توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    آرامگاه عارف قزوینی

    1 بازدید

    آرامگاه عارف قزوینی را از سایت پست روزانه دریافت کنید.

    آرامگاه عارف قزوینی

    آرامگاه عارف قزوینی شاعر و ترانه‌سرای معروف معاصر در محوطه آرامگاه شیخ‌الرئیس ابوعلی سینا قرار دارد.

    ابوالقاسم عارف قزوینی در سال ۱۲۶۱ خورشیدی در قزوین متولد شد. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین و موسیقی را نزد حاج صادق خرازی فراگرفت. عارف مدتی به اصرار پدرش؛ ملاهادی وکیل، در پای منبر میرزاحسین واعظ؛ یکی از وعاظ قزوین، به نوحه‌خوانی پرداخته و عمامه ‌بست ولی پس از مرگ پدر عمامه را برداشت و ترک روضه‌خوانی کرد.

    عارف در سن ۱۷ سالگی به دختری به نام «خانم بالا» علاقه وافری پیدا کرد و با او به صورت پنهانی ازدواج کرد اما فشارهای خانواده دختر سبب شد تا عارف به ناچار به رشت رفته و پس از بازگشت با وجود عشق بسیار، آن دختر را طلاق دهد. عارف تا آخر عمر ازدواج نکند.

    عارف در سال ۱۳۱۶ هجری قمری به تهران آمد و چون صدای زیبایی داشت با شاهزادگان قاجار آشنا شد و مورد توجه مظفرالدین شاه قرار گرفت. در سال ۱۳۲۳ هنگامی که زمزمه مشروطیت بلند شد، عارف با غزل‌های خود به موفقیت مشروطیت کمک کرد. در سال ۱۳۳۵ یکی از دوستان وی به نام عبدالرحیم خان خودکشی کرد و این اتفاق سبب شد عارف به جنون مبتلا شود. نظام‌السلطنه مافی او را برای مداوا به بغداد برد که پس از آن با شروع جنگ جهانی اول به استانبول نقل مکان نمودند. عارف که از این سفر رضایت نداشت در سال ۱۳۳۷ هجری قمری به تهران بازگشت و کنسرت باشکوهی ترتیب داد.

    عارف قزوینی در سال ۱۳۰۵ خورشیدی به دعوت دوستی به بروجرد رفت تا شرح احوال دوره آزادی‌خواهی را بنویسد اما در اثر وقوع حادثه‌ای ناخوشایند (مسموم کردن یکی از سگ‌هایش)، از بروجرد خارج شد و به اراک پناه برد اما وی در اراک نیز در آسایش نبود. پس از آن با شدت گرفتن بیماری (مالاریا)، حنجره‌اش گرفت و از خواندن بازماند و نتوانست از عهده معالجه آن برآید. وی در سال ۱۳۰۷ خورشیدی جهت معالجه حنجره خود نزد دکتر بدیع به همدان رفت و برای همیشه در آنجا ماند. عارف باقی مانده عمر را در خانه‌ای اجاره‌ای در یک قلعه کوچک در دره مراد بیک به صورت تبعیدی و خودخواسته سکونت گزید. او در سال‌های پایانی با فقر دست به گریبان بود تا این که در روز یکشنبه یکم بهمن ماه ۱۳۱۲ خورشیدی در سن ۵۴ سالگی از دنیا رفت.

    عارف قزوینی

    عارف قزوینی

    ابوالقاسم عارف قزوینی (زاده ۱۲۵۹ در قزوین – درگذشته ۲ بهمن ۱۳۱۲ در همدان) شاعر و تصنیف‌ساز اهل ایران بود.

    خانه عارف قزوینی در محله حمدالله مستوفی قزوین است.

    تولد و سال‌های نوجوانی[ویرایش]

    عارف در سال ۱۲۵۹ هجری خورشیدی در قزوین به دنیا آمد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فراگرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌نوشت. موسیقی را نزد میرزا صادق خرازی فراگرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یکی از وعاظ قزوین، به نوحه‌خوانی پرداخت و عمامه می‌بست؛ ولی پس از مرگ پدر عمامه را برداشت و ترک روضه‌خوانی کرد.

    ازدواج[ویرایش]

    عارف در ۱۷ سالگی به دختری به نام «خانم‌بالا» علاقه پیدا کرد و پنهانی با او ازدواج کرد. (تصنیف دیدم صنمی را در وصف او سرود) پس از اینکه خانواده دختر مطلع شدند فشارها زیاد شد و عارف به ناچار به رشت رفت و پس از بازگشت با وجود عشق بسیار، آن دختر را طلاق داد و تا آخر عمر ازدواج نکرد.[۱]

    میان‌سالی و مشروطه[ویرایش]

    عارف در سال ۱۲۷۷ به تهران آمد و چون صدای خوشی داشت با شاهزادگان قاجار آشنا شد و مظفرالدین شاه خواست او را در ردیف فراش خلوتها درآورد. اما عارف به قزوین بازگشت.

    در سال ۱۲۸۲ در زمان آغاز ۲۳ سالگی عارف زمزمه مشروطیت بلند شده بود عارف نیز با غزلهای خود به موفقیت مشروطیت کمک کرد. پس از استبداد صغیر در مطبوعات نوشته‌های انتقادی منتشر می‌کرد. از جمله در تیر ۱۲۹۴ در روزنامه ارشاد اعلانی چاپ کرد و در آن نوشت که حاضر است با دلایل و اسناد مدلل کند که دوازده هزار خروار غله ظرف دو سال در انبار تقلب شده‌است و مستلزم شد که هر گاه نتوانست این ادعا را ثابت کند، اقل مجازات او تیرباران باشد. ضمن اینکه حاضر هست انبار را با ماهی سیصد تومان و ضمانت یک نفر تاجر معتبر که خود وزارت مالیه ضمانت او را بپذیرد. در پی انتشار این اعلان، شیخ اسدالله محلاتی در مجلس شورای ملی ضمن اینکه از عارف با عنوان «یک نفر میرزا ابوالقاسم نام قزوینی» یاد کرد که نه او را می‌شناسد و نه ملاقات کرده‌است گفت: «یک شب‌نامه برای او (عارف) فرستاده شده‌است و علاوه بر این در حضرت عبدالعظیم یکی از اجزاء انبار او را ملاقات کرده و مذاکراتی او داشته مبنی بر تهدید و تطمیع». شیخ اسدالله از امیرنظام قراگوزلو وزیر مالیه دربارهٔ ادعای عارف توضیح خواست. امیرنظام در پاسخ گفت: «ما او (عارف) را پیدا نمی‌کنیم. نمی‌دانیم کجاست و چه جاست و آدرس او چیست. البته ما این مسئله را تعقیب خواهیم کرد ولی خیلی شایسته و سزاوار بود که در اظهار یک چنین خدمتی، آن قسمت اخیر را اظهار نکرده باشد که من به فلان مبلغ انبار را اداره می‌کنم از این مطلب همچو مفهوم می‌شود برای نفع شخصی بوده یا شاید هم نبوده‌است ولی عرض می‌کنم اداره انبار و همچنین سایر عایدات دولتی را وزارت مالیه نمی‌تواند مقاطعه بدهد».[۲]

    چند ماه بعد، پس از پیشروی ارتش روسیه بسوی تهران در جریان جنگ جهانی اول، عارف به نمایندگان مجلس پیوست که به کرمانشاه رفتند و در آنجا دولتی به ریاست نظام السلطنه مافی تشکیل دادند. همان‌جا بود که در سال ۱۲۹۶ یکی از دوستانش به نام «عبدالرحیم خان» خودکشی کرد و عارف بر اثر این به جنون مبتلا شد. نظام السلطنه او را برای مداوا به بغداد برد. سپس همراه با نظام السلطنه به استانبول رفت. عارف در سال ۱۲۹۷ به تهران بازگشت و کنسرت با شکوهی ترتیب داد. ایرج میرزا شاعر طنز سرای سرشناس، منظومه عارف‌نامه را در هجو وی سرود.

    در هنگام مرگِ محمدتقی پسیان در سال ۱۳۰۰ عارف در خاک‌سپاری او شرکت نمود و به مسببان این حادثه ناسزا گفت. هنگامی که خواستند سر پسیان را روی توپ بگذارند عارف فریاد برآورد:

    عارف در سال ۱۳۰۵ به دعوت دوستی به بروجرد رفت تا شرح احوال دورهٔ آزادی‌خواهی را بنویسد. اما از بروجرد بر اثر حادثه‌ای ناخوشایند (مسموم‌کردن یکی از سگ‌های وی و شایعاتی مبنی بر دفن جسد سگ در یک امامزاده)[نیازمند منبع] از آنجا خارج شده و به اراک پناه برد. در اراک هم او را راحت نگذاشتند. او خود می‌گوید:

    سپس بیماریش شدت گرفت و حنجره‌اش گرفته، از خواندن بازماند و از معالجه ناتوان:

    سرانجام عارف در سال ۱۳۰۷ برای درمان، نزد دکتر بدیع به همدان رفت و برای همیشه در آنجا ماند. عارف در همدان بیمار، رنج‌دیده و مأیوس بود و از همه به‌جز اندک‌دوستانی یک‌دل و صمیمی کناره گرفت و انسان‌ها را شیطان و دروغگو می‌نامید.

    او از دشمنی اهل روزگار چنین شِکوه می‌کند:

    بدبینی، سوءظن، واکنش‌های عصبی و پرخاشگرانه -که با حساسیت و صداقت بسیار درآمیخته بود- پایه شخصیت و مواجههٔ عارف با دیگران را شکل می‌دهد؛ هم از این روست که دوستی‌ها و دشمنی‌های عارف گذرا و متزلزل است و موجبات انزوا و مردم‌گریزی او از یک سو و آزردگی و کدورت دوستانش از سوی دیگر را فراهم می‌آورد.[۶]

    سبک[ویرایش]

    وی نخستین تصنیفش را در ۱۸ سالگی ساخت. عارف، تصنیف‌های وطنی-سیاسی یا عشقی می‌ساخته و در هر دو زمینه نیز بی‌باک و سنت‌شکن بوده‌است. چون بیشتر تصنیف‌های عارف دربارهٔ و اوضاع زمانه بودند تأثیر بسزایی در مجامع آن روز داشتند. عارف از نخستین کسانی است که در ایران کنسرت برگزار کرد و به جنبهٔ غیر مجلسی بودن و مردمی بودن آن تأکید می‌ورزید. کنسرت‌های او همیشه پر رونق و پرازدحام بود. عارف در مورد تصنیف و تصنیف‌سازی عقیده داشت که تصنیف نباید تحریر داشته باشد تا مردمی که صدا و تحریر ندارند بتوانند به راحتی از پس اجرای آن برآیند. عبدالله دوامی نقل می‌کند: هنگام خواندن یکی از تصنیف‌های عارف تحریر داده‌است و عارف به حالت قهر با او درگیر شده که چرا تحریر می‌دهد. عارف در سراسر زندگی خود همیشه صراحت داشته و این دستکم در تصنیف‌های اجتماعی و سیاسی او به خوبی مشهود است. او بدون هراس آنچه را که فکر می‌کرد درست است بر زبان می‌راند تا جایی که صراحت او گاه باعث رنجش دوستان و یارانش می‌شد.

    دیدگاه[ویرایش]

    فردوسی[ویرایش]

    عارف دربارهٔ ابوالقاسم فردوسی می‌گوید:

    حالا فهمیدم تمام عمرم به خطا رفته! این ملت مرده پرست هم نیست اگر مرده پرست بود مزار بزرگترین شاعر ایران، فردوسی تاکنون معلوم بود در کجاست.

    تاریخ ایران[ویرایش]

    وی همچنین به تاریخ ایران زمین عشق فراوانی داشت و در مورد تاریخ ایران کهن می‌گوید:

    به ملتی که از تاریخ خویش بی‌خبر است به جز حکایت محو و زوال نتوان گفت.

    اواخر عمر[ویرایش]

    عارف باقی‌ماندهٔ عمر را در خانه‌ای اجاره‌ای در یک قلعهٔ کوچک در دره مرادبیگ با یک خدمتکار به صورت تبعیدی و خودخواسته زندگی کرد؛ درحالیکه دارایی او سه سگ و دو دست لباس کهنه بود. او در سال‌های پایانی با فقر دست به گریبان بود و اگرچه دوستان دور و نزدیک به او کمک می‌کردند این امر به روح آزادهٔ عارف آسیب می‌زد و او را شرمنده می‌ساخت.

    عارف دربارهٔ روزهای تنهایی خود می‌گوید:

    در سال ۱۳۰۸ عارف سر مکاتبه با زرتشتیان هند را باز کرد و برخی پژوهش‌های خود را برای «سردین شاه پارسی» به هند فرستاد. زرتشتیان او را به هند دعوت کردند اما پاسخ رد داد و دیری نگذشت که از کردهٔ خود پشیمان شد.

    مرگ[ویرایش]

    سرانجام عارف در روز دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۱۲ در حالی که ۵۴ سال داشت درگذشت. او پس از ۱۰ روز بیماری سخت به کمک جیران، پرستار پیرش خود را به کنار پنجره کشاند تا آفتاب و آسمان میهنش را عاشقانه ببیند و او پس از دیدن آفتاب این شعر را زمزمه کرد:

    سپس به بستر بازگشت و لحظاتی بعد جان سپرد و در آرامگاه بوعلی‌سینا به‌خاک سپرده شد.

    قصیده‌ها، غزلیات، مثنوی‌ها[ویرایش]

    بر پایه دیوان عارف قزوینی چاپ برلین:

    تصنیف‌ها[ویرایش]

    پانویس[ویرایش]

    منابع[ویرایش]

    پیوند به بیرون[ویرایش]

    آرامگاه عارف قزوینی همدان | دیدنی های همدان |علاءالدین تراول

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 1 سال قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید