد و جسم او سخت تر و سخت تر. ناگهان ، آرش نام خدای را بر زبان راند و تیر را از کمان رها کرد و خود بر زمین افتاد . آرش، جان خود را بر سر این کار گذاشته و همه توان خود را در تیر نهاده بود.

    روح پاک او از بلندای ایران زمین ، بر این پیروزی نظاره گر شد. مرز ایران و توران ، چون گذشته های دور رود جیحون باقی ماند و تورانیان مجبور شدند به این خفت و شکست تن دهند. ایرانیان این پیروزی را جشن گرفتند و نام آن روز و آن جشن را « تیرگان » نهادند و هرساله به یاد آرش ، آن روز را گرامی داشتند .

    « ایران پایان ندارد… »

    منبع مطلب : www.epubfa.ir

    مدیر محترم سایت www.epubfa.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 13 روز قبل
    1

    خیلی زیاده ما واسه درس آزاد پنچم مخواییم😢

    ریحانه 7 ماه قبل
    0

    بد نیست

    مهدی 1 سال قبل
    -1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید