در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    داستانی از شاهنامه به زبان ساده

    1 بازدید

    داستانی از شاهنامه به زبان ساده را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    ۵ داستان از شاهنامه به زبان ساده

    شاهنامه به زبان ساده و کوتاه

    شاهنامه به زبان ساده و کوتاه

    همین الان یکی از داستان های شاهنامه رو برای اولین بار با زبان ساده بخون همراه با یک جایزه برای شما..... خواندن ...خواندن------- رمز 123

    برای خواندن کلیک کنید ------- رمز 123

    رمز 123

    توجه......توجه......توجه......توجه......توجه......توجه......توجه......توجه

    رمز 123---رمز 123---رمز 123---رمز 123----رمز 123---رمز 123---رمز 123--رمز 123

    نمایی از جایزه ی ما به شما توجه رمز 123



    یکی از داستان‌های دل‌انگیز شاهنامه‌ی فردوسی، ماجرای عشق بیژن و منیژه است. این داستان غنایی در کتاب حماسی شاهنامه، ماجرای عشق جوانِ دلاور و زیباروی ایرانی به نام بیژن، به منیژه، دختر بزرگترین دشمن ایران (افراسیاب) است که این دل‌بستگی او را تا پای دار می‌برد اما بالاخره به کمک رستم از مرگ نجات می‌یابد.

    بیژن و منیژه
    از شاهنامه‌ی فردوسی

    فردوسی این داستان را به صورت دل انگیزی آغاز می‌کند.
    در شبی طولانی و بدون مهتاب، شاعر از خواب برمی‌خیزد و دل‌آزرده از این شب تیره و دلگیر ، یارش را بیدار می‌کند. او چون بی‌خواب شده است از دلبرش می‌خواهد که برایش بزمی بیاراید و چنگ بنوازد. پس از کامجویی از آن بزم، شاعر از یارش می‌خواهد که از دفتر پهلوی (تاریخ شاهان باستان ایران زمین) داستانی را بخواند تا او به شعر آورد.

    داستان از بزمی در حضور کیخسرو شروع می‌شود. ناگهان خبر می‌آورند ارمنیان که در مرز ایران و توران زندگی می‌کنند به دادخواهی آمده‌اند. آنان زاری‌کنان می‌گویند  که گله‌ای از گرازان به بیشه‌ای که کشتزار و باغ‌هایشان آنجاست، حمله کرده‌اند و محصولات و دام‌های آنان را نابود می‌کنند.
    کیخسرو دستور می‌دهد ظرف زرین بزرگی را در میان مجلس قرار داده و آن را لبریز از گوهرهای گرانبها کنند و می‌گوید: «کدام دلاوری داوطلب از بین بردن گرازهاست تا این گنج را پاداش بگیرد»
    کسی پاسخ نمی‌دهد تا اینکه بیژن (فرزند گیو و نوه‌ی دختریِ رستم) پیشقدم می‌شود، اما پدرش او را بر این جسارت ملامت می‌کند که: «بی‌تجربه هستی و توانایی این کار را نداری».
    بیژن که جوانی جویای نام است، بر ادعایش اصرار می‌ورزد. شاه این مأموریت را برعهده‌ی بیژن می‌گذارد و گرگین که سرداری با تجربه است را برای راهنمایی‌اش در این سفر، با او همراه می‌کند.

    وقتی به بیشه ارمنستان می‌رسند، بیژن.......


    داستان‌هایی از ادبیات فارسی (10) داستان سیاوش

    سیاوش (یا سیاوخش) یکی از شخصیت‌های مهم شاهنامه است که کاملاً مثبت و به عبارتی، «خیر مطلق» است.

    او تولدی عجیب دارد. مادرش دختری از تورانیان است که به طور اتفاقی (وشاید معجزه آسا) به دربار کاووس راه می‌یابد. او جوانی در نهایت زیبایی، دلاوری، پارسایی ، مهربانی و گذشت است. سیاوش تن به گناه نمی‌دهد، آتش برپاکدامنی‌اش گواهی می‌دهد و دراثر حسد و کینه‌توزی انسان‌های پلید، مظلومانه کشته می‌شود. این اسطوره ایرانی به سه شخصیت ادیان ابراهیمی شباهت انکارناپذیری دارد. مانند یوسف از دام گناهی که زنی حیله‌گر برای او افکنده می گریزد، چون ابراهیم به لطف الهی آتش گزندی به او نمی‌رساند، و چون یحیی مظلومانه کشته می‌شود و قاتلان او تاوان سنگینی برای این جنایت می‌پردازند.

    قبل از اسلام به مناسبت سوگ سیاوش هر ساله مراسمی برگزار می‌شد که بزرگداشت همه انسان های خوبی بود که مظلومانه کشته شده‌اند، اما یادشان فراموش نمی‌شود. این مراسم نمایش‌گونه، بعد از حمله اعراب به ایران، جنبه‌ی اسلامی گرفت و با آئین عزاداری امام حسین (ع) ترکیب شد و از آن تعزیه به وجود آمد.

    چه تفاوت می‌کند؟ بزرگداشت انسان‌های خوب و شریف کار پسندیده‌ای است، چه سیاوش ایرانی باشد یا حسین عرب‌نژاد.

    داستان‌هایی از ادبیات فارسی (۱۰)
    داستان سیاوش
    از شاهنامه فردوسی
    📷

    روزی طوس به همراه گودرز و گیو و چندسوار، برای شکار به  نخجیرگاه می‌روند و در آنجا دختر زیبارویی می‌بینند.  دختر می‌گوید از خویشاوندان گرسیوز(برادر افراسیاب پادشاه توران) است و چون پدرش درحال خشم قصد کشتن او را داشته، به ایران گریخته است. طوس و گیو هردو از دختر خوش‌شان می‌آید و قصد ازدواج با او را دارند و بر سر این موضوع درگیر می‌شوند. آنها داوری را به نزد کیکاووس پادشاه ایران می برند، اما کیکاوس خود دلبسته‌ی دخترشده و با او ازدواج می‌کند. حاصل این پیوند، پسری زیباروی است که با به‌دنیا آمدنش دلِ‌شاه لبریز از شادی می‌شود و نام سیاوخش را براو می نهد. اما ستاره‌شناسان طالع او را بسیار آشفته دیده و به کاووس هشدار می‌دهند. شاه، سیاوش را برای پرورش و تربیت به دست رستم می‌سپارد. رستم او را برای پرورش به زابلستان می‌برد و . . . . .



    داستان‌هایی از ادبیات فارسی (8) داستان کاوه‌ی آهنگر

    داستان کاوه‌ی آهنگر، افسانه‌ای است برپایه‌ی واقعیت‌های اجتماعی و تاریخی، که هیچ زمانی کهنه نمی‌شود.
    زمامداری که با غرور و خودسری‌هایش، مشروعیت حکومتش را از دست می‌دهد و مردم را از خود روی‌گردان می‌کند (جمشید). بیگانه‌ای ظالم و بی‌رحم که از فرصت استفاده کرده و کشور را مورد تاخت و تاز قرار می‌دهد (ضحاک) و کسی نیز به کمک حاکم مغرور نمی‌آید. سال‌های پُر از بیداد و ستم می‌گذرد و ناگهان، خشم جامعه‌ای که شکیبایی‌اش را از این همه ظلم از دست می‌دهد و سر به شورش برمی‌دارد و پادشاه و سلسله‌ای جدید را به حاکمیت می‌رساند. این داستان بارها در طول تاریخ، در سرزمین‌های مختلف و به نام‌ها و با شخصیت‌های گوناگون تکرار شده است.
    فردوسی در شاهنامه، با زبانی فاخر و زیبا، روایت ایرانی و اسطوره‌ای این واقعیت تاریخی را برای ما بیان می‌کند.
    در خلاصه‌نویسی این داستان (همچون داستان‌های قبلی) سعی کرده‌ام نهایت اختصار را به‌کار ببرم، بدون آن‌که نکته‌های اصلی داستان را از قلم بیندازم.

    داستان کاوه‌ی آهنگر
    از شاهنامه‌ی فردوسی


    جمشید پادشاه بزرگ و توانای ایران‌زمین بود که در زمان او برای اولین بار، پارچه بافتن، جامه دوختن، ساختنِ خانه و گرمابه، استفاده از آهن و... رواج می‌یابد و حکومت او به نهایت قدرت و اقتدار می‌رسد. اما جمشید ظرفیت این همه نعمت‌های الهی ندارد و آن‌چنان مغرور می‌گردد که ادعای جهان‌آفرینی و خدایی می‌کند. این گناه بزرگ باعث می‌شود بخت از او برگردد ومردم از او گریزان شوند.

    ضحاکِ تازی(عرب) فرزند امیری عادل و نیک سرشت به نام مرداس است که اهریمن او را می فریبد تا پدرش را بکشد و  . . . . . . .


    برچسب‌ها: داستان‌هایی از ادبیات فارسی, کاوه‌ی آهنگر, شاهنامه, خلاصه

    داستان‌هایی از ادبیات فارسی (7) غمنامه‌ی رستم و سهراب

    رستم و سهراب یکی از زیباترین و همچنین غم‌انگیزترین داستان‌های شاهنامه است. داستانی پر از عبرت و نکته‌های شنیدنی از زندگی انسان‌ها که در هیچ زمانی کهنه نمی‌شود. من این داستان را تا حدی که به چارچوب داستان لطمه نخورد، خلاصه کرده‌ام. اما خواندن این خلاصه، شما را از خواندن داستان کامل در شاهنامه‌ی فردوسی بی‌نیاز نمی‌کند


    روزی رستم پهلوان ایرانی برای شکار به نزدیکی شهر سمنگان در مرز توران می‌رود. او در دشتی گورخرهای فراوانی را می‌بیند و گوری را شکار کرده وکباب می‌کند. او پس از خوردن غذا اسبش رخش را در دشت رها می کند تا به چرا مشغول شود. خودش نیز زین رخش را زیر سر می گذارد و به خواب می رود.

    سوارانی چند از تورانیان درحال گذر از آن دشت، اسبی کوه‌پیکر و رهوار را می‌بینند که در حال چراست به دنبال آن می‌افتند تا به چنگش بیاورند. رخش به آنان حمله کند و به ضرب دندان وسم، سه تن از آنان را می کشد اما بالاخره به کمند آنان اسیرشده وسواران رخش را با خود می برند.

    وقتی رستم بیدار می‌شود اثری از رخش نمی‌بیند و پس از جستجوی بسیار عاقبت ردپای او را به سوی شهر سمنگان می‌یابد بنابراین زین رخش و سلاح خود را به دوش می‌گیرد و به سوی شهر سمنگان به راه می افتد. درشهر شاه وبزرگان سمنگان وقتی خبر آمدن رستم را می‌شنوند به استقبالش می روند و از او به گرمی پذیرایی می‌کنند. رستم می‌گوید که: «اسبم رخش را هنگامی که خواب بودم ربوده‌اند و من ردش را تا این شهر گرفته‌ام؛ اگر آن را بیابید و به من بازگرداندید سپاسگزار شما خواهم بود وگرنه دمار از روزگار بزرگان شهر درمی آورم.» شاه سمنگان قول می‌دهد تا بامداد روز بعد، رخش را بیابد و به او تحویل دهد و از رستم دعوت می‌کند که شب را مهمان او باشد. درکاخ شاه سمنگان به افتخار رستم جشنی برپا می‌گردد.

    پس از جشن رستم به بستر می‌رود. در نیمه‌های شب . . . .


    برچسب‌ها: خلاصه, داستان‌هایی از ادبیات فارسی, شاهنامه, رستم و سهراب

    + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 23:12 توسط محسن مردانی  | نظرات

    (دربارۀ شاهنامه فردوسی)


    (به مناسبت ۲۵ اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی بزرگ)

    📷

    غزل دختر خوب و دلبند من
    کنارم نشین، گوش کن،این سخن

    نه پند و نصیحت که گردی ملول
    به طعنه بگویی که: «باشد قبول»

    کلامی است چون حرف‌های دو دوست
    نه وعظ و خطابه، که یک گفتگوست

    عزیزم در این سرزمینِ کهن
    بسی گنج باشد ز شعر و سخن

    همه حاصلِ علم و عشق و خِرَد
    کزآن برتر اندیشه برنگذرد

    یکی از چنین گنج‌های سخن
    که شد مایه‌ی افتخارِ وطن

    کتابی است چون گوهر شاهوار
    ز فردوسی نامور، یادگار

    بلی شاهنامه، نه تنها کتاب
    که از روشنی همچو صد آفتاب

    پر از معرفت، دانش و راز و پند
    نه تلخ و دل‌آزار، شیرین چو قند

    بدان! قدرِ این گوهرِ باستان
    مخوانش تو، افسانه‌ی کودکان

    به دقت بخوان شاهنامه، و ز آن
    به هر قصه‌ای نکته‌اش را بدان

    ز جمشید، شاهی که مغرور شد
    بدان نخوت از لطفِ حق دور شد

    که ضحاک ظالم، به گیتی نماند
    وگرچه بسی جور و بیداد راند

    ز ایرج که شد طعمه‌ی خاک گور
    ز کین و حسد بردنِ سلم و تور

    چو شد ریخته خون آن بیگناه
    شده خاندانی سراسر تباه

    چرا سام، فرزند نیکونهاد
    ز کفران نعمت، به سیمرغ داد

    ز رودابه و عشق پاکش به زال
    که شد ماجرایی پر از قیل و قال

    ز فرزندشان رستم پهلوان
    به مازندران، قصه‌ی هفت خوان

    جوانمردیش بین که قبل از نبرد
    ز خواب گران، دیو، بیدار کرد

    ز تهمینه آن دختر تیره‌بخت
    ز فرجام عشقش که شد تلخ و سخت

    به سهراب خود دلخوش، اما پسر
    شده کشته، آن هم به دست پدر

    ز گردآفریدی که آن شیرزن
    نهاده به کف، جان به راه وطن

    سیاوش که چون یوسف راستگوی
    بگرداند مردانه از ننگ، روی

    بر آن ننگ چون متهم نیز گشت
    چو فرزند آزر، ز آذر گذشت

    چو یحیی سپس قوم بیدادگر
    سرش را بریدند، در تشت زر

    بجوشید خونش به روی زمین
    نگون کرد بنیاد آن ظلم و کین

    سخن را به پایان برم، این زمان
    دگر خود بخوان شرحِ هر داستان

    بیندیش بسیار در این کتاب
    و مقصود هر قصه‌اش را بیاب


    منظور از قیل و قال در داستان عشق زال و رودابه ماجرایی است که نزدیک بود به دستور منوچهر پادشاه ایران تمام خاندان مهراب (پدر رودابه) نابود شوند و با فداکاری زال، منوچهر از این دستور منصرف شد و اجازه داد زال با رودابه (که از نسل ضحاک بود) ازدواج کند.

    منظور از فرزند آزر حضرت ابراهیم است. اسطوره‌ی سیاوش با سه داستان ادیان ابراهیمی (یوسف، ابراهیم و یحیی) شباهت‌های شگفت‌انگیزی دارد.

    برچسب‌ها: شاهنامه, فردوسی, مثنوی

    داستان‌هایی از ادبیات فارسی (6) زال و رودابه

    داستان دلدادگی زال و رودابه (پدر و مادر رستم) یک از دل‌انگیزترین داستان‌های شاهنامه است. برای خلاصه‌نویسی این داستان از کتاب داستان‌های شاهنامه نوشته دکتر احسان یار شاطر کمک گرفته‌ام و مثل همیشه سعی کرده‌ام از حداکثر ایجاز استفاده کنم.


    در زمان پادشاهی منوچهر، سام نریمان سردار و پهلوان ایران زمین، حاکم زابلستان است. او صاحب پسری سپیدموی می‌شود. سام که این نقص مادرزادی کودکش را ننگی برای خود می‌شمارد؛ دستور می‌دهد کودک را در کوهستان البرز رها کنند تا طعمه‌ی پرندگان و درندگان شود. اما پرنده‌ای به‌نام سیمرغ گریه‌ی کودک را می‌شنود و بر او رحم ‌آورده و در کنار فرزندان خود بزرگش می‌کند.

    پس از سال‌ها سام فرزندش را به‌خواب می‌بیند که زیبا و قوی و دلاور شده است. در خواب کسی به او پرخاش می‌کند که: «ای مرد! چرا خداوند را ناسپاسی کردی و فرزند معصومت را بی‌پناه در کوهستان رها نمودی؟ تو موی سپیدش را دیدی اما جسم و روح پاک ایزدیش را ندیدی. تو چگونه پدری هستی که اکنون باید پرنده‌ای از فرزندت نگهداری کند؟»

    سام بیدار می‌شود و از کرده‌ی خویش پشیمان می‌گردد. او با سپاهیانش به کوهستان البرز می‌رود. اما آشیانه‌ی سیمرغ  آن‌چنان بلند است که دسترسی به آن امکان ندارد. عاقبت سیمرغ، لشکریان را می‌بیند و می‌فهمدکه به‌دنبال جوان سپیدموی (که او را دستان نامیده) آمده‌اند. سیمرغ به او می‌گوید: «ای دلاور!  ......



    مرگ هنرمند

    تقدیم به روح فردوسی بزرگ و تمام هنرمندانی که چون استادان آشفته و پریش در زمان حیاتشان آن‌چنان که باید ارزش و قدرشان شناخته نشد


    بمیر ای هنرمند ایران زمین
    در این خاک بی‌رحم ظلم‌آفرین

    به عمرت سراغت نگیرد کسی
    بگریند اما به مرگت بسی

    در اینجا که بخت هنر تیره است
    به فرهنگ‌مان، بی‌هنر چیره است

    هرآن‌کس که باشد هنر، پیشه‌اش
    سزای تبر شد رگ و ریشه‌اش

    چنان خوار و جان بر لبش می‌کنند
    که محتاج نان شبش می‌کنند

    هنرمند را نام مطرب دهند
    به پیشانی‌اش داغ تهمت نهند

    نه امروز، این درد تاریخ ماست
    که این‌شیوه، مرسوم بس سالهاست

    زمانی نجس خوانده شد مثنوی
    کتاب گرانمایه‌ی مولوی1

    لب فرخی2 را به نخ دوختند
    ز حق دم فروبستن آموختند

    چو مشتاق3 رندی یکی روزگار
    به کرمان بشد بی‌گنه سنگسار

    چه رنجی به‌جان، ناصرِخسرو برد
    که آواره در کوه یمگان4 بمرد

    به جرمی که او لفظ دُرّ دری
    به خوکان نبخشید چون عنصری

    ز فردوسی نامور یاد باد
    که بادا روانش به فردوس شاد

    چو محمود پرنخوت بدنهاد
    به او جز بهای فقاعی5 نداد

    ز سلطان اگر دید رنج و ستم
    بر او شد جفایی پس از مرگ‌ هم

    که شیخی بر او نام بددین نهاد
    به او جای دفنی به شهرش نداد6

    چنین‌است رایج در این مرز و بوم
    مرام نکوهیده و رسم شوم

    تعصب چو غالب در این خاک شد
    هنرمند خس گشت و خاشاک شد

    1- کتاب مثنوی معنوی در زمان صفویه جزء کتاب‌های ضاله و منحرف کننده شمرده می‌شد و نگهداشتن و خواندنش مجازات در پی داشت.

    2- در نوروز سال 1289 فرخی یزدی شعری بر علیه مدح گویان حکومت سرود و در دارالحکومه خواند . همین امر باعث عصبانیت  ضیغم الدوله حاکم  یزد  گردید   دستور داد دهان فرخی را با نخ و سوزن به هم دوختند و او را به زندان انداختند.

    3- مشتاقعلیشاه معروف به مشتاق، درویشی بود که 21 رمضان 1205 یا 1206 هجری قمری / مه 1791 (دو سال پس از انقلاب کبیر فرانسه) به فتوای ملا عبداله کرمانی سنگسار شد ، گویند جرم او این بود که قرآن با نوای سه تار همراه می خواند.

    4- ناصر خسرو قبادیانی از ظلم پادشاهان سلجوقی و متعصبان مذهبی به بدخشان گریخت و پس از 20 یا 25 سال آوارگی در کوهستان‌ یمگانِ آن منطقه درگذشت.

    5-پس از آن که سلطان محمود غزنوی به وعده‌اش در مورد دادن 60 هزار دینار طلا در ازای نامیدن کتاب شاهنامه به اسم او، عمل نکرد و فقط 20 هزار درهم نقره به او داد. فردوسی آن پول را (به نشانه‌ی تحقیر سلطان) بین یک حمامی و  فروشنده فقاع (نوعی نوشیدنی) تقسیم کرد و هجونامه‌ای بر ضد محمود سرود.

    6- به روایت نظامی عروضی در چهارمقاله، واعظی در شهر طبران طوس، پس از مرگ فردوسی، او را به جرم رافضی (شیعه) بودن تکفیر کرد و اجازه نداد در قبرستان مسلمانان دفنش کنند. به ناچار او را در باغی که ملک شخصی فردوسی بود دفن کردند.

    برچسب‌ها: فردوسی, هنر, مثنوی, شاهنامه

    + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 10:49 توسط محسن مردانی  | نظرات

    هفت خوان مش رحمت در بانک

    حدود هفت سال پیش که من در جهاد کشاورزی استان چهارمحال و بختیاری کار می‌کردم مدیریت  ترویج نشریه‌ای چاپ می‌کرد به نام "هی جار" و من در همکاری با این نشریه شعر طنزی در مورد مشکلات کشاورزان در مورد دریافت تسهیلات بانکی سرودم که در آن نشریه چاپ شد. چند روز پیش که از وبلاگ یکی از ساکنان روستای کره  دهاقان به نام آقای عباسعلی ذوالفقاری (وبلاگ"نقاب خنده " )  بازدید می‌کردم این شعر به‌صورت پیام برایش فرستادم. حالا بی‌مناسبت ندیدم که برای خالی نبودن عریضه !! آن شعر را در وبلاگم قرار دهم. گرچه گمان نمی‌کنم مشکلات کشاورزان در این چند سال کاهش یافته باشد.

    📷

    هفت خوان مش رحمت در بانک

    یکی داستان است پُر آب چَشم
    دلِ نازک از آن بیاید به خَشم

    که روزی برفتم به بانکی بزرگ
    که وامی بگیرم کلان و ستُرگ

    به زخمی زنم پول آن وام را
    به خوبی گذارم من ایّام را

    چو دادم تقاضا به مسئول آن
    به‌هم ریخت‌گوئی زمین و زمان

    به من گفت ای مرد نیکو سرشت
    تو اکنون برون آمدی از بهشت

    ز صد جا تو باید بگیری فراز
    گواهی و پروانه و هم جواز

    رَوی صد اِداره به صد جای شهر
    ببینی هزاران رخ همچو زهر

    دو صد فرم وبرگ و ورق را تمام
    بگیری وتو پُرکنی بهر وام

    به اینجا کنی التماس زیاد
    به آنجا زنی نعره و جیغ وداد

    تو باید تمامش تحمل کنی
    سپس هم سر کیسه را شل کنی

    بسی پول ریزی به چندین حساب
    بیاری چک وسفته ها با شتاب

    بیابی دو تا ضامن معتبر
    که باشند با پول بسیار و زَر

    سَنَد هم بود بهر وامت نیاز
    که باشد گرو روزگاری دراز

    خلاصه چواین کارها سر به سر
    شد انجام با سختی ودرد سر

    از آن وام یک سوّمش کنده شد
    که آن شامل سهم آورده شد

    ز ته مانده‌اش مبلغی باز رفت
    به اجبار بهر پس‌انداز رفت

    ز وامم کمی آنچه هم یافت شد
    به من طیّ ده قسط پرداخت شد

    کنون گر که در آب ماهی شوم
    ویا چون شب اندر سیاهی شوم

    و گر چون ستاره شوم بر سپهر
    ببُرم ز روی زمین پاک مهر

    بیابد مرا بانک در هر زمان
    بگیرد ز من وام و هم سود آن

    خدایا تو دانی کنون این کلام
    ز بانکی گرفتن کمی پول و وام

    بود سخت تر صد هزاران هزار
    ز جنگ دلیران و صد کارزار

    خدایابه قرض و به قسط و به وام
    مکن مبتلا هیچکس والسّلام

    دراین شعر 3 بیت از داستان رستم و سهراب قرض گرفته شده  اما رعایت امانت نگردیده و شعرها تغییر یافته است که از روح فردوسی بزرگ پوزش می‌طلبم

    زنگ تفریح

    📷

    تصویر بالا تبدیل عکس کودکی من به دو تصویر آخر بزرگسالی ام است

    اگر میخواهید تصویر بزرگتر را ببینید روی لینک زیر کلیک کنید

    این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد


    منبع مطلب : virgool.io

    مدیر محترم سایت virgool.io لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    داستان های شاهنامه

    روانشاد ذبیح الله صفا

    تداوم فعالیت های فرهنگی ایرانیان در بحبوحه حملات و بی ثباتیهای اوضاع در طول قرن های هفتم تا دهم ، نشانه ی آنست که روان روشن و اندیشه ی نیرومند ایرانی حتی در سخت ترین احوال از فعالیت باز نایستاد و در خلال همین روزگاران بود که فرهنگ ایرانی بهمراهی و با دستیاری مهاجمان غیرایرانی از یک طرف به دیوار چین رسید و از جانبی دیگر تا سواحل دریای آدریاتیک را تحت نفوذ خود در آورد و در همان حال تا بنگال شرقی و شبه جزیره ی دکن پیشرفت کرد و مایه ی ظهور شاعران و نویسندگان بزرگی بزبان پارسی گردید .

    روانشاد ذبیح الله صفا

    منبع مطلب : www.mehremihan.ir

    مدیر محترم سایت www.mehremihan.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    پرویز عبدالهی 28 روز قبل
    -1

    داستان های شاهنامه پر از اتفاقات متفاوت است و داستان سهراب جالب تر از داستان های دیگر است

    Samaneh_Seyyed 3 ماه قبل
    -1

    خیلی هم عالیه

    مهدی 5 ماه قبل
    -2

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید