در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    از داستان هدهد چه نتیجه ای میگیریم

    1 بازدید

    از داستان هدهد چه نتیجه ای میگیریم را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    قصه هدهد مغرور (خلاصه داستان هدهد فارسی ششم)

    قصه هدهد مغرور (خلاصه داستان هدهد فارسی ششم)

    داستان هدهد که در کتاب فارسی ششم دبستان (صفحات 21 تا 23) درج شده است؛ در اصل برگرفته از کتاب سندبادنامه اثر محمد بن علی ظهیری سمرقندی است؛ ما ابتدا اصل این داستان را که در کتاب فارسی ششم نوشته شده را می آوریم و سپس خلاصه آن را قرار می دهیم.

    C34_Page(8)

    C34_Page(9)

    C34_Page(10)

    C34_Page(11)

    فایل صوتی داستان هدهد:

    خلاصه داستان هدهد فارسی ششم:

    روزی بود و روزگاری  ،  در نزدیکی شهر هدهدی بود که بسیار باهوش بود و در باغ پیرزنی زندگی می کرد که هر روز بر بام خانه اش  ریزه های نان می ریخت و هدهد آن ها را می خورد. روزی پیرزن سر راهش هدهد را دید و به او گفت: می دانی چه خبر است؟ هدهد گفت : چندان بی خبر نیستم ،بگو ببینم چه خبر است؟ پیرزن گفت: آن بچه ها را می بینی ؟ دارند برای تو تله درست می کنند . هدهد گفت: آن قدر باهوش هستم که بچه ها و بزرگتر هایشان  نتوانند مرا بگیرند. پیرزن گفت : به هر حال مراقب خودت باش و هدهد از آن جا رفت . ظهر شد و هدهد به باغ برگشت ولی بچه ها که دام گذاشته بودند حوصله شان سر رفته بود و نا امید از افتادن پرنده ای به دام ها ،تله هایشان را جمع کردند و رفتند . ولی یکی از بچه ها که یادش رفته بود تله اش را جمع کند . هدهد به طمع دانه به زمین نشست و در دام افتاد . هر چه تلاش کرد نتواست فرار کند . وقتی پیرزن برگشت هدهدرا نجات داد و به او گفت: دیدی بلا خره به دام افتادی . هدهد گفت: این سرنوشت من بود . ولی پیرزن گفت: نه ، اگر این سرنوشت تو بود من از راه نمی رسیدم و تو را نجات نمی دادام . از آن پس هدهد دیگر مغرور نشد و بیشتر مراقب بود  .

    نتیجه گیری : انسان نباید هیچ وقت مغرور شود و اشتباهات خود را به سرنوشت نسبت بدهد

    تغییر و خلاصه نویسی از سروش سمیعی کلاس ششم شهادت

    منبع داستان: سندباد نامه

    منبع تصاویر: سایت رشد

    منبع مطلب : samangol.ir

    مدیر محترم سایت samangol.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    مرورگر شما از این ویدیو پشتیبانی نمیکنید.

    قصۀ هدهد و سلیمان

    قصه هدهد و سلیمان

    (رمزشناسی مولانا 6)

    قصه هدهد و حضرت سلیمان یکی از همان حکایت های کوتاهی است که در میان داستان "شیر و نخچیران"  آمده است و ما در این نوشتار مروری بر ان خواهیم داشت.

    چون سلیمان را سراپرده زدند                                  پیش او مرغان به خدمت آمدند

    همزبان و محرم خود یافتند                                     پیشی او یک یک به جان بشتافتند

    جمله مرغان ترک کرده چیک چیک                          با سلیمان گشته افصَح مِن اَخیک

    وقتی که سراپرده حضرت سلیمان برپاشد، تمام پرندگان به حضورش آمدند و از آنجا که حضرت سلیمان را همزبان و محرمِ خود می دانستند، با جان و دل برای خدمت به او پیش رفتند. پرندگان وقتی که به حضور حضرت سلیمان رسیدند، جیک جیک گنگ و مبهم خود را کنار گذاشتند و آنچه که در ضمیر داشتند را با زبانی بسیار کویا برای او بازگو کردند.

    نزدیک بودن پرندگان به حضرت سلیمان بهانه ای می شود تا مولانا این ابیات را بیاورد:

    همزبانی، خویشی و پیوندی است                   مرد با نامحرمان چون بندی است

    ای بسا هندو و ترکِ همزبان                        ای بسا دو ترک چون بیگانگان

    پس زبانِ محرمی خود دیگر است                  همدلی از هم زبانی بهتر است

    هم زبان بودن باعت نزدیکی و پیوند می شود و انسان در کنار افراد نامحرم مانند اسیری در بند است. به عنوان مثال پیش می آید که یک ترک و یک هندو با یکدیگر همدل باشند و روح و جانشان یکدیگر را جذب کند اما ممکن است که دو نفر ترک که ظاهرا با یکدیگر همزبانند، یکدیگر را دفع کرده و با هم بیگانه باشند. پس نتیجه میگیریم که محرم بودن دونفر با هم و زبانِ دل یکدیگر را دریافتن و به اسرار و باطن هم واقف شدن، نوع دیگری از خویشاوندی  و بهترین نوع آن است.

    جمله مرغان هر یکی اسرارِ خود                  از هنر وز دانش و از کارِ خود

    با سلیمان یک به یک وا می نمود                  از برای عرضه خود را می ستود

    از تکبّر نی و از هستی خویش                     بهرِ آن، تا ره دهد او را به پیش

    نوبت هدهد رسید و پیشه اش                       و آن بیانِ صنعت و اندیشه اش

    همه پرندگان، یک به یک از اسرار و هنر و دانش خویش با سلیمان حرف زدند و برای عرضه هنر و کاردانی خود، خویش را می ستود. البته این کار آنها از روی تکبر و خودبینی نبود بلکه تنها به این خاطر بود که بتوانند همدم و همراه سلیمان باشند و به حضور او راه یابند. تا اینکه نوبت به هدهد رسید.

     گفت: ای شه یک هنر کان، کهتر است                      باز گویم، گفت کوته بهتر است     

     گفت: برگو تا کدام است آن هنر                               گفت: من آنگه که باشم اوج بر

     بنگرم از اوج، با چشم یقین                                    من ببینم آب، در قعر زمین

     تا کجا است و چه عمق استش؟ چه رنگ؟                  از چه می جوشد؟ ز خاکی یا ز سنگ؟

    ای سلیمان، بهر لشگرگاه را                                  در سفر، می داراین آگاه را

     پس سلیمان گفت: ای نیکو رفیق                             در بیابان های بی آب عمیق

    هدهد خطاب به سلیمان می گوید: شاها هنری از خود را برایت بیان می کنم که کوچکترین هنر من است. سلیمان گفت: بگو ببینم آن کدامین هنر است؟ هدهد پاسخ می دهد: آنگاه که من بر اوج آسمان پرواز می کنم، از اوج آسمان و با چشم یقین آب را در عمق زمین می نگرم. من می توانم جای آب راببینم، عمق آن را بیابم و بفهمم که سرچشمه اش کجاست؟

    ای سلیمان برای لشکرگاه و نیازی که لشکریان به آب دارند، من میتوانم بهترین همراه باشم. از اینرو سلیمان گفت: ای رفیق خوب، در بیابان های بی آب و علف و بیکران، همراه ما باش.

    توجه سلیمان به هدهد باعث حسادت زاغ می شود و زاغ اینگونه سلیمان را مخاطب قرار می دهد:

    زاغ، چون بشنود، آمد از حسد                    با سلیمان گفت: کو گژ گفت و بد

    از ادب نبود به پیش شه، مقال                     خاصه خود لافِ دروغین و مُحال

    گر مر، او را این نظر بودی مدام                     چون ندیدی زیر مشتی خاک، دام؟

    چون گرفتار آمدی در دامِ او؟                          چون قفص اندر شدی ناکامِ او؟

    پس سلیمان گفت: ای هدهد رواست                    کز تو اول در قدح، این دُرد خاست؟

    چون نمایی مستی، ای خورده تو دوغ؟               پیش من لافی زنی، آنگه دروغ؟

    زاغ به محض اینکه حرفهای هدهد را شنید از روی حسادت به نزد سلیمان آمد و بدو عرض کرد: این هدهد لاف می زند و دروغ می گوید. در محضر شما حرف زدن مغایر ادب است، به خصوص که حرف آدمی ادعایی محض و بی پایه و اساس باشد. اگر آن هدهد دارای چنین خاصیت مهمی است که آب را در عمق زمین می بیند، پس چطور زیر مشتی خاک دام را ندید؟ این هدهد که اینگونه مدعی چنین بینایی ژرفی است، پس چرا در دام گرفتار آمد و با آن حال در قفس محبوس شد؟

    حضرت سلیمان با حالت گلایه به هدهد گفت: آیا درست است که در همین ابتدای راه، اینچنین ناخالصی و نادرستی از تو دیده شود؟ ای کسی که دوغ خورده ای چرا به دروغ خودت را مست نشان می دهی؟ چرا پیش من لاف میزنی و دروغ می بافی؟

    گفت: ای شه بر منِ عورِ گدا                           قول دشمن مشنو از بهرِ خدا

    گر نباشد این که دعوی می کنم                         من نهادم سر، ببر این گردنم

    زاغ، کو حکم قضا را منکر است                     گر هزاران عقل دارد، کافر است

    من ببینم دام را اندر هوا                                گر نپوشد چشم عقلم را قضا

    چون قضا آید، شود دانش به خواب                    مه، سیه گردد، بگیرد آفتاب

    از قضا این تعبیه کی نادر است؟                      از قضا دان کو قضا را منکر اشت

    هدهد پاسخ می دهد: شاها محض رضای خدا در حقِ منِ گدای ناچیز، سخن دشمن را گوش نکن. اگر آنچه که ادعا می کنم گزافه و دروغ است، من از سرم می گذرم و گردن من را بزن. زاغ با این سخنان منکر قضا و قدر و حکم قاطع خداوند است. اگر قضای الهی و خواست خداوند چشم عقل من را کور نکرده باشد، من می توانم حتی دام را در آسمان ببینم. وقتی قضای الهی می رسدعلم و عقل دچار غفلت می شودو ماه سیاه و تیره می گردد و خورشید دچار کسوف می شود. این کارها تنها به حکم الهی صورت می گیرد و این موارد کی بعید است؟

    در این داستان گفته شد که وقتی قضای الهی در می رسد ادراکات آدم از کار می افتد و چشم بینای او بسته می شود. هدهد تمثیل زیرکانی است که به حکم قضای الهی از زیرکی خود طرفی نبندند و به دام قضا می افتند. مولانا طبق اعتقادات اهل شرع و فلسفه و حکمت به قضا و قدر الهی عقیده دارد و می گوید که قضای الهی مافوق اختیار بشری است؛ اما در عین حال عقیده دارد که هر چند قضای الهی حق است اما آدمی هم باید همواره سعی و کوشش خود را داشته باشد. و به عبارتی می گوید که درست نیست به بهانه قضا و قدر الهی  دست از کار و تلاش بکشی.

    بل قضا حق است و جهد بنده حق                           هین مباش اعور چون ابلیس خلق

    مثنوی معنوی، تصحیح کریم زمانی

    مثنوی معنوی، تصحیح گلپینارلی

    منبع مطلب : article.tebyan.net

    مدیر محترم سایت article.tebyan.net لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    محمدرضا 19 روز قبل
    0

    خوب است🙏🙏🙏🙏سپاس

    0
    محمدرضا 19 روز قبل

    نتیجه میگیریم که انسان نباید هیچ وقت مغرور باشد

    ناشناس 1 ماه قبل
    0

    جمله سازی با کلمه دلسوز کلاس ششم

    1
    ناشناس 1 ماه قبل

    نتیجه میگیرم که به حرف بزرگتر هایم گوش کنم واشتباه نکنم

    خوب 2 ماه قبل
    -2

    خوب

    خوب 2 ماه قبل
    0

    خوب

    مریم 3 ماه قبل
    0

    نتیجه میگیریم که حواسمان جمع باشد 😊

    امییرمهدی 5 ماه قبل
    2

    گوگل

    علی 6 ماه قبل
    2

    من شعر در مورد همین داستان می‌خوام

    مهدی 7 ماه قبل
    1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید