توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    حکایت نگاری یازدهم طاووس و زاغ

    1 بازدید

    حکایت نگاری یازدهم طاووس و زاغ را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    بازنویسی حکایت طاووس و زاغ از بهارستان جامی

    بازنویسی حکایت طاووس و زاغ از بهارستان جامی

    بازنویسی حکایت طاووس و زاغ از بهارستان جامی در این مطلب قرار داده شده است.

    در ابتدا متن اصلی حکایت طاووس و زاغ را قرار داده و سپس بازنویسی حکایت طاووس و زاغ را قرار می دهم.

    حکایت طاووس و زاغ از بهارستان جامی

    طاووسی و زاغی در صحن باغی فراهم رسیدند و عیب و هنر یکدیگر را دیدند. طاووس با زاغ گفت: این موزه سرخ که در پای توست، لایق اطلس زرکش و دیبای منقّش من است. همانا که آن وقت که از شب تاریک عدم، به روز روشن وجود می‌آمده‌ایم در پوشیدن موزه غلط کرده‌ایم. من موزه کیمخت سیاه تو را پوشیده‌ام و تو موزه ادیم سرخ مرا.

    زاغ گفت: حال بر خلاف این است؛ اگر خطایی رفته است، در پوشش‌های دیگر رفته است. باقی خلعت‌های تو مناسب موزه من است؛ غالباً در آن خواب‌آلودگی، تو سر از گریبان من برزده‌ای و من سر از گریبان تو.

    در آن نزدیکی کشَفَی سر به جیب مراقبت فرو برده بود و آن مجادله و مقاوله را می‌شنود. سر برآورد که: ای یاران عزیز و دوستان صاحب تمیز! این مجادله‌های بی‌حاصل را بگذارید و از این مقاوله بلاطائل دست بدارید؛ خدای‌تعالی همه چیز را به یک کس نداده و زمام همه مرادات در کف یک کس ننهاده. هیچ‌کس نیست که وی را خاصّه[ای] داده که دیگران را نداده است و در وی خاصیتی نهاده که در دیگران ننهاده، هر کس را به داده خود خُرسند باید بود و به یافته خُشنود.

    بازنویسی حکایت طاووس و زاغ

    بازنویسی حکایت طاووس و زاغ از بهارستان جامی

    در روزگاران قدیم در باغی پر از گل و بلبل که صدای دل نشین بلبلان همه را مست می کرد و نوای خوش آن ها بر روح و جان هر شنونده ای می نشست، طاووس و زاغی با هم روبرو شدند.

    زمانی که یکدیگر را دیدند هر کدام از آن ها زیبایی های خود را و عیب دیگری را دید و هر کدام از آن ها غرق در هنر ها و عیب هایشان شدند.

    در ابتدا طاووس به زاغ گفت : کفش های سرخ و زیبایی را که به پا کردی مال من است و تو مدت ها قبل در زمانی که من تازه خلقت شده بودم، آن ها را از من ربوده ای! و به جای کفش های سرخ زیبا، کفش های سیاه و زشت خودت را برای من به جا گذاشتی!

    بلافاصله زاغ در جواب به طاووس گفت: این طور نیست! من کفش های تو را نزدیدم. دزد تویی که لباس زیبای من را که با کفش هایم بسیار هماهنگ است دزدیده ای! و در آن زمان که به دنیا می آمدیم و چشمانمان جایی را نمی دید تو بجای من قرار گرفتی و من بجای تو و اینگونه شد که تو زیبایی های من را برای خود برداشتی  و اکنون از من ایراد می گیری .

    در آن حوالی لاک پشت دانایی بود که همزمان بحث و مجادله طاووس و زاغ را می دید و می شنید. زمانی که صحبت آن ها به پایان رسید لاک پشت رو به هر دو کرد و گفت: از گفتگوی باطل و بیهوده بپرهیزید؛ چرا که خداوند بزرگ و بلندمرتبه همه ویژگی ها و صفات خوب را فقط برای یک نفر قرار نداده است و هرکسی باید از سهم خود راضی باشد و خدا را به خاطر آن شکر کند.

    منبع مطلب : samangol.ir

    مدیر محترم سایت samangol.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    حکایت نگاری طاووس و زاغ درس سوم صفحه 68 و 69 نگارش یازدهم

    جواب بازنویسی صفحه ۶۸ و ۶۹ کتاب نگارش پایه یازدهم گسترش حکایت نگاری طاووس و زاغ درباره در مورد زبان ساده نویسی کلاس از بهارستان جامی از سایت نکس لود دریافت کنید.

    بازنویسی حکایت نگاری طاووس و زاغ

    ساده نویسی حکایت طاووس و زاغ نگارش یازدهم

    روزی یک طاووس و‌یک زاغ در وسط باغ یکدیگر را دیدند و شروع به بیان معایب و‌محاسن یکدیگر کردند. طاووس به زاغ گفت: این دوپای سرخ که تو داری باید برای بدن پر نقش و نگار و زیبای من آفریده میشد من کفش سیاه تو را پوشیده ام‌و تو کفش سرخ من را راغ گفت : دقیقا برعکس است اگر اشتباهی هم باشد در پوشش هایمان است پوشش زیبای تو متناسب با پا های زیبای من است به علت حواس پرتی تو لباس مرا پوشیدی و‌من لباس تورا. در آن نزدیکی لاک پشتی بود و صدای بحث زاغ و طاووس را شنید. به آن ها گفت ای دوستان عزیزم از این حرف های بیهوده نزنید. خدای بلندمرتبه همه چیز را به یک‌کس نداده است و هرکسی باید بابت چیزهایی که دارد خوشحال و شکر گزار باشد.

    بازنویسی حکایت طاووس و زاغ به زبان ساده

    روزی طاووسی و زاغی در جلوی باغی باهم روبرو شدند ، و هر یک با غروربه دیگری نگاهی انداخت . طاووس پیش قدم شد و خطاب به زاغ گفت : این کفش های خوش رنگ و لعابی که پایت کرده ای لایق شکل و شمایل من است واصلا به لباس تو نمی آید . فکر می کنم ما هر دو از همان اول در پوشیدن کفش هایمان اشتباه کرده ایم . من کفش سیاه و زشتی که به پر های نا مرتب و کدر رنگ تو لایق بوده پایم کرده ام و تو کفش سرخ و زیبای مرا با وجود چنین پر های رنگارنگی و منقار ظریفی که دارم پایت کرده ای ! زاغ نگاهی به طاووس انداخت و گفت : اشتباه نکن ، کاملا برعکس است . تمام پوشیدنی های زیبای تو مناسب من است ، در آن روزهای اول که من گیج و منگ بودم تو در کار من دخالت کردی ولباسهای مرا برداشتی و پوشیدی و من هم نادانسته در کار تو دخالت کرده ام . خلاصه بحث این دو بالا گرفته بود که در همان حوالی لاک پشتی پیر و دانا ، که مشغول استراحت بود ولاک خود را زیر نور کم رنگ آفتاب خشک می کرد، حرف های این دو موجود ناراضی را شنید ، که با یکدیگر در حال بگو مگو بودند. بالاخره گره از زبان خود باز کرد و گفت : ای دوستان عزیز ؟! هر دوی آنها به سمت لاک پشت برگشتند و لاک پشت پیر بدون تعلل ادامه داد این بحث باطل را تمام کنید. خداوند بزرگ همه چیز را به یک نفر نمی دهد و هرکس از هر چه که خدا به او داده باید خوشحال و راضی باشد.

    جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

    مهشید : روزی روزگاری دریک باغ بزرگ و سرسبز که حیوانات زیادی در آن زندگی می‌کردند،زاغی قارقار کنان بر روی شاخه سروی نشست.همانطور که درحال پاییدن اطرافش بود از دور طاووسی را دید،نگاهشان درهم گره خورد،همانطور که به هم زل زده‌بودند به هم نزدیک شدن.طاووس باناز گفت:《این پوشش زیبای تو لایق ظاهر زیبای من است؛آن موقع که خداوند مارا خلق کرده استپاهایمان جا به جا شده ،توپاهای سرخ و زیبای مرا پوشیده ای و من پاهای سیاه و زشت تو را.》 زاغ گفت :《اتفاقاً برعکس می‌گویی اگر اشتباه شده باشد آن در ظاهرماست؛تن زیبای تو مناسب پاهای من است؛در آن خماری سره تو بر تن من رفته و سره من بر تن تو.》 در آن میان لاک پشتی در حال گذر بود و آن بحث و گفت و گو را می‌شنید فریادی زد و گفت :‌《بچه ها!!! بحث بیهوده نکنید .خدای بزرگ هر چیزی را به اندازه به یک نفر داده است و هیچ‌کس کامل نیست هرکدام از ما ضعف هایی داریم ولی باید به داشته هایمان راضی باشیم و خدارا شکرکنیم که همین راهم داریم . مهم آن است که از اندک داشته هایمان برهم فخر نفروشیم.》

    فاطمه : در روزی از روزها در باغی طاووس و کلاغی همدیگر را ملاقات کردند. در این دیدار طاووس و کلاغ عیب ها و زیبایی و هنر یکدیگر را از نزدیک دیدند. طاووس در این بین به کلاغ گفت: این سرخ پای زیبا که مانند کفشی برای کلاغ بود لایق و شایسته ی تو نیست بلکه این کفش زیبا لایق چهره ی رنگین و زیبای من است همان موقع که به وجود می آمدیم. در پوشیدن کفش اشتباه کرده ایم. من کفش سیاه تو را پوشیده ام و تو کفش سرخ من را! کلاغ گفت: موضوع بر عکس این ماجرا است. اگر اشتباهی شده است، اشتباه در پوشش و لباس یکدیگر رخ داده است. پوشش و لباس زیبای تو لایق کفش من است، در لحظه ی بیدار شدن و چشم به این جهان گشودن در آن خواب آلودگی اشتباهی تو لباس های من را پوشیدی و من لباس های تو را پوشیده ام. در آن نزدیکی لاک پشتی بود و مجادله طاووس و کلاغ را شنید. سر از لاک خود بیرون آورد و گفت: ای یاران عزیز از این گفت و گوی بیهوده دست بردارید. خدای تعالی همه چیز را یک نفر به تنهایی نداده است. هر کس زیبایی خاص خود را داراست. هرکس به داده و داشته ی خود باید راضی و خشنود باشد.

    حسین : «طاووس و زاغی، در صحن باغی به هم رسیدند و عیب و هنر یکدیگر را دیدند. طاووس با زاغ گفت: این موزه سرخ که در پای توست لایق دیبای نگارین من است. همان وقت که به وجود می آمده ایم در پوشیدن موزه اشتباه کرده ایم. من موزه سیاه تو را پوشیده ام و تو موزه سرخ مرا. زاغ گفت: برخلاف این است. خطایی رفته است در پوشش های دیگر رفته است. باقی پوشش های زیای تو مناسب موزه من است. در آن خواب آلودگی، تو سر از گریبان من در آورده ای و من سر از گریبان تو! در آن نزدیکی سنگ پشتی بود و آن مجادله را می شنید؛ سر برآورد که ای یاران عزیز! از این گفت و گوی باطل دست بردارید. خدای تعالی همه چیز را بر یک کس نداده است. هر کس را به داده خود، خرسند باید بود و خشنود».

    منبع مطلب : nexload.ir

    مدیر محترم سایت nexload.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    انشا

    حکایت نگاری یازدهم صفحه 68 طاووس و زاغی در صحن باغی به هم رسیدند

    بازنویسی حکایت صفحه 68 نگارش یازدهم طاووس و زاغی در صحن باغی

    روان نویسی حکایت طاووس و زاغی در صحن باغی به هم رسیدند نگارش یازدهم

    طاووس و زاغی، در صحن باغی به هم رسیدند و عیب و هنر یکدیگر را دیدند.

    طاووس با زاغ گفت: این موزه سرخ که در پای توست لایق دیبای نگارین من است.

    همان وقت که به وجود می آمده ایم در پوشیدن موزه اشتباه کرده ایم.

    من موزه سیاه تو را پوشیده ام و تو موزه سرخ مرا. زاغ گفت: برخلاف این است.

    خطایی رفته است در پوشش های دیگر رفته است.

    باقی پوشش های زیای تو مناسب موزه من است. در آن خواب آلودگی، تو سر از گریبان من در آورده ای

    و من سر از گریبان تو! در آن نزدیکی سنگ پشتی بود و آن مجادله را می شنید؛

    سر برآورد که ای یاران عزیز! از این گفت و گوی باطل دست بردارید.

    خدای تعالی همه چیز را بر یک کس نداده است. هر کس را به داده خود، خرسند باید بود و خشنود.

    حکایت طاووس و زاغی در صحن باغی به هم رسیدند

    ساده نویسی حکایت :

    طاووسی و کلاغی در وسط باغی با هم برخورد کردند و معایب و محاسن هم دیگر را دیدند.

    طاووس به کلاغ گفت : این کفش قرمز که تو به پا کرده ای را شایسته است که من با این لباس رنگارنگ و نقش دار به پا کنم.

    به گمانم آن وقتی که متولد می شدیم در پوشیدن کفش ها اشتباه کرده ایم.

    من کفش سیاه تو را پوشیده ام و تو کفش قرمز مرا.

    کلاغ گفت : اتفاقا برعکس این است که می گویی.

    اگر اشتباهی شده باشد در پوشیدنی ها و لباس های دیگر شده است.

    لباس های زیبای تو با کفش من هم خوانی دارد و مناسب است.

    در زمان تولد چون خواب آلود بوده ایم تو سر از یقه لباس من درآورده ای و من سر از یقه لباس تو.

    در آن اطراف لاکپشتی بود و جر و بحث آنها را می شنید.

    سر بلند کرد که ای دوستان گرامی ، از این حرف های بیهوده دست بکشید.

    خداوند بزرگ همه چیزها و نعمت ها را به یک نفر نداده است.

    هرکس باید به هر چیزی که از جانب خدا رسیده و دارد خوشحال و راضی باشد.

    منبع مطلب : ensha2.blog.ir

    مدیر محترم سایت ensha2.blog.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    senorita 12 ماه قبل
    0

    گود

    مهدی 2 سال قبل
    -1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید