توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    خلاصه ی درس هفت خان رستم ششم دبستان

    1 بازدید

    خلاصه ی درس هفت خان رستم ششم دبستان را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    درس فارسی ششم ابتدایی


    کاووس شاه جشنی می گیرد و در آن جشن شخصی برای او بربط می زند. او می گوید : من از مازندران آمده ام که سرزمین مناسب برای زندگی است. کاووس شاه با لشگری به سوی مازندران حمله می کند ، اما دیو سپیدچشم ، همه ی لشگریان و خود او را کور می کند. این خبر به گوش زال می رسد و او رستم را به سوی مازندران می فرستد.

    خان اول

    رستم خواب است و در همان زمان شیری به رخش حمله می کند و رخش آن شیر درنده را شکست می دهد.

    خان دوم

    رستم تشنه بود و آب می خواست. در بیابان هم آب نبود. ناگهان بزی را می بیند، او را تعقیب می کند و به آب می رسد.

    خان سوم

    رستم جواب بود.رجش که در حال چریدن بود،اژدهایی را می بیند،سریع رستم را بیدار می کند و با همکاری هم اژدها را شکست می دهند و رستم سراو رامی برد.

    خان چهارم

    رستم سفره ای پر از غذا می بیند که در کنار آن یک ساز است. او شروع به ساز زدن می کند که صدای آن به گوش زن جادوگر می رسد ، جادوگر خود را به شکل زن زیبا در می آورد و به پیش رستم می رود. رستم می گوید: ببین خدا چه آفریده است که ناگهان با اسم خدا طلسمش باطل می شود پس رستم سریع او را می گیرد و نصف می کند.

    خان پنجم

    مزرعه داری رستم را در مزرعه خود می بیند. او را بیدار می کند اما رستم سریع گوش های او را می کند و او هم شکایت خود را پیش اولاد می برد. اولاد با رستم جنگید و رستم او را شکست داد ولی به او گفت: اگر بگویی دیو سپید کجاست تو را شاه مازندران می کنم و از مرگ رها می شوی، اولاد نیز قبول کرد.

    خان ششم

    رستم با ارژنگ دیو می جنگد و سریع سر او را می کند و وقتی بقیه دیوها این صحنه را دیدند و فرار کردند سپس رستم کیکاووس و لشگر او را آزاد کرد و به سمت غار دیوسپید رفت.

    خان هفتم

    رستم تا وارد غار دیو سپید شد، به سرعت یک پا ویک ران او را از بدن جدا کرد. دیو با همان حال با رستم گلاویز شد و نبردی طولانی شکل گرفت طوری که زمین پر از خون شده بود. رستم از غفلت دیو استفاده کرد و او را به زمین انداخت و شکم او را پاره کرد. با چکاندن خون جگر دیوسپید ، چشم کاووس شاه و سپاه ایران بینا شد.

       

    نظرات شما عزیزان:

    منبع مطلب : www.farsi6.loxblog.com

    مدیر محترم سایت www.farsi6.loxblog.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    خلاصه هفت خوان رستم

    کیکاووس در دژی در مازندران اسیر است. رستم به نجاتش می‌رود و در راه از هفت بلا جان سالم به در می‌برد.



    خوان اول: نبرد رخش با شیر بیشه

    نبرد رخش با شیر بیشه..کتیبه بهشت



    رستم روز و شب می‌رفت و راه دو روزه را در یک روز می‌پیمود تا به دشتی رسید پر از «گور» بود و محل فرمانروایی شیری قدرتمند، رستم کمند انداخت، گوری گرفت، آتشی افروخت و شکار را بریان ساخت و خورد. «رخش» را یله کرد و خود شمشیر زیر سر نهاد و بخفت. پاسی ازشب گذشته، شیر بیامد و «یلی» خفته و اسبی آشفته بدید. نخست قصد کشتن اسب کرد رخش چنان بر سر شیر کوفت که نقش زمین گردید .رستم از خواب برخاست، شیری مرده دید و رخش را مورد نوازش قرار داد و بدو گفت: «اگر تو هلاک می شدی من با این شمشیر و سنان و گرز گران چگونه باید تا مازندران را می پیمودم. از این پس قبل از هرکاری مرا بیدار کن.» {فرمان برداری رخش} رستم پهلوان، این بگفت و زمانی دراز بخوابید. چون خورشید سر از کوه برآورد، تهمتن از خواب خوش بیدار گشت و تن رخش را بسترد و زین بر آن نهاد و یزدان نیکی دهش را یاد کرد و آنان به ادامه راه پرداختند.

    خوان دوم: بیابان بی آب

    خوان دوم بیابان بی اب و علف...کتیبه بهشت

    رستم در این خوان به همراه رخش در بیابان بی آب و بسیار گرم گرفتار ‌شد.

    بیابان بی آب و گرمای سخت              کزو مرغ گشتی به تن لخت لخت
    چنان گرم گشتی هامون و دشت        تو گفتی که آتش بر او برگذشت


    رستم تاب و توان خود را از دست داد و از پروردگار یاری ‌طلبید تا در نهایت یک گوسفند ماده (میش) را در مقابل خویش دید و با خود اندیشید که میش بایستی آبشخوری داشته باشد. از اینرو با تکیه بر شمشیر قد راست کرد و افتان و خیزان در پی میش به راه ‌افتاد و به آبشخور ‌رسید و خود را سیراب نمود.

    خوان سوم: جنگ با اژدها



    رستم پس از رهایی از بیابان بی آب به خواب ‌رفت که در نیمه‌های شب اژدهای پیل پیکری که در آن نزدیکی می‌زیست به رخش حمله ور شد.

    زدشت اندر آمد یکی اژدها        کزو پیل گفتی نیابد رها

    رخش به رستم پناه برد و با کوبیدن سُم سعی نمود او را از خواب بیدار کند اما پیش از بیدار شدن رستم از خواب، اژدها خود را پنهان نمود. رستم از خواب برخواست و به رخش غرّید که چرا بی‌دلیل وی را از خواب بیدار نموده‌است. این اتفاق یک بار دیگر تکرار ‌شد و رستم عصبانی‌تر از پیش رخش را تهدید نمود که اگر بار دیگر وی را بی دلیل بیدار کند سر وی را از تن جدا خواهد کرد. اژدها برای بار سوم به رخش حمله ‌کرد و رخش با تردید رستم را بیدار نمود و او این بار اژدها را پیش از آنکه پنهان شود رؤیت ‌کرد و با وی گلاویز شد. رستم در نهایت با کمک رخش که پوست اژدها را به دندان گرفته بود، سر از تن اژدها جدا کرد.

    خوان چهارم: زن جادو



    رستم در راه در کنار چشمه‌ای به سفره پر زرق و برق و نعمتی بر‌خورد و از رخش پیاده شده و به نواختن سازی که در کنار سفره بود پرداخت. وی در حین آواز خواندن و نواختن، زبان به شکایت به سوی پروردگار ‌گشود که چرا از شادی و خوشی روزگار نصیبی ندارد.

    می و جام و بو یا گل و مرغزار        نکرده‌است بخشش مرا روزگار

    زن جادوگری که با لشگری از دیوان در آن نزدیکی می‌زیست این ‌شنید و خود را به صورت زنی زیبا به رستم نمایان کرد و لشگر دیوان را از چشم رستم به جادو پنهان نمود. رستم در میان گفتگوی خود با زن به ستایش یزدان پرداخت. جادوگر چون نام پروردگار را بشنید چهره‌اش سیاه شد.

    چو آواز داد از خداوند مهر        دگرگونه گشت جادو به چهر

    رستم به ماهیت زن پی برد و کمند انداخته او را اسیر کرد و با یک ضربه شمشیر او را دو نیم ساخت.

    خوان پنجم: جنگ با اولاد مرزبان



    در این خوان رستم در مسیر راه خود، در کنار رودی به خواب رفت و رخش در چمنزاری به چرا مشغول شد. دشت‌بان آن ناحیه که از چرای رخش به خشم آمده بود به رستم حمله برده و در خواب ضربه‌ای به وی وارد کرد.

    چو در سبزه دید اسب را دشت‌بان        گشاده زبان شد، دمان، آن زمان
    سوی رخش و رستم بنهاده روی        یکی چوب زد گرم بر پای اوی

    رستم از خواب برخواست و گوشهای دشت بان را کنده و کف دست او نهاد. دشت‌بان به پهلوان آن نواحی که "اولاد" نام داشت و سپاهیانش ، شکایت برد. اولاد و سپاهیانش به جنگ رستم رفتند. رستم به سپاه حمله برده و پس از تار و مار کردن آنان اولاد را اسیر کرد و به او گفت که اگر محل دیو سپید را به وی نشان دهد او را شاه مازندران خواهد کرد و در غیر این صورت او را خواهد کشت . اولاد نیز پیشاپیش رستم و رخش به راه افتاد تا محل دیو سپید را به آنان نشان دهد...

    خوان ششم: جنگ با ارژنگ دیو



    پس از آنکه رستم و اولاد به کوه اسپروز یعنی محلی که در آن دیو سپید، کاووس را در بند کرده بود، ‌رسیدند دریافتند که یکی از سرداران دیو سپید به نام ارژنگ دیو مامور نگهبانی از آن است. رستم شب را خوابید و صبح روز بعد اولاد را با طناب به درختی بست و به جنگ ارژنگ دیو رفت. وی با حمله‌ای سریع سر ارژنگ دیو را از تن جدا ساخت و در نتیجه سپاهیان ارژنگ دیو نیز از ترس پراکنده شدند.

    چو رستم بدیدش بر انگیخت اسب     بیامد به کردار آذرگشسب

    سرو گوش بگرفت و بالش دلیر           سر از تن بکندش به کردار شیر

    پر از خون سر دیو کنده ز تن              بینداخت زان سو که بد انجمن


    سپس رستم و اولاد به سمت شهری که محل نگهداری کاووس و سپاهیانش بود به راه افتادند و آنان را از بند رها ساختند. کاووس رستم را در مورد محل دیو سپید راهنمایی کرد و رستم و اولاد به سمت غار محل زندگی دیو سپید به راه افتادند.

    خوان هفتم: جنگ با دیو سفید



    در خوان آخر ، رستم و اولاد به هفت کوه که غار محل زندگی دیو سفید در آن قرار داشت رسیدند. شب را در آنجا سپری کردند. صبح روز بعد رستم پس از بستن دست و پای اولاد، به دیوان نگهبان غار حمله ور ‌شد و آنان را از بین ‌برد. وی سپس وارد غار تاریک شد. در غار با دیو سپید مواجه شد که همانند کوهی به خواب رفته بود.

    به رنگ شبه روی و چون شیر موی        جهان پر ز پهنا و باﻻی اوی
    به غار اندرون دید رفته به خواب        به کشتن نکرد ایچ رستم شتاب


    دیو سفید با سنگ آسیاب و کلاه خود و زره آهنی به جنگ رستم رفت. رستم یک پا و یک ران وی را از بدن جدا ساخت. دیو با همان حال با رستم گلاویز شد و نبردی طولانی میان آندو درگرفت که گاه رستم و گاه دیو در آن برتری می‌یافتند. در پایان، رستم با خنجر خود دل دیو را پاره کرده و جگر او را در آورد.



    زدش بر زمین همچو شیر ژیان        چنان کز تن وی برون کرد جان
    فرو برد خنجر دلش بر درید              جگرش او تن تیره بیرون کشید
    همه غار یکسر تن کشته بود          جهان همچو دریای خون گشته بود


    سایر دیوان با دیدن این صحنه فرار کردند. با چکاندن خون دیو در چشمان کاووس و سپاهیان ایران، همگی آنان بینایی خود را باز یافتند و به جشن و پایکوبی مشغول شدند

    منبع مطلب : smsvajok88.blogfa.com

    مدیر محترم سایت smsvajok88.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    هفت‌خوان رستم - خلاصه هفت خان رستم به زبان ساده - هفت خان رستم (رایگان)

    هفت‌خوان رستم - خلاصه هفت خان رستم به زبان ساده - هفت خان رستم (رایگان)

    خلاصه ای از هفت‌خوان رستم ( هفت خان رستم) به زبان ساده

    هفت‌خوان در شاهنامهٔ فردوسی هفت مرحلهٔ دشواری بودند کهرستم و اسفندیار طی کردند.
    کیکاووس در دژی در مازندران اسیر است. رستم به نجاتش می‌رود و در راه از هفت بلا جان سالم به در می‌برد.

    نبرد رخش با شیر بیشه

    خوان یکم : نبرد رخش با شیر بیشه

    رستم برای رها کردن کاووس از بند دیوان بر رخش نشست و به شتاب رو به راه گذاشت. رخش شب و روز می تاخت و رُستم دو روز راه را به یک روز می برید، تا آنکه رُستم گرسنه شد و تنش جویای خورش گردید. دشتی پر گور پدیدار شد. رستم پا بر رخش فشرد و کمند انداخ

    ت و گوری را به بند درآورد. با پیکان تیر آتشی بر افروخت و گور را بریان کرد و بخورد. آنگاه لگام از سر رخش باز کرد و او را به چرا رها ساخت و خود به نیستانی نزدیک درآمد و آن را بستر خواب ساخت و جای بیم را ایمن گمان برد و به خفت بر آسود.اما آن نیستان بیشه ی شیر بود.

    چون پاسی از شب گذشت شیر درنده به کنام خود باز آمد. پیلتن را بر بستر نی خفته و رخش را در کنار او چمان دید. با خود گفت نخست باید اسب را بشکنم و آنگاه سوار را بدرم. پس به سوی رخش حمله برد. رخش چون آتش بجوشید و دو دست را برآورد و بر سر شیر زد و دندان بر پشت آن فرو برد. چندان شیر را بر خاک زد تا وی را ناتوان کرد و از هم درید. رستم بیدار شد، دید شیر دمان را رخش از پای درآورده.

    گفت: «ای رخش ناهوشیار! که گفت که تو با شیر کارزار کنی؟ اگر بدست شیر کشته می شدی من این خود و کمند و کمان و گرز و تیغ و ببر بیان را چگونه پیاده به مازندران می کشیدم؟»این بگفت و دوباره بخفت و تا بامداد برآسود.

    خوان دوم از هفت‌خوان رستم

    خوان دوم از هفت‌خوان رستم : گذر از بیابان خشک و بی آب و علف

    چون خورشید سر از کوه بر زد تهمتن برخاست و تن رخش را تیمار کرد و زین بر وی گذاشت و روی به راه آورد، چون زمانی راه سپرد بیابانی بی آب و سوزان پیش آمد، گرمای راه چنان بود که اگر مرغ بر آن می گذشت بریان می شد، زبان رستم چاک چاک شد و تن رخش از تاب رفت، رستم پیاده شد و زوبین در دست چون مستان راه می پیمود، بیابان دراز و گرما زورمند و چاره ناپیدا بود. رستم به ستوه آمد و رو به آسمان کرد

    گفت: ای داور داروگررنج و آسایش همه از توست، اگر از رنج من خشنودی رنج من بسیار شد، من این رنج را بر خود خریدم مگر کردگار شاه کاووس را زنهار دهد و ایرانیان را از چنگال دیو برهاند که همه پرستندگان و بندگان یزدان اند، من جان و تن در راه رهایی آنان گذاشتم.

    تو که دادگری و ستم دیدگان را در سختی یاوری کار مرا مگردان و رنج مرا به باد مده. مرا دستگیری کن و دل زال پیر را بر من مسوزان.همچنان می رفت و با جهان آفرین در نیایش بود، اما روزنه ی امیدی پدیدار نبود و هردم توانش کاسته تر می شد.مرگ را در نظر آورد و به دریغ با خود گفت: اگر کارم با لشکری می افتاد شیروار به پیکار آنان می رفتم و به یک حمله آنان را نابود می ساختم. اگر کوه پیش می آمد به گرز گران کوه را فرو می کوفتم و پست می کردم و اگر رود جیهون بر من می غرید به نیروی خداداد در خاکش فرو می بردم. ولی با راه دراز و بی آب و گرما سوزان دلیری و مردی چه سود دارد و مرگی را که چنین روی آرد چه چاره می توان کرد؟

    نبرد رستم و اژدها

    خوان سوم از هفت‌خوان رستم : نبرد رستم و اژدها و  کشته شدن اژدها به دست رستم

    رخش تا نیمه شب در چرا بود. اما دشتی که رستم بر آن خفته بود آرامگاه اژدها یی بود که از بیمش شیر و پیل و دیو را یارای گذشتن بر آن دشت نبود. چون اژدها به آرامگاه خود باز آمد رستم را خفته و رخش را در چرا دید. در شگفت ماند که چگونه کسی به خود دل داده و بر آن دشت گذشته؟ دمان رو به سوی رخش گذاشت.رخش بی درنگ به بالین رستم تاخت و سم رویین بر خاک کوفت و دم افشاند و شیهه زد. رستم از خواب جست و اندیشه پیکار در سرش دوید.

    اما اژدها ناگهان به افسون ناپدید شد. رستم گرد خود به بیابان نظر کرد و چیزی ندید. با رخش تند شد که چرا وی را از خواب باز داشته است و دوباره سر بر بالین گذاشت و بخواب رفت. اژدها باز از تاریکی بیرون آمد. رخش باز به سوی رستم تاخت و سم بر زمین کوفت و خاک بر افشاند. رستم بیدار شد و بر بیابان نگه کرد و باز چیزی ندید. دژم شد و به رخش گفت: «در این شب تیره اندیشه ی خواب نداری و مرا نیز بیدار می خواهی؟ اگر این بار مرا از خواب باز داری سرت را به شمشیر تیز از تن جدا می کنم و خود پیاده به مازندران می روم.

    گفتم اگر دشمنی پیش آمد با وی مستیز و کار را به من واگذار. نگفتم مرا بی خواب کن. زنهار تا دیگر مرا از خواب بر نین گیزی.» سوم بار اژدها غران پدیدار شد و از دم آتش فرو ریخت. رخش از چراگاه بیرون دوید اما از بیم رستم و اژدها نمی دانست چه کند که اژدها زورمند و رستم تیز خشم بود. سرانجام مهر رستم او را به بالین تهمتن کشید. چون باد پیش رستم تاخت و خروشید و جوشید و زمین را به سم خود چاک کرد. رستم از خواب خوش برجست و با رخش بر آشفت. اما جهان آفرین چنان کرد که این بار زمین از پنهان ساختن اژدها سر باز زد.

    در تیرگی شب چشم رستم به اژدها افتاد. تیغ از نیام کشید و چون ابر بهار غرید و به سوی اژدها تاخت و گفت: نامت چیست که جهان بر تو سر آمد. می خواهم که بی نام بدست من کشته نشوی, اژدها غرید و گفت: عقاب را یارای پریدن بر این دشت نیست و ستاره این زمین را به خواب نمی بیند. تو جان به دست مرگ سپردی که پا در این دشت گذاشتی. نامت چیست؟ جای آن است که مادر بر تو بگرید.» تهمتن گفت: «من رستم دستان از خاندان نیرمم و به تنهایی لشکری کینه ورم. باش تا دستبرد مردان را ببینی.» این بگفت و به اژدها حمله برد.

    اژدها زورمند بود و چنان با تهمتن در آویخت که گویی پیروز خواهد شد. رخش چون چنین دید ناگاه برجست و دندان در تن اژدها فرو برد و پوست او را چون شیر از هم بدرید. رستم از رخش خیره ماند. تیغ برکشید و سر از تن اژدها جدا کرد. رودی از خون بر زمین فرو ریخت و تن اژدها چون لخت کوهی بی جان بر زمین افتاد. رستم جهان آفرین را یاد کرد و سپاس گفت. در آب رفت و سر و تن بشست و بر رخش نشست و باز رو به راه نهاد.

    خوان چهارم: زن جادو

    خوان چهارم از هفت‌خوان رستم : زن جادو

    رستم پویان در راه دراز می راند تا آنکه به چشمه ساری رسید پر گل و گیاه و فرح‌بخش. خوانی آراسته در کنار چشمه، گسترده بود و بره ای بریان با دیگر خوردنی ها در آن جای داشت. جامی زرین پر از باده نیز در کنار خوان دید.رستم شاد شد و بی خبر از آنکه خوان دیوان است فرود آمد و بر خوان نشست و جام باده را نیز نوش کرد.سازی در کنار جام بود.آن را برگرفت سرودی نغز در وصف زندگی خویش خواندن گرفت:

    که آوازه بد نشان رستم است که از روز شادیش بهره کم است
    همه جای جنگ است میدان اوی بیابان و کوه است بستان اوی
    همه جنگ با دیو و نر اژدها ز دیو و بیابان نیابد رها
    می و جام و بو یا گل و مرغزار نکردست بخشش مرا روزگار
    همیشه به جنگ نهنگ اندرم دگر با پلنگان به جنگ اندرم

    آواز رستم و ساز وی به گوش پیرزن جادو رسید. بی درنگ خود را بر صورت زن جوان زیبایی بیاراست و پر از رنگ و بوی نزد رستم خرامید. رستم از دیدار وی شاد شد و بر او آفرین خواند و یزدان را به سپاس این دیدار نیایش گرفت. چون نام یزدان بر زبان رستم گذشت ناگاه چهره ی زن جادو دگرگونه شد و صورت سیاه اهریمنی اش پدیدار گردید.

    رستم تیز در او نگاه کرد و دریافت که زنی جادوست. زن جادو خواست که بگریزد اما رستم کمند انداخت و سر او را سبک به بند آورد. دید گنده پیری پر نیرنگ است. خنجر از کمر گشود و او را از میانه به دو نیم کرد.

    بینداخت چون باد، خَمّ کمند سر جادو آورد ناگه به بند
    میانش به خنجر به دو نیم کرد دل جادوان زو پر از بیم کرد

    جنگ با اولاد مرزبان

    در این خوان رستم در مسیر راه خود، در کنار رودی به خواب رفت و رخش در چمنزاری به چرا مشغول شد, دشت‌ بان آن ناحیه که از چرای رخش به خشم آمده بود به رستم حمله برده و در خواب ضربه‌ای به وی وارد کرد.

    چو در سبزه دید اسب را دشت‌بان گشاده زبان شد، دمان، آن زمان
    سوی رخش و رستم بنهاده روی یکی چوب زد گرم بر پای اوی

    رستم از خواب برخاست و گوشهای دشت بان را کنده و کف دست او نهاد. دشت‌بان به پهلوان آن نواحی که «اولاد» نام داشت و سپاهیانش، شکایت برد. اولاد و سپاهیانش به جنگ رستم رفتند. رستم به سپاه حمله برده و پس از تار و مار کردن آنان اولاد را اسیر کرد و به او گفت که اگر محل دیو سپید را به وی نشان دهد او را شاه مازندران خواهد کرد و در غیر این صورت او را خواهد کشت. اولاد نیز پیشاپیش رستم و رخش به راه افتاد تا محل دیو سپید را به آنان نشان دهد…

    جنگ با ارژنگ دیو

    رستم و اولاد به کوه اسپروز (به مازندرانی یعنی نوک سفید) یعنی محلی که در آن دیو سپید، کاووس را در بند کرده بود، رسیدند؛ چون نیمه ای از شب گذشت از سوی مازندران خروش برآمد و به هر گوشه شمعی روشن شد و آتش افروخته گردید. تهمتن از اولاد پرسید: آنجا که از چپ و راست آتش افروخته شد کجاست؟اولاد گفت: آنجا آغاز کشور مازندران است و دیوان نگهبان در آن جای دارند و آنجا که درختی سر به آسمان کشیده خیمه ی ارژنگ دیو استکه هر زمان بانگ و غریو برمی آورد.

    رستم شب را خوابید و صبح روز بعد اولاد را با طناب به درختی بست و به جنگ ارژنگ دیو رفت.وی با حمله‌ای سریع سر ارژنگ دیو را از تن جدا ساخت و در نتیجه سپاهیان ارژنگ دیو نیز از ترس پراکنده شدند.سپس رُستم واولاد به سمت شهری که محل نگهداری کاووس و سپاهیانش بود به راه افتادند وآنان را از بند رها ساختند, کاووس رُستم را درمورد محل دیوسپید راهنمایی کرد رُستم و اولاد به سمت غار محل زندگی دیو سپید به راه افتادند.

    چو رستم بدیدش بر انگیخت اسب بیامد به کردار آذرگشسب
    سر و گوش بگرفت و یالش دلیر سر از تن بکندش به کردار شیر
    پر از خون سر دیو کنده ز تن بینداخت زان سو که بد انجمن

    در خوان آخر، رستم و اولاد به هفت کوه که غار محل زندگی دیو سفید در آن قرار داشت رسیدند. شب را در آنجا سپری کردند. صبح روز بعد رستم پس از بستن دست و پای اولاد، به دیوان نگهبان غار حمله ور شد و آنان را از بین برد. وی سپس وارد غار تاریک شد. در غار با دیو سپید مواجه شد که همانند کوهی به خواب رفته بود.

    به رنگ شبه روی و چون شیر موی جهان پر ز پهنا و باﻻی اوی
    به غار اندرون دید رفته به خواب به کشتن نکرد هیچ رستم شتاب

    دیو سفید با سنگ آسیاب و کلاه خود و زره آهنی به جنگ رستم رفت. رستم یک پا و یک ران وی را از بدن جدا ساخت. دیو با همان حال با رستم گلاویز شد و نبردی طولانی میان آندو درگرفت که گاه رستم و گاه دیو در آن برتری می‌یافتند. در پایان، رستم با خنجر خود دل دیو را پاره کرده و جگر او را در آورد.

    زدش بر زمین همچو شیر ژیان چنان کز تن وی برون کرد جان
    فرو برد خنجر دلش بر درید جگرش او تن تیره بیرون کشید
    همه غار یکسر تن کشته بود جهان همچو دریای خون گشته بود

    سایر دیوان با دیدن این صحنه فرار کردند. با چکاندن خون دیو در چشمان کاووس و سپاهیان ایران، همگی آنان بینایی خود را باز یافتند و به جشن و پایکوبی مشغول شدند.

    مقاله مشابه :

    منبع مطلب : bazar4h.ir

    مدیر محترم سایت bazar4h.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ستاره 8 روز قبل
    0

    عالی هست

    من نمیدانم چ بگم 17 روز قبل
    0

    من نمیدانم چ بگم

    آنیتا نعمتی 19 روز قبل
    1

    عالییی بود 👌👌

    0
    😍 15 روز قبل

    بله عالیست

    ناشناس 24 روز قبل
    0

    ودددددو

    مهدی 1 سال قبل
    2

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید